چپتر 595: فصل 595
0خط قرمزیفقط روی گردن یهودریایی ها-ریون کشیده شد.
چشمانش که مثل قطرات خون بودند،تماشا برای لحظهای گشاد شدند و بعدتبدیل به سرعت نورشان را از دست دادند.
«...چرا؟»
انگار چشماناینکه یهو ها-ریون اینکردن سوال را میپرسیدند.
تاپ-قل-
جین چون-هی آن را دید.
او قطع شدناشاره گردن یهو ها-ریونتبدیل را به چشم دید.
صدای غرش عظیمی به گوشکردن رسید، انگار که کوه یخیتماشا در حال فرو ریختن بود.
سری که آنقدر زنده بهدریایی نظر میرسید، قل خورد وهمه جلوی پای جین چون-هی متوقف شد.
و بعد.
شواک!
خط قرمزی رویفرصتی گردن جین چون-هیپیدا هم کشیده شد.
خطی خشن امااشاره ظریف بود، مثل حرکتکرد قلمموی یک نقاش امپرسیونیست.
«گاک، کهوک.»
خون از گردنش فواره زد.
«عجب، عجب... اگه جفتتون اینجا بمیرید برامکند شر میشه، ولی چارهای ندارم. انگار شماهمهچیز از قبل فراتر از انتظارات من ■■.»
شنیدن صدا سخت بود.
هیچ توانیپیدا در دست وداد پایش نمانده بود.
جین چون-هی گردناشاره خونریزیکنندهاش را گرفتتبدیل و روی زمین افتاد.
«چون-هی!»
گونگسون یونگ مرد.
«آخه چطور ممکنه، قدرتجان رهبر فرقه جاودانه خونفقط اصلاً با عقل جور درنمیاد...!»
جر!
دست واینکه پای شاهزادهدعا هانبینگ قطع شد.
گردنش مثل سیبی کههمهچیز از درخت باغ بیفتد،ارکستر قطع شد و افتاد.
قدیسه حتی بدون اینکهجان فرصتی برای دعا کردنفقط پیدا کند، جان داد.
جین چون-هی تماشا میکرد که چطور فقطکرد یک اشاره از رهبر فرقه جاودانه خون،میشدند همهچیز را به دریایی از خون تبدیل کرد.
انگار کهاینکه او رهبردعا یک ارکستر بود.
با فرمان او،اشاره همه به سمتتبدیل مرگ روانه میشدند.
بدن جینپیدا چون-هی بالاخرهجان تسلیم شد.
بامب-
خون سرخ به داخلدعا برف سفید نفوذ کرد وداد بیشتر و بیشتر پخش شد.
میدان دید جین چون-هیهمهچیز با سر قطعشده یهوارکستر ها-ریون پر شده بود.
یعنی من این همهجان راه رو اومدم که فقطاشاره این دریای خون رو ببینم؟
«چرا؟ توفقط که شخصیت اصلیدریایی هستی، پس چرا...؟»
مگه قرار نیستفرصتی شخصیت اصلی تاپیدا آخرِ آخرش زنده بمونه؟
کسی که حتی اگههمهچیز الان قویترین نباشه، دونهدونهارکستر تموم دشمنا رو شکست بده.
کسی که باید تاجان آخر رمان زنده بمونهفقط و بر دنیا حکومت کنه.
«ها-ریون.
دنیا که قطعافرصتی داشت دور توپیدا میچرخید، پس چرا...؟»
او احساس کرد که نوردریایی از آن چشمان سرخ وهمه خونی در حال محو شدن است.
سعی کردپیدا صدایی ازجان خودش درآورد.
«غور- غاررر-»
فقط صدای جوشیدنفرصتی خون از گردنپیدا نیمهقطعشدهاش بیرون آمد.
جین چون-هی حساشاره میکرد دارد درتبدیل خون خودش غرق میشود.
تقلا کردپیدا تا صداییجان تولید کند، اما...
فقط اشکفقط در چشمانشهمهچیز حلقه زد.
«اوه، هنوز زندهای؟ خب، خب. خیلیپیدا وقت بود کسی رو ندیده بودم کهاشاره بتونه حتی نیمقدم از ضربهام جاخالی بده.»
رهبر فرقه جاودانهاشاره خون وارد میدانتبدیل دید جین چون-هی شد.
«هاها، اگه برایکند جونت التماس کنی،تماشا میبخشمت. چیکار میکنی؟»
او مثل بچهایاشاره که به یک مورچهکرد نگاه میکند، لبخند زد.
«فقط منو بکش.»
رهبر فرقه جاودانه خونهمهچیز این کلمات را درارکستر چشمان جین چون-هی خواند.
«در اون صورت، من نجاتتداد میدم و دنیا رو بهتهمهچیز میبخشم. تو رو امپراتور میکنم.»
«فقط منو بکش.»
خون بود یا اشک؟
چیزی که چشمانشاشاره را پر کرده بود،کرد روی صورتش سرازیر شد.
دیدش بهپیدا خاطر خیسیجان تار شد.
رهبر فرقه جاودانه خون دردریایی مواجهه با این رد کردنِهمه واضح گفت: «عجب، عجب، چقدر سختگیر.
پس این یکی چطور؟ میخوایکردن تو رو هم یه جاودانه خونمیکرد بکنم؟ بهت قول زندگی ابدی بدم؟»
او یکییکی شرایطی را لیست میکردتبدیل که هر آدم معمولیای را وسوسهمرگ میکرد، اما جین چون-هی فقط مرگ میخواست.
در این لحظه،کند رهبر فرقه جاودانهتماشا خون نیشخندی زد.
«که اینطور. تواشاره به این یکیتبدیل خیلی علاقه داشتی.»
او سراینکه قطعشده یهودعا ها-ریون را برداشت.
در آنفقط لحظه، چشمان جیندریایی چون-هی گشاد شد.
«گاک... غور--!»
بذارش زمین.
ای حرومزاده لعنتی.
برادر قسمخوردهام رو بذار زمین!
او با بررسی دقیقجان سر قطعشده، آشوب عمیقفقط درون جین چون-هی را خواند.
حتی آن بدن مرده هم تبدیل به یک زخمفرمان و یک وسواس فکری شده بود و باعث میشد حتیسرخ بزرگترین پزشک زیر آسمان هم نتواند احساساتش را کنترل کند.
«میخوای نجاتش بدم؟ خودت کهکردن دیدی ما حتی میتونیم مردههاتماشا رو هم زنده کنیم، مگه نه؟»
اما با این حال.
«فقط منو بکش.»
«گووه--!»
هر بار که سعیدعا میکرد حرف بزند، خونجان از زخم گردنش بیرون میزد.
مسدود کردنش بااشاره انرژی درونی فقط تاکرد یه حدی جواب میداد.
همین که از یه ضربه مهلک به یهفقط نقطه حیاتی جون سالم به در برده بود،همه خودش یه شاهکار باورنکردنی بود، اما فقط همین.
انسانها وقتیفقط گردنشون سوراخهمهچیز میشه، میمیرن.
این خودِاینکه قانون ودعا اصل آسمان بود.
«بسیار خب. من به این یکپارچگی و ارادهات حتی تو همچین وضعیتیمرگ احترام میذارم. خیلی وقت بود کسی رو ندیده بودم که حتی نیمقدمبیشتر از حملهام جاخالی بده و خیلی وقت بود همچین لجبازیای ندیده بودم.»
کلیک-
انگار که میخواستاشاره در حقش لطفیتبدیل بکند، نقابش را برداشت.
در آن لحظه،فرصتی چشمان جین چون-هیپیدا از تعجب گشاد شد.
نه به خاطر اینکههمهچیز صورت مرد خوشتیپ بودارکستر یا بیش از حد زشت.
شاید اگه صورتی شبیهجان به نیمهجانورها داشت، مثل مردماشاره فلس اژدها، قضیه فرق میکرد.
اما این چهرهای بودهمهچیز که در جایی ازارکستر حافظهاش حک شده بود.
در آن لحظه سخت وکردن دردناک، چهره کسی که باتماشا زور دستش را کشیده بود.
ارشد ■■...؟
«گووووه--!»
مورمور شدن به آرامیهمهچیز از ستون فقرات درارکستر حال مرگش بالا رفت.
یه انسان واقعاًفرصتی میتونه به هرپیدا چیزی تبدیل بشه؟
اگه میشد کارای شیطانی ساما هیونتبدیل رو با یه کار خوب متوقفمرگ کرد، آیا برعکسش هم ممکن بود؟
او آنپیدا اجزای صورتجان را میشناخت.
چهرهای که دلتنگش بود، چهرهایدریایی که با خودش کنار آمده بودسمت دیگر هرگز آن را نخواهد دید.
داشت از بالافرصتی به او نگاه میکردکند و بیوقفه لبخند میزد.
جین چون-هیفقط جهنم راهمهچیز به چشم دید.
چرا ارشد ■■ اینجاست؟
«گوک- گوروک--»
یعنی فقطاینکه یه شباهتدعا تصادفی بود؟
یا اینکه...
عجیب بود.
او نمیتوانست اسماشاره ارشد ■■ راتبدیل به یاد بیاورد.
بعد از سقوط به این دنیا و سرگردانی درداد یه سفر طولانی، اون حتی این واقعیت رو همارکستر فراموش کرده بود که اسم ارشدش رو از یاد برده.
او را فقط بههمهچیز عنوان مرهمی برای دلتنگیاشارکستر به خانه به یاد میآورد.
چرا، چرا حتی یکجان بار هم سعی نکرده بوداشاره اسمش را به یاد بیاورد؟
«یعنی این مجازات اون شوخیایه که میگفتمکرد کاش یه دکتر دیگه هم باهام میافتادمیشدند اینجا تا با هم مشورت پزشکی کنیم؟»
آنقدر مسخرهاینکه بود کهدعا فقط میتوانست بخندد.
در پایان زمستان، جینهمهچیز چون-هی احساس کرد که داردفرمان در خون خودش غرق میشود.
زمین اوپیدا را بهجان سمت خودش میکشید.
جاذبه همیشه اینقدر سنگین بود؟
مرگ.
پایان زمستان.
نمیدانست در این پایان چهداد چیزی نهفته است، اما فهمید کهدریایی وقتش در اینجا به سر رسیده.
پایان زمستان.
خون رویاینکه دشت برفیدعا پیشروی میکرد.
آیا پیشگوییفقط به حقیقت پیوستهدریایی بود؟ یا نه؟
نمیتوانست درک کند و هیچ راهیتماشا هم برای تایید اینکه در اینتبدیل پایان چه چیزی وجود دارد، نداشت.
مرگ مثلفقط خوابآلودگی بههمهچیز سراغش آمد.
ها-ریون.
عجیبه.
دنیا بایدپیدا برای توجان ساخته میشد.
شیطان آسمانی...فقط باید برایهمهچیز تو وجود میداشت...
پس چرااینکه سرت داره بهکردن من نگاه میکنه؟
اینکه رهبر فرقه جاودانه خوندریایی همون چهرهی ارشد من روهمه داره، باید یه تصادف باشه.
طرز حرف زدنش کاملاً متفاوته.
بین این همه آدم، حتماً یکی پیداکرد میشه که دقیقاً همون چهره رو داشتهمیشدند باشه و از قضا اون شخص همینه.
سعی کرد هر طوردعا شده مرگ را بپذیرد، اماداد چشمانش پر از اشک شد.
مار فرقهفقط پنج سمهمهچیز پیشگویی کرده بود.
-پزشک، در پایان زمستان، توداد به دست کسی که سرنوشتهمهچیز را دستکاری کرده، خواهی مرد.
زمین یخزده.
اشک ازاینکه چشمان جیندعا چون-هی جاری شد.
آیا پیشگوییفقط به حقیقتهمهچیز پیوست؟ یا...
نمیتوانست بداند.
اشکهایی که موقع افتادن برفدریایی را آب کرده بودند، نتوانستند برسمت زمستان غلبه کنند و یخ زدند.
برفی که از گرمایدعا بدنش آب میشد، بالاخره شروعداد به نشستن روی شانههایش کرد.
زمستان است.
دیگر وقت خوابیدن است.
فصلی که دانههااشاره و حشرات کوچکتبدیل زیر زمین جمع میشوند.
هر چقدر هم که قوی میشد،پیدا آیا در نهایت جین چون-هی برایفقط آنها فرقی با یک حشره داشت؟
درست همان لحظه کههمهچیز داشت چشمانش را میبست وفرمان میخواست از همهچیز دست بکشد...
«نمیخوام بمیرم.»
ناگهان، انسانفقط به سمتهمهچیز غریزه میخزد.
مثل آخریناینکه تقلا برایدعا زندگی بود.
«گوک، گئوک...»
هرچه بیشترپیدا تقلا میکرد، خونداد بیشتری بیرون میزد.
میخوام زنده بمونم.
نمیخواست اینطوری به خواب برود.
سرمای زمستان کمکم داشت محودریایی میشد، پس میدانست که مرگهمه در حال نزدیک شدن است.
اما پزشکپیدا با اینجان حال تقلا میکرد.
حتی اگر زندگی جهنم بود.
حتی اگر دیگر هرگزدعا بهاری در این زمستانجان بیپایان از راه نمیرسید.
تقلا میکرد، نمیخواستاشاره در این سرماتبدیل ناپدید شود، و بعد...
چیزی احساس کرد.
چشمانش از گرما سوخت.
«گئوک...»
درد شدیدی، انگار کههمهچیز دستههای عصبیاش را با آتشفرمان میسوزاندند، به او هجوم آورد.
«گوک- گئووووک!»
جین چون-هی در حالی که گردنشتبدیل را گرفته بود و حتی نمیتوانست فریادروانه بکشد، مثل یک حشره به خود میپیچید.
با هر حرکتی که پزشک میکرد، برف سفید وداد نرمی که روی هم جمع شده بود با خونارکستر مخلوط میشد و به گل و لای تبدیل میشد.
اگر این درد بهای زندگیدریایی بود، چه اهمیتی داشت که ظاهرشسمت چقدر زشت و زننده شده باشد؟
-تواناییهای نوادگان فوکسی اغلبجان در میانهی جنگ شکوفا میشوداشاره و به سطح جدیدی میرسد.
به همین دلیل، حتی اگر بیاستعدادتبدیل باشند، اگر آنها را به قلب میدانروانه جنگ بفرستی، تواناییهای واقعیشان اغلب آشکار میشود.
-چیز غیرعادیای در تو هست؟
نبرد قبیله سوکسین.
چیزی که پرنس اونجان چند بار دربارهاش پرسیده بود،اشاره انگار که برایش عجیب بود.
جین چون-هی تا همینهمهچیز الان جنگهای بیشماری راارکستر در جیانگهو تجربه کرده بود.
اگر جایی را که در آن مردم میکشتندجان و کشته میشدند جنگ مینامیدند، پس او بیشتر ازکرد هر عضو خانواده امپراتوری آن را تجربه کرده بود.
-من برادر ناتنیایاشاره رو میشناسم که تواناییکرد «رشد نکردن» رو داره.
خب، از اونجایی کهجان من برادرهای بیشماری دارم، یکماشاره مبهمه که بهش بگم برادر.
در هر صورت،اشاره من و اون بدونکرد شک با هم همخونیم.
او خوناینکه فوکسی رادعا احساس کرد.
در میانهی درد طاقتفرسا،همهچیز اعصابش در حین بیداری،ارکستر انگار داشتند در آتش میسوختند.
حتی در این حالت،جان جین چون-هی به چشمانفقط یهو ها-ریون نگاه کرد.
آیا مرگ در چشمانیهمهچیز که نورشان را ازارکستر دست دادهاند، ساکن است؟
حتی در اینفرصتی لحظه، دشت برفی خونکند جین چون-هی را مینوشید.
پخش میشد،فقط ذوب میشد ودریایی دوباره یخ میزد.
جین چون-هیپیدا به برفجان نگاه کرد.
برف درفقط حال بارش،همهچیز جسد را میپوشاند.
و رویاینکه پشت دستدعا خودش هم مینشست.
با شدت گرفتن درد،همهچیز احساس کرد که برفارکستر کندتر و کندتر میبارد.
تکنیک الهی فعالسازی مبدأ.
حقیقت نهایی فلسفه رزمی، پزشک راتبدیل در لحظات پایانش بیدار کرد ومرگ اعصابش را حتی بیشتر از قبل سوزاند.
و دراینکه نهایت، برف درکردن هوا متوقف شد.
در زمان متوقفشدهاشاره و یخزده، خونتبدیل فوکسی بالاخره بیدار شد.
صدایی طنینانداز شد.
صدایی شبیه بهاشاره اژدهای بالدار، اما متعلقکرد به شخصی کاملاً متفاوت.
-زمان یا مکان.
کدام را انتخاب میکنی؟
خون در بدنش جوانه زد.
مثل ماهیای که شنا کردن را میداند، او همفرمان به طور طبیعی و بدون اینکه کسی به اوبامب یاد داده باشد، فهمید چطور از این توانایی استفاده کند.
او به طور مبهم میدانستکردن که هر چه را انتخابتماشا کند، بهایش سنگین خواهد بود.
در این صورت.
جین چون-هی آخرینکند نفسش را درست قبلمیکرد از مرگ بیرون داد.
صدای خسخس نفسهای آخرهمهچیز زندگی، همچون غباری سفیدارکستر در زمستان پخش شد.
میتوانست آسمان را ببیند.
ابرها مثل دشتهایاشاره برفی بودند که کوهکرد یخی بهشتی را میپوشاندند.
«آیا خدایان یاکند جاودانههای خون واقعاًتماشا اون بالا وجود دارن؟»
الان که دارن اینهمهچیز صحنه رو تماشا میکنن،ارکستر به چی فکر میکنن؟
«برای آسمانها، مافرصتی ممکنه فقط مثل حشراتکند به نظر برسیم، اما...»
در زمستان سفید وهمهچیز سردی که هیچچیز کثیفارکستر و هیچچیز زندهای را نمیپذیرد.
آخرین نفسشپیدا دشت برفیجان را لمس کرد.
«گئوروک-»
«اگر بتونم توی ایندعا گل و لای غلتجان بزنم و در برابرش بایستم.»
در آنفقط لحظه، دنیاهمهچیز متوقف شد.
برفی که زمین را لمسداد کرده بود، شروع به بالاهمهچیز رفتن به سمت آسمان کرد.