---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 532: بازگشت طوفان • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 532: بازگشت طوفان

0

«و اندازه‌گیری‌ها باید‌ترتیب​ طبق استانداردهای عمارت‌گذشت​ پزشکی خودمون یکسان بشن.»

مالیات باید بر اساس اندازه زمین‌ها تعیین بشه، اما اگه یه مقام‌چسبوند​ پاهای درازی داشته باشه و مالیات کم بشه، و یه مقام دیگه‌مهم‌تره​ پاهای کوتاهی داشته باشه و مالیات بالا بره، این خودش یه مشکل بزرگه.

پس راه‌حل اینه که از‌درس​ یه خط‌کش واحد استفاده کنیم و‌ماه​ همه‌چیز رو به یه اندازه بسنجیم.

دستکاری میزان محصول و‌چند​ این‌جور چیزها خیلی راحته،‌سخت​ پس چاره دیگه‌ای نیست.

او همه این‌ها رو تو جدول‌هایی مرتب کرد،‌سخت​ برای آمارها نمودار کشید و اون‌ها رو روی دیوار‌الان​ چسبوند تا همه بتونن با یه نگاه متوجه بشن.

از این طریق، بهره‌وری‌کرد​ و درآمد مردم رو‌کشید​ بر اساس منطقه دسته‌بندی کرد.

«آره. مدیریت از همه‌چیز مهم‌تره.»

مهم نیست چقدر شگفتی‌های جدید معرفی‌گذشت​ کنی، اگه سیستم اداری نتونه ازشون پشتیبانی‌مثل​ کنه، همه‌چیز فقط به جیب ثروتمندان می‌ره.

«استاد حتماً نقش سرپرست فرمانداری رو‌گذشت​ به من سپرده تا بتونم یه‌مقاماتی​ همچین سیستم حکومتی خوبی رو پایه‌گذاری کنم.»

قطعاً این دستور رو فقط برای‌آمارها​ این نداده که شاگردش رو دو‌چسبوند​ سال تمام یه گوشه قایم کنه.

حتماً این مأموریت‌بزرگ​ بزرگ رو داده تا‌بهم​ درس بزرگی بهم بده.

و به این‌ترتیب​ ترتیب، چند ماه‌گذشت​ دیگه هم گذشت.

«دیگه برای‌بده​ مقامات سخت شده‌ماه​ که رشوه بگیرن.»

«برای مقاماتی مثل معاون فرماندار هم‌آمارها​ همین‌طور نیست؟ الان تا می‌فهمن سریع خودشون‌بتونن​ رو می‌رسونن، پس هیچ راه فراری نیست.»

«نمی‌دونم، به‌مأموریت​ نظرتون یه کم‌درس​ زیادی سخت‌گیرانه نیست؟»

در حالی که‌ترتیب​ بعضی از نگهبان‌ها این‌طور‌مقامات​ می‌گفتن، در نقطه مقابل...

«مالیات‌ها کم‌بده​ شده؟ اصلاً با‌ماه​ عقل جور درمیاد؟»

«می‌گن مالیات‌هایی که می‌دادیم به خزانه کشور نمی‌رفته و فقط شکم اون‌چسبوند​ مقامات حروم‌زاده رو پر می‌کرده. ما مالیاتمون رو بر اساس اندازه‌گیری‌های درست‌مهم‌تره​ دادیم... به نظر می‌رسه با این وضعیت بشه بدون دردسر زندگی کرد.»

«اوووه! امروز حتماً باید یه‌درس​ مجسمه چوبی از دکتر دیوانه بافضیلت‌ماه​ سفید بخرم و براش دعا کنم.»

حمایت مردم‌بده​ دوباره شروع‌چند​ به افزایش کرد.

در بعضی مناطق، چیزی‌چند​ شبیه به ترکیب با باورهای‌شده​ عامیانه بین مردم محبوب شد.

«سالن معماریه! سالن معماریِ‌کرد​ زیرمجموعه عمارت پزشکی فلس سفید‌اون‌ها​ بالاخره به شهرستان بکرین رسید!»

«سالن معماری، همون استادان مهندسی عمران‌بزرگی​ نیستن که شهر آموزش رزمی رو‌گذشت​ تو یک چشم به هم زدن ساختن؟!»

«یعنی ما هم‌ترتیب​ قراره یه شهر‌گذشت​ آموزش رزمی داشته باشیم؟»

«شنیدم قضیه این نیست.»

«چی؟ پس آخه چرا‌کرد​ پزشک الهی کوچک سالن‌کشید​ معماری رو احضار کرده؟»

«اون دیوانه یکتاست.‌بزرگ​ حتماً یه نقشه شگفت‌انگیز‌بهم​ تو سرشه... مگه نه؟»

با افزایش قدرت عمارت پزشکی فلس‌گذشت​ سفید، سالن معماری با اصرار شدید‌مقاماتی​ موول، مدیرکل سالن خارجی، تأسیس شده بود.

ساختمان‌های بی‌شماری از عمارت‌کرد​ پزشکی فلس سفید به‌کشید​ دست اون‌ها ساخته شده بود.

«پس می‌خواید گرمابه‌های‌بزرگ​ عمومی و سیستم‌بزرگی​ فاضلاب بسازیم، درسته؟»

«نباید خیلی سخت باشه چون شهر آموزش رزمی هم این‌ها رو داره. من‌مثل​ یه سری اصلاحات تو طراحیش انجام دادم. از اونجا که خاکستر آتشفشانی اینجا راحت‌زیادی​ پیدا می‌شه، بیاید از این فرصت استفاده کنیم و یه ملات مناسب درست کنیم.»

بتن یونانی-رومی.

انجام دادن چنین‌مرتب​ کاری تو جیانگهو، خودش‌نمودار​ به تنهایی دیوانگی بود.

«آخه کی می‌فهمه من این ایده‌ها‌بزرگی​ رو از کجا آوردم؟ این‌طور نیست‌گذشت​ که من شخصیت اصلی یه رمان باشم.»

با این فکر، شروع‌چند​ کرد به دادن دستورالعمل‌ها‌سخت​ یکی پس از دیگری.

«با نگاه به زمین‌های فعلی، شاید ساخت یه‌سخت​ سیستم مدرن امکان‌پذیر نباشه، اما یه قنات به‌همین‌طور​ سبک رومی... آه، ساخت این یکی خیلی طول می‌کشه.

با این حال، با استفاده از‌آمارها​ موقعیت چشمه‌های آب گرم، شاید بشه‌چسبوند​ گرمابه‌های عمومی و سیستم فاضلاب ساخت.»

علاوه بر این‌ها، او‌داده​ توزیع صابون و واکسیناسیون آبله‌ترتیب​ گاوی رو هم اجرا کرد.

قضیه صابون رو می‌تونست یه جوری مدیریت کنه، اما‌شده​ کارِ انتقال بیماری گاو به بدن انسان برای جلوگیری از‌سریع​ آبله... فکر می‌کرد ضدواکسن‌های دشت‌های مرکزی قطعاً باهاش مخالفت می‌کنن.

«این دستوری‌بده​ از طرف‌چند​ پزشک الهی کوچکه!»

«پزشک الهی کوچک گفته که‌برای​ انجام این کار باعث می‌شه‌روی​ عمر طولانی و سالمی داشته باشیم!»

به خاطر این‌بزرگ​ بود که مالیات‌ها‌بزرگی​ رو کم کرده بود؟

به خاطر این بود که اون‌هایی رو که‌سخت​ از مردم عادی سوءاستفاده می‌کردن شلاق زده بود،‌همین‌طور​ اون هم با شروع از معاون اول فرماندار؟

یا به خاطر این‌چند​ بود که فقرا رو‌سخت​ رایگان درمان کرده بود؟

اگه همه راه‌ها به در بسته می‌خورد، قصد داشت‌اون‌ها​ یه مقام دولتی رو بیاره تا از طرف اون مردم‌مردم​ رو متقاعد کنه، اما دیگه نیازی به این کار نبود.

«مـ... می‌فهمم.‌مأموریت​ پس این‌داده​ همون اراده مردمه...؟!»

در حالی که از این‌ماه​ موضوع شگفت‌زده شده بود، فکر‌رشوه​ دیگه‌ای به ذهنش خطور کرد.

«برای همینه که فرقه‌چند​ شیطانی و فرقه جاودانه‌سخت​ خون دارن قدرت می‌گیرن؟»

آیا واقعاً مشکلی‌مرتب​ نداره که این‌آمارها​ مردم این‌قدر ساده‌لوح باشن؟

خودش در آتش این آرزو می‌سوخت که همه رو‌ترتیب​ بدون استثنا سالم نگه داره، اما واقعاً درست بود‌مقاماتی​ که اون‌ها بدون هیچ شکی از دستوراتش پیروی کنن؟

وقتی در این باره‌چند​ از موول پرسید، موول‌سخت​ سرش رو کج کرد.

«دارید می‌گید که‌ترتیب​ اون‌ها باید از‌گذشت​ دستورات فرماندار سرپیچی کنن؟»

که این‌طور.

در یه جامعه‌بزرگ​ هرمی و سلسله‌مراتبی،‌بزرگی​ این کاملاً طبیعی بود.

«موول. دارم به‌ترتیب​ این فکر می‌کنم‌گذشت​ که به‌زودی بازنشسته بشم.»

«بله؟»

«حالا که این‌قدر پایه‌ریزی کردم، داشتم با خودم فکر‌اون‌ها​ می‌کردم که می‌تونم پست سرپرستی فرمانداری رو به قابل‌اعتمادترین فرد‌مردم​ بین معاون‌های فرماندار بسپارم و فقط برگردم به عمارت پزشکی.»

چشم‌های موول کمی گشاد شد.

او انتظار داشت که جین چون-هی برای دو سال، یا‌رشوه​ حداقل یک سال و نیم اینجا گیر بیفته، اما او‌خودشون​ از همین الان با چهره‌ای شاداب به دنبال رفتن بود.

این کاملاً غافلگیرکننده بود.

«اون قطعاً دستاوردهای سه‌کرد​ سال یه فرماندار معمولی‌کشید​ رو به‌تنهایی انجام داد.»

اما استاد عمارت احتمالاً انتظار‌درس​ داشت شاگردش رو برای مدت‌چند​ خیلی طولانی‌تری اینجا نگه داره.

واقعاً این کار مشکلی نداشت؟

با این حال، جین‌چند​ چون-هی تا مغز استخوانش یه‌شده​ آدم کارآمد و سریع بود.

«دفترهای کل و گزارش‌ها رو هم برای نشون دادن‌اون‌ها​ به استاد آماده کردم. با این حساب، فکر کنم فقط‌مردم​ یه بار سر زدن قبل از برداشت بعدی کافی باشه.»

«مـ... می‌فهمم.»

«آیا شما، مدیرکل، با‌چند​ من به ساختمان اصلی‌سخت​ عمارت پزشکی فلس سفید برمی‌گردید؟»

تأمل موول کوتاه بود.

با سرعت نور جواب داد.

«قصد دارم بعد از سازماندهی‌درس​ کارهایی که استاد جوان عمارت‌چند​ به جا گذاشته، آروم‌آروم راهی بشم.»

«می‌فهمم، موول.»

و به این ترتیب،‌چند​ طوفان به ساختمان اصلی‌سخت​ عمارت پزشکی فلس سفید بازگشت.

«رسیدی، بچه پررو؟»

«هی، یوهو، تو مدتی که نبودم‌گذشت​ به نظر می‌رسه حسابی بهت ساخته.‌مقاماتی​ حتماً خوشحالی که کارت کمتر شده.»

با این حرف‌های جین‌چند​ چون-هی، یوهو بلافاصله پرید‌سخت​ و گلوش رو چسبید.

«آاااخ، خفه‌شدممم!»

یوهو در حالی که داشت‌درس​ جین چون-هی رو خفه می‌کرد،‌چند​ به حرف زدن ادامه داد.

«تازگیا چندتا استعداد خوب فرستادی به ساختمان اصلی عمارت پزشکی فلس‌بگیرن​ سفید. نمی‌دونم اون بیچاره‌ها رو از کجا گول زدی و آوردی، اما‌راه​ به لطف اونا، حجم کار واقعاً بیشتر از سی درصد کم شده.»

جین چون-هی با‌ترتیب​ دستاش بازوی یوهو رو‌مقامات​ هل داد و گفت:

«گولشون زدم؟! یه جوری حرف می‌زنی انگار یه رئیس شرورم. من‌دیوار​ فقط چندتا بچه رو آوردم که نمی‌تونستن کار پیدا کنن و‌آره​ ول می‌گشتن. تازه تشکرت هم اینه که داری خفه‌م می‌کنی... گوووک!»

این بچه پرروی لعنتی.

یوهو می‌دونست او‌ترتیب​ تو شهرستان بکرین‌گذشت​ چه کارایی کرده.

نمی‌تونست که ندونه.

فقط به خاطر این نبود که داشت‌نمودار​ آدم‌ها و منابع رو مصادره می‌کرد؛ داستان‌هایی‌نگاه​ که از اونجا به گوش می‌رسید، باورنکردنی بود.

«آخه چرا‌مأموریت​ تا این‌داده​ حد پیش میره؟»

وقتی این مرد جوان هنوز یه‌گذشت​ پسربچه بود، حتی قبل از اینکه‌مقاماتی​ شمشیری دست بگیره، یوهو زیر نظرش داشت.

حتی یه غیرانسان هم‌چند​ می‌تونست بفهمه که یه‌سخت​ جای کار این بچه عجیبه.

با دستایی که نصف دستای یوهو بود،‌نمودار​ با تمام وجود تلاش می‌کرد کاری انجام بده،‌متوجه​ با تمام وجود سعی می‌کرد چیزی یاد بگیره.

شاید این دیدگاهی بود که یوهو به‌بهم​ خاطر انسان نبودنش حس می‌کرد، دیدگاهی که‌سخت​ بشریت رو از یک قدم عقب‌تر تماشا می‌کرد.

«اونجا هم‌بده​ می‌خواستی یه‌چند​ آدم غیرقابل‌جایگزین بشی؟»

«چی؟»

به عقب نگاه کرد،‌کرد​ چهره‌اش نشون می‌داد که‌کشید​ دست گذاشته رو نقطه ضعفش.

«می‌دونی، دیگه نیازی نیست‌داده​ این‌قدر سخت کار کنی‌بده​ تا استاد طردت نکنه.»

«...این چه‌بده​ چرت و پرتیه؟‌ماه​ فکر کردی بچه‌م...»

«...»

برای یک لحظه، سکسکه کرد.

یوهو دست‌مأموریت​ از خفه کردن‌درس​ جین چون-هی برداشت.

فقط یه انسان که‌چند​ حتی صد سال هم زندگی‌شده​ نمی‌کنه و بعدش پژمرده میشه.

اینکه پیشگویی مار سمی‌چند​ روح شش‌شاخ وجود داشت‌سخت​ یا نه، اصلاً مهم نبود.

همه انسان‌ها می‌میرن.

اون تعداد انگشت‌شماری‌بزرگ​ هم که نمی‌میرن،‌بزرگی​ به عروج می‌رسن.

مواردی مثل دزد شبح بی‌سایه به‌شدت نادر بودن‌سخت​ و خون‌آفرین پیر هیولا هم از قبل موجودی بود‌الان​ که بیشتر به اونا نزدیک بود تا به انسان‌ها.

خون‌آفرین پیر هیولا انسانیت‌چند​ خودش رو فدای وسواسش برای‌شده​ رسیدن به حقیقت کرده بود.

از یه زاویه، این‌کرد​ جنونی بود که فقط‌کشید​ یه انسان می‌تونست داشته باشه.

اما در نهایت، جین چون-هیِ‌درس​ انسان، موجودی بود که اساساً‌چند​ با خون‌آفرین پیر هیولا فرق داشت.

در آخر، او به عنوان یه انسان به‌سخت​ دنیا اومده بود و در کمتر از صد‌همین‌طور​ سال به عنوان یه انسان از بین می‌رفت.

حتی اگه از قضا حقیقت نهایی هنرهای رزمی رو می‌دید و‌بگیرن​ عروج می‌کرد، جاودانه شدن به این معنی بود که باید بدن انسانی‌اش‌راه​ رو رها می‌کرد، بنابراین دیگه نمی‌شد او رو انسان در نظر گرفت.

در اصل، قراردادش این بود که در سال‌های معدود باقی‌مانده از‌دیوار​ عمر پزشک الهی فلس سفید مراقبش باشه، اما به خاطر این‌آره​ بچه، مدت قرارداد حداقل دو برابر، نه، سه برابر تمدید شده بود.

مثل یه زالو چسبیده بود‌درس​ و سعی می‌کرد حتی شده‌چند​ یه چیز بیشتر ازش بیرون بکشه.

«در نهایت،‌بده​ همه انسان‌ها به‌ماه​ یه جا میرن.»

رنج می‌کشن، نگران میشن، احساس کمبود می‌کنن،‌مقامات​ آرزو می‌کنن، خودشون رو پر می‌کنن و‌معاون​ همین‌طور که به پر کردن ادامه میدن...

فقط پیر و پژمرده میشن.

آینده این‌مأموریت​ بچه هم دقیقاً‌درس​ همین‌قدر واضح بود.

و آدمایی مثل اون که سعی می‌کنن کارها رو این‌قدر با‌بگیرن​ عجله انجام بدن، معمولاً یه حفره تو سینه‌شون دارن که باعث‌هیچ​ میشه احساس کنن باید یه کاری بکنن، هر کاری که شده.

اونا معمولاً برای یک‌چند​ لحظه زندگی می‌کنن و‌سخت​ در یک لحظه می‌میرن.

«اگه زود‌جدول‌هایی​ بمیره، برای‌کرد​ منم راحت‌تر میشه.»

دلیلی که عمداً دست گذاشت رو نقطه ضعفش، احتمالاً‌ترتیب​ این بود که از کوه کارهایی که این پسر‌مقاماتی​ تو آینده قرار بود براش بتراشه، کلافه شده بود.

به عبارت دیگه،‌ترتیب​ از روی اعصاب‌خوردی‌گذشت​ بهش تیکه انداخت.

مهم نیست یه انسان چقدر قوی‌گذشت​ به نظر برسه، کسی مثل اون‌مقاماتی​ حتماً یه نقطه ضعف غیرمنتظره داشت.

«من دیگه میرم.»

«یوهو، صبر کن،‌بزرگ​ یوهو! باید با من‌بهم​ بیای به سالن تحقیقات.»

«آه، گمشو بابا.‌ترتیب​ الان دارم به‌گذشت​ یه کار دیگه می‌رسم.»

یوهو این رو‌ترتیب​ گفت و با پاهای‌مقامات​ بلندش قدم‌زنان دور شد.

فکر می‌کرد اگه تا آخر دنبالش بیاد، شاید‌کشید​ یه پس‌گردنی بهش بزنه و باهاش بره، اما‌طریق​ وقتی به عقب نگاه کرد، دید غیبش زده.

احتمالاً رفته بود‌بزرگ​ تا پزشک الهی‌بزرگی​ فلس سفید رو ببینه.

«با خودش چی فکر کرده...‌ماه​ انگار کسی به سن و سال‌بگیرن​ من به همچین چیزی اهمیت میده.»

اینکه فکر می‌کرد اگه‌کرد​ به یه آدم غیرقابل‌جایگزین‌کشید​ تبدیل بشه، دیگه طرد نمیشه.

مگه کل دنیا‌بزرگ​ نمی‌دونن استادش چقدر‌بزرگی​ شاگردش رو دوست داره؟

«نیازی نیست این‌قدر دست و‌ماه​ پا بزنم، استاد همین الانشم به‌بگیرن​ اندازه کافی من رو قبول داره.»

او جون استادش رو نجات‌ماه​ داده بود و کمک‌های بی‌شماری به‌بگیرن​ عمارت پزشکی فلس سفید کرده بود.

متون پزشکی رو گردآوری کرده بود، آدم‌ها رو پرورش داده بود‌دیوار​ و حتی وظایفی که استادش بهش محول کرده بود رو اون‌قدر‌آره​ خوب انجام داده بود که تو کل جیانگهو معروف شده بود.

«یوهوی عوضی.

حالا که حملات فیزیکی جواب‌ماه​ نمیده، حتماً داره سعی می‌کنه با‌بگیرن​ حملات روانی ذهنم رو درگیر کنه.»

چاره‌ای نبود.

بهتره فقط درکش کنم،‌کرد​ بالاخره اون یارو مثل یه‌اون‌ها​ دانشجوییه که نمی‌تونه فارغ‌التحصیل بشه.

«قبل از دیدن استاد‌داده​ باید حمام کنم و‌بده​ خودم رو تطهیر کنم.»

تا الان، استاد همیشه برای استقبالش تا ورودی می‌اومد،‌شده​ برای همین فقط ظاهر ژولیده‌اش رو بهش نشون داده‌می‌فهمن​ بود، اما به نظر می‌رسید الان حسابی سرش شلوغه.

این فرصت خوبی بود تا‌ماه​ یه حمام حسابی بکنه، لباس‌های‌رشوه​ نو بپوشه و بعد بره دیدنش.

بنابراین، جین چون-هی سریع به‌برای​ سمت حمام بزرگ دوید، خودش رو‌دیوار​ شست و بهترین لباس‌هاش رو پوشید.

بعد، یه بغل هدیه‌داده​ برای استادش برداشت و به‌ترتیب​ سمت اتاق مطالعه راه افتاد.

«استاد! من اومدم... هان؟»

تو اتاق مطالعه، استادش در‌ماه​ حالی که چونه‌اش رو روی‌رشوه​ دستش تکیه داده بود، چرت می‌زد.

این اولین بار بود.

استادش وسط کار چرت می‌زد؟

مگه او کسی نبود‌چند​ که همیشه مثل یه تیغه‌شده​ سرد و تیز زندگی می‌کرد؟

جین چون-هی روی نوک‌چند​ پا جلو رفت و منتظر‌شده​ موند تا استادش بیدار بشه.

کوه‌هایی از طومارهای بامبو و کاغذ که جلوی‌کشید​ استادش تلنبار شده بود، نشون می‌داد که داشت‌طریق​ به چه حجم عظیمی از کارها رسیدگی می‌کرد.

چای کاملاً خشک شده بود، که نشون‌بهم​ می‌داد حتی وقت نکرده بود یه جرعه‌سخت​ چای بنوشه و فقط بی‌وقفه کار کرده بود.

تو اون فضایی که به نظر‌گذشت​ می‌رسید زمان متوقف شده، شاگرد منتظر‌مقاماتی​ موند تا استادش از چرت بیدار بشه.

می‌تونست ذرات غبار‌ترتیب​ رو ببینه که تو‌مقامات​ شعاع‌های نور شناور بودن.

چقدر گذشته بود؟

پلک‌های درشت‌مأموریت​ استادش به‌داده​ آرومی باز شدن.

و بعد.

استادش با حس اینکه‌چند​ چیزی کنارشه، غریزتاً چیزی‌سخت​ رو برداشت و چرخوند.

یه بادبزن بود.

او داشت چی باد رو به داخل‌بهم​ بادبزنش هدایت می‌کرد تا تو یک چشم‌سخت​ به هم زدن گانگ چی آزاد کنه!

«اوااااه؟! استاد؟»

«...!»

چشم‌های جگال لین‌مرتب​ هم از روی‌آمارها​ تعجب کاملاً باز شد.

حتماً وقتی فکر کرده بود یه‌بزرگی​ قاتل اونجاست و به جاش شاگردش‌گذشت​ رو دیده بود، بیشتر جا خورده بود.

جین چون-هی از اصول عمیق قدم‌های جاخالی‌مقامات​ خدای کمان استفاده کرد تا گانگ چی‌معاون​ ایجاد شده توسط بادبزن استادش رو دفع کنه.

دنگ!

مشکل اینجا بود که چیزی که‌آمارها​ تو دستش نگه داشته بود، از‌چسبوند​ قضا همون بقچه هدیه‌های استادش بود.

«آخ!»

جررر!

او تونست مسیر گانگ‌چند​ چی رو تغییر بده، اما‌شده​ بقچه هدیه‌ها تیکه پاره شد.

ناولها | novelha.net