چپتر 58: چپتر 58
0«هوو.»
همینطور که عرق از پیشانیماجرا جین چون-هی پایین میچکید، یوهو باحالی یک پارچه آن را پاک کرد.
چشمانش داشت میسوخت،ماجرا برای همین حسابیبازدهیش به موقع بود.
«فکرش رو بکن، قبل ازاما اینکه حتی حرفی بزنم خودشکرده میفهمه باید چیکار کنه. خیلی تیزه.»
او که یک پرستار ماهر نبود، فقط یک تازهکار بود،یوهوی مگه نه؟ با این حال اینقدر توانمند بود که جینهمون چون-هی حس میکرد هر لحظه بیشتر از یوهو خوشش میآید.
البته احساسات خودهیچ یوهو هیچ نقشینداشت در این ماجرا نداشت.
«واقعاً بازدهیش بالاست. یوهوی من.»
در حالی که یوهو رااما مثل یک گاو کاریِ زحمتکشکرده تحسین میکرد، به دبریدمان ادامه داد.
«این همون وضعیتیهیچ نیست که بقیه جراحهایواقعاً ارتوپد بهش حسودی میکنن...؟»
دبریدمان معمولاًخود توسط باتجربهتریننقشی پزشک انجام میشود.
نه پزشکی که فقطنداشت دستهای فرزی دارد، بلکه کسیحالی که تجربه گستردهای داشته باشد.
در گذشته، تصور میشد کهاما در مواقع اورژانسی هرچه اینکرده کار سریعتر انجام شود بهتر است.
اما حالا، نظرات به این سمت تغییر کردهبازدهیش بود که صرف زمان کمی بیشتر برای جلوگیریتحسین کامل از عفونت، برای بقای بیمار مفیدتر است.
پروسه دبریدمان تا ایننقشی حد مستقیماً با زندهبازدهیش ماندن بیمار گره خورده است.
و جین چون-هی با استفاده ازبازدهیش هنر الهی پنج عنصر داشت مثلکاریِ آب خوردن از پس آن برمیآمد.
علاوه بر آن،بهتر یک پرستار فوقالعاده بهنظرات نام یوهو هم داشت.
این پسر قبل از اینکه جین چون-هی حتیبازدهیش حرفی بزند، خودش بهتنهایی شستوشوی کمفشار را انجام میداد،دبریدمان ابزارها را عوض میکرد و عرقش را پاک میکرد.
«یک هوش مصنوعی عالی.»
دبریدمان تمیزنقشی و بینقصنداشت تمام شد.
حیرت در چشمانبهتر پزشکان عمارت که مشغولنظرات تماشا بودند موج میزد.
کار بعدیای کههیچ جین چون-هی باید انجامواقعاً میداد، تثبیت خارجی بود.
این روشی بود کهنقشی برای چنین شکستگیهای بازبازدهیش و شدیدی استفاده میشد.
تثبیت خارجی موقت.
روشی برای جابهتر انداختن موقت استخوان بانظرات استفاده از هاف پینها.
بعد از آن، یک میله فلزینداشت در حفره مغز استخوان قرار میگرفتمثل تا آن را سر جایش محکم کند...
«اصلاً لازمه جراحی رو دوماجرا مرحلهای کنم؟ اگه این بار همهحالی چیز رو یکجا درمان کنم چی...»
جین چون-هینقشی سرش رانداشت تکان داد.
«نه. نباید طمع کنم. همین الانشم با هنرسمت الهی پنج عنصر یه برتری بزرگ به دستعفونت آوردم. بقیهاش رو طبق اصول کتاب پیش میرم.»
همان دبریدمان بهتنهاییهیچ یک کار پیشگامانهنداشت و بیسابقه بود.
علاوه بر این، بانقشی اقدامات مناسب، خطر عوارض جانبیبالاست بهطور چشمگیری کاهش یافته بود.
«جراحی رو که آدم تنهایی انجام نمیده. این کارحالی با همراهی بیمار انجام میشه. مهم نیست چقدر مهارتهمون داشته باشی، اگه بدن بیمار نتونه دوام بیاره، همهچیز بیفایدهست.»
جین چون-هی به استادشاست نشان داد که پینهاسمت را کجا باید فرو کند.
پس از پیدا کردن محلی که بافت نرم آن آسیبیوهوی ندیده بود و مشخص کردن آن ناحیه، استادش با استفادههمون از انرژی درونی خود شروع به وارد کردن پینها کرد.
بدون آن سروصدای ناخوشایند همیشگی، پینهای فلزیواقعاً را طوری وارد کرد که انگار با یکزحمتکش چوب غذاخوری در حال سوراخ کردن توفو است.
جین چون-هینقشی در دلشنداشت سوت کشید.
«جوری انجامش میدهبهتر که خیلی راحتحالا به نظر میرسه.»
در حالت عادی، ایننقشی کار یک جلسه نجاری دردناکبالاست با چکش و دریل بود.
اما او داشت این کارماجرا را به سادگی و بایوهوی کمترین آسیب ممکن انجام میداد.
جین چون-هینقشی به یکنداشت نتیجهگیری رسید.
«فعلاً تثبیت خارجی رو موقتاً نگهحالا میدارم و وضعیت بافت نرم رو زیرکمی نظر میگیرم، بعداً سراغ جراحی دوم میرم.»
وقتی همهچیز راحتتر ازنقشی چیزی که نگرانش بودبازدهیش پیش رفت، روحیهاش بهتر شد.
لبخندی رویخود لبان جیننقشی چون-هی نشست.
با حل شدن بیدردسر بخشیواقعاً که آن را بزرگترین مانع میدانستند،گاو چهره پزشکان عمارت هم آرامتر شد.
همان موقع بود.
نوک انگشت بیمارهیچ با یک پرشنداشت کوچک تکان خورد.
یک حرکت بسیار ریز.
اولین کسی کهماجرا این را دید،بازدهیش جگال لین بود.
«چون-هی. انگشتشود بیمار دارهاست تکون میخوره.»
«توی بیهوشی ممکنه یکی دو بارنداشت این اتفاق بیفته. آه، مهر و مومگاو نقاط طب سوزنی یه کم فرق داره؟»
بعد، یک پرش دیگر.
مردمک چشماننقشی جین چون-هینداشت تنگ شد.
یکی ازشود پزشکان عمارتاست با عجله گفت:
«نبضش داره بالا میره!»
«هوشیاری بیمار چی؟»
«هنوز هیچی!»
اصلاً چه اتفاقی داشت میافتاد؟
بدن بیمار دچار تشنجنقشی شد و روی تختبازدهیش جراحی بالا و پایین پرید.
یوهو سریع بازوهایماجرا بیمار را گرفت تابالاست او را مهار کند.
به طرز عجیبی، سایه یوهواما انگار جان گرفت و همزمانکرده پاها و شانههای بیمار را چسبید.
نمیشد فهمید این چه نوعماجرا هنرهای رزمی است، اما مسلماًیوهوی به جناح متعارف تعلق نداشت.
«ارباب جوان!»
الان وقتنقشی تعجب کردن ازواقعاً مهارتهای یوهو نبود.
جین چون-هیشود سریع به عوارضاما جانبی فکر کرد.
«سندرم کمپارتمان حاد باعث این نمیشه. آمبولیواقعاً چربی؟ نه. آمبولی نمیتونه همچین واکنشی ایجادکاریِ کنه... یا شاید یه مشکلی تو قلبشه...؟»
دست و پای بیمارنقشی مثل یک آدم صرعیبازدهیش به اطراف پرتاب میشد.
عجیبتر از همه ایننداشت بود که در تمامیوهوی این مدت او بیهوش بود.
در آنشود لحظه، استادش بااما صدایی آرام گفت:
«به نظر میرسه این یه بیماری مخصوصواقعاً دنیای رزمی باشه. کاملاً طبیعیه که تو بازحمتکش اون دانش دنیای دیگهات چیزی در موردش ندونی.»
«چی؟»
استادش یک سوزن بلندنداشت برداشت و دست دیگرش راحالی روی شبکه خورشیدی بیمار گذاشت.
تازه آن موقع بود که جینحالا چون-هی متوجه شد شبکه خورشیدی بیمارزمان به طرز عجیبی برآمده شده است.
استادش چشمانش را بست وماجرا نبض گرفت، سپس سوزن رایوهوی به سمت یک نقطه فرو کرد.
شواک!
«هی، بایدنقشی سریع بشکافیش.نداشت عجله کن!»
هیچ وقتیشود برای سوالاست پرسیدن نبود.
بیمار شروع بههیچ بالا آوردن فوارهاینداشت از خون کرده بود.
با این وضعیت، خون راهماجرا هواییاش را مسدود میکرد ویوهوی در خون خودش غرق میشد!
جین چون-هینقشی سریع شبکه خورشیدیواقعاً بیمار را شکافت.
و چیزی کهبهتر آن داخل دید،حالا یک معده سوراخشده بود.
به همراه یکهیچ شکل حیات ناشناخته وواقعاً در حال وول خوردن.
«یه انگل... مگههیچ میتونه تو معدهنداشت اینقدر بزرگ بشه؟»
اینکه زندهنقشی بود، آننداشت را چندشآورتر میکرد.
علاوه برشود آن، دهانش بهاما معده چسبیده بود.
وقتی استادش سوزن دوم راماجرا وارد کرد، موجود انگار که دردشحالی گرفته باشد دهانش را جدا کرد.
در همان لحظه، استادش باماجرا سرعت بدن موجود را بیرونیوهوی کشید و داخل یک شیشه انداخت.
تق-
سایه یوهوشود بلافاصله دراست شیشه را بست.
بدن در حال تشنجنقشی بیمار، انگار که جادوبازدهیش شده باشد، از حرکت ایستاد.
جین چون-هی فوراً خرابکاریهانقشی را تمیز کرد وبازدهیش مشغول بخیه زدن شد.
استادش به حرف آمد.
«بهش میگن کرم گو. جوری ساخته شده کهسمت اگه هر ده یا بیست روز یکبار دارویعفونت مخصوصی بهش نرسه، داخل بدن شروع به وحشیبازی میکنه.»
«این چیزی شبیههیچ همون انگل خون استفادهواقعاً شده توسط فرقه شیطانیه؟»
انگل خون.
انگلی کهنقشی قرار بود شیطانواقعاً آسمانی کوچک بخورد.
از خواندن رمانها خوب میدانست که در مراسم ورودتغییر به فرقه شیطانی، به آنها یک انگل خون میخوراندندبیمار تا بتوانند مثل خیمهشببازی هر طور که میخواهند کنترلشان کنند.
اما روشخود بیرون آوردنشنقشی اینطوری نبود.
تازه، ویژگیهایش همهیچ با یک انگلنداشت خون فرق داشت.
با اینکه به خاطر طب سوزنیبازدهیش استاد مقداری از مایعات بدنش بیرون ریختهزحمتکش بود، اما معده را حل نکرده بود.
اگر واقعاً یک انگل خون بود،حالا تا الان معده طوری آسیب میدیدزمان که دیگر نمیشد کاری برایش کرد.
جگال لین گفت.
«این خیلی ضعیفتر از اوناییه که فرقه شیطانی استفادهبالاست میکنه. این یکی مال جناح غیرمتعارفه. و بعضی ازادامه شاخههای قبیله هائو وقتی میخوان جاسوس بکارن ازش استفاده میکنن.»
جاسوس.
آخرین بخیه هم تمام شد.
جین چون-هی گفت.
«باید به پرنس خبر بدم.»
«دقیقاً. مخفی نگهماجرا داشتن این موضوعبازدهیش خیانت بزرگی محسوب میشه.»
عجیب بود.
صدای استادش مشخصاً نگران بهماجرا نظر میرسید، اما گوشههای لبشیوهوی با لبخند محوی بالا رفته بود.
«برای همینه که بهتره زیاد تو کارای خانوادهبازدهیش سلطنتی دخالت نکنیم. اگه نمیدونستیم یه چیزی، اماتحسین حالا که میدونیم، از این اتفاقا میافته، مگه نه؟»
جین چون-هی گفت.
«این جراحی اوله. بیمار بعداما از اینکه حالش بهتر شد بایدصرف یه جراحی دوم هم داشته باشه.»
برای انجامخود دو جراحینقشی دلیل وجود داشت.
برای این بود کهنقشی به بافت نرم آسیبدیدهبازدهیش زمان بدهم تا ترمیم شود.
از آنجا که بافتهای نرم آلوده از طریقیوهوی یک روش جراحی به نام دبریدمان برداشته شدهادامه بودند، بافتهای از دست رفته باید بازسازی میشدند.
اگر بدون صبر کردن برای بازسازی بافت نرم،سمت همهچیز در یک جراحی تمام میشد، احتمال بروزعفونت عوارض جانبی و مشکلات بعدی خیلی بالا میرفت.
این کار فشارهیچ زیادی به بدننداشت بیمار وارد میکرد.
مشکل اینجا بود که چون بیمارنداشت هنرهای رزمی یاد گرفته بود، پیشبینیمثل سرعت ترمیم بافت نرمش غیرممکن بود.
قابلیتهای بهبودی بسته به مکتبواقعاً روش پرورش انرژی درونی ومثل سطح آن، خیلی متفاوت است.
علاوه بر این، به نظراما میرسید رازهای زیادی دارد که حتیصرف به عمارت پزشکی هم نگفته است.
سرعت بهبودیاش راهیچ نمیشد با معیارهاینداشت یک آدم مدرن سنجید.
ممکن بود یک هفته،نقشی ده روز، یا حتیبازدهیش سه هفته طول بکشد.
هرچه زودتر خوبماجرا میشد، احتمال عفونتبازدهیش ثانویه هم پایینتر میآمد.
علاوه بر این، جراحی اصلیاما باید بلافاصله بعد از برداشتنکرده دستگاه تثبیتکننده خارجی موقت شروع میشد.
این تنها راههیچ برای نجات جاننداشت بیمار و پایش بود.
«نمیدونم پرنسخود اجازه میدهنقشی یا نه.»
جگال لین طوری با تحسین به حالتبالاست چهره جین چون-هی نگاه میکرد که انگارتحسین به یک اثر هنری زیبا خیره شده است.
«چه چهره زیباییه.»
چشمانی که باهیچ وجود سردرگمی، با حسواقعاً وظیفهشناسی یک پزشک میدرخشیدند.
به نظر میرسید جگالنقشی لین خیلی از نگاهبازدهیش شاگردش خوشش آمده بود.
جین چون-هی گفت.
«اول بیایین بیمار رواست بیدار کنیم و بپرسیمسمت چی شده. روال درستش اینه.»
«روال... چه روالیهیچ درسته، و چی غلطه؟واقعاً میتونی مطمئن باشی؟ هی.»
جگال لین با صدایی نرمترماجرا و ملایمتر از هر کسیوهوی دیگری با شاگردش صحبت کرد.
«آره. بیانقشی همین کارنداشت رو بکنیم.»
استادش رفتخود تا به پرنسماجرا ژو گزارش دهد.
از طرف دیگر،هیچ جین چون-هی کنارنداشت تخت شاهزاده همسر نشست.
قصد داشت تاماجرا وقتی مرد بیدار میشود،بالاست افکارش را مرتب کند.
«آخه اونشود رمان دیگهاست چه صیغهای بود؟»
یک رمان هیچوقت بیطرف نیست.
مهم نیست چقدر از زاویه دید سوم شخص دانایبالاست کل نوشته شده باشد، در نهایت همهچیز حول محورادامه شخصیتهایی میچرخد که به آنها روایت داده شده است.
چیزی که جین چون-هینداشت میدانست، فقط موقعیت شاهزاده همسرحالی از نگاه پرنس ژو بود.
«اما فعلاً همهچیزهاییبهتر که تو رمان توصیفنظرات شده بود، حقیقت داره.»
مگر از وقتی به اینماجرا دنیا آمده بود، این موضوعیوهوی را چند بار تایید نکرده بود؟
فقط مسئله این بود کهماجرا تنها دیدگاه پرنس ژو بهطوریوهوی کامل در آن منعکس شده بود.
شاهزاده همسر، چون یورنگ.
شوهر پرنس ژو.
در خانواده سلطنتی که ازدواجهای سیاسی در آن بیداد میکرد، اوحالی به اصطلاح سیندرلای دنیای هنرهای رزمی بود که از جایگاه پستنیست یک رقاص میخانه، مقام شاهزاده همسر را به دست آورده بود.
در گذشته، قبلهیچ از اینکه پرنس ژوواقعاً به مقام پادشاهی برسد.
این دو زمانی با همواقعاً آشنا شدند که او شاهزادهخانمیمثل به نام پونگ جو-ها بود.
آن زمان، پرنس ژو ازاما خانواده سلطنتی فاسد و امپراتورکرده بیکفایت به ستوه آمده بود.
علاوه بر این، شاهزادهها وماجرا شاهزادهخانمها به شدت در تلاشیوهوی بودند تا او را مهار کنند.
بزرگترین مشکل در این وضعیت ایننداشت بود که او خودش هیچ تمایلیمثل برای تبدیل شدن به امپراتور نداشت.
در آن زمان، پونگ جو-ها دربازدهیش حال گذراندن دورانی بود که فقط میشدزحمتکش آن را یک دوره پرآشوب توصیف کرد.
شبها ماسک میزد و مقامات فاسدحالا را کتک میزد و روزها مست ازکمی این میخانه به آن میخانه پرسه میزد.
پوچ بود.
پوچ و خالی.
مهم نبود چند مقام فاسد را کتکبالاست میزد، این کار حتی یک دههزارم خشمتحسین و کینه مردم را هم جبران نمیکرد.
و حتی اگر آنهااست را میکشت، یکی دیگر دقیقاًتغییر مثل آنها جایشان را میگرفت.
«من دیگه چه جور شاهزادهخانمیماجرا هستم؟ چه شاهزادهخانمی که حتی نمیتونهحالی یه پایتخت گرسنه رو نجات بده؟»
همان موقع بود کهنقشی شاهزاده همسر آینده، یعنیبازدهیش چون یورنگ، ظاهر شد.
«هی، اون چیه تو دستت؟»
«یکی از زالوهای مردم.»
«شکمش ازخود مکیدن خون اوناماجرا حسابی چاق شده.»
یقه مقامخود بیهوششده را گرفتماجرا و تکانش داد.
از آنجا که آننداشت زمان ماسک زده بود،یوهوی حتماً ظاهر خیلی ترسناکی داشت.
چون یورنگشود با سرکوباست ترسش گفت.
«میخوای بکشیش؟»
«میخوام کتکش بزنم.»
«هنوز بهنقشی اندازه کافینداشت کتک نخورده.»
او خیلی ترسناک بود،است واقعاً خیلی ترسناک، اما چونتغییر یورنگ شجاعتش را جمع کرد.
«اگه زحمتیخود نیست، میتونم یهماجرا خواهشی ازت بکنم؟»
«چیه؟»
«میتونم منمنقشی تو کتک زدنشواقعاً بهت ملحق بشم؟»
و اینگونه، آن دواست با لگدهای محکم به آنتغییر مقام، استرسشان را خالی کردند.
«اسمت چیه؟»
«چون یورنگ.»
«کجا میتونم دوباره ببینمت؟»
«من یهشود رقاصم که تواما میخانه نامچون میرقصم.»
«من یهخود رقاص ردهپایینم، برایماجرا همین همیشه همونجام.»
«چه ربطیخود به ایننقشی خوک داری؟»
«تهدیدم کرد که اگه امشبواقعاً در خدمتش نباشم، پاهام رو قطعگاو میکنه تا دیگه هیچوقت نتونم برقصم.»
سرش را بالابهتر آورد و به چهرهنظرات چون یورنگ نگاه کرد.
حتی درخود تاریکی شب، چهرهماجرا مرد سفید میدرخشید.
با خودش فکر کردنقشی که چهره جذابی دارد، چهرهایبالاست که برازنده یک رقاص است.