---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 494: چپتر 494 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 494: چپتر 494

0

«چی؟ تو هانگژو آبله‌اما​ شیوع پیدا کرده و‌این​ کاملاً هم مهار شده؟»

امپراتور بعد از خواندن‌احترام​ گزارش ارائه‌شده به تخت‌اینکه​ سلطنت، با ناباوری دوباره پرسید.

«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»

یک جلسه‌منم​ رسمی در‌خبر​ دربار امپراتور.

همهمه مقامات‌کول​ به‌طور غیرعادی‌اما​ بلند بود.

در میان آن‌ها، حتی یک نفر‌می‌شه​ هم نمی‌توانست جواب درستی بدهد و‌پیشگیری​ کم‌کم کلافگی امپراتور داشت بالا می‌زد.

«این‌ها همون آدم‌هایی نیستن که وقتی پای کنفوسیوس‌گرایی‌دارم​ و آیین‌ها وسط میاد، برای گفتن حتی یه‌روشیه​ کلمه از سر و کول هم بالا می‌رن؟»

اما وقتی پای مسائل عملی مثل این‌خوب​ به میان می‌آمد، همگی طوری زیر لب‌قرار​ من‌من می‌کردند که انگار لال‌مونی گرفته بودند.

«چه کنفوسیوس‌گرایی چه قانون‌گرایی، مگه برای اداره کشور‌این​ به وجود نیومدن؟ پس چرا وقتی پای همچین مسائل‌گرفته​ اجرایی وسط میاد، نمی‌تونن حتی یه کلمه حرف بزنن؟»

عصبانیتش داشت کم‌کم اوج می‌گرفت.

درست در همان لحظه، وزیر‌منم​ دارایی، هان یی-جونگ، که تا آن‌خطراتش​ موقع ساکت بود، دهان باز کرد.

«با کمال احترام، گفته می‌شه که یک پزشک، با اینکه‌همون‌طور​ درمانی برای آبله پیدا نکرده، راهی برای پیشگیری از اون‌توی​ می‌دونسته و از همون روش برای توقف شیوع بیماری استفاده کرده.»

«راهی برای پیشگیری می‌دونه. اگه منظورتون‌عملی​ آبله‌کوبیه، منم ازش خبر دارم. و‌زیر​ خیلی خوب هم از خطراتش آگاهم.»

«همون‌طور... همون‌طور که می‌دونید، آبله‌کوبی روشیه که با قرار دادن مستقیم چرک بیمار مبتلا به آبله توی بینی یا پوشیدن‌اگه​ لباس‌زیر بیمار، شخص رو از قبل به آبله مبتلا می‌کنن. در نتیجه، بچه‌های ضعیف یا افراد مسن گاهی اوقات می‌میرن‌مبتلا​ و مواردی هم بوده که بقیه از کسی که برای پیشگیری آبله گرفته، بیماری رو می‌گیرن و دچار مرگ زودرس می‌شن.»

«این رو که همه می‌دونن.»

اگر پیشگیری از آبله‌خبر​ به این راحتی بود،‌خطراتش​ این همه آدم نمی‌مردند.

هان یی-جونگ‌کول​ با خودش‌اما​ فکر کرد.

«هوو، اون همیشه این‌قدر ترسناکه.»

پدربزرگش چطور توانسته‌منظورتون​ بود به‌عنوان خواجه ارشد‌خبر​ در کنارش خدمت کند؟

احساس می‌کرد فقط با رد و‌خیلی​ بدل کردن چند کلمه با او،‌آبله‌کوبی​ تمام انرژی‌اش از شدت فشار تخلیه می‌شود.

با وجود واکنش بی‌تفاوت امپراتور، هان‌عملی​ یی-جونگ بدون هیچ نشانه‌ای از ترس،‌زیر​ با آرامش به حرف‌هایش ادامه داد.

«چیزی که این پزشک استفاده کرده آبله گاویه.‌اینکه​ بیماری متفاوتی از آبله‌ست، بیماری‌ای که گاوها می‌گیرن...‌توقف​ اما انسان‌ها هم گاهی اوقات ممکنه بهش مبتلا بشن.»

«هو، گفتی آبله گاوی؟»

«بله. حتی اگه کسی آبله گاوی بگیره، در بدترین حالت، فقط بعد از چند روز تب یه راش پوستی می‌زنه‌توی​ و خیلی نادره که کسی ازش بمیره. تازه، حتی اگه اون آبله گاوی به بقیه هم سرایت کنه، باز هم فقط‌مرگ​ با یه تب تموم می‌شه. با این حال، گفته می‌شه کسی که آبله گاوی گرفته، دیگه هرگز به آبله مبتلا نمی‌شه.»

«این واقعیت داره؟»

با این حرف،‌کمال​ مقامات دوباره بین خودشان‌پزشک​ شروع به پچ‌پچ کردند.

خیلی زود،‌اگه​ یکی از مقامات‌منم​ با عجله گفت:

«هنوز قطعی نیست. در واقع، پخش کردن آبله گاوی بین‌همون‌طور​ مردم و اسم دارو روش گذاشتن اون هم بدون هیچ دوره‌بینی​ آزمون و خطایی، یه تخلف بزرگه که باید به‌شدت مجازات بشه.»

«از اعلی‌حضرت‌کول​ تمنا داریم‌اما​ تجدید نظر کنن!»

چند نفر از مقامات دیگر‌گفته​ هم بلافاصله مثل یک گروه کر‌راهی​ هم‌صدا، حرف‌های او را تایید کردند.

هان یی-جونگ گفت:

«حتی اگه کسی آبله گاوی بگیره، نمی‌میره. اما اگه آبله بگیره، حتماً‌آبله‌کوبی​ می‌میره. این هم حقیقته که این روش داره جواب می‌ده و طاعون‌شخص​ توی هانگژو به‌سرعت در حال فروکش کردنه! زود باشین، گزارش‌ها رو بیارین!»

با دستور هان یی-جونگ،‌اما​ یک خواجه دسته‌های ضخیمی از‌می‌آمد​ کاغذ را روی میز گذاشت.

روی آن‌ها، تعداد افرادی که به آبله‌پزشک​ مبتلا شده بودند و تعداد کسانی که‌می‌دونسته​ واکسینه شده بودند به‌وضوح مشخص شده بود.

یکی از آن‌ها کاربردی از نمودار رز بود‌دارم​ که زمانی نایتینگل از آن استفاده می‌کرد؛ آن‌قدر ساده‌قرار​ و واضح که می‌شد در یک نگاه متوجهش شد.

لبخندی روی لبان‌ازش​ امپراتور که مدتی مشغول‌خوب​ خواندن بود، شکل گرفت.

«الان بین شما مقامات کسی‌مسائل​ هست که بتونه آبله رو‌همگی​ تا این حد مهار کنه؟!»

«...ام... اما، اعلی‌حضرت!»

«ساکت. پرسیدم ممکنه یا نه!»

هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید ممکن است.

معلوم است که نه.

چطور ممکن‌کرد​ بود از پس‌گفته​ چنین کاری بربیایند؟

«با وجود این همه مقام و مسئول، حتی یه‌خیلی​ نفر هم نتونست آبله رو مهار کنه، اما یه‌دادن​ پزشک بیرون از قصر بالاخره این کار رو انجام داد.»

«ما عمیقاً شرمساریم، اعلی‌حضرت.»

همه یک‌صدا جواب دادند.

امپراتور گفت:

«دارم از این ریاکاری شما خسته می‌شم. زمین‌های عمومی نزدیک عمارت پزشکی فلس سفید در استان جیانگ‌سو رو به‌مستقیم​ عمارت پزشکی فلس سفید واگذار کنید و همچنین بخشی از زمین‌های عمومی نزدیک شانگجو در استان ژجیانگ رو هم‌مواردی​ بهشون بدید. علاوه بر این، اگه موفق بشن طاعون رو از کل هانگژو بیرون کنن، معافیت‌های مالیاتی هم بهشون می‌دم.»

با این‌منم​ حرف‌ها، چشمان‌خبر​ همه گرد شد.

واقعاً یک امتیاز بی‌سابقه بود!

با این حال، حال و حوصله امپراتور‌پزشک​ در حدی نبود که الان کسی بخواهد‌می‌دونسته​ با او مخالفت کند و قطعاً عصبانی می‌شد.

در این دوره که اقتدار امپراتوری به‌شدت تقویت‌دارم​ شده بود، کاملاً واضح بود که اگر کسی‌روشیه​ مستقیماً تصمیم امپراتور را رد کند، چه اتفاقی می‌افتد.

پونگ ها-گوم گفت:

«البته، این فقط در صورتیه که اثربخشی اون تایید بشه. من یه‌زیر​ مقام از قصر امپراتوری می‌فرستم تا حقیقت ماجرا رو به‌طور کامل بررسی‌نیومدن​ کنه. اگه هیچ دروغی در کار نباشه، پاداش حتی بزرگ‌تری بهشون می‌دم.»

«لطف شما بی‌کران است!»

«همه شما باید حداقل نصف کاری که این‌دارم​ پزشک انجام داده رو یاد بگیرید. شما مقامات دقیقاً‌قرار​ دارید چه غلطی می‌کنید که فقط حقوق مفت می‌گیرید!»

با این حرف‌ها، هان‌خبر​ یی-جونگ احساس غرور کرد، انگار‌آگاهم​ که این دستاورد خودش باشد.

[آبله داره‌کرد​ مهار می‌شه؟‌احترام​ اصلاً ممکنه؟]

چند نفر از ده ارباب بهشتی‌ازش​ فرقه جاودانه خون برای اولین بار‌آگاهم​ بعد از مدتی دور هم جمع شدند.

بر اساس جریان‌ازش​ چی بهشتی، هانگژو باید‌خوب​ از آبله رنج می‌برد.

مثل هر آخرالزمان دیگری در این دنیا، درست قبل از پایان،‌طوری​ قحطی، طاعون و جنگ باید دست به دست هم می‌دادند و‌کشور​ بیداد می‌کردند و جان انسان‌ها را مثل خوشه‌چینی غلات درو می‌کردند.

وقتی این اتفاق می‌افتاد، آدم‌های زیادی می‌مردند، احساسات عمومی‌درمانی​ متزلزل می‌شد و کل قاره در شعله‌های جنگ فرو‌استفاده​ می‌رفت؛ در این نقطه، دنیا یک بار به پایان می‌رسید.

برخی از آخرالزمان‌ها می‌گفتند که وقتی چنین زمانی‌دارم​ فرا برسد، بارانی از خون از آسمان می‌بارد، در‌قرار​ حالی که برخی دیگر می‌گفتند سیل بزرگی خواهد آمد.

عده‌ای هم می‌گفتند زلزله‌ای رخ می‌دهد و همه‌چیز‌خطراتش​ را می‌بلعد؛ انواع و اقسام سناریوهای روز قیامت بر‌چرک​ اساس باورهای عامیانه محلی آن منطقه آماده شده بود.

در هر صورت، آبله یک طاعون‌عملی​ نسبتاً رایج بود، بیماری‌ای که می‌توانست‌زیر​ در هر جای قاره رخ دهد.

با این حال، آبله‌ای که‌گفته​ قرار بود این بار در‌نکرده​ هانگژو بیداد کند، کمی خاص‌تر بود.

[مگه تقدیر این نبود که‌منم​ همه، چه فقیر، چه غنی،‌خوب​ چه مقام‌دار، بهش مبتلا بشن؟]

[درسته. قرار بود اول فقرا بمیرن، بعد تو‌خطراتش​ فصل برداشت یه کم فروکش کنه و دوباره تو‌چرک​ دوره فقر بعدی منفجر بشه. روال طبیعیش این بود.]

[بعد از دوره فقر، قرار بود یکی یکی بمیرن تا‌همگی​ اینکه مریضی به قصر امپراتوری برسه. درسته. البته فقط با‌مگه​ این کار دنیا به آخر نمی‌رسید. فقط یه کم دردناک‌تر می‌شد.]

بعد از کمی‌کمال​ فکر، یکی از‌می‌شه​ ده ارباب بهشتی پرسید.

[نکنه الان‌اگه​ تو همون فاز‌منم​ فروکش کردن هستیم...؟]

[اصلاً این‌طور نیست. حداقل خیابون‌های اون منطقه باید تبدیل‌آگاهم​ به یه جهنم زنده می‌شد. بعدش هم ارتش امپراتوری باید‌مبتلا​ برای اقدامات اضطراری بسیج می‌شد. قرار بود این اتفاقات بیفته.]

سه نفر از ده ارباب بهشتی‌عملی​ در حالی که سرشون رو گرفته بودن،‌من‌من​ ناله‌ای کردن و بعد به حرف اومدن.

[یعنی به‌کرد​ خاطر بذر‌احترام​ یک نیمه‌جاودانه؟]

[...من اطلاعاتی به دستم رسیده که‌ازش​ پیروان چی بهشتی در نهایت قصد دارن‌همون‌طور​ بذر یک نیمه‌جاودان رو از بین ببرن.]

[و جاودان‌منم​ خون ما‌خبر​ هم اونو می‌خواد؟]

اوضاع پیچیده شده بود. برای پیروان چی بهشتی، بذر یک نیمه‌جاودان یه متغیر پیش‌بینی‌نشده‌می‌کردند​ بود. خیلی طبیعی بود که برای حذف این متغیر دست به کار بشن، اما مشکل‌بزنن​ فرقه جاودانه خون این بود که جاودان خون با تمام وجود جین چون-هی رو می‌خواست.

[حتی اگه یکی از ما سه نفر هم بره، دستگیر کردن اون یارو کار‌می‌دونسته​ سختیه. فقط با دیدن مبارزه‌اش با خان می‌شه اینو فهمید. ستاره قاتل آسمانی هم یه‌خطراتش​ مانع دیگه‌ست. ارباب بهشتی مبدأ به دست اون کشته شد. فکر می‌کنی این یعنی چی؟]

[...رشد ستاره قاتل‌منظورتون​ آسمانی، حداقل با جریان‌خبر​ چی بهشتی هم‌خونی داره.]

[درسته. این‌منم​ حرفت حقه‌. فقط‌دارم​ زمانش جلو افتاده.]

یکی از اونا که تا‌مسائل​ اون موقع ساکت بود، با‌همگی​ لحنی شاد و بی‌خیال گفت.

[ای بابا، تا همین الانش سه نفرمون مردن. خیلی وقته که صندلی‌هامون به این سرعت‌روش​ خالی نشده بودن، نه؟ فکر کنم از زمان جنگ بزرگ به این طرف سابقه نداشته! حتی‌همون‌طور​ برای فرقه جاودانه خون هم سخته که هم‌زمان سه نفر رو جایگزین ده ارباب بهشتی کنه.]

[واقعاً...]

[خب، حالا نقشه چیه؟]

انتقال صدای‌کول​ شاد و بی‌خیال‌مسائل​ ادامه پیدا کرد.

[می‌گن یه گروه از پیروان چی بهشتی دارن حرکت می‌کنن.‌نکرده​ پس ما هم از پشت بهشون ضربه می‌زنیم. وقتی اون دو‌منظورتون​ تا گروه دارن با هم می‌جنگن، ما هم یواشکی وارد می‌شیم.]

[کی این کار رو می‌کنه؟]

دوباره همون‌منم​ صدای شاد‌خبر​ جواب داد.

[من انجامش‌کول​ می‌دم! خودم می‌رم.‌مسائل​ چرا که نه؟]

[ارباب بهشتی طلایی.‌کمال​ تو می‌خوای این‌می‌شه​ کار رو بکنی؟]

[آره. تنظیمات روی بدنم تموم‌منم​ شده! این بدن واقعاً عالیه، پس‌خطراتش​ تو هم کمکم کن، گوم‌گوانگ سونگ‌مو.]

[اینکه همچین چیزی ازم می‌خوای، نه‌خیلی​ اینکه نتونم... هممم، حالت خوب می‌شه؟ ببر‌روشیه​ سه مطلق باید دنبالت باشه، مگه نه؟]

[اینکه خیلی عالیه! اگه‌اما​ ببینمش، همون موقع باید‌این​ کارش رو تموم کنم.]

[حتی خواهر خودت رو؟]

[مگه بهمون یاد ندادن که‌منم​ پیوندهای این دنیای فانی هیچ‌خوب​ ارزشی ندارن؟ چیه، اعتراضی داری؟]

[نه. فقط انگار بعد از‌دارم​ تغییراتی که رو بدنت دادی،‌همون‌طور​ شخصیتت هم یه کم عوض شده.]

[هاهاها، کی می‌دونه. من هنوزم از آدما متنفرم، هنوزم دلم‌همگی​ می‌خواد دنیا نابود بشه و همیشه از خرد کردن چیزها‌مگه​ لذت می‌برم. تا وقتی که این قلبم همون‌طوریه، واقعاً عوض شدم؟]

غرش–

فضای اطراف ارباب بهشتی طلایی پر از یه چی تاریک و مایل به قرمز شد.‌آبله‌کوبی​ موجی از قدرت بود که اون‌قدر قوی بود تا بقیه ده ارباب بهشتی رو منقبض‌نتیجه​ کنه و بعضی‌هاشون با قورت دادن آب دهانشون، امیدوار بودن که این حالت بازیگوشانه‌اش زودتر بگذره.

[تو بعضی‌منم​ از قربانی‌های جنگ‌دارم​ قبلی رو دزدیدی.]

[من این کار رو نکردم.‌مسائل​ فقط چیزایی که ارباب بهشتی مبدأِ‌طوری​ مرحوم قایم کرده بود رو برداشتم.]

با لحنی سبکسرانه‌کمال​ نوچی کرد، انگار که‌پزشک​ می‌گفت: «اوه، لو رفتم.»

[من باید کینه ارباب بهشتی مبدأ رو هم برطرف‌خیلی​ کنم. ممنونم، ارباب بهشتی مبدأ. من از جسدهایی که‌دادن​ قایم کرده بودی، پیشکش‌های خوبی ساختم. حتماً انتقامت رو می‌گیرم.]

[توی دیوونه...]

چند نفر از ده‌اما​ ارباب بهشتی بهش فحش‌این​ دادن. گوم‌گوانگ سونگ‌مو آهی کشید.

[از خواهرت متنفری؟]

[تنفر؟ نه. کی همچین حرفی‌منم​ زده؟ مگه برای کشتن کسی‌خوب​ حتماً باید ازش متنفر باشی؟]

ارباب بهشتی‌منم​ طلایی به‌خبر​ آرومی خندید.

[برام جالبه که ببینم ببر سه مطلق می‌تونه‌این​ من رو پیدا کنه یا نه. و از‌لال‌مونی​ فکر اینکه دوباره بذر یک نیمه‌جاودان رو می‌بینم خوشحالم.]

[می‌فهمم.]

[اون قبلاً اون‌قدر ضعیف بود که اگه با‌دارم​ شستم فشارش می‌دادم می‌مرد. از اون موقع تا‌روشیه​ حالا باید خیلی رشد کرده باشه، مگه نه؟]

قربانی‌های ارباب بهشتی مبدأ کاملاً به دست ارباب‌خطراتش​ بهشتی طلایی افتاده بود. با خون ریخته شده هزاران‌چرک​ نفر، ارباب بهشتی طلایی حتی قوی‌تر هم شده بود.

[شنیدم برات ممکنه‌می‌رن​ که موقتاً به‌عملی​ قلمرو دگرگونی برسی.]

[همین‌طوره.]

[خدا می‌دونه‌اگه​ چقدر می‌تونه‌آبله‌کوبیه​ دووم بیاره؟]

ارباب بهشتی طلایی نسبت به میزان استقامت جین چون-هی کنجکاو‌همون‌طور​ شده بود. بعد از عبور از این همه مرز بین‌توی​ مرگ و زندگی، محال بود بدنش هیچ آسیبی ندیده باشه.

«یه دست، یا یه پا.‌مسائل​ حتماً تو یکی از دست‌همگی​ و پاهاش نقطه ضعفی داره، نه؟»

«درسته. رمان‌های رزمی‌منظورتون​ همه‌شون درباره تناسخ‌ازش​ و این‌جور چیزان.»

خشم دندان‌شکنم از اینکه چطور تناسخ، انتقال روح‌خطراتش​ و بازگشت در زمان داشتن رمان‌های رزمی رو‌مستقیم​ نابود می‌کردن، فقط تا ماه پیش دوام آورد.

حالا که سرمای استخوان‌سوز زمستون حمله‌عملی​ همه‌جانبه‌اش رو شروع کرده، این دست‌زیر​ چپ لعنتی‌ام بیشتر از قبل درد می‌کنه.

«قاعدتاً باید تو بدن یه بچه‌ای تناسخ پیدا کنی که استعداد‌راهی​ رزمی داشته باشه. انتقال روح... چه چرت و پرتی... همون‌طور که‌آبله‌کوبیه​ انتظار می‌رفت، یه سیاهی‌لشکر همیشه نقش سیاهی‌لشکر رو بازی می‌کنه. لعنت بهش.»

اگه این بدن تو فصل‌های‌منم​ قبلی می‌مرد، به خاطر این بود‌خطراتش​ که واقعاً لیاقت مردن رو داشت.

حتی یه خط خونی بزرگ‌دارم​ امپراتوری هم بدون توانایی‌های خاص‌همون‌طور​ هیچ ارزشی نداره و آشغاله.

حداقل اگه تو جایی مثل خانواده نامگونگ،‌مثل​ خانواده مورونگ یا خانواده هوانگبو به دنیا‌می‌کردند​ اومده بودم، مجبور نبودم این‌طوری زندگی کنم.

استعداد رزمی هم دقیقاً مثل‌گفته​ لاتاری ژنتیکی می‌مونه؛ پدر و مادرهای‌راهی​ رزمی‌کار، بچه‌های رزمی‌کار به دنیا میارن.

برعکسش هم کاملاً صدق می‌کنه.

از این نظر، نام‌گونگ اون، نام‌گونگ یون، تانگ آه و گونگ‌سون یونگ، حتی اگه درک‌دادن​ و شهودشون به خاطر ساختار رزمی ذاتی‌شون یه‌ذره کم باشه، صرفاً همین واقعیت که دست‌افراد​ و پاهای بلندی دارن و تاندون‌ها و نصف‌النهارهای محکمی دارن، این کمبود رو جبران می‌کنه.

برعکس، حتی اگه درک و شهودشون یه کم از ظرفیت‌همگی​ فیزیکی‌شون فراتر بره، باز هم یه جورایی می‌تونن خودشون رو‌مگه​ مدیریت کنن، درست مثل یه کامپیوتر با سیستم خنک‌کننده آبی.

ناولها | novelha.net