چپتر 138: ماه نو و پیامرسان
0«یعنی ماه نو نزدیکه؟»
معمولاً مراسمها تودردسر یکی از اینشدن دو روز برگزار میشن.
یا ماهشدن کامل، یاشیطان ماه نو.
مراسمهایی که تو ماه کامل برگزارکردن میشن، اغلب برای دریافت نور درخشانمهم ماه و دعا برای برکت و نعمته.
اما برعکس، ماه نو زمانیهاینطوری که ماه غروب میکنه ومناسکشون ستارههای زیادی تو آسمون دیده میشن.
تو این مدت، انواعبزرگِ و اقسام قربانیهای عجیبشیطان و غریب تقدیم میشه.
«تو داستان اصلی، مراسمهایشیطان فرقه جاودانه خون معمولاًگندی تو ماه نو برگزار میشد.»
فردا، اونا بچههای ربودهشدهآسمانی رو میکشتن و ازشونبالا به عنوان قربانی استفاده میکردن.
و اینطوریقربانی فرقه جاودانه خوناینطوری دوباره قدرت میگرفت.
حتی مناسکشونهنوز هم به روشیتبدیل مسالمتآمیز انجام نمیشد.
چیزی کهشدن یوسون دوست داشت،آسمانی اندامهای داخلی بود.
اونا اندامهای آدمهای زندهآسمانی رو بیرون میکشیدن تابالا تو مراسمشون ازش استفاده کنن.
با این روشِ گرفتنِ پسرهااینطوری و دخترهای جوون، فرقه جاودانه خونروشی واقعاً چه قدرتی به دست میآورد؟
و روح اون بچهها...
جین چون-هیشدن محکم پیشونیششیطان رو فشار داد.
«ها-ریون. زودتر بیا. برادرت واقعاً داره اینجاگندی جون میده. تو هم که دلت نمیخوادچقدر الکی به این کارها متهم بشی، نه؟»
تو داستان اصلی، هنوز اون دردسر بزرگِ تبدیل شدنحتی یهو ها-ریون به شیطان آسمانی و جمع کردن گندیداشت که فرقه جاودانه خون بالا آورده بود، وجود داشت.
هر بار، مهم نبود چقدر فریاد میزد: «فرقه شیطانی این کار رو نکرده! شاید تو گذشته یهمهم کارای دیوانهواری با پسرها و دخترهای جوون کرده باشیم، اما اون کار شیطان آسمانی قبلی بود، وتشکیلات ما الان با اصلاحات داخلی به عنوان یه تشکیلات جدید برگشتیم!»، آخه کی حرفش رو باور میکرد؟
علاوه بر این، تو اون نقطه، یهو ها-ریون تحت تأثیر ستاره قاتلبار آسمانی، تبدیل به یه قصاب انسانی میشه و کوهی از اجساد رودیوانهواری از هر دو جناح متعارف و جناح غیرمتعارف روی هم تلنبار میکنه.
با اینکه اون نقشآسمانی اصلی بود، اما خود یهوآورده ها-ریون هم آدم بافضیلتی نبود.
فرقه شیطانی هم گروه مهربونی نبود،دوباره فقط گروهی بود که تازه شروعمسالمتآمیز کرده بود به قوانین خودش پایبند باشه.
در نهایت، یه زنجیره اعصابخردکن از اتفاقات رخ میداد که در اونگندی جناح متعارف میاومد تا فرقه شیطانی رو نابود کنه، و فرقه شیطانی همشاید مجبور میشد فرقه جاودانه خون رو نابود کنه تا بیگناهیش رو ثابت کنه.
برای یه خواننده ساده رمان، دیدن رنج کشیدنگندی یهو ها-ریون دلیلی بود برای اینکه بگه «هاه،فریاد اینم از مسیر شیطان آسمانی» و بهش لایک بده.
اما الان،یهو این حقیقت داشت.جمع این واقعیت بود.
پروفسور جین غمگین شد.
«حتی اگه سعی کنم اهمیت ارتباط برقراریهو کردن رو به آدمهای جیانگهو حالی کنم، اوناوجود به هیچکدوم از حرفام گوش نمیدن، مگه نه...؟»
اگه اون روز میرسید، قطعیآسمانی بود که جین چون-هی همآورده درست کنار اونا باید زجر میکشید.
در همون زمان.
یهو ها-ریون سواردردسر بر اسبش آماده میشدیهو تا به جاده بزنه.
از بیرون، اونایهو ظاهر یه صنفجمع تجاری معمولی رو داشتن.
کالسکه ها پر ازآسمانی ابریشم بود و عطرها وآورده سفالهای مختلفی هم توشون بود.
از بیرون، اونا شبیه یهاینطوری تاجر و گروهش بودن کهمناسکشون دارن تو مسافتهای طولانی تجارت میکنن.
اما در واقعیت،دردسر اونا افراد فرقه شیطانییهو خورشید و ماه بودن.
«یعنی به زودی راه میافتیم؟»
مأموریت سادهای بود. اسکورتآسمانی یکی از اعضای فرقهبالا به یه دفتر فرعی.
چندتایی درگیری پیش اومدهمیکردن بود، اما بدون مشکلمیگرفت خاصی حل و فصل شدن.
«درست همونطور که برادرمبزرگِ گفت، تا الان دوشیطان بار جلوی خودم رو گرفتم.»
کسایی که نکشته بود، زیردستش شدن،جمع و داشتن زیردست به یهو ها-ریون اجازهمهم میداد زمان بیشتری رو صرف تمریناتش کنه.
علاوه بر این، برادرشآسمانی شخصاً انگل خون روبالا از بدنش خارج کرده بود.
حالا میتونست در مواقعمیکردن لزوم، بعضی از دستوراتمیگرفت فرقه رو نادیده بگیره.
چند نفر از مدیران اجرایی همون موقع هم متوجه شده بودنکردن که یهو ها-ریون از شر انگل خون خلاص شده، اما تاشیطانی اون زمان، اونا هم توسط او دهنبند خورده و ساکت شده بودن.
«تچ...»
یهو ها-ریونیهو از رویآسمانی عادت نوچ کرد.
با دندونهای به هم کلید شده،دوباره فقط یه نفس خفیف بیرون داد وانجام منظره نسبتاً عجیبی رو به وجود آورد.
«باید برادرمهنوز رو ازبزرگِ اونجا بیارم بیرون.»
در تمام مدتی که توآسمانی فرقه شیطانی بود، تنها نگرانیآورده یهو ها-ریون، جین چون-هی بود.
اون بیش ازشیطان حد فضول بود وگندی مردی از دنیای پزشکی.
نقطه ضعف خاصی روی بچههااینطوری داشت و ظاهر جذابش باعثمناسکشون میشد به راحتی به چشم بیاد.
علاوه بر این، حس مسئولیتپذیریش به عنوان یهشیطان پزشک بینظیر بود؛ اصلاً همین که همچین آدمیبار تو این دنیا وجود داشت، خودش جای تعجب داشت.
اگه یهو ها-ریون شخصاً با جین چون-هیکردن ملاقات نکرده بود، قضاوتش این میشد کهنبود اون آدمیه که داره یه نقشه شرورانه میکشه.
آخه مگه چقدر ممکنه درون یهکردن آدم با بیرونش همخونی داشته باشه؛مهم اصلاً چطور همچین چیزی ممکن بود؟
با همچین روحیهای،استفاده جای تعجب بود کهقدرت برادرش هنوز نمرده بود.
یهو ها-ریون آخریندردسر بارها رو بارگیریشدن کرد و ایستاد.
موهای سیاهش، انگار که تاریکیآسمانی رو بلعیده باشن، و قدآورده بلندش چشمها رو مسحور میکرد.
اون بدون شک خوشقیافه بود، اما نه زیباییای شبیه بهوجود یه درنا یا یه گل، بلکه نوعی از زیبایی کهشاید متعلق به یه جانور درنده مثل ببر یا شیر بود.
همون موقع بود.
هاپ!
یه سگشدن دوون دوونشیطان اومد بیرون.
یهو ها-ریون تو همونآسمانی نگاه اول تشخیص داد کهآورده اون سگ یه جانور روحانیه.
اون از آدمهااستفاده خوشش نمیاومد، اما ازقدرت حیوونها بیشتر بدش میاومد.
اگه برای حمله بهش اومده بود،شدن میکشتش، و حتی اگه با نیتگندی دیگهای هم نزدیک شده بود، بازم میکشتش.
تو حالت عادی، جانور روحانی همون لحظهایکردن که دیده میشد به دو نیم تقسیمنبود میشد، اما یهو ها-ریون فقط نوچ کرد.
«تچ...»
به برادرش قول دادهمیکردن بود که دو بارمیگرفت جلوی خودش رو بگیره.
تازه یه بار جلوی خودشتبدیل رو گرفته بود، پس حالاجمع یه بار دیگه فرصت داشت.
هاپ، هاپ!
سگ بزرگ دور وآسمانی برش پرید و گردنش روآورده به یهو ها-ریون نشون داد.
و اونجا، نماد به خوبیاینطوری حکاکی شدهی اون حرومزاده، پزشکمناسکشون الهی فلس سفید رو دید.
نیت قتلهنوز دوباره توبزرگِ وجودش فوران کرد.
«دو بار.»
دفعه بعد،یهو این جانورآسمانی روحانی میمرد.
«شایعهاش رو شنیدماستفاده که برادرم با یهقدرت سگ بزرگ سفر میکنه.
شاید اینهنوز سگ همونبزرگِ هوانگگو باشه.»
خون ستاره قاتل آسمانی مدامآسمانی تو گوشش زمزمه میکرد که بکشه،وجود اما افکار یهو ها-ریون ادامه داشت.
یهو ها-ریون دستش روآسمانی دراز کرد و یه نامهآورده از محفظه روی قلادهاش برداشت.
دستخط برادرش بود.
حالا که متقاعد شده بودتبدیل این سگِ برادرشه، یهو ها-ریونجمع دستی به سر هوانگگو کشید.
«اگه با اینیهو یکی بدرفتاری کنم،جمع برادرم خوشش نمیاد.»
محبت برادرانهاش غرایزشیطان ستاره قاتل آسمانیکردن رو سرکوب کرد.
یهو ها-ریون با بیخیالیمیکردن یه تیکه گوشت خشکشده مخصوصحتی مسافرا رو براش پرت کرد.
هوانگگو تو هوا پرید،بزرگِ گوشت رو گرفت وشیطان بلافاصله شروع کرد به جویدنش.
در همین حین، یهوشیطان ها-ریون نامهای که ازگندی هوانگگو گرفته بود رو خوند.
«...»
بعد از گذشت مدتی.
چهره یهو ها-ریوندردسر در هم رفتشدن و جدی شد.
درست همون موقع، شاهینشیطان رعد بهشتی و دوتاگندی جوجهاش پروازکنان از راه رسیدن.
نامه بعدی بهشیطان پای یکی ازکردن جوجهها بسته شده بود.
یهو ها-ریونقربانی بلافاصله نامهمیکردن رو برداشت.
بعد ازهنوز خوندنش، برداشت یهوتبدیل ها-ریون این بود:
«دیوونهست. برادرم هنوزم دیوونهست.»
وقتی یهو ها-ریون دستش رو دراز کرد،گندی شمشیر بلندی که از اسبش آویزون بودچقدر پرواز کرد و توی چنگش جا گرفت.
چنگال خلاء.
یهو ها-ریون فقط با درازتبدیل کردن دستش و حتی بدون اینکهکردن نگاهش کنه، شمشیر رو پس گرفت.
موهای شیطان آسمانی کوچک،شیطان یهو ها-ریون، از شدت خشمبالا مثل شعلههای آتش سیخ شد.
«راه بیفت.یهو میرم برادرمآسمانی رو نجات بدم.»
هاپ!
هوانگگو با یهدردسر پارس کوتاه جوابشدن داد و جلوتر دوید.
اعضای فرقه شیطانییهو با دیدن یهوجمع ها-ریون فریاد زدن:
«ارباب جوان،یهو ما همآسمانی باهاتون بیایم؟»
«نیازی نیست. شما باید بهاینطوری امور فرقه برسید و اونامناسکشون رو تو اولویت قرار بدید.»
با این حرفها، پستصویر یهوتبدیل ها-ریون پراکنده شد و انگارجمع که باد برده باشدش، ناپدید شد.
چند ساعت قبل از اینکه جینکردن چون-هی دکمه قرمز و بزرگی بهمهم اسم یهو ها-ریون رو فشار بده.
«میگی باید از قبل یه قربانی احتمالیقدرت رو شناسایی کنیم و تعقیبش کنیم... ایدهنمیشد خوبیه، ولی قبلاً چند بار امتحانش کردیم.»
جین چون-هی در حالبزرگِ ملاقات با ببر سهشیطان مطلق، دو بک-ها بود.
دو بک-ها بابت کمک اژدهایآسمانی سفید کوچک بینهایت سپاسگزار بود،آورده اما بعضی چیزها واقعاً امکانپذیر نبودن.
سرش رو تکون داد.
«فکر میکنی چند تا بچه تو این منطقه گمحتی شدن؟ با این حال، هنوزم بچههای زیادی باقی موندن.داشت از کجا باید بفهمیم بین اونا کی قراره دزدیده بشه؟»
«اگه این راست باشه که دارن ازیهو بچهها برای قربانی کردن استفاده میکنن، میشه باوجود استفاده از تاریخ و زمان تولدشون پیداشون کرد.»
«چرا اینطورشدن فکر میکنی،شیطان برادر جوان؟»
«همونطور که قبلاً گفتم، اگه هدفشون از دزدیدن فقط کشتن بود،بار نیازی نبود بچههای خانوادههای سرشناس رو بدزدن. راحت میتونستن بچههای فقیر یادیوانهواری یتیمهای گدا رو ببرن و بدون جلب توجه کارشون رو تموم کنن.»
با حرفهای جیناستفاده چون-هی، ببر سه مطلققدرت چشماش رو ریز کرد.
«یعنی جوابهنوز تو تاریخبزرگِ و زمان تولدشونه؟»
«وقتی داریم آرایشهای خانواده جگال رو یاد میگیریم، یهکمی همآورده از کتاب تغییرات میخونیم. مشکل اینه که چطور تاریخ ونکرده زمان تولد بچههایی که هنوز دزدیده نشدن رو گیر بیاریم.»
به محض اینکه حرف جین چون-هیکردن تموم شد، ببر سه مطلق یه دستهنبود گنده مدرک از تو لباسش بیرون کشید.
«اینا اطلاعات بچههاست که از مقاماتدوباره محلی گرفتیم. به لطف کمک فرقهمسالمتآمیز شمشیر صالح، گیر آوردنشون راحت بود.»
«پس این شهردردسر دفاتر ثبت احوالشدن رو نگه میداره.»
«عجیبه، ولی مقامات محلی اینجا مدیریت خیلی خوبی دارن. برای همینم ماجرابار عجیبتر میشد. چرا باید تو همچین جایی به خودشون زحمت دزدیدن بچههادیوانهواری رو بدن؟ اگه واقعاً برای یه مراسم باشه، اونوقت منطقی به نظر میرسه.»
«آره. چون اوناشیطان به رگههای زمینکردن هم توجه میکنن.»
جین چون-هی سریعاستفاده تاریخ و زمان تولدقدرت بچهها رو بررسی کرد.
«اونایی کههنوز تا خوردن،بزرگِ بچههای دزدیده شدهن؟»
«اوهوم. زود فهمیدی. یه مدته این حس روگندی دارم، ولی همه اعضای خانواده جگال اینقدر تیزهوشفریاد هستن؟ فقط یه نگاه میندازی و سریع ورق میزنی...»
«هاهاها. من فقط توآسمانی همین سطحم، استاد منبالا خیلی از اینا مهیبتره.»
جین چون-هی خندهاستفاده معذبی کرد و دنبالقدرت اطلاعات تولد بچهها گشت.
«میگن کتابهنوز تغییرات رو درتبدیل اصل فوکشی نوشته.»
وقتی مردم اسم کتابشیطان تغییرات رو میشنون، اول ازبالا همه به فالگیری فکر میکنن.
اما تو خانواده جگال، ازجمع این کتاب برای تعیین جهتوجود و زمانبندی آرایشهای استادانه استفاده میشه.
این کتاب بر اساس هشت تریگرام بود و اصول یین وروشی یانگ و پنج عنصر رو هم تو خودش جا داده بود،آدمهای برای همین تو یادگیری آرایش پنج عنصر هم اهمیت زیادی داشت.
«اینکه بخوام اطلاعات تولد همهتبدیل بچههای دزدیده شده رو یکییکی مقایسهکردن کنم تا بفهمم قربانی بعدی کیه...
حتی خودممشدن قبول دارمشیطان که روش احمقانهایه.»
۶۴ هگزاگرام کتاب تغییرات، یهجمع جورایی جنبههایی داشت که باوجود سیستم اعداد پایه ۶۴ مطابقت میکرد.
«آسمان، زمین، رعد و باد...»
در حالی که جین چون-هی زیر لبیهو زمزمه میکرد و محاسبه انجام میداد، ببرآورده سه مطلق با دقت بهش خیره شده بود.
«اگه اشکالی نداره، میتونم اطلاعات تولد یهکردن نفر که میشناسم رو بهت بدم تا ببینیچقدر اونم طبق همین قاعده دزدیده شده یا نه؟»
با اینکه داشت روی محاسباتش تمرکز میکرد،گندی به لطف هنر الهی ذهن دوگانه، بخشچقدر دیگهای از مغزش میتونست به راحتی جواب بده.
«در مورد کی حرف میزنی؟»
با حرف جیندردسر چون-هی، ببر سهشدن مطلق لبخند تلخی زد.
«یه خواهر کوچیکتر دارم.شیطان خیلی وقت پیش بهگندی همین شکل ناپدید شد.»
چشمهای جینیهو چون-هی کمیآسمانی گشاد شد.
«خواهرت؟»
به خاطر این بودبزرگِ که ببر سه مطلق یهآسمانی شخصیت فرعی به حساب میاومد؟
اطلاعات زیادیشدن در موردششیطان وجود نداشت.
نقش اون فقط به این محدود میشدگندی که از شخصیت اصلی، یهو ها-ریون، دستمزدچقدر بگیره تا یه نفر رو پیدا کنه.
دیالوگهای کوتاهقربانی و لحن صمیمیاینطوری و گرمی داشت.
هیچوقت نمیدونست همچیندردسر آدمی یه همچین داستانییهو هم پشت سرش داره.
ببر سه مطلق گفت:
«این یه داستان تکراری تو جیانگهو ـه. یهبالا روز برگشتم و دیدم پدر و مادرم بهمیزد طرز وحشیانهای کشته شدن و خواهرم هم غیبش زده.»
اون عمداً چتریهاش رومیکردن عقب زد، انگار که هیچحتی مشکلی نبود، و ادامه داد:
«یه جنگجوی آواره چیکار میتونه بکنه؟ هیچ کاری از دستم برنمیاومد جز اینکه شمشیرمآورده رو محکم بچسبم و دنبال کسی بگردم که خواهرم رو برده. من تبدیل بهدیوانهواری ببر سه مطلق شدم، ولی هنوزم نتونستم حتی یه رد کوچیک ازشون پیدا کنم. هاهاها.»
حتی میشد رگههایییهو از مستی روجمع تو صداش حس کرد.
«خواهرت کی ناپدید شد؟»
«تقریباً بیست سال میشه. آه، بهم نگوقدرت که احتمالاً مرده. حتی اگه اینطور هم باشه،چیزی من مصمّمم که حداقل جسدش رو پیدا کنم.»
نگاهی بههنوز مچ دستبزرگِ خشکیدهاش انداخت.
«از اون روز به بعد نتونستم درستکردن غذا بخورم... نمیدونم، شاید اگه جسدش رو پیداچقدر کنم، بتونم چیزی غیر از الکل هم بخورم.»
«...»
«همچین آدمهایی هم پیدا میشن. نه با یه بدن خاص به دنیا اومدن، نه مثلچیزی شاه شلاق خونین که برنده مجمع اژدها و ققنوس شد، از همون بچگی استعداد رزمیگرفتنِ فوقالعادهای داشتن. آدمهایی مثل ما تو جیانگهو مثل ریگ ریختهن، ولی بازم بدبختی سراغ همهمون میاد.»
انگار تانگ آه توبزرگِ این مجمع اژدها وشیطان ققنوس برنده شده بود.
«فوقالعادهست.
تانگ آه.»
اون بچهای بوداستفاده که کلمه نابغهدوباره براش کم بود.
این حقیقت که اون ضربه سختی ازیهو چیزی شبیه به شیطان قلبیِ مختص خانوادهآورده تانگ خورده بود، خودش گواه این ماجرا بود.
تانگ آه یه روزشیطان رهبری خانواده تانگ سیچوانگندی رو به عهده میگرفت.
احتمالاً الان دیگه هیچکسآسمانی تو این دنیای رزمیبالا به این حقیقت شکی نداشت.
ببر سه مطلق گفت:
«با اینکه به عنوان یه شمشیرزن به اوج رسیدم، اما میدونم که بچههای بااستعداد تاوجود وقتی به سن من برسن، به قلههای خیلی بالاتری صعود میکنن. احتمالاً برای همینه کهباشیم این خواهرِ کندذهنت، بیست سال از عمرش رو برای پیدا کردن خواهر کوچیکترش هدر داده.»