چپتر 193: فصل 193
0«برادر. ممکنه یهوجود نگاهی هم بهروونتر هنرهای شیطانی من بندازی؟»
«مطمئنی مشکلیحالا نداره بهیهو من نشونشون بدی؟»
«در حالت عادی که نه.طولی ولی وقتی آب از سرم گذشته،شروع دیگه چی رو قایم کنم؟ هاهاها!»
کاری نبودنکشید که یه آدمبهش عاقل انجام بده.
با این حال، جینحرکاتش چون-هی با چهرهای نسبتاًنکشید جدی سر تکون داد.
«لطفاً نشونم بده. نمیدونم میتونمریون کمکی کنم یا نه، ولی هرهمینطور کاری از دستم بربیاد انجام میدم.»
«اوهوم!»
بعد از تموم کردن مشت تای چی،شروع حالا هنرهای شیطانیای رو که از یهوسفید ها-ریون یاد گرفته بود، به نمایش گذاشت.
همینطور که برای مدتیحرکاتش به نمایش دادن ادامه میداد،صرفاً ناگهان متوجه چیز عجیبی شد.
'چرا؟ چرا حرکاتم اینقدر روونه؟'
به خاطر اینفقط بود که انرژینکشید درونیاش بیشتر شده بود؟
دلیلش این نبود.
با اینکه انرژی درونی گیاهفقط معنوی تو دانتیان اون جمع شدهبهش بود، هضم کردنش زمان قابلتوجهی میبرد.
علاوه بر اون، افزایش ناگهانیریون انرژی درونی معمولاً باعث میشدگذاشت فرم حرکات آدم خامتر بشه.
دلیلش این بود کهروونتر بدن هنوز خودش روخوبی باهاش وفق نداده بود.
با این وجود،صرفاً حرکاتش فقط روونترکمکم و روونتر میشد.
طولی نکشید که...
«...»
صرفاً ادامه دادن حرکات حس خوبینکشید بهش میداد و کمکم شروع کردکرد به غرق شدن تو حالت بیخودی.
وووونگ-
دانتیان سیاه ووجود سفید شروع بهروونتر دنبال کردن حرکاتش کرد.
اژدهای سیاه شروعشیطانیای به شکل دادنیاد یک اژدهای سفید کرد.
جین چون-هی با نگاهیروونتر جدی و متین بهخوبی این صحنه خیره شد.
'این... تایجیِ؟'
او کسی بودوجود که خودش روروونتر به شن تشبیه میکرد.
خودش رو مسخره میکرد و میگفتیاد یه جنگجوی مرحله پنجم کندذهنه که فقطمدتی بلده یه کار رو مدام تکرار کنه.
اما از دیدفقط جین چون-هی، ایننکشید قضیه عجیب بود.
البته، سخت بودصرفاً بشه گفت فلسفه رزمیاششروع نسبت به سنش عمیقه.
ولی پس چرا هنوز زنده بود، اونطولی هم با یدک کشیدن لقب ببر سهکرد مطلق و فضولی کردن تو این همه جا؟
در طول جستجو برای پیدا کردنیاد برادرش، حتی یک بار هم بهبرای فکر مراقبت از بدن خودش نبود.
با خودش فکر کرد: 'با ایننکشید حال، منطقیه که هنوز زنده باشهکرد و دست و پاش هم سالم باشن؟'
«آه...!»
نور عجیبینداده تو چشمهایحرکاتش جین چون-هی درخشید.
درست همونطور که همهیهو موجودات استعدادی داشتن، ببربود سه مطلق هم استعدادی داشت.
با این حال، شرایطروونتر بروزش اونقدر سخت بود کهبهش به راحتی نادیده گرفته میشد.
جین چون-هینکشید زیر لبخوبی زمزمه کرد.
«خواهر. چرانداده حرکاتت همیشهحرکاتش یه نفس کندتره؟»
استعدادی کهحالا میشد بهشیهو گفت بیکفایتی.
اما نظرحرکاتش جین چون-هیروونتر فرق میکرد.
«تو از کمترین میزان قدرتبهش استفاده میکردی، چون میتونستی حملات حریفبیخودی رو پیشبینی کنی و جاخالی بدی.»
«...»
ببر سه مطلق جوابی نداد.
او صرفاً داشت توروونتر حالت بیخودیِ هنرهای رزمیاش،خوبی به مرحله بعدی روشنبینی میرسید.
جین چون-هی زمزمه کرد:
«برای اینکه همچین چیزی ممکن بشه، باید شجاعت اینصرفاً رو داشته باشی که تا آخرین لحظه صبر کنیوووونگ و واکنشهایی داشته باشی که تو یه لحظه منفجر بشن...؟»
برای اینکه تا آخرین لحظهی حمله حریف صبربود کنی و بعد با فاصلهای به باریکی یه تارناگهان مو جاخالی بدی، آدم باید همچین چیزی رو میداشت.
او دقیقاً به همینروونتر شکل، استعداد ببر سهخوبی مطلق رو کشف کرده بود.
جین چون-هی با ببر سهبهش مطلق که تو حالت بیخودیشدن غرق شده بود، صحبت کرد:
«خواهر، از این به بعدفقط فقط باید غذا بخوری وخوبی روی تمرین دادن پایینتنت تمرکز کنی.»
اکسیرها، هنرهای رزمیشیطانیای مناسب و چشمییاد برای تشخیص اونها.
و درحرکاتش نهایت، ارادهای برایطولی به سرانجام رسوندنش.
چهار عنصر از مهمترینخوبی عناصر هنرهای رزمی کنارکرد هم جمع شده بودن.
او راهنداده چاره روحرکاتش پیدا کرده بود.
«خواهر، حالا بایدشیطانیای سلاحی غیر ازیاد شمشیر انتخاب کنی.»
بدین ترتیب، پروفسورفقط جین تشخیص خودشنکشید رو به پایان رسوند.
هر انسانینکشید جهنم شخصیخوبی خودش رو داره.
دوستش انتخاب کردهوجود بود که تو اونطولی مسیر جهنمی قدم بذاره.
گفته بود چه گوشتشیهو بسوزه و چه استخونهاشبود آب بشن، متوقف نمیشه.
حتی با اینکه میدونست جایی که درصرفاً نهایت بهش میرسه به هیچ وجه بهشتشدن نیست، باز هم میگفت همون براش کافیه.
«...»
با این وجود، جینحرکاتش چون-هی که ذاتا آدم مثبتیصرفاً بود، هنوز تسلیم نشده بود.
او باور داشتشیطانیای که باید یهیاد جوابی وجود داشته باشه.
درست همونطور که بشریت آتش و چرخ روخوبی کشف کرد، باور داشت که این هم چیزیهوووونگ که میشه با منطق و عقل انسانی تغییرش داد.
بنابراین.
اگه این مسیر جهنمیحرکاتش بود که او درنکشید هر صورت باید طی میکرد.
حس میکرد حداقل میتونه چکمههاییریون رو بسازه که او برای راههمینطور رفتن تو این مسیر نیاز داشت.
این همون دوستیای بودروونتر که جنگجویی به نام جینبهش چون-هی به دوستش تقدیم کرد.
روز قبل ازوجود اینکه از ببرروونتر سه مطلق جدا بشه.
اون دوحالا نفر کلی باریون هم حرف زدن.
صحبت در مورد برادرش رو براینکشید لحظهای کنار گذاشتن، شوخیهای پیشپاافتادهای کردنکرد و از شایعات جیانگهو حرف زدن.
مثل بیشترنکشید چیزها، این باربهش هم تفاوتی نداشت.
با اینکه این فقط گوشت وروونتر خون انسانی بود، اما هر قدمی کهشروع برداشته میشد گاهی میتونست معجزهای خلق کنه.
موقع قدم برداشتن تو اون مسیر، راه رفتنبود با گوش دادن به موسیقی بد نبود ومیداد راه رفتن با گپ زدن هم مشکلی نداشت.
هیچکس نبودحرکاتش که فرسودهروونتر و خسته نشه.
دقیقاً تو همین مواقع بودبهش که این خندههای کوچیک ازشدن هر دارویی مؤثرتر عمل میکردن.
«فرقه پوتونداده بالاخره به انزوایفقط خودش پایان داده.»
وقتی فرقه پوتو درگیریهو طاعون بود، جین چون-هیبود هم اونجا حضور داشت.
او آدمهای زیادی رو نجاتطولی داد و به طور خلاصه بهشونشروع پیشنهاد کرد که دروازههاشون رو ببندن.
دوره انزوایی که جین چون-هیبهش اون زمان پیشنهاد داده بود،شدن یک تا دو سال بود.
او با علم به اینکهفقط این کار ضربه بزرگی به فرقهبهش میزنه، این پیشنهاد رو داده بود.
چون میدونست اگه طاعونیهو به بیرون از جزیره سرایتنمایش کنه، آدمهای خیلی بیشتری میمیرن.
او نمیتونست لبخند ملایمروونتر راهب اعظم رو توخوبی اون زمان فراموش کنه.
چشمهای نون آبی کهخوبی بسته بودن، مثل چشمهای بودیساتوایغرق گوانین بودایی به نظر میرسید.
«بیشتر از چیزیوجود که اول پیشنهادروونتر دادم تو انزوا موندید.»
«اوهوم. احتمالاً میخواستن تا فروکش کردن کامل طاعون مطمئننمایش بشن. من که اینطور فکر میکنم. و مگه تو همچیز از پشت پرده به فرقه پوتو کمک نکردی، برادر کوچیکتر؟»
«من کاری نکردم. رهبرروونتر صنف تجاری پوتو کارشخوبی رو خیلی خوب بلده.»
رهبر صنف تجاری پوتو.
گونگ بان-ها.
آژانس اسکورت گونگ-اونشیطانیای که اوایل اداره میکرد،گرفته در نهایت شکست خورد.
با این حال، انگار که این شکست خیریخوبی تو خودش داشت، صنف تجاری پوتو که اووووونگ مدیریتش رو به عهده گرفت، حسابی رونق گرفته.
به نظر میرسیدصرفاً از شکست آژانس اسکورتشروع گونگ-اون درس گرفته بود.
اولش آژانس اسکورت پوتو برای کمک بهطولی کسبوکار اسکورتش به یه صنف تجاری نیاز داشت،غرق و اینطوری بود که همه چیز شروع شد.
حالا، سود صنف تجارییهو داره با مقیاس درآمدهایبود آژانس اسکورت رقابت میکنه.
پولی که از این راه بهنکشید دست میاومد، برای کمک به فرقه پوتوغرق که وارد انزوا شده بود، استفاده میشد.
این انزوا بیشتر ازخوبی چیزی که در ابتداکرد انتظار میرفت طول کشید.
بالاخره فرقه پوتو بهحرکاتش انزوای خودش پایان دادنکشید و به دنیا برگشت.
«شنیدم خانواده نامگونگ اول ازریون همه یه نامه چالش هنرهایگذاشت رزمی برای فرقه پوتو فرستاده.»
«نامه چالش؟»
این یه درخواست برایخوبی دوئل بود، یه جورکرد چالش به زبان مدرن.
«شنیدم به نظروجود میرسه فرقه پوتوروونتر هم ازش استقبال کرده.»
«انگار به یه روشناییهایی رسیدن.»
«منم همینطور فکر میکنم. اما خانواده نامگونگ همخوبی تو مدتی که فرقه پوتو تو انزوا بودهوووونگ بیکار ننشسته، برای همین پیشبینی نتیجه کار سختیه.»
«...»
دریا هرچقدر هموجود که عمیق باشد،روونتر جزیره غرق نمیشود.
فرقه پوتو که در دوران انزوای خود نیتبود قلبی رزمیشان را صیقل داده بودند، به نظرمیداد میرسید آمادهاند تا دوباره در جهان ظهور کنند.
«امپراتور شمشیر مشخص میشه.»
«امپراتور شمشیر مشخص میشه.»
هر دو همزمانوجود یک جمله راروونتر به زبان آوردند.
جیانگهو در انتظارشیطانیای تولد یک امپراتوریاد شمشیر جدید بود.
وقت آن رسیده بودروونتر که رتبهبندی ده استادخوبی برتر جیانگهو تغییر کند.
پس از جدا شدن از ببرروونتر سه مطلق، جین چون-هی یکراست بهکمکم سمت عمارت پزشکی فلس سفید راه افتاد.
در روزحالا بازگشتش به عمارتریون پزشکی فلس سفید.
جگال لین ازفقط قبل دم درنکشید خروجی منتظرش بود.
«به نظرنکشید نمیاد جاییتخوبی آسیب دیده باشه.»
استادش با حالتیوجود کمی پیچیده بهروونتر جین چون-هی نگاه کرد.
جین چون-هی لبخند محوییهو به استادش زد وبود با لحنی بیخیال گفت:
«برای چیحرکاتش باید آسیبروونتر ببینم؟ من سالمم.»
وقتی با اغراق سعیخوبی کرد بازوهایش را نشان دهد،غرق جگال لین آه آرامی کشید.
«پس خوبه. گفتیوجود میخوای بری اکسیر پیداطولی کنی، موفقیتی هم داشتی؟»
پس از اینکه ازیهو سلامتیاش مطمئن شد، تازه هدفنمایش سفر او به یادش آمد.
«بله.»
«بیا بریم داخل حرف بزنیم.»
استاد ونداده شاگرد بهحرکاتش داخل رفتند.
وقتی به اتاق مطالعه جگال لین رسیدند، جینبود چون-هی مطمئن شد که کسی اطرافشان نیست ومیداد اکسیرهایی که به دست آورده بود را بیرون چید.
چشمان جگالحرکاتش لین ازروونتر تعجب گشاد شد.
«نه اینکه حرفت رو باور نکرده باشم،شروع اما فکر نمیکردم به این زودی بتونی پیداشوندنبال کنی. و اینکه هر کدومشون از قبلی شگفتانگیزترن...»
«...»
اگر مصممحالا بود کهیهو بیشتر بیاورد، میتوانست.
با این حال، آنها چیزهاییطولی بودند که صاحبان مقدری داشتند وشروع در آینده آنها را مصرف میکردند.
مخصوصاً...
«ها-ریونِ مانداده هم بایدحرکاتش یه چیزی بخوره.»
اکسیرهایی که شیطانشیطانیای آسمانی، یهو ها-ریونیاد قرار بود بخورد.
فقط برای احتیاط، مبادا اثر پروانهای یا هر چیز دیگری مانع ازکرد آن شود که بعداً آنها را بردارد، جین چون-هی شخصاً آنها را جمع'این میکرد و به خوردش میداد، اما فعلاً قصد نداشت به آنها دست بزند.
«با مهارتهای فعلی تصفیه قرص در عمارتشروع پزشکی فلس سفید، میتونیم اثرات داروییشون روسفید تقویت کنیم و اکسیرهای حتی بهتری بسازیم.»
از زمانی که جگال لین به لطف جین چون-هیصرفاً سلامتیاش را به دست آورده بود، عمارت پزشکی فلسوووونگ سفید حتی بیشتر از قبل در حال گسترش بود.
نیروی انسانی، تکنولوژی و تجهیزات.
علاوه بر این، با وجود پزشکان محققیصرفاً که جین چون-هی پرورش داده بود، هنرشدن تصفیه قرص روز به روز پیشرفتهتر میشد.
«استاد، شما نمیخواین چیزی بخورین؟»
«هاهاها، فکر میکنی ممکنهحرکاتش پاکسازی مغز استخوان رونکشید تجربه کنم، آره؟ هیِ عزیزم.»
«البته، دقیقاً همینه.»
جگال لینحرکاتش به شاگردشروونتر نگاه کرد.
با اینکه بزرگ شده بود،بهش اما هنوز اثری از خامیشدن و جوانی در او دیده میشد.
اگرچه میگویند رابطه استاد و شاگردی در جیانگهونکشید با رابطه پدر و فرزندی قابل مقایسه است، امابیخودی ارادت جین چون-هی به استادش همیشه چیز خاصی بود.
آن گرمای درون قلبشیهو باعث شد جگال لین دستشنمایش را روی سر شاگردش بکشد.
«فکرشو بکن کسی باروونتر اینهمه گرما و محبتخوبی وارد زندگی من بشه.»
شاگرد در حالی کهخوبی منتظر جواب بود، سرش راغرق به دست بزرگ استادش سپرد.
بالاخره جگالنداده لین بهحرکاتش حرف آمد.
«موقع مبارزه با استاد گون-جه متوجه یهگرفته چیزی شدم، به نظر میاد بدن مندادن از این طریق به پاکسازی مغز استخوان نمیرسه.»
«...»
«شکستن این دیوار با رسیدن به روشنایی و ورود به قلمرو عرفانی،وووونگ مطمئنترین راه برای پاکسازی مغز استخوانه. من هنوز یک یا نهایتاً دوتشبیه مرحله روشنایی دیگه در پیش دارم، پس بهتره روی همون تمرکز کنم.»
«اینطوره...؟»
«هاهاها، ناامید نشوشیطانیای هی. فکر میکنی استادتگرفته نمیتونه از پسش بربیاد؟»
«اگه شماحرکاتش باشین استاد، حتماًطولی از پسش برمیاین.»
«درسته. من تو رو جا نمیذارمکمکم که خودم زودتر برم. فقط اگهوووونگ خیلی جوون شدم، احساس معذب بودن نکن.»
مگر استادش، که زیبایی بینظیری در زیرطولی آسمانها داشت، همین حالا هم کسی نبودکرد که پوستش از مردهای جوان هم سفتتر بود؟
آیا بیشرمی نبود کهیهو در این مقطع ازبود بازگشت به جوانی حرف میزد؟
جین چون-هی سهفقط ثانیه فکر کرد وصرفاً به یک نتیجه رسید.
«روح من همین الانشم ازبهش چهل سال گذشته، اگه بخوام نگرانبیخودی اینجور چیزا باشم، دچار تناقض میشم.
جواب تونداده حفظ ظاهرحرکاتش و متانت پنهانه.»
او قبلاً به این واقعیت که در حالی کهنمایش در بدن یک کودک پرسه میزد «به جوانی بازگشتهمتوجه بود»، کمی بیش از حد واکنش نشان داده بود.
گاهی اوقات، لحظات خجالتآوری به سراغش میآمد،صرفاً اما جین چون-هی بیل فراموشی را برمیداشتشدن و با جدیت تاریخچه تاریکش را دفن میکرد.
جین چون-هی باصرفاً چشمانی شبیه به یکشروع دیوانه، بیتفاوت جواب داد:
«استاد، استاده. حتی اگه به شکلروونتر یه بچه هم دربیای، این واقعیتکمکم که شما استاد من هستین تغییری نمیکنه.»
«پاکسازی مغز استخوان معمولاً بدن رو به مناسبترین فرم برای استفاده ازبرای هنرهای رزمی تبدیل میکنه، پس احتمالاً... تا اون حد پیش نمیره. و...اینقدر من فقط گفتم یه روزی این اتفاق میافته، نمیدونم چقدر طول میکشه.»
هورت-
استادش جرعهاینکشید از چایشخوبی را نوشید.
«بعد از اینکه اکسیرهاحرکاتش رو به قرص تصفیهنکشید کردیم، میخوای باهاشون چیکار کنی؟»
«مقداریش رو خودم استفاده میکنم و بقیهشگرفته رو، آدمایی رو در نظر دارم که بهشونادامه بدم، برای همین میخوام بفرستمشون برای اون بچهها.»
«...بسیار خب.»
جگال لین بدونصرفاً اینکه سؤال بیشتری بپرسد،شروع فقط سر تکان داد.
به نظر میرسید بدون پرسیدنفقط هم میتواند حدس بزند جینخوبی چون-هی آنها را کجا میفرستد.
«سرمایهگذاری برایحالا آینده همیشهیهو کار درستیه.»
آیا فقط خیال خودش بود کهنکشید استادش با وجود تحسین کردن او،کرد به طرز مبهمی ناراضی به نظر میرسید؟
«اون بیش ازصرفاً حد از یهوکمکم ها-ریون بدش میاد.»
کدام استادی از اینکهحرکاتش ستاره قاتل آسمانی برادرنکشید قسمخورده شاگردش باشد، استقبال میکرد؟
با این حال، او از چون-و کهگرفته در وودانگ با هم آشنا شده بودنددادن راضی بود، و همین جای شکر داشت.
اگر بخواهیم جور دیگری بگوییم، چون-و مثل پسریخوبی بود که برای تکلیف جمعآوری حشرات در تعطیلاتوووونگ تابستانی، یک سوسک گوزنی غولپیکر به خانه آورده بود.
«پسر من!نکشید فکرشو بکن یهبهش همچین چیزی گرفته.
ایگو، چقدر خفنه.»
از طرف دیگر، میشد گفتریون یهو ها-ریون مثل آقای سوسکِگذاشت شاخکبلندِ داخل جعبه جمعآوری حشرات بود.
«بیا بندازیمش دور.
پسرم، بیانکشید همین الانخوبی بندازیمش دور!»
اما جین چون-هی لجبازانه آقای سوسکِروونتر ستاره قاتل آسمانی را در آغوش میگرفتشروع و او را برادر خود صدا میزد.
او منبعحالا عذاب جگالیهو لین بود.
شاگردی که او مثل یک گلنکشید ظریف بزرگ کرده بود، حالا میخواست آنغرق اکسیرها را در دهان آن سوسک بگذارد.
«میگن تمرینات تو فرقه شیطانی خیلی سختتر از جناحغرق متعارف خوشنام و پرآوازهست. خیلیا موقع تلاش برای بهمتین دست آوردن هنرهای شیطانی جونشون رو از دست میدن.»
«اما ها-ریون سالمه.»
«درسته. اینطور به نظریهو میاد. از اونجایی که ستارهنمایش قاتل آسمانیه، سرسختانه زنده میمونه.»
جگال لین نوچی کرد و اکسیرهایینکشید که شاگردش روی میز گذاشته بودکرد را به سالن گیاهان دارویی فرستاد.
اکسیرهایی در این سطح، بهتر بودکمکم شخصاً توسط رئیس سالن گیاهان داروییوووونگ و خود جگال لین تصفیه شوند.