---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 76: فصل 76: مخمصه سگ برف‌زده (۲) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 76: فصل 76: مخمصه سگ برف‌زده (۲)

0

سول‌گه گفت:‌خیلی​ «پیرمرد... این‌لحظه​ یعنی چی...»

«سگ دیوانه. از همون روز اول دیگه حسی توشون نبود. سرمازدگی برای یه گدا چیز عجیبی‌استاد​ نیست و من همون موقع قید دست و پاهام رو زده بودم. هاهوها... اما وقتی شنیدم‌مادر​ پزشک اژدهای سفید می‌تونه دوتای اون‌ها رو نجات بده، می‌تونی تصور کنی این پیرمرد چقدر تعجب کرد.»

«پیرمرد!»

«چیه، سگ دیوانه.»

«نکنه می‌خوای‌خیلی​ بیخیال عصای‌لحظه​ سگ‌زنی بشی؟»

«فقط عصای سگ‌زنی؟‌حتی​ دارم قید مقام رهبر‌می‌دونم​ فرقه رو هم می‌زنم.»

رهبر فرقه‌خیلی​ گدایان نفس‌لحظه​ خس‌داری کشید.

نفس‌های بریده‌بریده‌اش از‌دارم​ بین دندان‌های جلویی‌فرقه​ شکسته‌اش بیرون می‌آمد.

در نهایت، با لحنی‌لحظه​ که انگار داشت مرثیه‌اینکه​ می‌خواند، به حرف آمد.

«سگ دیوانه.»

«چیه؟ پیرمرد خرفت.»

«بهم گفتن یه توله‌سگ پایین کوه داره گریه می‌کنه و التماس می‌کنه که نجاتش بدن. می‌دونستم تو نیستی،‌بیرون​ اما طرز گریه کردن اون توله لعنتی درست مثل تو بود، برای همین بدنم خودبه‌خود حرکت کرد. از همون‌التماس​ اول می‌دونستم که یه تله‌ست. اما اون خیلی شبیه تو بود. تو اون لحظه، اون نسخه جوون تو بود.»

«...»

«حتی با اینکه رهبر فرقه‌ام و همه‌چیز رو‌نتونستم​ می‌دونم، نتونستم بفهمم چرا اسیر یه شیطان قلبی‌استاد​ شدی، سگ دیوانه. اما یه چیز رو خوب می‌دونم.»

«...»

استاد پیر‌فقط​ به شاگرد‌مقام​ جوانش نگاه کرد.

چشمانش از‌خیلی​ دانه‌های برف‌لحظه​ هم شفاف‌تر بود.

«اینکه همه‌اش‌جوون​ به خاطر‌اینکه​ بی‌لیاقتی منه.»

رهبر فرقه‌خیلی​ نمی‌دانست چرا سول‌گه‌نسخه​ دیوانه شده بود.

او نمی‌دانست که‌دارم​ پدر و مادر‌فرقه​ شاگردش را کشته است.

اما به نظر‌شبیه​ می‌رسید که یک‌جوون​ چیزهایی حس کرده بود.

«از امروز، این پیرمرد از مقام رهبر فرقه گدایان کناره‌گیری می‌کنه. و من‌قلبی​ سول‌گه رو به عنوان رهبر فرقه بعدی معرفی می‌کنم. شاید مسیر طولانی و‌خاطر​ پرپیچ‌وخمی رو طی کنه، اما بچه باهوشیه، برای همین مطمئنم که از پسش برمیاد.»

او دندان‌هایش‌خیلی​ را روی‌لحظه​ هم سابید.

«مسخره‌بازی درنیار!‌فقط​ من صلاحیتش‌مقام​ رو ندارم!»

«هاهاهاها.»

پیرمرد فقط خندید.

«حتی بعد از اینکه رهبر فرقه شدم، این پیرمرد همیشه تو رها کردن و دل کندن از چیزها دست‌وپلفتی بوده. برای کسی‌شاگرد​ مثل من، رها کردن مقام رهبر فرقه و حتی گذشتن از دست و پاهام یکی پس از دیگری، یه قدم بزرگ رو به‌کناره‌گیری​ جلو به حساب میاد. سگ دیوانه، رهبر فرقه بودن یعنی همین. این لقبیه که معنیش رها کردنه، و اینکه بدونی باید رها کنی.»

این مکالمه‌ای بین یک پدربزرگ و‌فرقه​ شاگرد دیوانه‌اش نبود، بلکه گفتگویی بین رهبر‌بریده‌بریده‌اش​ فرقه سابق و آینده فرقه گدایان بود.

«تو چیزی‌خیلی​ برای رها‌لحظه​ کردن داری؟»

سول‌گه دندان‌هایش‌جوون​ را به‌اینکه​ هم فشرد.

از بین‌خیلی​ دندان‌هایش خون‌لحظه​ جاری شد.

در مواجهه‌فقط​ با آن سنگینی،‌رهبر​ آن حضور طاقت‌فرسا.

«...»

نتوانست جوابی‌جوون​ بدهد و‌اینکه​ به بیرون رفت.

از دوردست، صدای‌شبیه​ گریه‌های یک زن‌جوون​ چند بار طنین‌انداز شد.

طوری گریه می‌کرد که انگار‌رهبر​ داشت غم یک عمر را بیرون‌کشید​ می‌ریخت، و در پایان آن، برگشت.

چشمانش از اشک متورم و پف‌کرده بود،‌حتی​ اما صورت، دست‌ها و پاهایش تمیز بودند،‌چرا​ گویی آن‌ها را در آب یخ شسته بود.

استاد پیر پرسید.

«چی باعث شد‌شبیه​ که اسیر شیطان‌جوون​ قلبی خودت بشی؟»

سول‌گه جواب داد.

«نمی‌تونم بگم.»

در برابر مردی که هم دشمن پدر‌می‌دونم​ و مادرش بود و هم استادش، در‌شدی​ نهایت تصمیم گرفت دهانش را بسته نگه دارد.

استاد پیر گفت.

«با شناختی که از شخصیتت دارم، این حتما رازیه که نه به‌نفس‌های​ خاطر خودت، بلکه به خاطر من پنهانش می‌کنی. نگران اینی که اگه‌مرثیه​ دلیل شیطان قلبی تو رو بفهمم، من هم اسیر یه شیطان قلبی بشم؟»

او عمداً‌خیلی​ با لحنی‌لحظه​ سرد غرغر کرد.

«با دونستنش‌جوون​ می‌خوای چیکار‌اینکه​ کنی، پیرمرد.»

«سگ دیوانه. سگی که دیوانه‌ست، اما تا حالا‌اینکه​ حتی یه بار هم کسی رو گاز نگرفته. اگه‌قلبی​ واقعاً دیوانه بودی، قلبت آروم می‌گرفت... نوچ نوچ نوچ...»

جین چون-هی‌فقط​ با خودش‌مقام​ فکر کرد.

«اگه می‌فهمید، استاد پیر‌لحظه​ بقیه عمرش رو تو‌اینکه​ حسرت و پشیمونی می‌گذروند.»

مهم نبود که او چقدر استاد‌همه‌چیز​ شروری از جناح غیرمتعارف باشد، شاگرد‌شیطان​ خودش برایش از هر چیزی باارزش‌تر بود.

هیچ استادی نمی‌توانست بعد از‌نسخه​ کشتن پدر و مادر شاگردش،‌همه‌چیز​ عقلش را سر جایش نگه دارد.

در آستانه بازنشستگی‌ای که اصلاً شبیه شستن باشکوه دست‌ها‌نفس​ در یک لگن طلایی نبود، او حتماً تصمیم گرفته بود‌می‌آمد​ که نمی‌تواند چنین بار سنگینی را روی دوش استادش بگذارد.

سول‌گه گفت.

«مشکلی نیست.‌جوون​ الان دیگه تصمیم‌فرقه‌ام​ گرفتم رهاش کنم.»

صدایش می‌لرزید.

استاد پیر‌فقط​ با مهربانی‌مقام​ لبخند زد.

«شیطان قلبی‌ت رو؟»

سول‌گه بالاخره‌جوون​ یک چیز‌اینکه​ را رها کرد.

«رهاش کردم.»

جین چون-هی متوجه شد‌مقام​ که او یکی از رنج‌های‌نفس​ دنیوی‌اش را دور ریخته است.

این چیزی بود‌شبیه​ که روزگاری تمام وجود‌حتی​ او را تشکیل می‌داد.

سول‌گه، که تا حالا داشت‌فرقه‌ام​ دور خودش می‌چرخید، تصمیم گرفته‌چرا​ بود آن را رها کند.

«پس گره‌ات‌خیلی​ رو باز کن‌نسخه​ و تعظیم کن.»

او گره روی کمرش‌مقام​ را که نشان‌دهنده جانشینی‌گدایان​ آینده‌اش بود، باز کرد.

سپس دوازده بار تعظیم کرد.

این نشان می‌داد که‌اینکه​ او باید دوازده رنج‌نتونستم​ دنیوی را رها می‌کرد.

غیرممکن بود که بفهمیم‌لحظه​ پدر و مادرش در‌اینکه​ کدام تعظیم قرار داشتند.

اما او از‌دارم​ همان اولین تعظیم‌فرقه​ به زحمت افتاده بود.

در نهایت، بعد‌شبیه​ از تمام شدن همه‌حتی​ تعظیم‌ها، استاد پیر گفت.

«گره من رو بگیر.»

گرهی که نماد‌شبیه​ رهبر فرقه گدایان بود،‌حتی​ به او سپرده شد.

قبل از اینکه‌دارم​ بتواند چیزی بگوید،‌فرقه​ جین چون-هی مداخله کرد.

«جراحی الان‌خیلی​ شروع می‌شه.‌لحظه​ لطفاً بیرون برید.»

جین چون-هی به او قول‌فرقه‌ام​ جانش و دو تا از‌چرا​ دست و پاهایش را داده بود.

حالا وقت آن‌شبیه​ بود که به‌جوون​ آن قول عمل کند.

جین چون-هی آه کوچکی کشید.

رهبر فرقه گدایان.

جین چون-هی‌خیلی​ هم چیز‌لحظه​ زیادی درباره‌اش نمی‌دانست.

در رمان‌های هنرهای رزمی، فرقه گدایان به ندرت چیزی بیشتر‌خس‌داری​ از یک ابزار داستانی بود، و از آنجایی که او خیلی‌لحنی​ زود در داستان مرده بود، فرصتی برای شناخت دقیقش وجود نداشت.

«بکرین شاگرد خوبی تربیت کرده. این‌قدر با غصه نگاه نکن.‌همه‌چیز​ اگه بتونم با فدا کردن دو تا از دست و‌استاد​ پاهام جونم رو نجات بدم، مگه کاری هست که انجامش ندم؟»

«جدی می‌گید؟»

«آره. سال‌های طولانی تو جیانگهو پرسه زدم، برای همین بد نیست تو‌نتونستم​ سال‌های آخر عمرم شاگردم ازم مراقبت کنه. تو این دنیای جنگل‌های شمشیر‌نگاه​ و کوه‌های تیغ، چه نعمتی بزرگ‌تر از اینه که آدم از پیری بمیره؟»

استاد پیر‌فقط​ لبخندی کم‌رنگ،‌مقام​ اما آرام زد.

لبخندش آن‌قدر آرامش‌بخش بود که هر‌جوون​ کس او را می‌دید فکر می‌کرد دارد‌بفهمم​ به حمام می‌رود، نه برای قطع عضو.

با دیدن رفتار‌حتی​ آرام او، جین‌همه‌چیز​ چون-هی سر تکان داد.

اینکه هنرهای رزمی برای یک جنگجو چه‌حتی​ معنایی داشت، چیزی بود که جین چون-هی‌چرا​ هنوز فقط در سطحی ظاهری درکش می‌کرد.

بیشتر از از دست دادن هنرهای رزمی، او‌گدایان​ نگران این واقعیت بود که این مرد از این‌شکسته‌اش​ به بعد باید با یک معلولیت جسمی زندگی کند.

اما اگر برای‌شبیه​ نجات جانش بود،‌جوون​ چاره دیگری وجود نداشت.

رهبر فرقه‌جوون​ هم دقیقاً‌اینکه​ همین را می‌گفت.

اما با این‌شبیه​ حال، نمی‌توانست جلوی سنگینی‌حتی​ روی سینه‌اش را بگیرد.

غمی که خانواده یک‌مقام​ فرد معلول به دوش‌گدایان​ می‌کشیدند، چیز ساده‌ای نبود.

در زندگی‌خیلی​ گذشته‌اش هم‌لحظه​ اوضاع همین بود.

«دکتر! بچه‌ام... بچه‌ام به زودی مسابقه داره. باید‌نتونستم​ بره به مسابقه‌اش... پیانوش... دکتر! خواهش می‌کنم، بچه‌ام‌استاد​ تمام عمرش برای همین یک چیز زندگی کرده.»

یک «بچه» سی ساله.

برای پدر و مادرش،‌مقام​ او هنوز هم مثل‌گدایان​ یک دختربچه شش ساله بود.

زندگی‌ای که وقف پیانو‌لحظه​ شده بود، داشت به‌اینکه​ همین سادگی به پایان می‌رسید.

فرزند بی‌هوش روی تخت افتاده‌فرقه‌ام​ بود و تصمیم‌گیری به عهده‌چرا​ پدر و مادرش گذاشته شد.

پدر و مادر تصمیم گرفتند جان فرزندشان را در اولویت‌همه‌چیز​ قرار دهند چون برایشان عزیز بود، اما عذاب وجدانِ نابود‌استاد​ کردن آینده دخترشان تا آخر عمر روی دوششان سنگینی می‌کرد.

با وجود‌فقط​ اینکه اصلاً‌مقام​ تقصیر آن‌ها نبود.

«آخ، احمق! پیش خودت چی فکر کردی که اون‌جوری زدی‌همه‌چیز​ به دل آتیش! هان! که آخرش این‌جوری بیفتی و نتونی‌استاد​ پاهات رو تکون بدی! می‌خواستی کی رو نجات بدی! اوووه!»

پدرِ آتش‌نشانی که بعد از زدن به دل‌نتونستم​ آتش از کمر به پایین فلج شده بود،‌استاد​ از هم پاشیده بود و داشت دیوانه می‌شد.

او جان آدم‌های بی‌شماری را‌نسخه​ نجات داده بود، اما در عوض،‌می‌دونم​ پاهای خودش را از دست داد.

زندگی طولانی و بی‌رحم بود.

جین چون-هی همه‌شبیه​ این‌ها را به‌جوون​ چشم دیده بود.

«هر چی که هست، فقط‌فرقه‌ام​ بهم بگو. هر کاری لازم باشه‌اسیر​ انجام می‌دم، فقط لب تر کن.»

یک زن قوی و جانشین بعدی فرقه‌حتی​ گدایان. او در حالی که دستش را‌چرا​ روی قلبش فشار می‌داد، این حرف‌ها را زد.

اما جین چون-هی،‌دارم​ به عنوان یک پزشک،‌می‌زنم​ جوابی برای التماس‌هایش نداشت.

بدن انسان مثل یک ظرف است.‌جوون​ وقتی که شکست، دیگر محال است بتوان‌بفهمم​ آن را کاملاً به حالت اولش برگرداند.

از یک نگاه، گاهی‌اینکه​ اوقات این کار شبیه‌نتونستم​ معامله با عزرائیل بود.

نجات یک جان در ازای تحمل عوارض‌حتی​ جانبی داروها، یا زنده ماندن به قیمت‌چرا​ از دست دادن یکی از اعضای بدن.

«درسته. با این‌دارم​ حال، باید انجامش بدم.‌می‌زنم​ چون من یه پزشکم.»

زندگی طولانی و بی‌رحم است، اما‌جوون​ آدم باید به امید همان پرتوهای‌نتونستم​ کوچک نوری که گهگاه می‌تابند، زنده بماند.

او نمی‌دانست که بیمار در نهایت به‌می‌دونم​ کجا می‌رسد، اما تا آن موقع، باید‌شدی​ با کمترین فداکاری ممکن جانش را نجات می‌داد.

جین چون-هی‌خیلی​ به رهبر‌لحظه​ فرقه نگاه کرد.

«حالا نقطه فشاری‌دارم​ که باعث بی‌هوشی‌فرقه​ می‌شه رو می‌بندم.»

جین چون-هی دستش را‌لحظه​ دراز کرد و روی‌اینکه​ آن نقطه فشار آورد.

به لطف جوشانده‌ای که از قبل به او داده‌بفهمم​ بود، تنها تزریق مقدار کمی انرژی درونی کافی بود‌شاگرد​ تا هوشیاری‌اش را از دست بدهد و بی‌هوش شود.

او نقاط بی‌حسی را بست‌نسخه​ تا تمام حواس بیمار را مسدود‌می‌دونم​ کند و برای جراحی آماده شد.

او می‌توانست دست و‌مقام​ پاهایی را که سیاه و‌نفس​ دچار نکروز شده بودند، ببیند.

در همان‌خیلی​ لحظه، جین چون-هی‌نسخه​ ناگهان متوقف شد.

«واقعاً این بهترین راهه؟»

از دست‌خیلی​ دادن هنرهای رزمی‌اش‌نسخه​ یک بحث بود.

اما آیا واقعاً باید دست‌رهبر​ و پایش را قطع می‌کرد؟‌خس‌داری​ آیا واقعاً این تنها گزینه بود؟

ناگهان موجی‌خیلی​ از خشم در‌نسخه​ وجودش زبانه کشید.

اینجا دنیایی‌جوون​ به نام‌اینکه​ دنیای رزمی بود.

او هنرهای رزمی‌شبیه​ و مهارت‌های پزشکی‌جوون​ جدیدی یاد گرفته بود.

اما با این حال، کارهایی‌رهبر​ که از دستش برمی‌آمد هنوز هم‌کشید​ به شدت محدود بود، مگر نه؟

چرا نمی‌تونم بیمارم‌شبیه​ رو بهتر از‌جوون​ این درمان کنم؟

چرا من...

درست در همان لحظه بود.

ووووممم--

هنر الهی پنج عنصر.

پنج انرژی به سرعت‌اینکه​ در درون جین چون-هی‌نتونستم​ شروع به چرخش کردند.

با این وجود،‌شبیه​ خود جین چون-هی اصلاً‌حتی​ متوجه این موضوع نبود.

در میان آن‌ها،‌دارم​ «چی آتش» به‌فرقه​ شدت شعله‌ور شد.

چی آتش که حالا قوی‌تر‌نسخه​ از بقیه انرژی‌ها شده بود، در‌می‌دونم​ واکنش به خشم او فوران کرد.

آن چی آتش‌حتی​ با سرعت به‌همه‌چیز​ سمت مغزش هجوم برد.

با استفاده از خشم سوزان‌نسخه​ او به عنوان سوخت، با‌همه‌چیز​ شدتی بی‌سابقه شروع به سوختن کرد.

انحراف چی!

در وضعیتی که اگر هر کس دیگری‌حتی​ بود از ترسِ این اتفاق وحشتناک فریاد‌چرا​ می‌کشید، جین چون-هی ناگهان به فکر فرو رفت.

«یعنی حد توانایی‌های من همین‌قدره؟ نه! من می‌تونم‌نتونستم​ کارای بیشتری بکنم. باید یه راهی باشه. یه‌استاد​ راهی هست. آره، حتماً یه راهی وجود داره!»

منطقی به شدت سرد‌لحظه​ و یخی، در کنار‌اینکه​ خشم او به رقص درآمد.

با ترکیب شدن خشم سوزان و منطق‌می‌زنم​ سردش، «چی آب» در واکنش به «چی‌بین​ آتش» تحرک عظیمی از خود نشان داد.

چی حقیقی پنج عنصر‌لحظه​ در یک چشم به هم‌فرقه‌ام​ زدن شروع به طغیان کرد.

و جین چون-هی‌حتی​ در اعماق وجود‌همه‌چیز​ خودش غرق شد.

انرژی در یک لحظه‌لحظه​ از میان نصف‌النهارهای چی‌اینکه​ او جریان پیدا کرد.

در یک آن گردش آسمانی‌رهبر​ کوچک را کامل کرد و بلافاصله‌کشید​ گردش آسمانی بزرگ را آغاز نمود.

پنج انرژی پیش از‌لحظه​ آنکه دوباره پراکنده شوند،‌اینکه​ در یک نقطه متمرکز شدند.

این اتفاق در یک‌اینکه​ لحظه کوتاه رخ داد، حتی‌بفهمم​ کمتر از یک ربع ساعت.

در همان لحظه، چی‌لحظه​ حقیقی پنج عنصر به‌اینکه​ طرز عظیمی گسترش یافت.

انرژی‌هایی که از چی آب و آتش ضعیف‌تر بودند، به طور‌کشید​ خودجوش برای ایجاد تعادل دور هم جمع شدند و در یک‌انگار​ لحظه، چی حقیقی پنج عنصر به فرمی بی‌نقص و کامل درآمد.

و درست در همان لحظه.

نور درخشانی‌جوون​ در چشمان جین‌فرقه‌ام​ چون-هی جرقه زد.

بدنش کاملاً سرخ شد،‌لحظه​ اما جین چون-هی حتی ذره‌ای‌فرقه‌ام​ هم متوجه وضعیت خودش نبود.

او تمام و کمال‌مقام​ غرق در کاری بود‌گدایان​ که پیش رو داشت.

پزشکانی که در حال تماشای‌نسخه​ او بودند نیز آب دهانشان‌همه‌چیز​ را به سختی قورت دادند.

آن‌ها هم متوجه شده‌اینکه​ بودند که اتفاقی غیرعادی‌نتونستم​ در حال رخ دادن است.

«پیداش کردم. یه راهی هست!»

جین چون-هی دستش‌دارم​ را دراز کرد و‌می‌زنم​ روی ناحیه سرمازده گذاشت.

چی جریان پیدا کرد و‌نسخه​ اطلاعات بدن بیمار را با وضوح‌می‌دونم​ تمام به جین چون-هی منتقل کرد.

درک حواس از طریق چی.

حساسیت نسبت به چی،‌لحظه​ یک حس کاملاً جدید و‌فرقه‌ام​ متفاوت از حواس پنج‌گانه بود.

جین چون-هی با استفاده از همین‌فرقه​ حس، تک‌تک جزئیات دست راست و‌نفس‌های​ پای چپ رهبر فرقه را احساس کرد.

«توی زندگی قبلی‌ام یه چیزی شبیه به این دیده بودم. داستان آدمی که بعد از صعود به قله اورست، پاهاش دچار سرمازدگی شدید‌جوانش​ شده بود. همه می‌گفتن باید قطع بشن، اما یه کلینیک طب سنتی معروف موفق شد با استفاده از طب سوزنی و موکسا تراپی‌عنوان​ پاهاش رو نجات بده. اون موقع فقط فکر می‌کردم که چه داستان شگفت‌انگیزیه، اما حالا می‌بینم که منم می‌تونم همون کار رو بکنم.»

دستان جین چون-هی با‌اینکه​ سرعتی مثل برق و‌نتونستم​ باد به حرکت درآمدند.

«سلول‌های عصبی تقریباً به طور کامل دچار نکروز شدن. اما اگه بتونم از چی حقیقی پنج عنصر استفاده کنم تا چی مادرزادی‌اش‌شاگرد​ رو تقویت کنم، می‌تونم قدرت ترمیم بدنش رو به بالاترین حد ممکن برسونم. درست همون‌طور که یه مارمولک دمش رو دوباره درمیاره،‌امروز​ اگه بتونم بافت‌های جدیدی بسازم... اگه بتونم رگ‌های خونی مرده رو دوباره به هم وصل کنم و خون رو توشون به جریان بندازم...»

او در حالتی‌دارم​ شبیه به خلسه و‌می‌زنم​ بی‌خودی فرو رفته بود.

در یک چشم به هم زدن،‌جوون​ تمام سطح پای راست و دست‌نتونستم​ چپ بیمار پوشیده از سوزن‌های متراکم شد.

«سوزن کوتاه.»

با شنیدن این حرف، پزشکی که‌جوون​ به عنوان دستیار کنارش ایستاده بود،‌نتونستم​ کوتاه‌ترین سوزن را به دستش داد.

او بدون وقفه به‌مقام​ فرو کردن سوزن‌ها در‌گدایان​ بدن بیمار ادامه داد.

ناولها | novelha.net