---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 222: مجمع اژدها و ققنوس • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 222: مجمع اژدها و ققنوس

0

«داداش، این کوزه فوق‌العاده خفن‌چیزی​ رو از یه فرقه‌ای که تازه‌سوراخ​ نابود شده گیر آوردم. مال تو.»

«چرا اینو می‌دی به من؟»

«وقتی می‌ری خونه یکی،‌اون‌قدرها​ رسم ادب اینه که با‌قبول​ خودت هدیه ببری، مگه نه؟»

اگه تو دنیای مدرن‌نکنی​ بودیم، یه سبد میوه‌تهش​ هم کار رو راه نمی‌انداخت؟

کوزه‌ای که ساما‌دیوانه​ هیون گذاشت زمین،‌بکاره​ یه سفال معمولی نبود.

بسته به این‌که نور‌برق​ چطور بهش می‌تابید، لعابش بین‌می‌شد​ آبی و سفید برق می‌زد.

واقعاً وسیله‌ای بود‌بی‌خبر​ که می‌شد بهش‌همچین​ گفت یه عتیقه ارزشمند.

«ظاهراً بنیان‌گذار فرقه اصول اصلی‌شون رو تو این کوزه جا داده، اما نوادگانش‌مفیدی​ حتی نمی‌دونستن معنیش چیه. انگار خط جانشینی‌شون هم قطع شده بود. می‌خواستن یه‌باشه​ جوری خرج‌شون رو دربیارن، برای همین گذاشتنش برای فروش، منم تو حراجی قاپیدمش.»

«حالا من‌اون‌قدرها​ باید با‌همچین​ این چیکار کنم...؟»

«به عنوان گلدون‌سفید​ ازش استفاده کن. برای‌وسیله‌ای​ پرورش ارکیده عالی می‌شه.»

فکر کردی فقط چون با‌دیوانه​ اون چشم‌های براق و مظلومانه‌ات بهم‌خودم​ زل زدی، دلم به رحم میاد!

با این‌که جین چون-هی گاهی اوقات از‌سوراخ​ دنیا بی‌خبر بود، اما اون‌قدرها هم دیوانه‌این‌طوری​ نبود که تو همچین چیزی ارکیده بکاره.

«اگه قبول نکنی، خودم به عنوان گلدون‌قبول​ ازش استفاده می‌کنم. فقط باید یه سوراخ‌بشه​ تهش دربیارم که آب ازش رد بشه.»

«...لطفاً بدش به‌سفید​ من. یه استفاده‌واقعاً​ مفیدی ازش می‌کنم.»

و این‌طوری شد که جین چون-هی‌همچین​ صاحب کوزه‌ای شد که می‌گفتن روش پرورش‌سوراخ​ انرژی درونی یه فرقه توش پنهان شده.

البته، این بیشتر از این‌که خواسته خودش باشه، یه مأموریت‌بشه​ نجات از دست برادر کوچیک‌تر دیوانه و پولدارش بود که‌توش​ می‌خواست ته کوزه رو سوراخ کنه تا تبدیلش کنه به گلدون.

«پادشاه طلایی‌اون‌قدرها​ می‌دونه تو‌همچین​ این‌طوری زندگی می‌کنی...؟»

«من و استادم خیلی با هم می‌سازیم. خواهر بزرگم می‌گفت گنجینه‌هایی که جلوی‌ظاهراً​ چشمت هستن، همه‌شون چیزای گذرا هستن که یه روزی محو می‌شن. بهم گفت نذارم‌قطع​ پول منو تحت تأثیر قرار بده، بلکه باید تو دستم بگیرم و کنترلش کنم.»

...حرفش اشتباه نبود، اما‌اون‌قدرها​ سخت می‌شد گفت اینا حرفاییه‌قبول​ که پادشاه طلایی باید بزنه.

«تازه، واقعاً درسته به‌نکنی​ استادی که مثل آسمان‌ها‌تهش​ محترمه بگی خواهر بزرگ؟»

فکر کرد حالا می‌تونه‌همچین​ بفهمه چرا جناح متعارف‌نکنی​ از جناح غیرمتعارف خوشش نمیاد.

طبق آرمان‌های کنفوسیوسی، حتی اگه پشت پرده با‌بود​ هم می‌پریدن، اونا از اون دسته آدمایی نبودن‌اصول​ که تو جمع بخوای باهاشون نشست و برخاست کنی.

«راستی داداش،‌دنیا​ پول مول‌اون‌قدرها​ همرات داری؟»

«اگه منظورت‌بکاره​ سکه‌هاییه که الان‌خودم​ همراهمه... آره. چطور؟»

«قرضشون بده‌اون‌قدرها​ به من.‌همچین​ چند برابرش می‌کنم.»

«چطوری می‌خوای‌آبی​ این کار‌برق​ رو بکنی؟»

«قمار.»

«قمار...؟ قـ-قـ-قمار؟ هیون. به‌نکنی​ عنوان برادر بزرگترت، بذار‌تهش​ یه نصیحتی بهت بکنم...»

«نه. اون نه.‌دیوانه​ می‌خوام روی تو‌بکاره​ شرط ببندم، داداش.»

«ها؟»

«این مجمع اژدها و ققنوس‌دیوانه​ خودش یه حلقه شرط‌بندی خیلی‌نکنی​ بزرگه. شرط‌بندی هم توش قانونیه.»

راست می‌گفت.

تو این دوران، قمارخونه‌ها‌همچین​ قانونی بودن، به شرطی‌نکنی​ که «از حد نگذرونن».

تعریف «از حد نگذروندن» بسته به‌واقعاً​ منطقه، قانون و این‌که چقدر به‌ارزشمند​ کاپیتان نگهبانا رشوه داده باشن، فرق می‌کرد.

و مجمع اژدها و ققنوس، با‌همچین​ هر استانداردی که حساب می‌کردی، یه نوع‌سوراخ​ قمار «در حد معمول» به حساب می‌اومد.

به زبون امروزی، هیچ‌نکنی​ فرقی با فروختن برگه‌های‌تهش​ شرط‌بندی تو مسابقات اسب‌دوانی نداشت.

«پس می‌خوای‌اون‌قدرها​ روی من‌همچین​ شرط ببندی؟»

«آره. تو که صد در صد می‌بری. اما آدمای احمق‌گفت​ زیادی هستن که مهارت‌هات رو دست‌کم می‌گیرن. این یه فرصته‌نوادگانش​ که از پول، پول دربیاریم، چرا باید از دستش بدم؟»

ساما هیون دستاش رو به هم مالید، از‌بکاره​ همین الان با فکر کردن به سر و‌بشه​ کله زدن با پول حسابی هیجان‌زده شده بود.

«داداش، می‌دونی حریف امروزت کیه؟»

جدول مسابقات رو دیده بود،‌چیزی​ اما نشنیده بود کی برنده شده‌سوراخ​ تا به عنوان حریفش بیاد بالا.

اما با فرض‌سفید​ این‌که از یه‌واقعاً​ خانواده سرشناس باشه...

«اون جونگ-مو؟»

«می‌دونستی. نه، حدس زدی؟»

«به هر حال، اگه اون جونگ-مو‌بکاره​ باشه، همون قهرمان جوونیه که یه‌تهش​ فنجون مشروب پرت کردم طرفش، درسته؟»

«آره. همونی‌آبی​ که داشتم‌برق​ براش زمینه‌چینی می‌کردم.»

«رئیس خانواده‌دنیا​ اون، خوب‌اون‌قدرها​ مراقب ثروتت باش.

یکی داره یه‌قبول​ نی می‌ندازه توش که‌سوراخ​ همه‌ش رو بکشه بالا.»

ساما هیون‌اون‌قدرها​ یه لبخند‌همچین​ شیطانی زد.

«برای شرکت‌کننده‌ها ممنوعه که با اسم خودشون شرط ببندن، اما من‌عتیقه​ می‌تونم این کار رو برات بکنم. بیا داداش، بدش به من. چند‌معنیش​ برابرش می‌کنم، بعدش ردش رو پاک می‌کنم و برش می‌گردونم به خودت.»

حتی تا‌دنیا​ اینجاش رو هم‌دیوانه​ فکر کرده بود.

با این حال، جین چون-هی کسی‌می‌کنم​ نبود که دست رد به سینه‌بدش​ پولی بزنه که داره میاد تو جیبش.

جین چون-هی تمام سکه‌هایی که‌چیزی​ تو آستینش داشت رو درآورد‌می‌کنم​ و گذاشت تو دستای ساما هیون.

جیرینگ!

«همه‌ش رو بذار وسط. تا اونجا هستی، یه شایعه‌ای هم پخش کن‌می‌کنم​ که من ضعیف‌تر از اونیم که به نظر می‌رسم. یا شایعه کن‌انرژی​ که اون جونگ-مو به طرز وحشتناکی قویه. بیا ضریب جایزه رو ببریم بالا.»

«حتی اگه هیچ کاری هم نکنم، ارزیابی‌ها از اون جونگ-مو همین الانش هم بالاست. رکورد‌صاحب​ خوبی تو پیروزی داره، چون با این و اون زیاد درگیر می‌شه. تو مجمع اژدها‌برادر​ و ققنوس قبلی هم رقیب خیلی سرسختی بود. برای همین خیلیا دارن روش شرط می‌بندن.»

پس اوضاع‌اون‌قدرها​ از این‌همچین​ قرار بود.

جین چون-هی با‌سفید​ چشمایی شفاف و‌واقعاً​ روشن سر تکون داد.

«هر چی پول بیشتر، بهتر.»

«دقیقاً داداش. دیگه وقتشه تعداد بچه‌های‌می‌کنم​ بنیاد اژدهای سفید رو بیشتر کنیم.‌بدش​ این اواخر حسابی با بودجه درگیر بودی.»

طبیعت کارای خیریه همین بود.

مهم نبود چقدر‌سفید​ پول توش می‌ریختی،‌واقعاً​ هیچ‌وقت کافی نبود.

«باید مثل سگ جون بکنی‌دیوانه​ و پول دربیاری تا بتونی‌نکنی​ مثل یه ارباب خرجش کنی.»

برای یه لحظه، ساما هیون‌خودم​ با احترام به برادرش نگاه‌بشه​ کرد، بعد سریع نگاهش رو دزدید.

«...تو اصلاً عوض نشدی، داداش.»

«؟»

«هیچی، فقط این وجه از‌دیوانه​ شخصیتت برام شگفت‌انگیزه. معمولاً آدما‌نکنی​ هر چی بیشتر دارن، بیشتر می‌خوان.»

بعد از گفتن‌قبول​ این حرف، ساما‌می‌کنم​ هیون ساکت شد.

جین چون-هی لباس رزمی‌اش رو‌چیزی​ پوشید و به سمت مجمع‌می‌کنم​ اژدها و ققنوس راه افتاد.

جین چون-هی پرسید:

«شماره تو چنده؟»

«من مسابقه‌بکاره​ یازدهمم. تو‌نکنی​ سومی هستی، درسته؟»

«آره. پس دو‌دیوانه​ تا مسابقه قبل‌بکاره​ از من هست.»

«اگه الان بریم، می‌تونیم از‌می‌زد​ همون مسابقه اول تماشا کنیم.‌گفت​ برای همینه که داریم زود می‌ریم.»

هیون، تو برای همه‌اون‌قدرها​ چی برنامه داری، نه؟‌بکاره​ یه برنامه سیستماتیک برای خوش‌گذرونی.

«داداش، سیخ‌های‌بکاره​ مرغ مسافرخونه مجوک‌خودم​ یه چیز دیگه‌ست.»

از همین الان چیزایی‌همچین​ برای خوردن موقع تماشای‌نکنی​ مسابقات پیدا کرده بود.

«حسابی مهمونت می‌کنم، داداش~»

«واقعاً اجازه داری این‌طوری مثل یه آدم علاف‌بکاره​ بچرخی و بازیگوشی کنی، هیون... پادشاه طلایی تو رو‌لطفاً​ فرستاده! منطقاً باید یه کوه کار جلوت ریخته باشه...»

«داداش، اونو ببین. باید از اون‌می‌کنم​ سیخ‌های کیک برنجی کبابی هم بخریم. اون‌مفیدی​ یکی از شربت غلات گرون‌قیمت استفاده می‌کنه.»

ساما هیون‌اون‌قدرها​ اصلاً به عواقب‌چیزی​ کاراش فکر نمی‌کرد.

استادش گفته بود:

—با این حال، امیدوارم‌نکنی​ از مجمع اژدها و‌تهش​ ققنوس نهایت لذت رو ببری.

این یه فرصت‌دیوانه​ بود تا هنرهای‌بکاره​ رزمی بقیه رو ببینم.

...یا حداقل این‌سفید​ چیزی بود که‌واقعاً​ اون گفته بود.

تو این جنگل شمشیرها و کوه تیغ‌ها، فرصت‌بکاره​ تماشای هنرهای رزمی یکی دیگه معمولاً به قیمت از‌لطفاً​ دست دادن یکی از دست و پاهات تموم می‌شد.

و تازه اگه فقط‌نکنی​ یه دست یا پا‌تهش​ بود، شانس آورده بودی.

معمولاً جونت هم پاش می‌رفت.

تو همچین وضعیتی، اینکه بتونی با خیال‌وسیله‌ای​ راحت بشینی و فقط مسابقات بقیه رو تماشا‌فرقه​ کنی، برای یه جنگجو فرصت خیلی خوبی بود.

«تورنمنت اصلی مجمع اژدها و ققنوس، مرحله یک‌هشتم‌بکاره​ نهایی! مسابقه اول! مبارزه بین فرقه اتحاد و‌بشه​ خانواده مورونگ! روی مبارزه ستاره‌های نوظهور شرط‌بندی کنید!»

شرط‌بندی‌ها از‌بکاره​ همین الان‌نکنی​ شروع شده بود.

مردم شرط‌هاشون رو می‌بستن و‌چیزی​ هر کسی طرفی رو که‌می‌کنم​ روش شرط بسته بود تشویق می‌کرد.

«مگه فرقه اتحاد به خاطر هنر شمشیرزنی خشن‌بود​ و حرکات بزرگش معروف نیست؟ شمشیر خانواده مورونگ که‌اصلی‌شون​ از رخنه‌ها نفوذ می‌کنه، باید برتری داشته باشه، نه؟»

«فقط یه تازه‌کار این‌طوری فکر می‌کنه. با اینکه حرکات فرقه اتحاد‌خودم​ ممکنه بزرگ و خشن به نظر برسه، اما تو اون حرکات عجیبشون‌روش​ راز عمیقی نهفته‌ست. خیلیا که باهاشون شمشیر زدن، متوجه این قضیه شدن.»

«اگه بحث سر اینه، مگه شمشیر خانواده‌سوراخ​ مورونگ به منظم بودن و ضربات قدرتمندش‌این‌طوری​ معروف نیست؟ معلومه که خانواده مورونگ می‌بره!»

همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌همچین​ وقتی پای پول وسط‌نکنی​ بود، نگاه مردم عوض می‌شد.

اونا سر اینکه‌سفید​ کی می‌بره، با هم‌وسیله‌ای​ بحث و کل‌کل می‌کردن.

و مسابقه‌دنیا​ با پیروزی خانواده‌دیوانه​ مورونگ تموم شد.

هوووووو!

در میان این هیجان‌همچین​ داغ، جین چون-هی هم‌نکنی​ مشت‌هاش رو گره کرد.

وسوسه شده بود اگه‌برق​ پولی براش مونده، برای‌بود​ سرگرمی یه شرط کوچیک ببنده.

اما تمام دارایی‌اش‌بی‌خبر​ رو از قبل روی‌چیزی​ خودش شرط بسته بود.

«از چیزی‌بکاره​ که فکر‌نکنی​ می‌کردم چشمگیرتر بود.»

هم‌زمان، با دقت زخم‌های‌همچین​ شمشیر روی بدن هر‌نکنی​ دو مبارز رو آنالیز می‌کرد.

«برادر. داری غصه‌سفید​ می‌خوری که ببریشون اورژانس‌وسیله‌ای​ یا نه، مگه نه؟»

«هاهاها. متوجه شدی؟»

«برادر، اگه بهت نیاز داشته باشن زنگ رو به صدا درمیارن.‌لطفاً​ تازه مسابقه با خروج از زمین و تسلیم شدن تموم شد،‌البته​ پس پزشکان ارشد عمارت پزشکی فلس سفید می‌تونن از پسش بربیان.»

«...»

«اونا آدمایی‌ان که خودت‌برق​ آموزش دادی. یه کم‌بود​ بهشون ایمان داشته باش.»

جین چون-هی‌دنیا​ بالاخره سر‌اون‌قدرها​ تکون داد.

خیلی زود،‌بکاره​ مسابقه بعدی‌نکنی​ شروع شد.

«فرقه پنج سم در برابر خانواده هوانگبو! شرط‌هاتون رو ببندین،‌می‌کنم​ پول به جیب بزنین! ضریب برد خانواده هوانگبو پایین‌تره! اگه فکر‌روش​ می‌کنین فرقه پنج سم می‌بره، این فرصت رو از دست ندین!»

«مگه فرقه پنج سم استاد هنرهای سمی نیست که‌می‌شد​ حتی با خانواده تانگ رقابت می‌کنه! حس می‌کنم اگه‌داده​ الان شرط ببندم می‌تونم پول بیشتری به جیب بزنم.»

«اما عجیبه که اونا از سلاح‌های مخفی استفاده نمی‌کنن،‌قبول​ بلکه نیزه، شمشیر و خنجرهای پرتابی به کار می‌برن.‌بدش​ مطمئن نیستم بشه اونا رو هم‌سطح خانواده تانگ دونست.»

همون‌طور که انتظار می‌رفت، با وسط‌می‌کنم​ اومدن پای پول، مردم ناگهان از تماشاچی‌های‌مفیدی​ ساده به کارشناس‌های خبره تکامل پیدا کردن.

«فکر می‌کنی کی می‌بره؟»

ساما هیون‌آبی​ در جواب به‌می‌زد​ این سؤال گفت:

«همم... فکر کنم ممکنه یه‌دیوانه​ متغیر کوچیک وجود داشته باشه، اما‌خودم​ منم روی خانواده هوانگبو شرط می‌بندم.»

«پس قرار نیست غافلگیر بشیم؟»

«درسته. هنرهای رزمی فرقه پنج سم از خانواده تانگ سخت‌تره و به‌شدت به‌دربیارم​ استعداد بستگی داره. اونا هم به هنرهای سمی نیاز دارن و هم به‌البته​ مهارت‌های رزمی فردی. پرورش دادن یه ستاره نوظهور تو این سطح خیلی سخته. احتمالاً؟»

این «احتمالاً»ی آخرش بعد‌برق​ از اون‌همه با اعتمادبه‌نفس‌بود​ حرف زدن دیگه چی بود؟

«مسابقه شروع می‌شه!»

روند مسابقه کاملاً جالب بود.

چیزی که جنگجوی فرقه‌همچین​ پنج سم بیرون آورد،‌نکنی​ یه خنجر پرتابی بود.

تازه فقط این نبود، اون‌می‌زد​ با کنترل کردن نخی که‌گفت​ به خنجر وصل بود، حمله می‌کرد.

نبرد شدیدی درگرفت و‌اون‌قدرها​ در نهایت، اون از‌بکاره​ خانواده هوانگبو شکست خورد.

«هوانگبو موآه، واقعاً قویه.»

یعنی از نصیحت‌هایی که جین‌چیزی​ چون-هی قبلاً بهش کرده بود،‌می‌کنم​ به درک جدیدی رسیده بود؟

هووووووو!

«پادزهر رو که از‌اون‌قدرها​ قبل فرستادن اورژانس، مگه نه؟‌قبول​ این بخشی از قوانین مسابقه‌ست.»

وگرنه ملت می‌مردن.

افکارش به‌عنوان‌اون‌قدرها​ یه پزشک همیشه‌چیزی​ تو اولویت بود.

و بعد.

«نخه به نظر نمیاد یه نخ معمولی باشه...‌بکاره​ نکنه چیزی مثل نخ کرم ابریشم صدساله‌ست؟ پس‌بشه​ با تزریق انرژی درونی می‌تونی این‌قدر راحت کنترلش کنی.

باید بعداً در موردش تحقیق کنم؟‌می‌کنم​ اگه همچین چیزی ممکن باشه، برای‌بدش​ بخیه زدن خیلی به درد می‌خوره.»

تو اورژانس، گاهی اوقات حتی‌چیزی​ از چسب یا منگنه هم‌می‌کنم​ برای بخیه زدن استفاده می‌شد.

به بیان دیگه، فلسفه اصلی پزشکی‌واقعاً​ این بود که برای نجات جون بیمار‌ظاهراً​ از هر وسیله‌ای که لازمه استفاده کنی.

دلیلش هم این بود‌اون‌قدرها​ که تو این دنیا هیچ‌چیزی‌قبول​ باارزش‌تر از جون آدمیزاد نبود.

و دقیقاً به همین خاطر‌خودم​ بود که طرز فکر جین‌بشه​ چون-هی تو چارچوب کلیشه‌ها محدود نمی‌شد.

در نهایت، دومین‌دیوانه​ فکرش هم کاملاً روی‌قبول​ مسائل پزشکی متمرکز بود.

جین چون-هی‌آبی​ از جاش‌برق​ بلند شد.

«حالا نوبت منه.»

«موفق باشی برادر!»

ساما هیون درحالی‌که یه‌همچین​ سیخ مرغ رو تو‌نکنی​ هوا تکون می‌داد، تشویقش کرد.

پشت سرش، شرط‌بندی‌ها شروع شد.

«هرچی هم که باشه، سخته‌دیوانه​ یه سنگ غلتون بتونه یه سنگ‌خودم​ ثابت رو از جاش تکون بده.»

«مگه اون جونگ-مو پارسال هم یه مبارز قوی نبود؟‌دربیارم​ اژدهای سفید کوچک هرچقدر هم که ستاره نوظهوری باشه،‌انرژی​ براش سخته که یه استاد جاافتاده رو کنار بزنه.»

با وجود اینکه همچین مهارت رزمی‌ای‌بکاره​ از خودش نشون داده بود، به‌تهش​ نظر می‌رسید شکستن پیش‌داوری‌های مردم کار سختیه.

مبلغ شرط‌بندی‌آبی​ روی اون‌برق​ جونگ-مو بالا بود.

اما ساما هیون حتی‌اون‌قدرها​ یه ثانیه هم به‌بکاره​ پیروزی برادرش شک نداشت.

این ایمان خودش‌قبول​ رو به شکل‌می‌کنم​ یه شرط‌بندی نشون داد.

جلوی میدان هنرهای‌دیوانه​ رزمی، جین چون-هی آروم‌قبول​ خودش رو گرم کرد.

«میدان خالی‌آبی​ شده. هر‌برق​ دو طرف آماده‌ان؟»

اولین کسی‌دنیا​ که جواب داد‌دیوانه​ اون جونگ-مو بود.

«هر وقت آماده‌قبول​ بودی بیا جلو!‌می‌کنم​ اژدهای سفید کوچک!»

به نظر می‌رسید کینه‌همچین​ ریخته شدن مشروب روش رو‌خودم​ خیلی خوب به یاد داشت.

«خب، بنده خدا‌سفید​ یه تحقیر بی‌سابقه‌واقعاً​ رو تجربه کرد...»

تازه علاوه بر اون، حتی اگه می‌خواست مشتی هم‌قبول​ حواله کنه، شمشیر اژدهای فیروزه‌ای داشت تماشاش می‌کرد، برای‌بدش​ همین مجبور شد دمش رو بذاره رو کولش و برگرده.

یه تحقیر دوبل!

اون جونگ-مو که این‌طوری با یه‌بکاره​ کمبوی دوتایی از شرمندگی ضربه خورده‌تهش​ بود، بی‌صبرانه منتظر مسابقه امروز بود.

«منم آماده‌ام.»

در مقابل، جین‌بی‌خبر​ چون-هی در مورد اون‌چیزی​ جونگ-مو این‌طوری فکر می‌کرد:

«همم... اول بفرستمش رو‌نکنی​ هوا، بعد با یه کمبو‌دربیارم​ تو هوا کارش رو بسازم؟»

باید کار رو فقط با چند تا‌قبول​ کبودی و بدون هیچ شکستگی‌ای تموم می‌کرد،‌بشه​ پس بهتر بود بیشتر مراقب دست‌هاش باشه.

نباید حجم‌آبی​ کاری اورژانس‌برق​ رو زیاد می‌کرد.

بیهوش کردن امن‌بی‌خبر​ همه و فرستادنشون‌همچین​ به خونه‌های خودشون.

این هدف پروفسور جین بود.

برد و باخت‌دیوانه​ در نهایت تو درجه‌قبول​ دوم اهمیت قرار داشت.

البته، یه هدف فرعی مثل «پیروزی برای جمع‌بود​ کردن پول شرط‌بندی» هم وجود داشت، اما اصلاً‌اصول​ با اون دو تا هدف اول قابل‌مقایسه نبود.

دو مرد در دو‌اون‌قدرها​ طرف میدان ایستادن و‌بکاره​ روبروی هم قرار گرفتن.

ناولها | novelha.net