---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 180: فصل ۱۸۰ • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 180: فصل ۱۸۰

0

جین چون-هی گفت:

«تو هم قراره بری مجمع اژدها و‌باهام​ ققنوس؟ حالا که هم اسم تائوئیستی داری هم‌درونیته​ یه استاد، به نظر می‌رسه حتماً اونجا باشی.»

«آه، اگه تو میای هیونگ، منم درخواست می‌دم.‌پزشک​ البته این‌طور نیست که هر کی درخواست بده بتونه‌داخلی​ بره، اما فکر کنم... احتمالاً بتونم راه پیدا کنم.»

«اوه؟»

«آره. اونا یه تورنمنت هنرهای رزمی برای نسل جوان‌بشن​ داخل وودانگ برگزار می‌کنن. اگه بتونم جزو سه نفر‌می‌ده​ اول بشم، می‌تونم تو مجمع اژدها و ققنوس شرکت کنم.»

چهره‌اش پر‌الان​ از اعتماد‌زیادی​ به نفس بود.

جین چون-هی حرفی‌باهات​ برای گفتن در‌چرا​ این مورد نداشت.

«درسته... اگه شاگرد مستقیم امپراتور مشت‌مورد​ وودانگ نتونه حتی جزو نفرات برتر‌مشت​ بشه، دیگه آبروریزی از این بزرگ‌تر نمی‌شه.»

با شناختی که از‌زیادی​ شخصیت آن پیرمرد داشت،‌درگیر​ احتمالاً چون-و را کله‌پا می‌کرد.

اینجا منظور از «کله‌پا کردن»، غرق کردن فیزیکی او‌بشن​ در یک تمرین جهنمی بود؛ طوری که شاید مردن بهتر‌خیلی​ از این بود که نتواند جزو سه نفر اول شود.

«من قصد دارم با استادم به مجمع اژدها و‌الهی​ ققنوس بعدی برم. با این سنی که الان دارم،‌شدیدی​ احتمالاً آدمای زیادی پیدا نمی‌شن که بخوان باهام درگیر بشن.»

«همم... فکر کنم به خاطر شصت سال انرژی‌درسته​ درونیته که بهت اجازه می‌ده، اما احتمالاً خیلی‌برتر​ از آدمای جیانگهو هستن که می‌خوان باهات در بیفتن.»

«آخه چرا‌الان​ باید با یه‌نمی‌شن​ پزشک درگیر بشن؟»

«پزشک الهی فلس سفید اون‌قدر درباره شاگردش پز می‌ده که نسل‌خاطر​ جوان جیانگهو دچار جراحات داخلی شدیدی شدن. هیونگ، تو خبر نداری، نه؟‌باهات​ آره، احتمالاً نمی‌دونی. همیشه کسی که درگیر ماجراست، آخرین نفریه که می‌فهمه.»

چون-و با نگاهی‌باهات​ غرق در فکر‌چرا​ به آسمان خیره شد.

با دیدن چهره‌ای که همزمان پر از‌نداشت​ درد و رستگاری بود، جین چون-هی نگران‌حتی​ شد که استادش چقدر درباره‌اش لاف زده است.

چون-و گفت: «به هر حال، این‌طور نیست که پزشک الهی فلس سفید الان‌سال​ هیچ جاه‌طلبی‌ای برای افتخارات رزمی داشته باشه، و تو هم که قرار نیست‌چرا​ مسابقه بدی هیونگ، پس تصور می‌کنم همه‌چیز به خوبی و خوشی تموم بشه.»

«درسته. منم می‌خواستم تجربه بیشتری تو درمان انواع بیماران ترومای اورژانسی‌خاطر​ به دست بیارم. مهم‌تر از اون، چهار استاد تالار درخواست کردن‌می‌خوان​ که زودتر منو ببرن اونجا چون به شدت با کمبود نیرو مواجهن.»

هنر جراحی برای‌باهات​ تروما، تخصص اصلی‌چرا​ جین چون-هی بود.

در واقع، به خاطر این بود‌مورد​ که جگال لین مدام وقت تلف‌مشت​ می‌کرد که اعزامش به تأخیر افتاده بود.

چون-و گفت: «یه جورایی وقتی درباره مهارت‌های‌باهام​ پزشکی حرف می‌زنی، چشمات بیشتر از وقتایی‌انرژی​ که از هنرهای رزمی می‌گی برق می‌زنه، هیونگ.»

«این‌طوره؟ هاهاها.»

نجات دادن آدم‌ها‌باهات​ سخت بود، اما‌چرا​ ارزشش را داشت.

دیدن اینکه یک بیمار‌گفتن​ بهبود پیدا می‌کند و‌درسته​ خوشحال می‌شود هم لذت‌بخش بود.

کشف یک روش جراحی بهتر و توانایی‌باهام​ درمان بیماری‌هایی که زمانی غیرقابل درمان بودند،‌انرژی​ خوشحالی غیرقابل توصیفی برایش به همراه داشت.

چه روی زمین و‌زیادی​ چه اینجا، این لذت‌درگیر​ نیروی محرکه جین چون-هی بود.

آن دو یکدیگر‌باهات​ را برای خداحافظی‌چرا​ در آغوش گرفتند.

«مراقب خودت باش.»

«تو مجمع‌الان​ اژدها و‌زیادی​ ققنوس می‌بینمت، هیونگ.»

«باشه.»

جین چون-هی سلاح‌هایش‌حرفی​ را پس گرفت و‌نداشت​ از کوه پایین آمد.

«خب، برم یکم از‌زیادی​ اون اکسیرهایی که قبلاً‌درگیر​ نتونستم بردارم رو بکنم بیارم؟»

او قصد داشت‌آدمای​ آن‌ها را برای چون-و‌باهام​ و ساما هیون بفرستد.

در حین مبارزه تمرینی این را‌چرا​ حس کرده بود؛ چیزی که آن‌اون‌قدر​ دو نفر کم داشتند، انرژی درونی بود.

«به عنوان هیونگ‌شون، چه‌گفتن​ کار دیگه‌ای می‌تونم برای‌درسته​ کمک کردن انجام بدم؟»

وقتی به بالا نگاه‌زیادی​ کرد، دید خورشید دیگر‌درگیر​ در وسط آسمان است.

وقتی به عقب برگشت، چون-و‌نمی‌شن​ هنوز در ورودی فرقه وودانگ ایستاده‌خاطر​ بود و برایش دست تکان می‌داد.

«امیدوارم این بار تو آتیش نسوزه. حالا که ارشد‌الهی​ امپراتور مشت به روشنگری رسیده و یه شاگرد هم‌شدیدی​ داره، احتمالاً دلبستگی بیشتری به این دنیا پیدا می‌کنه.»

در حالی که جین چون-هی به آرامی‌نداشت​ زیر لب زمزمه می‌کرد، تاندرکوئیک و هوانگ‌گو‌حتی​ بدون اینکه منظورش را بفهمند جواب دادند.

پپیک! واق واق!

با این کار، چه ارشد امپراتور مشت از‌درگیر​ دلایل طبیعی می‌مرد و چه در آینده صعود‌بهت​ می‌کرد، این زمان می‌توانست کمی بیشتر به تعویق بیفتد.

نمی‌دانست چقدر این اتفاق را به‌چرا​ تأخیر انداخته است، اما در جیانگهو، معنای‌درباره​ یک استاد برای شاگردش بسیار عظیم است.

علاوه بر این، به او دستور داده بود‌درسته​ که به جای داروی تقویتی، یک چهارم داروی جراحات‌بشه​ داخلی را مصرف کند، بنابراین باید بیشتر دوام می‌آورد.

همچنین تحت پوشش درمان رایگان، کمی برای کارایی‌درگیر​ قرص الهی فلس سفید و مهارت‌های پزشکی عمارت پزشکی‌اجازه​ فلس سفید بین مردم فرقه وودانگ تبلیغ کرده بود.

«واقعاً خیلی کارا کردم.»

در مدت کوتاهی، جین چون-هی نه تنها‌باید​ مهارت‌های خود را بهبود بخشیده بود، بلکه‌شاگردش​ چیزهای زیادی را نیز تغییر داده بود.

واق! - ارباب، من گشنمه!

پپیک - یه روستا‌زیادی​ این نزدیکی‌هاست، بیا توقف‌درگیر​ کنیم، بیا توقف کنیم~ باشه؟

جین چون-هی در روستای پایین‌آخه​ فرقه وودانگ توقف کرد و‌فلس​ چند چیز برای سفرش خرید.

«جیره‌ام، گوشت خشک‌شده و فلفلم‌این​ تموم شده. باید یکم دیگه شیر‌امپراتور​ بز بگیرم تا کره درست کنم.»

بعد از خرید مقدار زیادی‌نمی‌شن​ آذوقه، خورشید شروع به غروب کرد‌خاطر​ و هوا رو به تاریکی رفت.

«امشب همین‌جا می‌خوابیم.»

واق واق واق! هوانگ‌گو‌بیفتن​ با تکان دادن دمش‌پزشک​ موافقت خود را اعلام کرد.

تاندرکوئیک هم که‌حرفی​ نیازی به گفتن‌مورد​ نداشت، موافقت کرد.

جین چون-هی اتاقی در یک‌نمی‌شن​ مسافرخانه گرفت، کمی نودل خورد و‌خاطر​ زودتر از معمول به خواب رفت.

چقدر خوابیده بود؟

واق! غررر! واق واق! وانگ!

پپی، پپیییییک! پپی، پپی!

صدای واق واق و جیک‌نمی‌شن​ جیک هوانگ‌گو و تاندرکوئیک او‌همم​ را از خواب بیدار کرد.

«چه خب...ره؟ چی شده؟»

او حساسیت چی خود را‌آخه​ گسترش داد، اما نتوانست هیچ‌فلس​ چیز مشکوکی را حس کند.

درست در همان‌حرفی​ لحظه، هوانگ‌گو لبه لباس‌نداشت​ جین چون-هی را کشید.

واق! -‌الان​ ارباب، بیرون‌زیادی​ یه چیز عجیبیه.

همان‌طور که هوانگ‌گو می‌کشید‌زیادی​ به سمت پنجره رفت‌درگیر​ و بیرون کاملاً سرخ بود.

آتش بود.

شعله‌های سرخ کوه وودانگ‌گفتن​ را لکه‌دار کرده و‌درسته​ آن را یکجا می‌بلعیدند.

«ها...؟»

برای یک‌الان​ لحظه، افکار جین‌نمی‌شن​ چون-هی منجمد شد.

«مگه سوختن فرقه وودانگ نباید حداقل چند سال‌پزشک​ دیگه اتفاق می‌افتاد...؟ بعد از صعود ارشد امپراتور‌جراحات​ مشت. مگه قرار نبود اون موقع اتفاق بیفته؟!»

شعله‌های فاجعه با بی‌تفاوتی‌گفتن​ همه‌چیز را می‌بلعیدند و‌درسته​ تنها بر قدرتشان افزوده می‌شد.

وودانگ، وودانگ‌الان​ در حال‌زیادی​ سوختن بود.

این بار قرار‌باهات​ بود با آن‌چرا​ زمان متفاوت باشد.

فرقه وودانگ فعلی هنوز مانند‌این​ داستان اصلی فاسد نشده بود و‌امپراتور​ ارشد امپراتور مشت هنوز زنده بود.

اما قلبش طوری می‌تپید‌زیادی​ که انگار می‌خواست منفجر شود‌بشن​ و جین چون-هی فقط دوید.

فاصله روستا تا وودانگ قابل‌توجه بود،‌بخوان​ بنابراین حتی با دویدن با استفاده‌شصت​ از تکنیک‌های حرکتی نیز کمی زمان می‌برد.

جین چون-هی مطمئن بود که وقتی پای مهارت‌های تکنیک‌الهی​ حرکتی در میان باشد به هیچ‌کس نمی‌بازد، اما در‌شدیدی​ این لحظه، پاهای خودش به شکل بی‌نهایتی کند احساس می‌شدند.

واق! -‌بود​ ارباب، بوی غریبه‌ها‌این​ رو حس می‌کنم!

هوانگ‌گو به سرعت‌آدمای​ اطلاعات را به‌بخوان​ جین چون-هی منتقل کرد.

به لطف آن، جین چون-هی‌نمی‌شن​ توانست حتی در حال دویدن‌همم​ نیز برای کشیدن شمشیرش آماده شود.

ورودی کوه وودانگ.

اولین چیزی‌بود​ که دید، جسد‌این​ نگهبان دروازه بود.

اجساد تائوئیست‌ها و مردان نقاب‌دار.

در میان آن‌ها،‌آدمای​ صحنه‌ای از هرج‌ومرج مطلق‌باهام​ در حال وقوع بود...

در آن لحظه، جین‌بیفتن​ چون-هی موجی از حالت تهوع‌الهی​ را در گلویش احساس کرد.

دندان‌هایش را روی هم سایید.

«اینجا اون میدان جنگی نیست‌نمی‌شن​ که توش مُردم. اینجا جیانگهوئه. می‌تونم‌خاطر​ بجنگم... به هر حال... حالم خوبه!»

وحشت مرگ در زندگی‌زیادی​ قبلی‌اش برای لحظه‌ای به‌درگیر​ جین چون-هی هجوم آورد.

اما در برابر فاجعه‌ای که‌آخه​ پیش رویش بود، حتی چنین احساساتی‌سفید​ هم یک تجمل به حساب می‌آمد.

جین چون-هی به‌حرفی​ سرعت خودش را از‌نداشت​ نظر ذهنی جمع‌وجور کرد.

«نمی‌تونم کم بیارم. چه تو جیانگهو‌بخوان​ و چه رو زمین، آدم‌کشیِ آدما همون‌سال​ آدم‌کشیه. انتظار چی داشتم؟ رویا و عاشقانه؟»

در همان لحظه، مردی‌زیادی​ سیاه‌پوش شمشیرش را کورکورانه به‌بشن​ سمت جین چون-هی تاب داد.

جرینگ!

در اولین تبادل ضربات، جین‌این​ چون-هی شمشیر را دفع کرد‌مستقیم​ و در دومی، ضدحمله زد.

شمشیر مرد خرد‌آدمای​ شد و بازویش در‌باهام​ جهت عجیبی پیچ خورد.

تق-

مرد سیاه‌پوش دیگر‌باهات​ هرگز نمی‌توانست از‌چرا​ آن بازو استفاده کند.

«حمله به‌بود​ فرقه وودانگ.‌گفتن​ چقدر گستاخانه.»

با این حال، در طول تاریخ دنیای‌باهام​ رزمی، حمام خون در فرقه‌های معتبر جناح‌انرژی​ متعارف به طرز عجیبی اتفاقات رایجی بودند.

دو هیولای درنده‌خو که ممکن‌نمی‌شن​ بود دست به چنین کاری‌همم​ بزنند به ذهنش خطور کردند.

شواهد و قرائن به یکی‌آخه​ از آن‌ها اشاره داشت، اما جین‌سفید​ چون-هی از قضاوت زودهنگام خودداری کرد.

در عوض، مسیر‌حرفی​ افکارش را به‌مورد​ سمت دیگری منحرف کرد.

«اولاً، اینکه اونا در حالی به فرقه وودانگ حمله‌بشن​ کردن که ارشد امپراتور مشت اینجاست، یعنی باید یه‌می‌ده​ نقشه مخفی برای مقابله با اون داشته باشن، مگه نه؟»

منطقی نبود نیرویی که قادر‌نمی‌شن​ به انجام چنین کاری است، چنین‌خاطر​ محاسبه اولیه‌ای را انجام نداده باشد.

«می‌تونم به فرقه وودانگ کمک کنم؟‌چرا​ نه، مجبورم که کمک کنم. مگه‌اون‌قدر​ کار من... نجات دادن آدما نیست؟!»

نگاه کردن به این‌گفتن​ شعله‌های مصیبت‌بار، مرا به‌درسته​ یاد میدان جنگ می‌اندازد.

حس مردن در‌آدمای​ آن زمان هنوز‌بخوان​ هم برایم زنده است.

خاطره‌ای است که دلم می‌خواهد از آن‌باهام​ فرار کنم و جیغ بکشم، خاطره‌ای که‌انرژی​ می‌خواهم فراموشش کنم، اما واقعیت بی‌رحم است.

دستانش می‌لرزیدند.

«مشکلی نیست.‌بود​ از پسش برمیام.‌این​ می‌تونم نجاتشون بدم.»

درست زمانی که داشت‌زیادی​ عزمش را جزم می‌کرد،‌درگیر​ صدایی به گوش رسید.

«آخ... تو... اژدهای سفید کوچکی؟»

صدای شخصی‌می‌خوان​ از میان‌بیفتن​ آوارها پیچید.

وقتی جین چون-هی آوارها را‌این​ کنار زد، یک تائوئیست آشنا با‌امپراتور​ چهره‌ای خوشحال به او نگاه کرد.

«خدای من. فکر می‌کردم‌زیادی​ تا الان دیگه رفتی...‌درگیر​ نمی‌دونم چطوری ازت تشکر کنم.»

«جاودان حقیقی هاجونگ.»

اگرچه می‌گفتند فرقه وودانگ فاسد‌آخه​ شده، اما هنوز هم آدم‌های‌فلس​ خوب زیادی در آن پیدا می‌شد.

جاودان حقیقی هاجونگ‌حرفی​ یکی از همان‌مورد​ افراد خاص بود.

نسل «ها» دقیقاً‌آدمای​ یک نسل بالاتر‌بخوان​ از نسل «چون» بود.

وقتی چون-و برای اولین بار به عنوان یک غریبه‌بشن​ به اینجا آمد، جاودان حقیقی هاجونگ کسی بود که‌می‌ده​ با میل و رغبت تنقلاتش را با او تقسیم کرد.

مهم نبود که اذیت و آزارها‌چرا​ چقدر حقیرانه بودند، چون-و به لطف‌اون‌قدر​ تائوئیست‌های واقعی مثل او توانست دوام بیاورد.

جاودان حقیقی هاجونگ به‌گفتن​ جین چون-هی نگاه کرد‌درسته​ و لبخند بی‌جانی زد.

«دیدنت باعث خوشحالیه. واقعاً خوشحالم. نمی‌دونی... چقدر خوشحالم‌درگیر​ که اژدهای سفید کوچک اینجاست. لطفاً... لطفاً، وودانگ...‌بهت​ فرقه وودانگ رو نجات بده... آآآآخ! دا-داری چیکار می‌کنی؟»

«دارم با مهر و‌زیادی​ موم نقاط طب سوزنی،‌درگیر​ جلوی خونریزیت رو می‌گیرم.»

«اما... این دیگه چیه...»

«جلوی یه‌بود​ پزشک، نباید‌گفتن​ حرفای آخرتو بزنی.»

جین چون-هی به سرعت خونریزی‌نمی‌شن​ جاودان حقیقی هاجونگ را بند آورد‌خاطر​ و یک قرص اورژانسی بیرون آورد.

«چرا مهر و‌آدمای​ موم نقاط طب‌بخوان​ سوزنی اینقدر درد داره؟»

«وقتی خونریزی تا این حد شدیده،‌چرا​ درد هم داره. با توجه به‌اون‌قدر​ محل زخمت، طبیعیه که درد داشته باشه.»

جین چون-هی با آرامش گفت: «در حدی بهت رسیدم‌شاگرد​ که تا تموم شدن این ماجرا زنده بمونی. دلم می‌خواست‌آبروریزی​ بیشتر درمانت کنم، اما وقت نداریم. فعلاً فقط زنده بمون.»

«...»

جین چون-هی دست‌آدمای​ جاودان حقیقی هاجونگ‌بخوان​ را محکم فشرد.

سپس، در حالی که‌بیفتن​ چشمانش پر از احساسات شده‌الهی​ بود، دوباره به حرف آمد.

«... باید زنده بمونی.»

«تو تمام عمرم، هیچ مردی تو جیانگهو ندیده بودم که حرفای آخر یه‌سال​ نفر رو قطع کنه تا نقاط طب سوزنیش رو با زور ببنده... کوکوکو...‌چرا​ فهمیدم. اگه نمی‌خوام از اژدهای سفید کوچک سرزنش بشنوم، باید سرسختانه زنده بمونم.»

«این دارو کمکت می‌کنه که هوشیار بمونی. پاهات رو درمان کردم تا‌شصت​ بتونی حرکت کنی، پس لطفاً یه گوشه‌ای قایم شو. برای مدت طولانی‌بیفتن​ نمی‌تونی حرکت کنی. فقط در حدی درمانت کردم که بتونی فرار کنی.»

«حرکت کردن درد داره؟»

«داروی اورژانسی مسکن داره، اما بازم‌مورد​ خیلی درد خواهد داشت. با این‌مشت​ حال... برای زنده موندن باید فرار کنی.»

با کمک جین چون-هی،‌زیادی​ جاودان حقیقی هاجونگ به‌درگیر​ زور روی پاهایش ایستاد.

ناله‌ای از‌الان​ شدت درد از‌نمی‌شن​ دهانش خارج شد.

اما می‌توانست حرکت کند.

همین برای‌بود​ مدت کوتاهی فرار‌این​ کردن کافی بود.

پس از نجات دادن‌زیادی​ یک تائوئیست، جین چون-هی‌درگیر​ بلافاصله دستوراتی صادر کرد.

«تاندرکوئیک. تو از آسمون دشمنانی که نزدیک میشن رو شناسایی کن!‌خاطر​ نگران ضعیف‌ترها نباش. اول بهم خبر بده که قوی‌ترها کجان. اگه‌می‌خوان​ فرصت کردی، هر از گاهی با شلیک رعد و برق پوشش بده.»

پیک!

تاندرکوئیک بلافاصله‌بود​ ارتفاع گرفت و‌این​ به آسمان رفت.

«و هوانگ‌گو، تو با من میای. دنبال مجروحین‌درگیر​ بگرد. و حالا که فرصتش پیش اومده، بیا از‌اجازه​ روش مبارزه‌ای که ارشد بهت یاد داده استفاده کنیم.»

غرررر!

موهای بدن هوانگ‌گو سیخ شد.

به نظر می‌رسید‌حرفی​ خشم اربابش را‌مورد​ حس کرده بود.

همان‌طور که انتظار‌آدمای​ می‌رفت، پنج مرد‌بخوان​ نقاب‌دار بلافاصله نزدیک شدند.

مردان بدون اینکه بپرسند‌زیادی​ او کیست یا چه‌درگیر​ کار می‌کند، یک‌باره حمله کردند.

در آن‌می‌خوان​ لحظه، تاندرکوئیک‌بیفتن​ اول حرکت کرد.

گواررونگ!

درخشش آبی‌رنگی از سوی تاندرکوئیک‌نمی‌شن​ در یک لحظه یکی از‌همم​ مردان نقاب‌دار را کباب کرد.

در آسمان قیرگون که حتی ستاره‌ها هم در‌درگیر​ آن دیده نمی‌شدند، رعد و برقی که آسمان را‌اجازه​ شکافت و فرود آمد، دست‌کمی از مجازات الهی نداشت.

حمله غیرمنتظره از یک نقطه‌آخه​ کور باعث شد چهار مرد‌فلس​ نقاب‌دار باقی‌مانده برای لحظه‌ای مکث کنند.

در همان‌بود​ فرصت، هوانگ‌گو‌گفتن​ حرکت کرد.

کواژیک!

این بار، هدفش‌آدمای​ بیضه‌ها نبود، بلکه‌بخوان​ یک پا بود.

از آنجا که له کردن بیضه‌های اساتیدی که‌پزشک​ از سطح خاصی بالاتر بودند کار آسانی نبود،‌جراحات​ این بار نقطه دیگری را هدف گرفته بود.

نقطه حمله یک سگ پایین‌تر از‌مورد​ انسان است که به آن اجازه‌مشت​ می‌دهد در نقطه کور آن‌ها نفوذ کند.

علاوه بر آن، او یک جانور روحانی بود که‌بشن​ می‌توانست از انرژی درونی استفاده کند، بنابراین آن مرد در‌خیلی​ یک چشم به هم زدن پایش را از دست داد.

قژژژ-

هوانگ‌گو پس از گاز گرفتن‌آخه​ پا، استخوان ران حریف را‌فلس​ تنها با قدرت فکش خرد کرد.

«ککککک-!»

«... آره. حتماً خیلی درد داره. حتی‌باهام​ عمارت پزشکی میدان سیاه هم نمی‌تونه اونو‌انرژی​ نجات بده، پس بعداً مجبوری قطعش کنی.»

در نهایت، پس‌تصویر جین چون-هی به آرامی‌باهام​ حرکت کرد، اما در کمال تعجب، آن‌قدر سریع‌درونیته​ بود که چشم نمی‌توانست آن را دنبال کند.

هر کجا که دست جین چون-هی‌چرا​ ظاهر و ناپدید می‌شد، بدون استثنا یک‌درباره​ عضو بدن در جهت مخالف خم می‌شد.

آن‌ها برای گیر انداختن او سلاح‌های‌مورد​ مخفی پرتاب کردند، اما حتی یکی از‌نتونه​ آن‌ها هم نتوانست خراشی روی پس‌تصویرش بیندازد.

ناولها | novelha.net