---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 198: دردسرهای جوانی • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 198: دردسرهای جوانی

0

«اما چی؟»

«من هم شنیده‌ام که مهارت‌های آشپزی اژدهای سفید‌خاطر​ کوچک بی‌نظیر است. اما، فقط کمی جا خوردم که‌اون​ از چیزی که تصور می‌کردم، ساده‌تر و محقرانه‌تر بود.»

با این شکایت علنی از غذا، خواهر کوچکترش‌‹ای​ با چشم‌هایی به او خیره شد که انگار‌کوتاه​ می‌گفتند: ‹این عوضی عقلش رو از دست داده؟›

از آن‌فراهم​ حالت چهره، جین‌دارم​ چون-هی متوجه شد.

‹واقعاً خواهر و برادرن.›

پدرشان، هوانگبو جونگ-هون‌جای​ نیز با چهره‌ای دستپاچه‌احتمالاً​ به پسرش نگاه می‌کرد.

شکایت از بدطعم بودن غذایی که شخص‌می‌زد​ دیگری برایت درست کرده، نه روی زمین‌دنده‌ها​ و نه در جیانگهو، اصلاً مؤدبانه نبود.

مخصوصاً وقتی‌فراهم​ که غذا واقعاً‌دارم​ هم بد نبود.

افراد خانواده هوانگبو همین‌نگرانی​ الان داشتند سر چند دنده‌می‌زد​ بره باقی‌مانده با هم می‌جنگیدند.

خلاصه بگویم، این یک‌عصبانیت​ تحریک و دعوا راه‌خاطر​ انداختن کاملاً آشکار بود.

یک اراده راسخ برای‌خاطر​ سنگ انداختن در این‌‹ای​ فضای آرام و دلپذیر.

جین چون-هی سریع جواب داد:

«خوشحالم که استاد، قهرمان بزرگ هوانگبو و قهرمان جوان موآ راضی‌لعنتی​ هستند. اگر بعداً مواد اولیه فراهم شود، دوست دارم قهرمان جوان‌دستش​ موهوی را هم به غذایی مهمان کنم که باب میلشان باشد.»

تحریک یک تازه‌کار.

دلیلی که به جای عصبانیت احساس نگرانی می‌کرد، احتمالاً به‌اگه​ خاطر نگاه خواهرش بود که فریاد می‌زد: ‹ای عوضی لعنتی.‌دستش​ اگه می‌خوای دعوا راه بندازی، اون دنده‌ها رو بده به من!›

‹...›

آن هم کوتاه بود.

حتی در این فضا، هوانگبو موآ به سرعت‌خاطر​ دستش را دراز کرد، دو تا از دنده‌های‌بندازی​ برادرش را برداشت و در بشقاب خودش گذاشت.

او حتی با زاویه‌ای عجیب، انگار که‌می‌زد​ از تکنیک‌های گلاویز شدن استفاده می‌کند، حرکت‌دنده‌ها​ کرد که باعث می‌شد سرعتش بی‌نظیر باشد.

برادر بزرگترش، هوانگبو موهوی، قبل از اینکه‌مهمان​ دوباره نگاه خیره و تندش را به جین‌عصبانیت​ چون-هی برگرداند، یک بار به خواهرش چشم‌غره رفت.

«من درباره نام مشهور اژدهای سفید‌خاطر​ کوچک خیلی شنیده‌ام. کنجکاوم بدانم آیا‌اگه​ شمشیرت هم مثل زبانت بی‌همتاست یا نه.»

درست در همان لحظه،‌عصبانیت​ هوانگبو موآ سومین دنده‌خاطر​ برادرش را هم غارت کرد.

‹...!›

ابهت هوانگبو موهوی‌شود​ داشت دود می‌شد‌موهوی​ و به هوا می‌رفت.

مردمک چشم‌های پدرش، هوانگبو‌نگرانی​ جونگ-هون، طوری می‌لرزید که‌فریاد​ انگار زلزله آمده است.

با تماشای این‌جای​ وضعیت، جین چون-هی‌نگرانی​ به یاد آورد.

‹آه، این حس. چقدر آشناست!›

درست است.

این همان حسی بود که از‌خاطر​ تانگ آه می‌گرفت... تانگ آه، که دوران‌می‌خوای​ طوفانی بلوغ را پشت سر گذاشته بود.

‹می‌فهمم. ممکنه شدتش فرق کنه، اما‌نگرانی​ همه والدین خانواده‌های رزمی با بزرگ‌‹ای​ کردن بچه‌هاشون درگیرن و مکافات دارن.›

سنی که‌نگرانی​ خون در‌خاطر​ رگ‌ها می‌جوشد.

هنرهای رزمی‌شان همراه‌شود​ با هورمون‌هایشان در‌موهوی​ حال غلیان بود.

و جین چون-هی‌احساس​ داشت نقش «شاگردِ دوستِ‌خواهرش​ استاد» را بازی می‌کرد.

برای جنگجویان جوان، جین‌عصبانیت​ چون-هی حتماً شبیه یک‌خاطر​ گابلین گنج به نظر می‌رسید.

او می‌توانست میل آن‌ها را برای اینکه همین الان بروند و سرش‌بندازی​ را بشکافند، حس کند تا با اعلام اینکه «من اژدهای سفید کوچک‌برادرش​ را شکست دادم»، برای خودشان در جیانگهو اسم و رسمی به هم بزنند.

‹این یعنی یه جنگجوی جوان...›

دلیلی داشت که بزرگان فرقه‌های مختلف هر وقت‌فریاد​ جین چون-هی را می‌دیدند، سرشان را تکان می‌دادند‌دنده‌ها​ و می‌گفتند: «او مثل جنگجویان جوان امروزی نیست.»

‹آه. این‌دلیلی​ همون شور‌عصبانیت​ و حرارت جوانیه...›

«موهوی.»

«پدر، مشکلی نیست. من هم به خوبی‌مهمان​ از شهرت اژدهای سفید کوچک آگاهم و‌جای​ این را از روی حسن نیت می‌گویم.»

حسن نیت.

اگر حسن نیتی که آدم نسبت به‌احتمالاً​ یک گابلین گنج دارد به عنوان حسن‌اگه​ نیت حساب می‌شد، پس بله، حسن نیت بود.

جین چون-هی‌نگرانی​ با خودش‌خاطر​ فکر کرد.

آیا هوانگبو جونگ-هون هم‌دوست​ در جوانی‌اش دورانی مثل‌کنم​ هوانگبو موهوی داشته است؟

جین چون-هی‌عصبانیت​ نگاهی به‌نگرانی​ استادش انداخت.

استادش در حالی که دهانش‌احساس​ را با بادبزن پوشانده بود،‌فریاد​ داشت اوضاع را تماشا می‌کرد.

به وضوح می‌توانست حس‌خاطر​ کند که دارد از‌‹ای​ این وضعیت لذت می‌برد.

‹بعضی وقتا تو‌شود​ اینجور مواقع می‌تونه‌موهوی​ خیلی بدجنس باشه.›

با توجه به درک اجتماعی‌ای که جین چون-هی به‌می‌زد​ دست آورده بود، به نظر می‌رسید او از طریق انتقال‌حتی​ صدا در حال گفتگو با رئیس خانواده، هوانگبو جونگ-هون است.

جین چون-هی‌دلیلی​ با آرامش‌عصبانیت​ جواب داد:

«از اینکه تا این حد‌خواهرش​ به من لطف دارید، شرمنده‌ام.‌اگه​ می‌خواهید چه کار کنم، قهرمان جوان؟»

«مگر رسم تبادل در جیانگهو این‌موهوی​ نیست که حسن نیت را از‌تازه‌کار​ طریق هنرهای رزمی به اشتراک بگذاریم؟»

همان‌طور که این را‌نگرانی​ می‌گفت، انگشتانش را یکی‌یکی شکست‌می‌زد​ و مشتش را گره کرد.

جین چون-هی با احساس روحیه‌ای که به نظر‌خاطر​ می‌رسید فضا و زمان را در هم می‌پیچد،‌بندازی​ به سرعت برای جگال لین انتقال صدا فرستاد.

[امم... استاد.‌نگرانی​ باید چی‌خاطر​ کار کنم؟]

[یعنی چی که باید‌دوست​ چی کار کنی؟ هر کاری‌باب​ دلت می‌خواد بکن، پسر جون.]

آیا این واقعاً یک روش‌احتمالاً​ شیک و مجلسی برای گفتنِ‌‹ای​ «برو سرش رو بشکن» بود؟

هوانگبو موهوی که بی‌خبر از‌احساس​ ارسال انتقال صدا توسط جین‌فریاد​ چون-هی به استادش بود، ادامه داد:

«کنجکاوم بدانم آیا هنرهای رزمی‌ات هم‌فریاد​ به ظرافت حرف‌هایت هست یا نه. اگر‌اون​ اجازه بدهی، دوست دارم مهارت‌هایت را ببینم.»

«مگر به هر‌شود​ حال مجمع اژدها‌موهوی​ و ققنوس نزدیک نیست؟»

با شنیدن جواب جین چون-هی، هوانگبو‌خاطر​ موهوی طوری واکنش نشان داد که‌اگه​ انگار او دارد چرت و پرت می‌گوید.

«داری چی میگی؟ اگر تو، اژدهای سفید کوچک،‌خاطر​ در مراحل مقدماتی حذف بشی، من حتی فرصت‌بندازی​ دیدن مهارت‌هات رو هم پیدا نمی‌کنم، مگه نه؟»

هوانگبو موهوی دوباره‌احتمالاً​ از مهارت تحریک‌فریاد​ کردنش استفاده کرد.

جین چون-هی‌فراهم​ با درماندگی استادش‌دارم​ را صدا زد.

[استاد...؟]

[...]

جگال لین جوابی نداد.

او فقط با‌شود​ خونسردی خودش را باد‌مهمان​ می‌زد و تماشا می‌کرد.

‹هاا... شخصیت استاد، واقعاً که.›

از آنجایی که استادش داشت این‌قدر‌نگرانی​ کرم می‌ریخت، این شاگرد هم تصمیم‌‹ای​ گرفت یکی دو چیز یاد بگیرد.

‹گفت می‌تونم هر کاری‌خاطر​ دلم می‌خواد بکنم، پس‌‹ای​ همین کار رو می‌کنم.›

استادش به‌فراهم​ عواقب کار‌دوست​ رسیدگی می‌کرد.

اگر این را نمی‌خواست،‌نگرانی​ نمی‌توانست یک انتقال صدای‌فریاد​ دیگر برای شاگردش بفرستد؟

[استاد. فقط این رو‌عصبانیت​ بهم بگید. بذارم بره مجمع‌خواهرش​ اژدها و ققنوس؟ یا نه؟]

او در واقع داشت می‌پرسید که آیا‌می‌زد​ باید جراحاتش را در حدی نگه دارد‌دنده‌ها​ که طی سه هفته خوب شود یا نه.

با کمال‌فراهم​ تعجب، این‌دوست​ بار جوابی آمد.

[به خاطر مشت دریاچه بزرگ، بیا‌خاطر​ بذاریم بره مجمع اژدها و ققنوس.‌اگه​ حداقل باید آبروش رو حفظ کنیم.]

‹آه، می‌فهمم. پس این پاداش‌احساس​ تمام اون چاپلوسی‌هاییه که از‌فریاد​ قبل نثار استاد کرده بود...›

از همان لحظه اولی که همدیگر را دیده بودند، او مردی‌می‌خوای​ بود که زبانش مثل آب روان می‌چرخید و با تعریف و‌کرد​ تمجید از شاگردِ جگال لین، خودش را در دل او جا می‌کرد.

استادش راضی و خوشنود بود.

این لذتی بود که‌نگرانی​ او به ندرت در‌فریاد​ عمارت پزشکی فلس سفید می‌چشید.

این واقعاً‌دلیلی​ یک لذت‌عصبانیت​ وصف‌ناپذیر بود.

با توجه به موقعیت او به‌فریاد​ عنوان بالاترین مقام در عمارت پزشکی فلس‌اون​ سفید، چاپلوسی پزشکان عمارت کمی متفاوت بود.

از نظر لذت،‌شود​ یک جور لذت‌موهوی​ پرورشی و مصنوعی بود.

البته که طعم خوبی‌نگرانی​ داشت، اما یکم... انگار‌فریاد​ پر از انگیزه‌های پنهان بود.

در مقایسه با اون، این یک‌نگرانی​ تعریف خالص و طبیعی بود که از‌لعنتی​ یک برخورد غیرمنتظره به دست اومده بود!

البته می‌دونست که قصد هوانگ‌بو جونگ‌هون اینه که با‌لعنتی​ عمارت پزشکی فلس سفید رابطه خوبی برقرار کنه، اما طبیعتاً‌سرعت​ از چاپلوسی‌هایی که پزشکان عمارت برای رئیسشون می‌کردن، لذت‌بخش‌تر بود.

«خیلی خب. کاری‌شود​ می‌کنم که با سه‌مهمان​ هفته استراحت خوب بشه!»

مجبور می‌شد تو راه داخل کالسکه استراحت کنه‌فریاد​ که شاید یکم کلاسش رو پایین می‌آورد، اما‌دنده‌ها​ برای این شور و حرارت جوانیش داروی خوبی بود.

«بسیار خب.‌دلیلی​ بیا یه‌عصبانیت​ مسابقه بدیم.»

با این‌نگرانی​ حرف، هوانگ‌بو‌خاطر​ موهوی پوزخندی زد.

جین چون-هی سریع‌شود​ اضافه کرد: «اول‌موهوی​ غذامون رو تموم کنیم.»

چون هوانگ‌بو موهوی دعوا راه انداخته‌خاطر​ بود، جین چون-هی حتی نتونسته بود غذایی‌می‌خوای​ که خودش پخته بود رو تموم کنه.

«آه... دنده‌ها سرد‌جای​ شدن. سوپ تخم‌مرغ‌نگرانی​ هم از دهن افتاد.»

می‌تونست با هنر تولید آتش دوباره‌فریاد​ گرمشون کنه، اما این کار دقیقاً مثل‌اون​ گرم کردن گوشت پخته تو مایکروویو بود.

گوشت سفت می‌شد.‌شود​ دیگه اون طعم‌موهوی​ اولش رو نمی‌داد.

«فهمیدم. لطفاً وقتی‌احساس​ غذاتون تموم شد‌خاطر​ بهم خبر بدین.»

تازه اون موقع بود‌عصبانیت​ که هوانگ‌بو موهوی مثل‌خاطر​ یک جوان‌ترِ باادب رفتار کرد.

جین چون-هی همون‌طور که برنج سرخ‌شده‌ی سرد رو می‌خورد،‌لعنتی​ با خودش فکر کرد: «کره... هعی... سرد و سفت‌فضا​ شده. وقتی تازه درست شده بهترین طعم رو داره... هعی...»

حتی همین هم برای بقیه خیلی خوشمزه به‌کنم​ نظر می‌رسید. اما از دید کسی که خودش اون‌نگرانی​ رو پخته بود، غیرممکن بود که اعصابش خرد نشه.

آدمای رو اعصابی مثل این رو‌خاطر​ می‌تونست تو وودانگ، اینجا و هر جای‌می‌خوای​ دیگه‌ای پیدا کنه. اما غذا منتظر نمی‌مونه.

غذا خوردن کنار‌جای​ آتیش. کمپینگ. این‌نگرانی​ فضای گرم و صمیمی.

حتی بوی هیزم در حال سوختن و صدای‌‹ای​ ترق‌وتروقش! مگه این همون چیزی نیست که فقط‌کوتاه​ همین‌جا و همین الان می‌شه ازش لذت برد!

قلب جین چون-هی به درد‌دارم​ اومد. غذا... کینه‌ای به خاطر‌میلشان​ غذا تمام وجودش رو فرا گرفت.

غم. و کمی‌احساس​ عصبانیت. و یک مرثیه‌خواهرش​ برای دنده‌های سرد گوسفند.

«گفتم کاری می‌کنم با سه‌احساس​ هفته استراحت خوب بشه، اما‌فریاد​ نگفتم قرار نیست درد داشته باشه.»

«بذار ببینم... خب،‌شود​ هنر رزمی خانواده‌موهوی​ هوانگ‌بو چی بود...»

در حین غذا خوردن، جین‌احتمالاً​ چون-هی سعی کرد خاطراتش در‌‹ای​ مورد خانواده هوانگ‌بو رو مرور کنه.

چیزهایی تو رمان اصلی توصیف شده‌نگرانی​ بود، اما استادش، جگال لین، هم‌‹ای​ چیزهای زیادی بهش یاد داده بود.

- هی. هنرهای رزمی خانواده‌خواهرش​ هوانگ‌بو سلطه‌گرانه و سنگینه، چون‌اگه​ از فیزیک بدنی محکم‌شون استفاده می‌کنن.

و انرژی درونی و هنرهای‌دارم​ رزمی‌ای رو توسعه دادن که حتی‌باشد​ بیشتر روی این موضوع تمرکز داره.

معروف‌ترینِ اون‌ها‌عصبانیت​ مشت الهی رعد‌احتمالاً​ و برق است.

«یادم اومد.»

- مشت الهی رعد و برق، چی رعد و برق رو جمع‌آوری کرده و ازش استفاده می‌کنه. نه تنها‌سرعت​ واقعاً از هر دو دست رعد و برق تولید می‌کنه، بلکه این توانایی رو داره که قدرت فیزیکی بدن‌می‌شد​ رو تا حد وحشتناکی تقویت کنه، برای همین پیدا کردن حریفی برای قدرت تخریب فیزیکیش تو جیانگهو کار سختیه.

رعد و برق. شاید آدم رو یاد شیطان خونین رعد‌میلشان​ سیاه بندازه که قبلاً باهاش جنگیده بود، اما اون یک هنر‌فریاد​ شیطانی بود. این یکی متعلق به جناح متعارف و درستکار بود.

- می‌خوای یه مثال برات بزنم؟ اگه قرار باشه با کسی که مشت الهی رعد و برق داره تو قدرت رقابت‌سرعت​ کنی، در حالی که هر دوتاتون شصت سال انرژی درونی داشته باشید، قطعاً تو می‌بازی. این به خاطر اینه که نرخ‌برادر​ تقویت قدرت اون در مقایسه با هنرهای رزمی فرقه‌های دیگه بالاتره و همچنین قدرت چی رعد و برق رو هم دریافت می‌کنه.

البته، مثل یک عضو واقعی از‌نگرانی​ خانواده جگال، استادش بلافاصله راه مقابله‌‹ای​ با اون رو هم ارائه داده بود.

- بنابراین، وقتی با مشت الهی رعد و برق روبه‌رو می‌شی، معمولاً باید‌اون​ با سرعت یا تکنیک بجنگی. نقاط ضعفش سرعت پایین و حرکات مستقیم و قابل‌خودش​ پیش‌بینیه. البته، اگه به طرز چشمگیری قوی‌تر باشی، دیگه نیازی به این کارها نیست.

«بسیار خب. در این صورت...»

جین چون-هی‌عصبانیت​ غذاش رو‌نگرانی​ تموم کرد.

بعد کمی آب نوشید و از جاش‌احتمالاً​ بلند شد. حریفش از همین الان داشت‌اگه​ اشعه‌های داغ و سوزانی از چشماش شلیک می‌کرد.

«ببخشید که‌نگرانی​ منتظرتون گذاشتم.‌خاطر​ بیاین شروع کنیم.»

«عالیه.»

هر دو یک فضای‌نگرانی​ باز و مناسب پیدا‌فریاد​ کردن و روبه‌روی هم ایستادن.

«ووووواو!»

«یه مسابقه رزمی‌احتمالاً​ تو یه همچین‌فریاد​ جایی، عجب فرصت نابی!»

مگه بهترین سرگرمی دعوا نیست؟ تو این‌مهمان​ دوره‌زمونه که نه گوشی هست نه یوتیوب،‌جای​ تماشای یک مبارزه، محتوای درجه یکِ تضمین‌شده بود.

بعد از تموم شدن این مبارزه، می‌شد گزارش‌فریاد​ شاهدان عینی رو تا ۱۰ سال آینده سر‌دنده‌ها​ میز نوشیدنی تعریف کرد که خودش بهترین پاداش بود.

برای کسی که یکم زبون‌باز‌احساس​ بود، این فرصتی بود تا‌فریاد​ به بتِ میخانه‌ها تبدیل بشه.

اگه تو آینده، یکی از این دو نفر به یکی از اساتید برتر زیر آسمان‌بده​ تبدیل می‌شد، می‌تونستن تا ۳۰ سال دیگه هم پز بدن و بگن: «من از وقتی‌عجیب​ بچه بود می‌شناختمش! خودم شخصاً شاهد مبارزه بین خانواده هوانگ‌بو و عمارت پزشکی فلس سفید بودم!»

تو دورانی که‌شود​ سرگرمی‌های زیادی وجود نداشت،‌مهمان​ این بهترین محتوا بود.

پزشکان عمارت و جنگجویان خانواده‌احتمالاً​ هوانگ‌بو همگی هیجان‌زده بودن و‌‹ای​ تو حاشیه فضای باز جا گرفتن.

استادش و هوانگ‌بو جونگ‌هون روی یک کنده درخت نشستن‌خواهرش​ و مشغول گپ زدن شدن و پشت سرشون، خواهر کوچک‌تر،‌بده​ هوانگ‌بو موآ، با نگاهی سرد به برادرش خیره شده بود.

«آخ، تو یه احمق لعنتی...»

هوانگ‌بو موهوی‌فراهم​ هم به‌دوست​ خواهرش چشم‌غره رفت.

«چه مرگشه...‌عصبانیت​ چرا داره اینجوری‌احتمالاً​ بهم زل می‌زنه؟»

«خیلی سخت بود فقط یکم با‌نگرانی​ بابا راه بیای؟ دیگه کارِت تمومه.‌‹ای​ همه‌ی اینا رو به مامان می‌گم.»

«برو بهش بگو، دختره‌ی‌خاطر​ عوضی. فقط یادت نره‌‹ای​ بهش بگی که من بردم.»

این دو‌فراهم​ نفر از انتقال‌دارم​ صدا استفاده نکردن.

زمانی که با هم گذرونده‌احتمالاً​ بودن باعث شده بود بتونن فقط‌لعنتی​ با نگاه‌هاشون با هم حرف بزنن.

و تاریخچه‌ی درگیری‌هاشون از دعواهای خسته‌کننده تو یک خونه‌خواهرش​ تو تمام این مدت، بهشون اجازه داده بود به‌دنده‌ها​ سطحی برسن که بتونن با چشماشون به هم فحش بدن.

جین چون-هی با خودش فکر کرد: «همم... با‌‹ای​ خانواده نامگونگ فرق داره. یعنی به خاطر اینه‌کوتاه​ که تو خانواده نامگونگ اختلاف سنی زیادی وجود داره؟»

دوقلوهایی که تو یه روز و یه ساعت‌کنم​ به دنیا اومده بودن. شنیده بود که اونا‌احساس​ سر یه تیکه گوشت هم با هم دعوا می‌کردن.

ناگهان، چشماش‌عصبانیت​ با چشم‌های هوانگ‌بو‌احتمالاً​ موآ گره خورد.

موآ لبخند‌دلیلی​ درخشانی به‌عصبانیت​ جین چون-هی زد.

«برای قهرمان‌نگرانی​ جوان آرزوی‌خاطر​ پیروزی می‌کنم.»

بعد دوباره‌فراهم​ با عصبانیت به‌دارم​ برادرش خیره شد.

«حتماً به مامان می‌گم‌نگرانی​ که چطور کتک خوردی.‌فریاد​ قشنگ حواسم بهت هست.»

ناولها | novelha.net