چپتر 596: فصل 596
0پلک زدم. دوباره پلک زدم.
«دکتر الهی کوچک.»
«...»
محیط اطراف دوباره واضح شد.
اولین چیزیمیکردم که دیدم، صورتچشم یهو ها-ریون بود.
«...هیونگ؟»
زنده بود. داشت باکرد چشمهایی زنده و پرکردند از جان نگاهم میکرد.
«...ها-ریون. سرت هنوز روی تنته.»
«هیونگ؟»
همه طوری بهمشنیدم خیره شدند کهخاطر انگار دیوانه شدهام.
اما از کجا میدانستند که همینتعجب نگاههای عاقل اندر سفیهشان چقدر برایمدست لذتبخش است؟ هر چه نباشد، زنده بودم.
صدای هقهقمرگهای کسی راچشم شنیدم. قدیسه بود.
داشت خودش را به خاطر اعتماد بهچطور پدرش سرزنش میکرد و برای مرگ دایهاشمیرفتند که نتیجهی همین اعتماد بود، اشک میریخت.
«آه، برگشتم.»
با توجه به اینکه قدیسه الان داشتکار گریه میکرد، باید حداقل شش شیچن به عقبهمزمان برگشته باشم. شش شیچن قبل از آن اتفاقات.
یک ترکیب درهم و برهم از شرق وبرف غرب، اما اصلاً مهم نبود. فقط از اینکهوارونه زنده بودم، از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم.
در حالی که قدیسه در اتاقشدیده زار میزد، من، جین چون-هی، ناگهانآسمان مثل یک دیوانه شروع به خندیدن کردم.
«وای، من زندهام! زندهام!»
«ها؟»
یهو ها-ریون سرش راچشم کج کرد. نگهبانها هم بازمین تعجب همین کار را کردند.
اما اصلاً برایم مهم نبود که درکم کننددانههای یا نه. فقط مثل کسی که عقلش رامنظرهی از دست داده باشد، همزمان میخندیدم و گریه میکردم.
مرگهای زیادی را به چشم دیده بودم. دیده بودمسرزنش که چطور دانههای برف از زمین به سمت آسمان بالاالان میرفتند. دنیا در یک منظرهی وارونه، به عقب چرخیده بود.
«اگه بهشون بگم توکرد زمان سفر کردم وکردند برگشتم عقب، باورشون میشه؟»
نه، حتی اگه باور هم بکنند،چطور از کجا معلوم جاسوسی از فرقهبالا جاودانه خون بینشون نباشه؟ اونوقت چی؟
آخرین قطره ازمرگهای خون فوکشی بالاخرهدیده جوانه زده بود.
از من خواسته شدهقدیسه بود که بین زمان وسرزنش فضا یکی را انتخاب کنم.
حتی اگه فضا را انتخاب میکردم، هیچچیز عوض نمیشد.درکم یهو ها-ریون، گونگسون یونگ، قدیسه، شاهزاده هانبینگ... همهی آنها مردهزیادی بودند و مگر خودم هم در یک قدمی مرگ نبودم؟
برای همینمرگهای بود که زماندیده را انتخاب کردم.
«تقریباً... این همونمرگهای نقطهی عطف درستدیده بین مرگ و زندگیه...»
در همان لحظه، باقدیسه یک صدای «بیییپ—»، یکیپدرش از انگشتهایم ناپدید شد.
انگشت کوچک دست چپم.
به معنای واقعی کلمهچشم مثل دود دود شدهبرف بود و رفته بود هوا.
انگار که با یک تیغ نامرئی قطع شده باشد؛ سطح مقطعسمت جایی که انگشتم قطع شده بود، طوری به نظر میرسید کهزمان انگار با یک جسم بینهایت تیز، خیلی تمیز بریده شده است.
«آخ!»
خون فواره زدسرش و درد وحشتناکیتعجب در دستم پیچید.
فوراً جلوی خونریزی را گرفتم وچطور نقاط فشاریام را بستم تا کمیبالا از این درد لعنتی کم کنم.
اما با وجود اینزیادی کارها، درد همچنان ادامهدانههای داشت و ولکن نبود.
«انگشتم همینجوری غیب شد،قدیسه این دیگه چه کوفتیه...پدرش یعنی این بهای برگرداندن زمانه؟»
اون تیکهی قطع شدهکرد کجا رفت؟ حالا دیگهکردند جراحی پیوند هم غیرممکنه...
درست در حالیزیادی که داشتم بهچطور این چیزها فکر میکردم.
«آااااااخ!»
در همان لحظه، چی و خون دراعتماد تمام بدنم به لرزه درآمد و موجیاشک از درد تمام وجودم را فرا گرفت.
«فقط یه انگشت برای پرداختنگهبانها این بها کافی نبود! تاوانکنند فریب دادن آسمانها اینقدر سنگینه... آخ!»
انگشت کوچک دستزیادی چپم را ازچطور دست داده بودم.
علاوه بر آن، انرژی درونیام کاملاًدیده به هم ریخته بود و بهآسمان چی و خونم شوک وارد میکرد.
تاوان برگرداندنکسی زمان واقعاًقدیسه بیرحمانه بود.
یهو ها-ریونزندهام با تعجب ونگهبانها وحشت نگاهم میکرد.
خب، حق هم داشت.
هیونگش یکدفعه شروع کرده بود به خندیدن و گریه کردن، بعدسمت از هیچکجا انگشتش غیب شده بود و حالا هم چی وزمان خونش داشتند بدنش را مثل یک کرم حشره در هم میپیچاندند.
با تمام این حرفها،قدیسه الان مهمترین چیز این بودسرزنش که زنده بمانم، مگر نه؟
با درد نالیدم: «آخ... ها-ریون. احیاناً...تعجب یکی دیگه از اون قرصهای طولدست عمر که قبلاً بهم دادی، نداری...؟»
اگر نداشت،مرگهای باید یک خاکیدیده توی سرم میریختم.
اما هنوزمیکردم یک روزنهیزیادی امید داشتم.
قرص طول عمرشنیدم تا این حد دارویاعتماد خاص و معجزهآسایی بود.
-شاید خودت تا الان حدس زده باشی،کار اما این قرصی با قدرت یک هنرباشد الهی برای بازیابی انرژی درونی و التیام زخمهاست.
-این یک گنجینهی باستانیه که الان دیگه گم شدهدانههای و محاله بشه دوباره پیداش کرد... معروفه به اینکهوارونه اونقدر مؤثره که حتی میتونه مرده رو زنده کنه.
اما احتمالاً خواستهی غیرممکنی بود. او که نمیتوانست آنقدرمیخندیدم خرپول باشد که چند تا از این قرصهای متعلق بهسمت فرقه گمشدهی جونجین را با خودش اینطرف و آنطرف ببرد...
«یکی دارم. فرقه شیطانیعقلش همیشه از اینجور چیزهاهمزمان تو بساطش پیدا میشه.»
واقعاً داشت!
در همان لحظه، سرفه—مرگهای یک فواره خون سرخ ودانههای روشن از گلویم بیرون زد.
وقتی کاملاً وارد وضعیت انحراف چی شدم، دستهمزمان و پایم به طرز عجیبی در هم پیچیددانههای و خون از هفت حفرهی صورتم بیرون زد.
حتی ازدرکم چشمهایم هم اشکدست خون جاری شد.
یهو ها-ریون باخودش عجله قرص طول عمرسرزنش را در دهانم گذاشت.
آن را به زور همراهزیادی با خون پایین فرستاد وبرف با انرژی درونی خودش ذوبش کرد.
با ایندرکم وجود، دردعقلش ولکن نبود.
چهرهی یهو ها-ریونکنند به طرز وحشتناکیداده در هم رفته بود.
«این پسر... قیافهاشخودش داد میزنه که یهسرزنش خروار سؤال تو سرشه.»
اما الان اصلاً درمرگهای وضعیتی نبودم که بخواهمچطور جواب کسی را بدهم.
درست وقتی که میخواستم یک جواب سرسری به یهو ها-ریونمیکردم بدهم، قدیسه که با شنیدن نالههایم جا خورده بود، دستآسمان از گریه کشید و با عجله از اتاق بیرون پرید.
«ایـ... ایندرکم دیگه چیه...عقلش پزشک! حالتون خوبه؟!»
در خط زمانی اول، این دقیقاً هماندیده زمانی بود که قدیسه تازه خودش رابالا جمعوجور میکرد و به سوگواری برای گذشته مینشست.
اما در این خط زمانی دوم، من، جینهمزمان چون-هی، باید با انگشت کوچک قطعشدهی دست چپمدانههای و جراحات داخلیام دست و پنجه نرم میکردم.
زمان عزاداری قدیسه کمیعقلش کوتاه شد، اما در اینمیخندیدم وضعیت اورژانسی چارهی دیگری نبود.
به هر بدبختیای که بود خودم را بهبرای یک اتاق رساندم، گفتم کسی مزاحمم نشود واینکه چهارزانو نشستم تا روی خودم طب سوزنی پیاده کنم.
قرص روحانیمیخندیدم یهو ها-ریونمرگهای کمک بزرگی بود.
«از فرقه شیطانی کمتر از اینداده هم انتظار نمیرفت. گنجینههای الهی روزیادی مثل آبنبات بچهها ریختن تو جیبشون.»
در حین این مبارزهعقلش بین مرگ و زندگی،همزمان متوجه یک چیز شدم.
«عجب، حتی اگه زمانخاطر رو هم برگردونی عقب، بازمرگ هم ممکنه خیلی راحت بمیری.»
در حالت عادی، این وضعیتیزیادی بود که صددرصد به یکبرف انحراف چی تمامعیار ختم میشد.
فقط به لطف قرص طول عمر وباشد مهارتهای پزشکی خارقالعادهی خودم بود که توانستمدیده اینقدر سریع جراحات داخلی را سرکوب کنم.
تازه بماند که...
قدرت بازسازی گوی اژدهای بالدار هم بینظیرسرزنش بود و اجازه میداد جراحات داخلیام دربرگشتم یک چشم به هم زدن التیام پیدا کنند.
«من... واقعاً...میخندیدم حرفی برایمرگهای گفتن ندارم.»
حتی الان هم وقتی چشمهایمدست را میبستم، تصویر سر بریدهیمیکردم یهو ها-ریون جلوی چشمم میآمد.
مثل صدایدرکم فرو ریختن دنیادست روی سرم بود.
پروتاگونیست داستانقدیسه که قرار بوداعتماد قویترینِ قویها باشد.
دقیقاً.
پروتاگونیست داستان که قرار بود یا صددرصد پیروزهمزمان شود، یا اگر هم نتوانست، خیلی خفن ودانههای باکلاس فرار کند، آنقدر پوچ و بیمعنی مرده بود.
«خیلی عجیبه. مرکز اینعقلش دنیا قطعاً تویی، ها-ریون...همزمان قانونش باید همین باشه...»
در حین مدیتیشن،خودش ناگهان اشک ازپدرش چشمهایم سرازیر شد.
هنوز نمیتوانستممیخندیدم احساساتم رامرگهای کنترل کنم.
و... آن «چهره».
«نه. اون ارشد منعقلش نیست. اینکه قیافهشون شبیه همهمیخندیدم باید فقط یه تصادف باشه.»
حتی صداهاشون هم شبیه بود.
«اون ارشد من نیست. هیکلشون شبیهچشم همه، برای همین صداهاشون هم شبیهسمت درآمده. «اون موجود» ارشد من نیست.»
محال بود ارشد من باشد.
مگر او نبود کهعقلش همهچیز را به منهمزمان یاد داد و بعد رفت؟
بارها خواسته بودم به او پیام بدهم و حالش را بپرسم، اما وقتیمیریخت میدیدم هنوز توی درمانگاه گیر کردهام و پیشرفتی نکردهام، از خودم خجالت میکشیدم.اتفاقات چند بار تا حالا اپلیکیشن پیامرسان را باز کرده و دوباره بسته بودم؟
برای همین بود که هیچوقتزیادی خودم پیشقدم نمیشدم و منتظربرف میماندم تا او اول پیام بدهد.
آنقدر خجالت میکشیدمکنند که نمیتوانستم باداده او روبرو شوم.
میترسیدم فکر کند بدونعقلش او حالم خیلی هم خوبمیخندیدم است و نیازی بهش ندارم.
هرچند ارشدم احتمالاًخودش اصلاً به اینپدرش چیزها اهمیتی نمیداد.
با این وجود، باز هم آنقدرچشم خجالت میکشیدم که حتی نمیتوانستم یکسمت زنگ خشک و خالی به او بزنم.
«چرا نمیتونمدرکم اسمش روعقلش به یاد بیارم؟»
دهها و صدها بار ایندست سؤال را از خودم پرسیدم،میکردم اما عقلم به جایی قد نمیداد.
و از طرف دیگر، میترسیدم.
مگر از وقتی بهمرگهای این دنیا آمده بودمچطور زمان زیادی نگذشته بود؟
در تمام این مدت، از تکنیک الهی فعالسازی مبدأمیخندیدم استفاده کرده بودم تا حتی کوچکترین جزئیات دانش زندگیزمین گذشتهام را به یاد بیاورم و از آنها استفاده کنم.
با این حال،کنند فقط اسم ارشدم بودباشد که به ذهنم نمیآمد.
نه، حتی این واقعیت رااعتماد هم فراموش کرده بودم کهدایهاش نمیتوانم اسمش را به یاد بیاورم!
درست مثل اینکه نمیتوانستم طرحزیادی روی جلد رمان شیطان بهشتیبرف عالی را به یاد بیاورم.
درست مثل اینکه نمیتوانستم به یاد بیاورمباشد چه کسی آن را نوشته، یا کجادیده و چطور پیدایش کرده بودم که بخوانمش.
بالاتنهام بهدرکم جلو وعقلش عقب تاب خورد.
«ارشد...»
محال بود خودش باشد.
مطلقاً غیرممکن بود.
ارشد من از آن آدمهایی بود که به عنکبوتیمیخندیدم که وارد بیمارستان میشد فحش میداد، اما باز همزمین آن را زنده میگرفت و از پنجره بیرون میانداخت.
از آن آدمهایی بود که بعد از بندبرای آمدن باران، کرمهای خاکی را با یک تکهاینکه چوب از سر راه برمیداشت تا له نشوند.
بعد از انجام چنین کار مهربانانهای هم،دیده شروع میکرد به غر زدن و فحشبالا دادن که هوا چقدر گند و مزخرف است.
مدام سالپایینیها راکنند مجبور میکرد برایشداده مرغ سوخاری بخرند.
من همدرکم از مرغ خریدندست برایش بدم نمیآمد.
همیشه غر میزدم کهخاطر چه ارشد بدجنس و زورگوییمرگ است، اما با این حال...
«ارشد ■■.»
هنوز همدرکم اسمش بهعقلش ذهنم نمیآمد.
احتمالاً وقتی وارد دنیایعقلش این رمان شدم، یکجور محدودیتمیخندیدم روی ذهنم اعمال شده بود.
سرم را تکان دادمخاطر تا این افکار رابرای از ذهنم بیرون کنم.
«بیشتر از این فکرمرگهای کردن به این موضوع، فقطدانههای شیطان قلبیام رو تحریک میکنه.»
جای شکرش باقی بود کهدست تکنیک الهی فعالسازی مبدأ تومیکردم این موقعیتها خیلی به درد میخورد.
عصبشناسها میگن مغزکنند انسان نمیتونه مفهوم «نفی»باشد رو واقعاً درک کنه.
مثلاً اگه به یکی بگی «گربه صورتی» و بعدمرگ بهش دستور بدی که به گربه صورتی فکر نکنه،گریه نمیتونه جلوی تصور کردن یه گربه صورتی رو بگیره.
چون هر چی بیشترمرگهای سعی کنی به چیزی فکردانههای نکنی، بیشتر بهش فکر میکنی.
اما برای کسی که تکنیک الهیداده فعالسازی مبدأ رو تا اوجش تمرینزیادی کرده بود، این کار ممکن بود.
البته، حتی همونکنند موقع هم، کاملاًداده فراموش کردنش غیرممکن بود.
فقط در این حد ممکن بود که بتونهبرای تحمل کنه و حتی تو موقعیتهای بهشدت دردناک،اینکه به کارش به عنوان یه استراتژیست ادامه بده.
«تازه بایدمیخندیدم گیاهان داروییم روزیادی هم دود کنم.»
جین چون-هی با این فکر کهداده چقدر خوب شد جنس قوی با خودشچشم آورده، تو دلش به خودش پوزخند زد.
افکار مربوط به ارشدش رو به گوشهای هلهمزمان داد و متوقفشون کرد، و بعد از یهدانههای زاویه دیگه به «رهبر فرقه جاودانه خون» فکر کرد.
هنوز میتونست با وضوح بهاعتماد یاد بیاره که چطور رهبر فرقهنتیجهی جاودانه خون گلوش رو بریده بود.
فقط نیم قدم.
اگه با اون اختلافعقلش نیم قدم جاخالی ندادههمزمان بود، چه اتفاقی میافتاد؟
چیزی که میترسوندش درد نبود.
ترسناکتر این بودخودش که نمیفهمید چراپدرش اون یارو اینقدر قویه.
ترسی شبیه بهمیکردم دیدن یه هیولاچشم از اعماق دریا.
یعنی قلمرودرکم دگرگونی همچینعقلش قدرتی داره؟
گذشته از این.
«ستاره قاتل آسمانیخودش یهو ها-ریون توپدرش حالت وحدت بود.»
اگه اینطور بود، همونطور که توچشم رمان نوشته شده بود، باید میتونستسمت با تجلی یه قلمرو بالاتر مبارزه کنه.
با ایندرکم حال، یهوعقلش ها-ریون باخت؟
نکنه قلمرو دگرگونی رازی داره؟
ممکنه یه قلمرو دگرگونی دروغین و یه قلمروبرای دگرگونی حقیقی برای آدمایی مثل ما شبیه هم بهالان نظر برسن، اما در واقع قلمروهای کاملاً متفاوتی باشن؟
با قدرت ستاره قاتل آسمانی، یهو ها-ریوندیده باید میتونست برای یه لحظه به قدرتبالا قلمرو دگرگونی برسه، اما اصلاً هیچ اثری نداشت.
با رسیدن افکارشکنند به اینجا، جین چون-هیباشد از جاش بلند شد.
با استفاده از قدرت گوی، اثرات قرصباشد طول عمر، مهارتهای پزشکیش و حتی طلسمهایدیده شفابخش، به زور وضعیتش رو بهبود بخشید.
یه انگشتشقدیسه رو از دستاعتماد داده بود، اما...
میتونست بجنگه.
باید کار رو با قصر یخیداده دریای شمالی تموم میکرد، پس نمیتونستزیادی بیشتر از این اینجا وقت تلف کنه.
«انگشت ازدرکم دست رفتهعقلش دیگه برنمیگرده.»
باز هم شانس آورده بود.
وقتی از خون فوکسی استفاده کرد، بهطور طبیعیچطور یاد گرفت چطور ازش استفاده کنه؛ هرچی قدرتدنیا بیشتری به کار بره، بهای سنگینتری هم داره.
در ضمن، حتی اگه برای یه چیزباشد کوچیک هم ازش استفاده میکرد، نمیدونست چهدیده بخشی از وجودش به عنوان بها گرفته میشه.
میتونست یهدرکم دست یاعقلش یه پا باشه.
میتونست انرژیقدیسه درونی باشه،خاطر یا حتی احساسات.
همچین چیزای نامرئیایمیکردم هم میتونستن بهچشم عنوان بها گرفته بشن.
مخصوصاً اگه به انرژی درونیش لطمهداده میزد، اونوقت حتی برگردوندن زمان همزیادی نمیتونست وضعیت رو به حالت اول برگردونه.
و...
در بدترین حالت، میتونست یهاعتماد کره چشم یا بخشی ازدایهاش یه اندام داخلی رو بگیره.
«البته، برای یه شمشیرزن،مرگهای از دست دادن دائمیچطور یه انگشت بهای کمی نیست...»
انگشتش خیلی سادهکنند تو هوا دودداده شده و رفته بود.
این بخشی ازکنند یه قانون بود کهباشد انسانها نمیتونستن درکش کنن.
«اگه انگشت کوچیکه دستخاطر چپم بهای نجات دادن همهمرگ است، پس حسابی شانس آوردم.»
فقط نجاتشون نداده بود؛مرگهای بدترین سناریوی ممکن روچطور کاملاً پاک کرده بود.
«یعنی پرنس اون و پرنسدست گوم با همچین قدرتی تومیکردم دست و بالشون زندگی میکنن؟»
هنرهای رزمیدرکم حداقل اصولعقلش و قوانینی داشتن.
البته، اصولی بودن که خیلی با فیزیک مدرن فاصله داشتن،دایهاش اما باز هم پروسهای برای جمعآوری انرژی درونی از طریقحداقل روشهای پرورش انرژی درونی و نمایش فلسفه رزمی وجود داشت.
تواناییهای خاصی که خانوادهمرگهای سلطنتی استفاده میکردن، هیچکدومچطور از این چیزا رو نداشت.
«حالا، یهدرکم سوال دیگهعقلش باقی میمونه.
پرنس اون تو گذشتهعقلش قاطعانه گفت... که این بدنمیخندیدم "رشد نکرده" و "احمق بوده".»
بعد از مدتهاخودش فکر کردن، جین چون-هیسرزنش به یه نتیجه رسید.
«هوم! صد روز هممرگهای بهش فکر کنم بهچطور جوابی نمیرسم! فعلاً بیخیالش میشم!»
وقت تلف کردن بود.
تصمیم گرفت اونکنند موضوع رو همداده به تعویق بندازه.
جین چون-هی یه بارخاطر دیگه بدنش رو بررسی کردمرگ و از اتاق بیرون اومد.
وقتی اومد بیرون، قدیسهمرگهای اونجا نشسته بود وچطور با نگرانی بهش نگاه میکرد.
موهاش کوتاه شده بود،عقلش درست همونطور که قبلهمزمان از بازگشت به گذشته بود.
و این یعنی...
«غلبه کردنش بر غم و اندوهپدرش و قویتر شدنش، حتی بعد ازاشک بازگشت در زمان هم تغییری نکرده.»
انسانها تومیخندیدم مواجهه بامرگهای بحران قویتر میشن.
اون اراده محکم چیزیهعقلش که حتی یه بازگشته تومیخندیدم زمان هم نمیتونه تغییرش بده.
جین چون-هی با خودشعقلش فکر کرد که شایدهمزمان مردم به همین میگن سرنوشت.
به همه گفت که حالش خوبهچشم و با یه توضیح مبهم گفت کهآسمان انگشتش به خاطر یه نفرین ناپدید شده.
با شنیدن این حرف، بقیه هم قانع شدنهمزمان و با خودشون فکر کردن: «حتماً هدف یکیدانههای از جادوهای شیطانی فرقه جاودانه خون قرار گرفته.»
«اوه، ازدرکم دنیای رزمی همیندست انتظار هم میرفت.
رو زمینقدیسه اگه بودم، یهاعتماد راست میفرستادنم تیمارستان.»
بعد، قدیسه به حرف اومد.
«بیاین بریم به مکان مقدس.»
«هوم.»
«تو مکان مقدس... گنجینه مخفی فرقه ما قرار داره. اگه ازش استفاده کنیم و مراسم رو انجامالان بدیم، میتونیم مقام ارباب قصر رو باطل کنیم. اینکه پدرم سعی کرد منو بکشه... قطعاً برای جلوگیرینبود از همین اتفاق بود. ما باید بریم بالا به مکان مقدس و این قضیه رو تموم کنیم.»
این همون داستانی بودمرگهای که قبل از بازگشتچطور به گذشته شنیده بود.
اون موقع، با شک ودست تردید به حرفهای قدیسه گوشمیکردم کرده و رفته بود بالا.
«اگه با نقشه اصلیعقلش خودم پیش میرفتم، ناگزیر بایدمیخندیدم خون و خونریزی راه میافتاد.
اگه راه صلحآمیزتری برای حلشاعتماد وجود داشت، قصدم این بوددایهاش که همون راه رو انتخاب کنم.»
البته، خودِ انتخاب درست بود.
پنج ارشددرکم مکان مقدسعقلش قدرتمند بودن.
تنها کاری که باید میکردن اینداده بود که صلاحیت ارباب قصر رو ردچشم کنن و یکی دیگه رو انتخاب کنن.
«اما الانقدیسه میدونم که ایناعتماد جواب اشتباهی بود.»
هدف واقعی فرقه جاودانه خون اینچشم بود که نفوذ نگهبانی که پشتسمت فرقه نگهبان بود رو تضعیف کنه.
اون زمان، پسر بهطرز بیرحمانهای پدر رو به قتلمیخندیدم رسوند، مانع رو آلوده کرد و به رهبر فرقهزمین جاودانه خون بهانهای برای ورود به مکان مقدس داد.
جین چون-هی گفت: «منعقلش ستارهها رو خوندم. اگههمزمان بریم اونجا، کارمون تمومه.»
«بله؟»
«طالعبینی کردم.»
«طالع... بینی؟درکم ولی آسمونعقلش که خیلی ابریه...»
«قبل از اومدنکنند به اینجا خوندمشون. مسیرباشد کوه یخی بهشتی شومه.»
همه با تعجب بهش نگاه کردن، اما جین چون-هی بدون اینکه خم به ابرو بیارهتوجه گفت: «این هنر مخفی طالعبینی خانواده جگاله. بنیانگذار ما افتادن یه ستاره تو دشتهای ووژانگشرق رو دید، فهمید که آینده قراره حسابی به فنا بره و از سرنوشتش فرار کرد.»
«...آها... که اینطور.»
حتی اگه میگفتکنند از آینده اومده،داده هیچ فایدهای نداشت.
کی میدونه، شاید بینعقلش نگهبانهای اینجا یه جاسوسهمزمان از فرقه جاودانه خون باشه.
«حالا، طبق طالعبینی من، فرقه جاودانه خون بهزودیبرای جای ما رو پیدا میکنه و یه جهنمیاینکه به پا میکنه. تقریباً تو ده، نه، هشت...»
شروع کرد به شمارش معکوس ثانیهها، امادیده از دو ثانیه به بعد، شروع کردبالا به شمردن یکچهارمِ دو، بعد یکهشتمِ دو.
و در نهایت.
«یک.»
«این یعنی چی؟»
درست همون موقع، صدای غرشزیادی بلندی از بیرون پنجره اومدبرف و در با شدت باز شد.
«قدیسه! فکر کنم جامونعقلش لو رفته. یه جوریهمزمان سعی میکنیم جلوشون رو بگیریم...»
تو اون لحظه،کنند جین چون-هی بلافاصلهداده حرف بعدی رو زد.
«دیدی؟ این طالعبینی خانواده جگاله!»
رو ثانیه دو یکم تپق زدهچشم بود و کشش داده بود، اماسمت زمانبندیش کم و بیش درست دراومد، نه؟
در نهایت،درکم همه با حیرتدست بهش خیره شدن.
جین چون-هی گفت:کنند «راستش، من یهداده نقشه دیگه داشتم.»
بعد از شنیدن حرفهای قدیسه یکمپدرش تو افکارش تغییر ایجاد کرده بود، امامیریخت الان میدونست که جواب خودش درست بوده.
یهو ها-ریونمیخندیدم پرسید: «هیونگ... توزیادی سرت چی میگذره؟»
«حالا که کار بهعقلش اینجا کشیده، مستقیم میریمهمزمان به قصر یخی دریای شمالی.»
«ها؟»
گونگسون یونگ با گیجی پرسید.
جین چون-هی گفت: «دارین چیکار میکنین؟چشم فرار کردن فقط به نابودی ختمسمت میشه. ترسو نباشین، فقط بزنین بریم!»
بعد از گفتنکنند این حرف، ازداده پنجره پرید بیرون.
همه جوری به جین چون-هی نگاه کردن انگار یه دیوانهست، اما بازیادی دیدن اینکه چطور با سر و صدای زیاد با جنگجوهای بیرون درگیر شد،وارونه ناخودآگاه شمشیرهاشون رو بیرون کشیدن و به سمت قصر یخی دریای شمالی دویدن.
«بیاین توقدیسه این دورخاطر دوم حسابی بترکونیم!»
دیوانه یکتا همونطور که اززیادی یه دیوانه یکتا انتظار میرفت،برف یه چیز نامفهوم فریاد زد.
اما هیچکسدرکم نفهمید چیعقلش داره میگه.
یهو ها-ریون فقط دنبالعقلش هیونگش رفت و یه حلقهمیخندیدم چی فشرده رو رها کرد.
کوا-گوا-گوا-گوانگ!
با قدرتی ویرانگر شروعمرگهای کرد به عقب روندن جنگجوهایدانههای وابسته به فرقه جاودانه خون.
«همه، دنبال من بیاین! این یه انقلابه!باشد اون ارباب قصر شکمسیرِ قصر یخی دریایدیده شمالی رو بکشین بیرون! گیوتین سگ رو بیارین!!»
جین چون-هی چپقش روعقلش گذاشت تو دهنش وهمزمان شروع کرد به دویدن.
حتی یهقدیسه آهنگ عجیب واعتماد غریب هم میخوند.
«طـ، طـ،میخندیدم طعم انقلاب!مرگهای کنجکاو شدم، عزیزم~»