چپتر 963: ضیافت روز معلم
0همزمان.
جین چون-هیگرد داشت حسابی بهکرده مغزش فشار میآورد.
«توی یهکرده کارتون دیدمش...برنج ولی جواب نمیده.»
بازسازی چیزی که فقط تویبخورتش یه ویدیو دیدم، از چیزیکرد که فکر میکردم خیلی سختتره!
مخصوصاً کهبخورتش مال یهسرسری انیمیشن بود!
«لعنتی، حتی دارم از یهکرده ویدیوی بازسازیشده تو یوتیوب همتهدیگ الگوبرداری میکنم، پس مشکل کار کجاست؟»
توی کارتون، بعد از خوردنش طرفقرار رو میفرستادن فضا، برای همین جیندریایی چون-هی هم میخواست استادش رو بفرسته فضا.
او عمداً یک تابه آهنی کاملاً گرد و توپیشکلتمیز درست کرده بود و داخلش برنج پختهای که قرار بودکاسهها تهدیگ بشه رو به همراه انواع غذاهای دریایی گذاشته بود.
اگر تابه آهنی استوانهای رو میچرخاند تا داخلشمشغول بپزه... باید به «سوپ تهدیگ کروی، تکمیل شد!»کاسهها که توی ویدیو دیده بود میرسید، اما غیرممکن بود.
شاید.
حتماً یه چیزی کم بود.
استاد آشپزی سونگ-ریونگ!
«باید بیشتربخورتش آزمون وسرسری خطا کنم...
یعنی نمیتونمگرد برای روز معلمکرده آمادهاش کنم؟ آخ...!»
ولش کن، چیزیداخلش که نمیشه روقرار باید بیخیال شد.
دفعه بعد هربدم طور شده بایدنهایت بدم استادم بخورتش.
در نهایت، جین چون-هی سرسری آشپزخونهتمیز رو تمیز کرد و مشغول آماده کردنکاملشون غذاهایی شد که تونسته بود کاملشون کنه.
روی کاسهها درپوش گذاشت و برایداخلش اینکه گرم بمونن، اونها رو بههمراه آرومی با چی حقیقی پنج عنصر پوشاند.
«بسیار خب. عالی شد!»
آمادهسازیها تموم شده بود.
جین چون-هی شروعنهایت کرد به جابهجاتمیز کردن تکتک غذاهای آمادهشده.
جشن روز معلم هر سال ارتقا پیدابرنج میکرد و این بار قرار شد توی سالندریایی ضیافت روباز عمارت پزشکی فلس سفید برگزار بشه.
اونجا مکانی بود که معمولاً برای جشنهاتهدیگ استفاده میشد و اونقدر بزرگ بود کهاگر صدها نفر رو تو خودش جا بده.
علاوه بر این، به مناسبتبخورتش روز معلم، از بقیه پزشکان عمارتمشغول هم دعوت کرده بود که بیان.
برای همینبخورتش غذاهای زیادیسرسری پخته بود.
در واقع، میز پهن و بزرگ داشت با انواعقرار و اقسام غذاهای لذیذ دریایی و زمینی پر میشد،استوانهای تا جایی که دیگه هیچ جای خالیای روش دیده نمیشد.
همونطور که داشت غذاها رو میآورد،قرار دید که استادش، جگال لین، ازدریایی راه رسید و بالای میز نشست.
«آه! استاد.شده به ایناستادم زودی اومدین؟»
«تماشا کردن تو موقع آماده کردن غذاکرد یکی از لذتهای منه. خب. امروز چهکنه غذاهایی تدارک دیدی که اینقدر سرت شلوغه؟»
«هه هه. یکمتوپیشکل دیگه خودتون میبینین! راستی،برنج هنوز هیچکس دیگهای نیومده.»
سالن ضیافتکرده روباز حسابی خالیپختهای به نظر میرسید.
«نکنه الکیشده این همهاستادم غذا درست کردم؟»
جین چون-هیبخورتش کمی احساسسرسری پشیمانی کرد.
«خبردار شدم که جراحیهای فوری، بیماران اورژانسی و بیمارانی که نیازبشه به مراقبت دارن پیش اومده و علاوه بر اون، انتظار میرهسوپ بهزودی سیل عظیمی از رزمیکاران مجروح برسن. همه باید حسابی مشغول باشن.»
نکنه همین دورداخلش و بر یهقرار فاجعه خونین رخ داده؟
جین چون-هی آه کوتاهی کشید.
عمارت پزشکیبخورتش که هیچوقت طبقآشپزخونه برنامه پیش نمیره.
حتی خود او هم سرنوشتش این بودبرنج که وسط انجام کاری، با یه تماسغذاهای فوری همهچیز رو ول کنه و بره.
«خب. درسته.»
«درست نیست کهبدم به خاطر خودخواهینهایت خودم وقتشون رو بگیرم.»
با اینکه اینطور فکرسرسری میکرد، اما هنوز هممشغول کمی تو ذوقش خورده بود.
«اینهمه زحمتگرد کشیدم تا ایناکرده رو درست کنم...»
با این حال، بهبرنج روی خودش نیاورد و دوبارههمراه مشغول سرو کردن غذاها شد.
جگال لین بابدم تماشای جین چون-هی،نهایت لبخند گرمی زد.
«هی ما واقعاً...نهایت این بیخبر بودنش توکرد این مسائل بانمک نیست؟»
«شما همگرد چیزای عجیبیدرست رو بانمک میدونین.»
«تو اینطور فکر نمیکنی؟»
«اصلاً.»
«هاهاها.»
آن دو طوری بادرست هم حرف میزدند کهپختهای انگار از چیزی خبر داشتند.
با این حال، جین چون-هی که غرق در بزرگترینهمراه دغدغه یک کرهای بود—اینکه با این همه غذای باقیمانده چهسوپ کار کند—صدایشان را نشنید و آخرین غذا را بیرون آورد.
سپس، انگار که بهاستادم خودش مسلط شده باشد،آشپزخونه با روشنترین لحن ممکن گفت:
«استاد، روز معلم مبارک! خیلی ممنونم کهکرد تو این مدت بهم آموزش دادین. همهکنه اینا رو فقط برای شما آماده کردم~!»
ماه شب چهارده از قبل درداخلش آسمان طلوع کرده بود و ستارههای بیشماریانواع چشمک میزدند و دنیا را روشن میکردند.
در میان آن منظره زیبا.
جگال لین دهانشبدم را با بادبزنینهایت پوشاند و لبخند زد.
جین چون-هی با دیدن گوشههای چشمان استادش کهمشغول مثل هلال ماه خمیده شده بودند، با خودشکاسهها فکر کرد که استادش باید حسابی سرحال باشد.
«بله. ممنونم.گرد خب، امروز چهکرده غذایی درست کردی؟»
«همینه! تادا!»
تمام درپوشهایشده روی ظروف غذابخورتش یکباره برداشته شدند.
فقط جین چون-هی بودسرسری که از تکنیک چنگال خلاءآماده برای چنین کاری استفاده میکرد!
تنها صدای شادتوپیشکل جین چون-هی درداخلش فضای خالی طنینانداز شد.
غذاهایی که نمایان شدند آنقدرپختهای متنوع بودند که میشد بهانواع آنها ضیافت امپراتوری مانچو هان گفت.
«اوه...؟ این...شده غذای خانوادهاستادم کنفوسیوس نیست؟»
گونگبوچائه.
این بهگرد آشپزی خانوادهدرست کنفوسیوس اشاره داشت.
سبکی از آشپزی که پس از استقرار خانوادهبشه کنفوسیوس، یعنی «وزارت کار»، در کوفو واقع درمیچرخاند استان شاندونگ، شکل گرفت و در همهجا شناخته شد.
کنفوسیوس بنیانگذار آیین کنفوسیوس بود و اینسرسری آیین از دوران باستان ایدئولوژی حاکم برغذاهایی خانوادههای سلطنتی و امپراتوری به شمار میرفت.
به همین دلیل، خانواده کنفوسیوس برای نسلهاکرد مورد احترام بودند و سبک آشپزی آنها نیزروی به عنوان غذای پادشاهان و امپراتورها شناخته میشد.
و.
غذایی کاملاً مناسب برایبرنج تقدیم به استادی کهبشه عمیقاً مورد احترام بود!
فلسفه آشپزی خانواده کنفوسیوس این بود که «غذاآشپزخونه وقتی خوب خرد شده باشد بهترین است، وکاملشون ماهی و گوشت وقتی نازک برش خورده باشند بینظیرند.»
و حالا هماننهایت سبک آشپزی درتمیز اینجا چیده شده بود.
«البته! برای آماده کردن اینا برای شما،برنج استاد، از هیچ تلاشی دریغ نکردم. هرچندغذاهای که غذای…… زادگاهم با شکست مواجه شد.»
چه جسارتی که با اعتمادپختهای به نفس غذای استاد آشپزیانواع سونگ-ریونگ را غذای زادگاهش مینامید!
اما هیچکسشده این حقیقتاستادم را نمیدانست.
«منظورت همون چیزیهنهایت که داشتی تو اونکرد وسیله استوانهای عجیب میچرخوندی؟»
«ایهه هه. همونه. پس داشتین تماشا میکردین. ولیپختهای خراب شد……. آخرش فقط یه سوپ تهدیگ معمولیگذاشته از آب دراومد. ولی بازم خوشمزهست! بفرمایید، امتحان کنین!»
جین چون-هی با لبخندیبرنج درخشان، طوری که انگار ناامیدیاشهمراه را فراموش کرده باشد، گفت.
با وجود اینکه دراستادم آن سالن ضیافت خالی فقطتمیز او و استادش حضور داشتند.
حتی با وجود اینکه بیشترآشپزخونه این غذاها برای مهمانهایی آمادهکردن شده بود که آنجا نبودند.
جگال لینگرد با آرامش خودشکرده را باد زد.
«همم، قبل از اون. منپختهای هم چیزی برات آماده کردمانواع هی، پس بیا بعداً غذا بخوریم.»
«اوه.... اینطوری کهبدم خیلی شرمنده میشم...نهایت امروز روز شماست، استاد……»
«هاها. همین کهنهایت منِ استاد خوشحالم کافیکرد نیست؟ حالا. نگاه کن.»
جگال لینگرد دستش رادرست تکان داد.
سپس، انرژی هنر الهی پنج عنصر بهتهدیگ پرواز درآمد و به سمت جعبههای چوبیای کهاستوانهای در انتهای سالن ضیافت قرار داشتند، حرکت کرد.
راستش را بخواهید،بدم جین چون-هی همنهایت نمیدانست آنها چه هستند.
و خیلی زود، متوجه شد.
بنگ! پا-بنگ!
شعلههایی باکرده دمهای بلند بهپختهای آسمان پرواز کردند.
آنها اوج گرفتند و مانند گلنهایت شکوفا شدند و ضیافتی از نورآماده را در آسمان به نمایش گذاشتند.
هنر نور که چشمها را خیره و مسحور میکرد،آماده به رقص درآمد و یکی پس از دیگری، آتشبازیهاگذاشت به آسمان پرتاب شدند و اشکال رنگارنگی را خلق کردند.
یه مراسم آتشبازی بود.
«آه...»
جین چون-هی که اصلاً انتظار دیدن همچین آتشبازی بزرگتمیز و باشکوهی رو نداشت، مات و مبهوت نگاه میکرد.روی مسحور شده بود و بیاختیار صدای تحسینش بلند شد.
«آره. خیلی ممنونم که هی این بارکرد هم اینقدر برام زحمت کشید. برای همین،کنه منم یه چیزی برای هیِ خودمون آماده کردم.»
«برای... من؟»
«معلومه. برای هیِداخلش خودمونه. حالا برگردقرار و نگاه کن.»
جگال لین بادبزنش رواستادم بالا آورد و بهآشپزخونه پشت سرشون اشاره کرد.
جین چون-هی سرش رو به عقبتمیز چرخوند، به جایی که تا همینتونسته الان هیچ حضوری ازش حس نکرده بود.
و حسابی غافلگیر شد.
آدمها اونجا ایستاده بودن.
اونقدر آدم اونجا جمعاستادم شده بود که شمردنشون باتمیز یه نگاه کار سختی بود.
محققهای عمارت تحقیق، کادرسرسری اداری عمارت پزشکی، از پزشکآماده ارشد گرفته تا پزشک پایه.
و در کنارشون،توپیشکل آدمهای بیشماری کهداخلش دوشادوش اونها کار میکردن.
و...
حتی بچههای بنیاد اژدهای سفید.
همهشون گل تو دستشون بود.
دستهگلهایی از گل ادریسی.
این همونکرده لقب جینبرنج چون-هی هم بود.
«ها؟ اِ... ها؟بدم من که هیچ حضوریسرسری حس نکرده بودم... چطوری...؟»
«این چیزابخورتش که مهمسرسری نیست، ناجی من.»
ساما هه ازتوپیشکل بین جمعیت قدمیداخلش به جلو برداشت.
یه گل ادریسی کوچیک و تکی کهتهدیگ از چرم آبی ساخته شده بود تواگر دستش داشت و با خوشحالی لبخند میزد.
تازه اون موقعبدم بود که میتونستنهایت حضورشون رو حس کنه.
«قدرت یه مجموعه تشکیلات. میدونم که کار استاده،مشغول ولی یعنی از قبل اینقدر ماهرانه تنظیمش کردهکاسهها که من حتی متوجه فعال بودنش هم نشدم؟»
استادش یهوگرد براش ترسناکدرست جلوه کرد.
و درکرده عین حال،برنج تحسینبرانگیز بود.
درست تو همون لحظه،استادم ساما هه گل رو رویتمیز لباس جین چون-هی سنجاق کرد.
معلوم بود هه-یا برای ساختنش حسابی زحمت کشیده. یهآماده سوزن نازک به پشتش وصل بود که نشون میدادگذاشت از همون اول برای وصل شدن به لباس طراحی شده.
جالب اینجا بود که اون سوزن،داخلش یکی از همون سوزنهای طلایی بودهمراه که پزشکهای جیانگهو معمولاً ازش استفاده میکردن.
«اِ... هه-یا؟ این دیگه...»
«ناجی من. ممنون که جونم رو نجات دادی. تو هم ناجیمشغول منی، هم استادم. این یه نشونه کوچیک از قدردانی من نسبتاینکه به شماست، ناجی و استاد من. امروز روز معلمه. مگه نه، ناجی؟»
«آه...»
امروز روز معلم بود.
مناسبتی که جینداخلش چون-هی خودش بهقرار تنهایی تعیینش کرده بود.
مراسمی کهشده قرار بود هربخورتش سال برگزار بشه.
اونم فقطبخورتش به خاطرسرسری جگال لین.
اما حالا، افراد عمارت پزشکیکرده یکییکی به جین چون-هی نزدیکتهدیگ میشدن و بهش گل میدادن.
جین چون-هی همیشه فکر میکردپختهای فقط داره وظیفهاش رو انجامانواع میده، برای همین اصلاً خبر نداشت...
که همه اونها تواستادم قلبشون، اون رو بهآشپزخونه چشم یه استاد میدیدن.
ساما ههبخورتش قدمی بهسرسری عقب برداشت.
درست تو لحظهای که جینکرده چون-هی داشت احساسی رو تجربهتهدیگ میکرد که نمیتونست دقیقاً توصیفش کنه.
موول جلوکرده اومد وبرنج گلی بهش داد.
«ممنون که جون خواهرم رو نجاتنهایت دادی. و ممنون که مدیریت روآماده بهم یاد دادی. ازت ممنونم، استاد.»
نفر بعدی، شیطان کمانسرسری بود که جلو اومدمشغول و گلی به دستش داد.
«ممنون که دخترم رو نجات دادی. وبرنج ازت ممنونم که راهنماییم کردی تا بتونمغذاهای رهبر جوخه فلس سفید تو عمارت پزشکی بشم.»
یه پزشک ارشد جلو اومد.
«تحقیق کردن خیلیبدم کیف میده، استاد جوانسرسری عمارت! نه... استاد من!»
«این یکی دیوونه شده؟»
یه پزشکگرد میانی از سالنکرده بازسازی جلو اومد.
«همونطور که از استاد جوان عمارت انتظارتهدیگ میرفت! داریم با پارو پول جمع میکنیم!اگر بهترین روش برای جلوگیری از پیری پوست!»
«مثل اینکه اینبدم یکی هم عقلشنهایت رو از دست داده.»
یه پزشکبخورتش پایه از سالنآشپزخونه جراحی جلو اومد.
«من تازگیا ازدواج کردم...درست هقهق... همهاش از صدقهسرپختهای شماست، استاد جوان عمارت.»
و...
این بار، یه پسراستادم بچه جلو اومد و گلیتمیز رو روی لباسش سنجاق کرد.
بچهای از بنیاد اژدهای سفید.
«اِ... احتمالاًگرد من رودرست یادتون نمیاد، ولی...»
چهرهاش کاملاً براش آشنا بود.
«تو هوانگبینگ نیستی؟»
«!»
پسر بچهگرد از حرفشدرست جا خورد.
البته که جینداخلش چون-هی تکتک آدمهای اونجاتهدیگ رو به یاد داشت.
چون «تکنیک الهی فعالسازی مبدأ»بخورتش یه هنر رزمی بینقص برایکرد حفظ و یادآوری خاطرات بود.
وقتی جین چون-هی شناختش، هوانگبینگ کهتمیز حسابی ذوق کرده بود، با چشمهاییتونسته که پر از اشک شده بود گفت:
«استاد جوان عمارت. ممنون که بنیاد اژدهای سفید روقرار تأسیس کردین و بهمون آموزش دادین. وقتی بزرگ بشم،استوانهای میخوام مثل شما یه پزشک بزرگ و عالی بشم.»
آدمها همینطورکرده پشت سربرنج هم جلو میاومدن.
اولش جین چون-هی نمیتونست همه گلها روسرسری تو دستش نگه داره، برای همین همونطورغذاهایی که میگرفتشون، یکییکی کنارش روی زمین میذاشت.
با این حال،نهایت گلهای ادریسی همینطورتمیز روی هم تلنبار میشدن...
تا جایی که انگاردرست داشت زیر کوهی ازپختهای گلهای ادریسی دفن میشد.
بعضیها با خوشحالی لبخند میزدن،پختهای در حالی که بقیه وقت حرفغذاهای زدن چشماشون قرمز و اشکی میشد.
در میون اونبدم همه احساسات خالصی کهسرسری آدمها بهش منتقل میکردن...
جین چون-هی،بخورتش بدون اینکهسرسری خودش متوجه بشه...
قطره اشکی مثلتوپیشکل یه ستاره درخشانداخلش از گوشه چشمش چکید.
«اوه. این... ببخشید.داخلش نمیدونم چرا، ولیقرار داره اشکم درمیاد...»
اصلاً نمیدونستشده باید چیاستادم کار کنه.
تو تمام طول زندگی گذشته و فعلیاش،کرد جین چون-هی هیچوقت نمیدونست تو مواجهه باکنه همچین احساساتی باید چه واکنشی نشون بده.
تو آموزش دادن و تدریس کردن اعتماد بهپختهای نفس بالایی داشت، ولی وقتی پای دریافت احساساتگذاشته بقیه وسط میاومد، همیشه دستوپاش رو گم میکرد.
برای همین معمولاً از قصدپختهای بهشون غر میزد یا یه چیزیغذاهای میداد بخورن تا دهنشون رو ببنده.
یا یهشده جوک بامزه تعریفبخورتش میکرد تا بخندوندشون.
ولی این بار، نه میتونست غر بزنه،کرد نه دلش میخواست دهنشون رو ببنده، و نهروی هیچکدوم از اون شوخیهای همیشگیش به ذهنش میرسید.
«الان باید چی کار کنم؟»
«واکنشم خیلیکرده عجیب بهبرنج نظر میاد؟»
مدارهای مغزششده کاملاً قاطیاستادم کرده بود...
غرق در احساسات شده بود.
ذهنش حسابیگرد آشفته ودرست درگیر بود.
درست همون موقع، یهبرنج دست بزرگ و گرمبشه روی شونه جین چون-هی نشست.
جگال لین از پشتاستادم سر، دستش رو رویآشپزخونه شونه جین چون-هی گذاشته بود.
جین چون-هی فقطنهایت سرش رو چرخوند تاکرد به استادش نگاه کنه.
«هی-یا.»
استادش یهکرده دستهگل ادریسیبرنج به سمتش گرفت.
«ها؟ استاد، مگه قراراستادم نبود شما کسی باشینآشپزخونه که گلها رو میگیره؟»
«تو کسی بودی که مهارتهای پزشکی جدید رو بهآماده من یاد دادی. قبلاً هم بهت گفتم، مگه نه؟گذاشت ما هر دو استاد همدیگه هستیم. پزشک کوچولوی من.»
بزرگترین و خوشعطرترین گل ادریسی.
به نظر میرسید کهبرنج تکتک گلها رو شخصاًبشه برای شاگردش دستچین کرده.
گل ادریسیشده رو ازاستادم دست استادش گرفت.
بافتی ناآشنا و عطریسرسری عمیق که اون رومشغول یاد بارون صبحگاهی میانداخت.
همه بهگرد جین چون-هیدرست خیره شده بودن.
بعد، انگار که ازبرنج قبل هماهنگ کرده باشن،بشه همهشون همزمان فریاد زدن:
«استاد... ازتون ممنونیم!»
و جگال لیننهایت هم با یهتمیز لبخند محو گفت:
«ممنونم. کارماگرد و مایهدرست شادیِ من، هی.»
تازه اون موقع بود که...
جین چون-هیشده تونست یهاستادم لبخند درخشان بزنه.
«من هم ازتوننهایت ممنونم! از همهتونتمیز خیلی خیلی ممنونم!»
عطر گلهای ادریسیتوپیشکل تند، گیجکننده، گرمداخلش و شیرین بود.
مگه میشد همهداخلش این احساسات رو توتهدیگ قالب کلمات بیان کرد؟
جین چون-هی تو بستر گلهایبخورتش ادریسی که شاگرداش براش درستکرد کرده بودن، غرق شده بود.
یه زندگی طولانی و دراز...
حتی اگه هیچوقتتوپیشکل ازش قدردانی همداخلش نمیشد، بازم مهم نبود.
چون بالاخره یه روزی، همین قدمهایی کهتهدیگ برداشته بود، میتونست به یه نقطه عطفاگر و راهنما برای یه نفر دیگه تبدیل بشه.
جین چون-هی این صحنه رو براینهایت مدت طولانی تو چشماش حک کرد، درستکردن مثل اینکه بخواد ازش یه عکس بگیره.
روزی کهبخورتش تا آخر عمرشآشپزخونه هرگز فراموش نمیکرد.
بهترین روز معلم.
ممنونم.
استاد.