چپتر 1196: فصل 1196
0«اگه فرمانروای جاودان بخواد، میتونهازش هر وقت که خواست بیادمیشه بیرون و من رو ببینه.»
«از فرمانروای جاودان چی میدونی؟»
سؤال استادم بود.
«...»
چرا این رو میپرسید؟ قطعاً معنیشاستفاده این بود که علاقه فرمانروای جاودانمدیریت به جین چون-هی اصلاً عادی نیست.
شاگردش حالا تبدیل به بهترین ضیافتیمحراب شده بود که «بزرگان ارجمند» بیشترمذهبی از هر کس دیگهای طمعش رو داشتن.
او حتی کسی بود کهانجام معنای واقعی «شمشیر جاودانه قطعکنندهاستفاده عالی» رو بیدار کرده بود.
کسی کهصبرش جاودانگی رواحضار قطع میکنه.
یعنی فرمانروای جاودان بالاخرهآسمان صبرش تموم شده وقرار من رو احضار کرده؟
بذر یک نیمهجاوداناون جوانه زده ومحراب در حال رشد بود.
فرمانروای جاودان بالاخره بهبرای انزوای طولانیمدتش پایان داده وازش شروع به حرکت کرده بود.
چشمان آبیرنگ،صبرش شاگردش رواحضار موشکافی میکرد.
جین چون-هی خاطراتش رو جستجوازش کرد و از چیزهایی کهمیشه درباره فرمانروای جاودان میدونست، حرف زد:
«لقب فرمانروای جاودان به اینبوده خاطر بهش داده شده کهانجام مسیر جاودانگی رو پرورش میده.»
«دقیقاً.»
بر اساس آخرین اطلاعاتی که «عمارت پزشکی فلسزده سفید» و «فرقه خون طلایی» درباره این فرمانروای جاودانچشمان جمعآوری کرده بودن، میشد قضیه رو اینطور خلاصه کرد:
او در کوه تای اقامت داره؛ جایی که فرقه کوه تای ازمدیریت زمانهای بسیار دور در اون مستقر بوده و «محراب بهشتی» که امپراتور برایمهمترین انجام مراسمهای مذهبی رو به آسمان ازش استفاده میکنه، در اونجا قرار داره.
گفته میشه که فرمانروای جاودانبوده عمدتاً محراب بهشتی رو مدیریت میکنهمراسمهای و همونجا به پرورش مشغول میشه...
ظاهراً از زمان امپراتوربرای قبلی مدیریت محراب بهشتیآسمان رو بر عهده داشته.
کوه تای در بین پنجبذر کوهستان بزرگ، به عنوان مهمترینرشد و روحانیترین کوهستان امپراتوری شناخته میشه.
بعید بود فرمانروای جاودانی که مدیریتاستفاده محراب بهشتی در چنین کوهستان روحانیای روهمونجا بر عهده داره، یک آدم معمولی باشه.
با این حال، محل دقیق ومحراب کارهاش نامعلوم بود و همین اونمذهبی رو به چهرهای مرموز تبدیل میکرد.
و حالا...
چنین آدمیصبرش ناگهان یکاحضار دعوتنامه فرستاده بود؟
شاگرد بعد ازمذهبی بازگو کردن چیزهاییاستفاده که میدونست، پرسید:
«استاد، شمادور درباره فرمانروایمستقر جاودان چیزی میدونید؟»
استاد با شنیدنامپراتور سؤال شاگردش، شقیقههاشمراسمهای رو مالید و گفت:
«حتی وقتی من یهاحضار بچه خیلی کوچیک بودمزده هم بهش میگفتن فرمانروای جاودان.»
«پس خیلی پیره.»
«حداقل صد ساله که با لقبمحراب فرمانروای جاودان صدا زده میشه... سن فعلیاشآسمان باید بالای صد و پنجاه سال باشه.»
همم، واقعاً ترسناکه.
در اطلاعات فرقه خوناحضار طلایی هیچ سابقهای اززده سن فرمانروای جاودان وجود نداشت.
به نظر میرسیدمذهبی به اندازه ارشداستفاده توگوی عمر کرده.
اینکه یه انساناون صد و پنجاهمحراب سال عمر کنه!
و اونجا یکامپراتور فضای خاص مثلمراسمهای چشمه شکوفه هلو نبود.
بازگشت به جوانی؟ یااحضار شاید مثل ارشد توگویزده داروی خاصی مصرف کرده بود.
ممکنه محرابمراسمهای بهشتی یهآسمان فضای خاص باشه؟
این دنیا جایی نبود کهبوده جاودانگی توش غیرممکن باشه و همینمراسمهای موضوع، این قضیه رو منطقیتر میکرد.
در همونبهشتی لحظه، یوهوبرای به حرف اومد:
«قطعاً عجیبه. شاید الان فرق کردهنیمهجاودان باشه... اما در گذشته، برای یکطولانیمدتش انسان سخت بود که اینقدر عمر کنه.»
جین چون-هی گفت:
«منظورت چیه که الان ممکنه؟»
«چون چیِ بهشتی داره کدر و تیره میشه. چیزهایی که برایاونجا انسانها مجاز نبودن، دارن ممکن میشن. این یعنی به جز توگویعهده یا شیطان بهشتی، راههای دیگهای هم برای عمر طولانی بقیه وجود داره.»
«همممم...»
جین چون-هیمراسمهای غرق درآسمان افکارش شد.
کدر شدندور چیِ بهشتی احتمالاًبوده کار خودش بود.
باید خوشحال باشم کهبرای امکان عمر طولانیتر برایآسمان مردم فراهم شده یا نه؟
با این وجود، بعد از تجربه چشمه شکوفهزده هلو، اخیراً به این فکر افتاده بود که آیاچشمان اینقدر طولانی زندگی کردن واقعاً چیز خوبیه یا نه.
جگال لین پرسید:
«راستی، میخوای چیکار کنی؟»
چشمان آبیرنگش،بهشتی شاگردش روبرای زیر نظر گرفت.
برای یک لحظه حساحضار مورمورکنندهای بهش دست داد، اماحال این همون استاد همیشگیاش بود.
جین چون-هیمراسمهای گونهاش رو خاروندازش و جواب داد:
«دوست دارم... برم دیدنش.»
«همم... میفهمم.»
همونطور کهصبرش از شاگردشاحضار انتظار میرفت.
او هیچوقت اجازهمذهبی نمیداد چیزی به همیناونجا سادگی از دست بره.
احتمالاً به این خاطرمستقر بود که کنجکاویش دربارهامپراتور فرمانروای جاودان تحریک شده بود.
در همینبهشتی حین، جگالبرای لین گفت:
«خیلی خب. برنامه من کهبذر آزاده. در این صورت، اجازهرشد بده این استاد هم همراهیت کنه.»
چشمان جین چون-هی گشاد شد:
«چی؟ با شما، استاد؟»
«بله. من همامپراتور چیزی هست که میخواممذهبی از فرمانروای جاودان بپرسم.»
یک جواب غیرمنتظره.
استاد هممراسمهای با فرمانروایآسمان جاودان کار داره؟
جگال لین به نرمی خندید:
«چرا؟ ناراحتیبهشتی که نمیتونیبرای تنها بری؟»
«نـ-نه، اصلاً!صبرش فقط خیلیاحضار غیرمنتظره بود.»
خیلی وقت بودمذهبی که با استادشاستفاده جایی نرفته بود.
«از نظر من، اینکهمستقر شما همراهم باشید استاد،امپراتور خیلی هم مایه دلگرمیه.»
«...»
«خوبه. راستی،صبرش یوهو. بهاحضار چی فکر میکنی؟»
«چیزی نیست.»
یوهو سرش رو تکون داد.
جین چون-هی متوجهامپراتور چیز عجیبی درمراسمهای واکنش یوهو شد، اما...
احتمالاً چیزی نیست.
و اون رومذهبی به عنوان یهاستفاده مسئله بیاهمیت نادیده گرفت.
در هر صورت، تا وقتی استادش همراهشبهشتی بود، مگه فرقی هم میکرد چه اتفاقی بیفته؟استفاده قطعاً جاش امن بود. شاگرد اینطور فکر میکرد.
«استاد. واقعاً حالتون خوبه؟»
«البته. حالم کاملاً خوبه. داستانهایی درباره اینطور سفر کردنت شنیده بودمعمدتاً و دلم میخواست یک بار سواری رو امتحان کنم. چرا میپرسی؟کوهستان مگه نگفتی قبلاً با برادران قسمخوردهات زیاد این کار رو میکردی؟»
«درسته، اما... یه چیزی...مستقر یه حسی... یه چیزیامپراتور در این باره عجیبه.»
جین چون-هی درامپراتور حال حاضر روی پشتمذهبی هوانگگوی غولپیکر سوار بود.
و درصبرش جایگاه پشت سرش،بذر استادش نشسته بود.
هاپ هاپ هاپ هاپ!
هوانگگو با هیجان میدوید.
این سگ عاشقامپراتور پیادهروی بود، مخصوصاًمراسمهای پیادهرویهای بینهایت طولانی.
جین چون-هی گونهاش رو خاروند.
خب... بامراسمهای قدیما فرقیآسمان نداره، اما.
یه چیزی... دراون مورد وقارش؟ عظمتش؟محراب این درسته آخه؟
وقتی با برادراشامپراتور سوار هوانگگو میشد، هیچوقتمذهبی زیاد بهش فکر نمیکرد.
اما سواری باتموم استادش یه کمنیمهجاودان عجیب به نظر میرسید.
استاد و شاگردمذهبی سوار یه سگاستفاده غولپیکر بشن... این درسته؟
برای یک استاد و شاگرد، آیا چیزیبهشتی مثل یک کالسکه با هشت اسب بهترازش از این سگ غولپیکر، خپل و بامزه نبود؟
وقتی این فکر رو با استادشمراسمهای در میون گذاشت، او دهانش روقرار با بادبزنی پوشوند و زیر خنده زد.
«هاهاها. تو هنوز تو قیدبذر و بند رسومی. چطور همچینرشد آدمی اصلاً وارد قلمرو دگرگونی شده؟»
«خـ-خودم هم موندم.»
یک حس احترام و هیبتبوده وجود داشت که میگفت استادشانجام باید در جای باشکوهتری بنشینه.
از همون اول، استادش چنان ظرافت و وقاریآسمان داشت که سخت میشد گفت انسانه یا یکمدیریت موجود آسمانی، و حالا نشوندن چنین شخص باوقاری—
یه بار پشت گاریاحضار باربری سوارش کردم و حالاحال هم روی پشت هوانگگو... آآآآه!
ناخلفی.
این یه ناخلفی تمامعیار بود.
عمل ناخلفانه شاگردی کهبرای نتونسته بود با احترامِآسمان درخور با استادش رفتار کنه!
با این حال، هوانگگو که اونهانیمهجاودان رو حمل میکرد و خود استاد، ظاهراًپایان هیچ فکر خاصی در این مورد نداشتن.
هاپ، هاپهاپهاپهاپهاپ!
«هـ-هوانگگو. یه کم یواشتر!»
لهله، لهله، لهله، لهله، لهله!
استادش گفت:
«برای یک جانور روحانی، خوبه که بعضی وقتاقرار بذاری اینطوری تا حد توانشون بدون. وقتی اینزمان وحشیگری حیوانیشون رو تخلیه کنن، کمتر دردسر درست میکنن.»
«یوهو هم همینطوریه؟»
«یوهو؟»
استادم با شنیدن ایناحضار حرف، انگار که براشزده جالب باشه، حسابی خندید.
«خب راستش، اون با یه قرارداد خدمتکار من شد، ولیمیشه همهچیز رو بهم نمیگه. وقتایی که زمان آزاد داره، غیبش میزنهپنج و میره یه جایی، اما نیازی هم نیست که من بدونم.»
چقدر خفن.
از استادمبهشتی همین انتظاربرای هم میرفت.
یا شایدم اصلاً براشاحضار مهم نبود و بهزده حال خودش رهاش کرده بود.
به هر حال،مذهبی سرعت هوانگگو مثلاستفاده خود باد بود.
تا هوا تاریکاون شد، دیگه به مرزبهشتی استان جیانگسو رسیده بودیم.
اگه بخوام با معیارهای زمین مدرنمراسمهای مقایسهاش کنم، مثل این بود که باگفته یه تخت گاز از سئول برسی بوسان!
البته تو زمین، اگهاحضار ماشین داشتی، این مسیر ششحال تا هشت ساعت طول میکشید.
اما زمینمراسمهای جادههای آسفالتآسمان و ترتمیز داشت.
توی این جیانگهو، هر چقدر هممحراب که جادهها رو خوب نگه میداشتن،مذهبی طی کردن همچین مسیر مستقیمی غیرممکن بود.
چیزی که این کار رو برای هوانگگو ممکن میکرد،ازش قدرت پرش و سرعت دیوانهوارش بود که بهش اجازهمشغول میداد از کوهها، رودخونهها و حتی صخرهها عبور کنه.
«اون اوایلی کهتموم اومد پیشت، قطعاًنیمهجاودان همچین… جونوری نبود.»
«آره، درسته.»
اون موقع کوچیک بود.
فقط یکمبهشتی بزرگتر ازبرای یه سگ معمولی.
به عنوان یه جانور روحانی، فوقالعادهنیمهجاودان پرانرژی بود، اما این سرعت، قدرت وپایان استقامت ماورایی که الان داره رو نداشت.
«با اینکه هیچمذهبی هنر رزمیای یاداستفاده نگرفته، واقعاً شگفتانگیزه.»
جین چون-هیدور با شدت پیشونیبوده هوانگگو رو خاروند.
هاه، هاه، هاه!
بدن عظیمش ازتموم شدت خوشحالی بالانیمهجاودان و پایین میرفت.
حتی با وجودمذهبی اینهمه دویدن، بازماستفاده حسابی هیجانزده بود.
وقتایی مثلدور الان، دقیقاً مثلبوده یه بچه میشد.
«خیلیها جانور روحانی بزرگ میکنن، اما احتمالاًمذهبی تو تنها کسی هستی که اونها رومیشه طوری پرورش میدی که واقعاً قویتر بشن.»
«من حتی نمیدونم چرااحضار این یکی یا تاندرکوئیک اینقدرحال قوی شدن. مگه نه، تاندرکوئیک؟»
جیک!
تاندرکوئیک کهدور خواب بود،مستقر جواب داد.
پرنده بین بازوهایامپراتور جین چون-هی چپیده بودمذهبی و داشت چرت میزد.
اگه جین چون-هی مثل امپراتوربذر مشت بهشون هنرهای رزمی یادرشد داده بود، قضیه فرق میکرد.
اونها توی ماجراجوییهاشون گهگاهی گوشت جانوراستفاده روحانی یا اکسیر خورده بودن، اما فقطهمونجا همین نمیتونست اینهمه رشد رو توجیه کنه.
حتی تو فرقههایاون معتبر هم بهمحراب جانوران روحانی اکسیر میدادن.
فرقه شیطانی که دیگه جایانجام خود داشت و هیچ حمایتیاستفاده رو از جانوران روحانیشون دریغ نمیکرد.
خود جین چون-هی هیچ کاریبذر نکرده بود جز اینکه روزیرشد سه وعده غذای خوب بهشون بده.
«فکر کنم جوابش همون غذاست.»
یوهو یه بار گذری اشاره کرده بودبهشتی که وسواس هوانگگو و تاندرکوئیک به غذایازش جین چون-هی فقط به خاطر طعمش نیست.
«اگه اینبهشتی راهی برایبرای قویتر شدنه…»
پس منطقی بود کهاحضار چرا جانوران روحانی اینقدرزده دیوانه غذای جین چون-هی بودن.
برای جانوران روحانی، غیر از بالا رفتناونجا سن و مصرف بعضی اکسیرها، هیچ راهمشغول معمولی دیگهای برای قویتر شدن وجود نداشت.
به هر حال.
وقتی داشتیم از رشتهکوه مرزانجام استانهای شاندونگ و جیانگسو رداستفاده میشدیم، خورشید دیگه غروب کرده بود.
«حالا که هوا تاریک شده، بیا برای امشبزده اردو بزنیم. من فقط داستانهایی درباره روش اردوحرکت زدن این روزهات شنیدم، برای همین حسابی کنجکاو شدم.»
«روش اینمراسمهای روزهای منآسمان چیز خاصی نداره.»
جین چون-هی احساس خجالت کرد.
«هوف، واقعاً درسته که همچینانجام روش محقری برای خوابیدن تو فضایاونجا باز رو به استادم نشون بدم؟»
اما بدنش داشتتموم با وفاداری کاملنیمهجاودان اردوگاه رو میساخت.
غورررر!
بوم!
کراک-کراک-کراک-بوم!
در واقع، شاید بهتراحضار بود به جای اردوگاه،زده بهش بگیم یه اقامتگاهِ فوریساز.
اگه بخوام دقیقتر بگم،آسمان یه چیزی شبیه پناهگاهقرار ضدبمب یا یه جانپناه بود.
وقتی کار تموماون شد، استادم بامحراب تحسین گفت: «اوه…»
«چقدر جالب.»
اولش نگران بود، اما شنیدنبذر این حرف از زبون استادشرشد باعث شد یکم احساس غرور کنه.
برای همین، یه سنگ برداشتازش و با دقت دستورالعمل استفادهمیشه از پناهگاه اوندول رو روش نوشت.
یادش نرفت این درخواست روبوده هم اضافه کنه که نفرانجام بعدی لطفاً تمیز ازش استفاده کنه.
«بذار منم یه کمکی بکنم.»
استادم این رو گفت و چندنیمهجاودان تا سنگریزه برداشت و شروع کردطولانیمدتش به چیدنشون بر اساس جهتهای اصلی.
وووونگ—
تغییر چشمگیری اتفاق نیفتاد.
اما یه حسامپراتور دنج و راحتمراسمهای تو فضا پخش شد.
«استاد، این چیه؟»
«با یه تشکیلات میشه نشاط و انرژیاونجا رو برگردوند. چیزیه که اگه یکم بهشمشغول فکر میکردی، خودت هم میتونستی انجامش بدی.»
«آها! راست میگید.»
«فقط به جنبههای فیزیکی فکر نکن.مراسمهای دستکاری چی هم کار یه استادقرار تشکیلاتیه که از تشکیلات استفاده میکنه.»
استادم این روتموم گفت و بانیمهجاودان مهربونی لبخند زد.
«از استادممراسمهای همین انتظارآسمان هم میرفت.»
اگه یکی از هیولاهای پیر جیانگهو اونبهشتی لبخند رو میدید، جیغ میکشید که قاتلازش دیوانه فلس خونین عقلش رو از دست داده.
اما شاگرد فقط بابرای خودش فکر کرد که استادشازش واقعاً آدم عمیق و خردمندیه.
«چشم، استاد.»
«خب، برای غذا چی خوبه؟»
«ماهی چطوره؟»
شاگرد همونطور که این رو میگفت، یهمذهبی ماهی کپور غولپیکر به اندازه بالاتنه یهمیشه انسان رو از تو آستینش کشید بیرون.
شالاپ، شلوپ!
سوپ کپوردور و کپورمستقر ترش و شیرین.
و حتی کپور بخارپز.
«پس حالا حتیتموم موجودات زنده هم میتوننجوانه وارد اون کیسهات بشن.»
«آه، بله. نمیتونم آدمها رو توش بذارم، ولی چیزایی مثل این کپور رو میشه.مشغول یانگ-ریوک میگفت از دیدگاه جادوگری، به خاطر اندازه روح آدمها، گذاشتنشون تو کیسه سخته. گفتبعید برای یه کپور مثل این مشکلی نیست، چون تقریباً روحی نداره که بخواد دردسرساز بشه.»
«جادوگری واقعاًدور پر ازمستقر راز و رمزه.»
استادم کپور ترشامپراتور و شیرین رومراسمهای با چاپستیکش تکه کرد.
جلییییز—
کپور ترش و شیرین که تازهاستفاده سرخ شده بود، زیر چاپستیک از همهمونجا باز شد و صدای فوقالعاده اشتهاآوری داد.
تکتک استخونهای ماهیاون درآمده بود ومحراب طعمش بینظیر بود.
«میتونیم بابهشتی مواد باقیموندهبرای دامپلینگ درست کنیم.»
«آه، اون رو من…»
«نه. تو استراحت کن.»
استادم این رو گفت و بامحراب استفاده از ارادهاش، شاگردش رو بهمذهبی زور به سمت کیسهخواب هل داد.
«آخ، پس این شاگردبرای نالایق تماشا میکنه کهآسمان شما چطور آشپزی میکنید، استاد.»
«همین خوبه.»
به نظر میرسید استادمآسمان بعد از مدتها دارهقرار از ته دل لذت میبره.
«حالا که فکرش رومستقر میکنم، خیلی وقته کهامپراتور اینطوری با هم سفر نکردیم.»
«بله. از زمان خشکسالی تا حالا گذشته. از بعدِ اوناستفاده تورنمنت هنرهای رزمی جیانگسو حسابی سرم شلوغ بوده. یادمه اونزمان مجسمه خاکی غولپیکر اون موقع چقدر طرفدار پیدا کرده بود.»
«…»
با این حرفها، جگالآسمان لین لبخند معناداری زد وگفته بعد بحث رو عوض کرد.
«…آره. بیا هراون از گاهی بامحراب هم بریم سفر.»
«چشم، استاد.»
شاگرد نیششصبرش تا بناگوشاحضار باز شد.
جگال لینمراسمهای برای شاگردشآسمان دامپلینگ درست کرد.
«عجب آدم عجیبیه.»
ناخلفترین پسر.
اما.
«در عین حال،مذهبی بهترین شاگرد تواستفاده دشتهای مرکزی هم هست.»
شاگرد با دیدناون لبخند استادش، بامحراب خودش فکر کرد.
«آخیش، خیالم راحت شد.
استاد سر حاله.»
این شاگرد که تا الانازش اینهمه دردسر درست کرده بود،میشه یه لحظه عذاب وجدان گرفت.
«هی.»
«بله، بله؟»
شاگرد مثلصبرش فنر ازاحضار جاش پرید.
«نه، بشین. داشتم میپرسیدمآسمان بهتره دامپلینگها رو بخارپز کنمگفته یا تو ماهیتابه سرخشون کنم.»
«آه، آه. بله، بله.»
شاگرد بابهشتی چشمهای برقزنونبرای جواب داد.
جگال لین باتموم نگاه کردن بهش،نیمهجاودان با خودش فکر کرد.
اونها چشمهایمراسمهای یه دردسرسازِآسمان واقعاً نابغه بودن.
آخه کیدور اون تولهسگمستقر رو بزرگ کرده؟
من بودم؟