---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 207: فصل ۲۰۷ • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 207: فصل ۲۰۷

0

آن دو تا‌کینه‌ها​ پاسی از شب‌می‌افته​ با هم صحبت کردند.

وقتی دو مرد که می‌شد آن‌ها را‌می‌توانست​ نوابغ جیانگهو نامید با هم هم‌فکر می‌شدند، می‌توانستند‌روش​ خیلی سریع در مورد مسائل زیادی تصمیم‌گیری کنند.

طبیعتاً در میان آن مسائل، چیزهای‌فلس​ زیادی هم بود که خود جین‌بیشتر​ چون-هی اصلاً به آن‌ها فکر نکرده بود.

«همون‌طور که‌علاوه​ از استاد‌مدت‌ها​ انتظار می‌رفت.

این کار چیزی نیست‌جناح‌ها​ که بشه فقط با تکنیک‌فعلی​ الهی فعال‌سازی مبدأ انجامش داد.

نیاز به‌داشت​ تجربه، بینش‌اینکه​ و خرد داره.»

همچنین جنبه‌هایی وجود داشت که استاد‌فلس​ به خاطر اینکه خودش هم یک‌بیشتر​ رزمی‌کار بود، می‌توانست به آن‌ها اشاره کند.

به‌خصوص که اگرچه جین چون-هی از زمان آمدن به این‌گسترش​ دنیا به روش خودش در حال یادگیری هنرهای رزمی بود،‌کینه‌ها​ اما وظیفه‌اش به عنوان یک پزشک در نهایت اولویت بالاتری داشت.

طرز فکر او‌کینه‌ها​ ناگزیر با سایر افراد‌یعنی​ دنیای رزمی متفاوت بود.

از طرف دیگر، استاد در جیانگهو دچار‌می‌توانست​ یک فاجعه خونین شده بود و مجبور‌دنیا​ بود به تنهایی به دنبال انتقام باشد.

کاملاً طبیعی بود که هویت او‌فلس​ به عنوان یک رزمی‌کار قوی‌تر از‌بیشتر​ هویتش به عنوان یک پزشک باشد.

علاوه بر این، چیزهایی بود که‌زیر​ می‌توانست به آن‌ها اشاره کند چون مدت‌ها‌آخر​ بود که شاگردش را زیر نظر داشت.

«در نهایت، مهم‌ترین چیز گسترش نفوذ ماست. جیانگهو‌وضعیت​ در آخر بر اساس اصل قدرت کار می‌کنه. این‌کوچک‌تر​ چیزیه که فارغ از کینه‌ها و جناح‌ها اتفاق می‌افته.»

«یعنی وضعیت فعلی‌خاطر​ عمارت پزشکی فلس‌رزمی‌کار​ سفید کافی نیست؟»

«کافی نیست. در‌فعلی​ آینده، خانواده‌های کوچک‌تر بیشتر‌سفید​ از همه لگدمال میشن.»

جگال لین در حالی که‌شاگردش​ به آرامی خودش را باد‌گسترش​ می‌زد، به صحبت ادامه داد.

«هی، نادره کسی بعد از از دست دادن خانواده‌اش عقلش رو حفظ کنه. خیلی‌کافی​ رایجه که یه خانواده کوچیک توسط قوی‌ترها له بشه، نتونه این شرم رو تحمل کنه‌نادره​ و با کوبیدن سرشون به تیرک سقف به زندگی خودشون پایان بدن. طبیعت فاجعه این‌طوریه.»

«...»

«می‌بینی؟ نفوذ. صرف وجودش می‌تونه جلوی خیلی از درگیری‌ها رو بگیره. همچنین،‌بیشتر​ بازمانده‌ها به جای اینکه سرشون رو به تیرک بکوبن، می‌تونن با زنده‌کسی​ موندن رویای انتقام رو تو سر بپرورونن. داشتن یه تکیه‌گاه یعنی این.»

«پس منظورتون‌علاوه​ از گسترش‌مدت‌ها​ نفوذمون همینه استاد.»

«بله. عمارت پزشکی فلس سفید باید از مسیر فعلیش فراتر بره و‌فلس​ برای گسترش نفوذش اقدام کنه. تو باید فعالانه از دانشی که داری استفاده‌آرامی​ کنی. خوشبختانه الان دست و بال من آزاده، پس می‌تونم قدم پیش بذارم.»

استاد پس از‌خاطر​ گفتن این حرف،‌رزمی‌کار​ کمی اخم کرد.

«البته، یکم‌وضعیت​ دردسر هم‌عمارت​ خواهد داشت.»

«ممنونم.»

«نیازی به تشکر نیست. نیاز به نفوذ فقط برای این نیست که به‌سفید​ فرقه‌های کوچیک و متوسطی که گفتم یه تکیه‌گاه بدیم؛ بلکه برای نجات جون‌باد​ تو هم هست. برای متوقف کردن سیل، به یه سد خاکی محکم نیازه.»

سد سیل‌بند.

به عبارت دیگر، یک خاکریز.

و این نشان می‌داد‌مدت‌ها​ که استاد چقدر می‌خواست‌مهم‌ترین​ از شاگردش محافظت کند.

مهم‌تر از همه، این مسیر اقدامی‌می‌افته​ بود که هرگز در رمان اصلی،‌فلس​ یعنی شیطان بهشتی عالی وجود نداشت.

«هیچ‌کس نمی‌تونه بدونه‌خاطر​ جیانگهو از این به‌می‌توانست​ بعد چطور تغییر می‌کنه.»

اما یک چیز قطعی بود.

«من باید‌علاوه​ آدم‌ها رو‌مدت‌ها​ نجات بدم.

آره.

باید بتونم‌داشت​ حتی آدم‌های بیشتری‌خودش​ رو نجات بدم.»

با فکر کردن به ارتباطات زیادی که‌سفید​ از زمان آمدنش به اینجا برقرار کرده‌لگدمال​ بود، نتوانست جلوی سر تکان دادنش را بگیرد.

«قطعاً همین کار رو می‌کنم.»

یک عزم وجود داشت که‌اتفاق​ از زمان آمدنش به این‌عمارت​ دنیا اصلاً تغییر نکرده بود.

گاهی اوقات خسته‌خاطر​ می‌شد و گاهی می‌خواست‌می‌توانست​ همه‌چیز را رها کند.

با این حال، وقتی شرایط‌پزشکی​ سخت می‌شد، جمله‌ای بود که از‌کوچک‌تر​ روی عادت زیر لب زمزمه می‌کرد.

—یک پزشک فقط‌چیزهایی​ کار یک پزشک‌زیر​ رو انجام میده.

«هیونگ، کسی تو صبحونه‌ت‌اینکه​ کثافت ریخته؟ قیافه‌ت یه‌جوریه‌اشاره​ انگار یه چیز گندیده جویدی~؟»

بعدازظهر روز بعد.

این بار، ساما هیون که‌شاگردش​ با چهره اصلی خودش ظاهر‌گسترش​ شده بود، از جین چون-هی پرسید.

«آه، آره.‌فارغ​ فقط تو‌جناح‌ها​ فکر بودم.»

«می‌دونم تو فکر بودی~ اما این‌رزمی‌کار​ برادر کوچیک‌تر کنجکاوه بدونه چه فکری باعث‌آمدن​ شده هیونگم همچین قیافه‌ای به خودش بگیره~؟»

با این‌وضعیت​ حرف‌ها، جین چون-هی‌پزشکی​ خنده معذبی کرد.

ساما هیون چشمانش را ریز‌شاگردش​ کرد و به صورت هیونگش‌گسترش​ نگاه کرد، سپس گفت: «خب، بی‌خیال.

اگه نمی‌خوای بگی،‌کینه‌ها​ نگو~» و موضوع‌می‌افته​ را رها کرد.

«مسابقات هفته دیگه‌ست؟»

جین چون-هی سریع جواب داد.

«آره. الان تو مرحله آماده‌سازی هستیم. از استاد شنیدم که معمولاً تو این موقع‌ها، رزمی‌کارای جوون و‌می‌کنه​ آینده‌دار برای نوشیدن یا دوستیابی دور هم جمع میشن. و پشت پرده، مقامات اجرایی که باهاشون اومدن‌کوچک‌تر​ در مورد مسائل کاری بحث می‌کنن. البته، بیشترش فقط تایید چیزهاییه که از قبل اون بالاها تصمیم‌گیری شده.»

کار عمارت پزشکی فلس سفید پیچیده‌تر بود، چرا که از مذاکرات کاری ساده فراتر‌کافی​ می‌رفت و شامل ایجاد تشکیلات برای مراقبت‌های پزشکی اورژانسی از قبل، آموزش پزشکان تازه‌اعزام‌شده و‌نادره​ هماهنگی وظایف با پزشکانی بود که از قبل در اتحاد رزمی در حالت آماده‌باش بودند.

به زبان مدرن، این کار‌خودش​ شبیه کاری بود که کادر‌به‌خصوص​ پزشکی قبل از المپیک انجام می‌دادند.

در المپیک، آن‌ها پرش با نیزه، شنا‌سفید​ و شمشیربازی با شمشیرهای کند انجام می‌دادند،‌لگدمال​ در حالی که تجهیزات محافظتی کاملی پوشیده بودند.

اما اینجا، مشکل، اگر می‌شد اسمش را مشکل‌مهم‌ترین​ گذاشت، این بود که آن‌ها در حالی که جریان‌های‌می‌کنه​ چی شمشیر را به سمت هم پرتاب می‌کردند، می‌جنگیدند.

«کاش وقتی‌فارغ​ می‌بینن خطرناکه، خیلی‌اتفاق​ زود تسلیم بشن.

خواهش می‌کنم، لطفاً...»

مگر دنیای رزمی جایی نبود که در آن کاملاً‌آینده​ عادی بود افرادی که در اوج جوانی بودند، از ترس‌آرامی​ یک شکست سرسختانه مقاومت کنند و در نهایت نیمه‌فلج شوند؟

البته نیمه‌فلج شدن شانس آوردن بود؛ اگر‌نظر​ اوضاع خراب می‌شد، حتی ممکن بود مرگ‌اساس​ و میر هم در پی داشته باشد.

مجمع اژدها‌فارغ​ و ققنوس‌جناح‌ها​ چنین جایی بود.

یک پزشک‌داشت​ از رمانتیسم یک‌خودش​ جنگجو چیزی نمی‌داند.

او فقط آرزو می‌کند که آن‌ها غرورشان را زیر‌آینده​ پا بگذارند، با دست و پای سالم برگردند، غذای‌حالی​ خوشمزه بخورند و از یک زندگی سالم لذت ببرند.

«جناح خون‌علاوه​ طلایی هم باید‌شاگردش​ سرش شلوغ باشه.»

«درسته. جناح خون طلایی معمولاً به کارهای مربوط‌وضعیت​ به قبیله هائو رسیدگی می‌کنه. استاد من، پادشاه طلایی،‌کوچک‌تر​ کارها رو انداخت گردن من و منو فرستاد اینجا.»

«می‌خواد که تو‌خاطر​ اجتماع باشی و‌رزمی‌کار​ معاشرت کنی، نه؟»

«اگه بخوایم قشنگ بگیم، اسمش "تبادله". اما خب، دوستی‌ها تو جیانگهو در نهایت بین‌لگدمال​ آدم‌های شبیه به هم شکل می‌گیره. فکر می‌کنی بچه‌های جناح متعارف واقعاً با جناح‌خانواده‌اش​ غیرمتعارف می‌پرن؟ "بچه‌های خوب و کوچولوی جناح متعارف ما با جناح غیرمتعارف بد دوست نمیشن~"»

«اما اونا خیلی‌چیزهایی​ از غرفه‌های بازار سیاه‌نظر​ استفاده می‌کنن، مگه نه؟»

«بخش جالبش همینه. برای بچه‌های خوب و کوچولوی جناح‌فعلی​ متعارف، جناح غیرمتعارف مثل یه کتاب خاک‌برسری برای بزرگسالاست.‌بیشتر​ فوق‌العاده سرگرم‌کننده‌ست، اما از بیرون یکم نامناسب به نظر میاد؟»

«آـ‌آها، که این‌طور.»

ساما هیون شانه‌ای بالا انداخت.

«پس ما با هم دوست می‌شیم، اما نباید به چشم یه دوستی واقعی بهش نگاه کنی، هیونگ.‌می‌کنه​ چه پنگ چون-شیک باشه چه اون جونگ-مو که می‌خوان شیره‌ام رو بکشن، من فقط براشون می‌شم یه‌کوچک‌تر​ "دوست نابابِ خوب" که باهاش وقت بگذرونن~ اونا دوستی‌های واقعیشون رو برای بقیه بچه‌های "کاملاً متعارف" نگه می‌دارن.»

به نظر می‌رسید ساما هیون از همین‌یعنی​ حالا کاملاً قصد داشت از بچه‌های خانواده‌کافی​ پنگ هبی و خانواده اون جینجو سوءاستفاده کند.

با این حال، بدبینی تند و تیزش‌می‌توانست​ هنوز سر جایش بود؛ چیزی که از‌دنیا​ ویژگی‌های بارز جناح غیرمتعارف به حساب می‌آمد.

«خب، در نهایت...‌فعلی​ من فقط به‌فلس​ تو نیاز دارم، هیونگ.»

«من؟»

«تو هم ارتباطات زیادی داری، مگه نه؟ شنیدم نام‌گونگ اون‌عمارت​ رو درمان کردی. شاه شلاق خونین هم که برنده قاطع مجمع‌میشن​ اژدها و ققنوس قبلی بود، به نظر می‌رسید حسابی تحویلت گرفت.»

«تانگ آه شاید‌خاطر​ بهش نیاد، اما‌رزمی‌کار​ در واقع خیلی مهربونه.»

هرچند نمی‌دانم چطور، اما‌عمارت​ در نهایت یک لقب‌کافی​ نسبتاً شرورانه رویش مانده بود.

اما جین چون-هی دیده بود‌شاگردش​ که او ذاتاً دختر مهربانی‌گسترش​ است که حواسش به اطرافیانش هست.

«یا شایدم می‌خوای خودت بری‌اتفاق​ و با این رزمی‌کارهای جوون‌عمارت​ و آینده‌دار آشنا بشی، هیونگ؟»

«معاشرت کردن.

ارتباطات... چیزهای مهمین.»

قبل از راهی شدن به اینجا،‌زیر​ حسابی دلش می‌خواست با جنگجوهایی که‌ماست​ هم‌سن و سال فیزیکی‌اش بودند، دوستی کند.

اما هوانگبو‌فارغ​ موهوی به او‌اتفاق​ گیر داده بود.

اون جونگ-مو هم همین‌طور.

«...»

آن حس رمانتیک و‌مدت‌ها​ شاعرانه‌ای که در ابتدا‌مهم‌ترین​ داشت، کمی رنگ باخته بود.

«معاشرت... ارتباطات... مهم هستن.

اما... واقعاً تو این‌اینکه​ مرحله نیازی هست که‌اشاره​ دایره ارتباطاتم رو گسترش بدم؟»

به هر حال، او‌عمارت​ حالا در قصر امپراتوری یک‌آینده​ حامی به نام امپراتور داشت.

اوضاع عمارت‌علاوه​ پزشکی هم‌مدت‌ها​ روبه‌راه بود.

وقتی عینک خوش‌بینی را از روی‌می‌افته​ چشم برمی‌داشتی، تنها چیزی که باقی‌فلس​ می‌ماند، منطق سرد و بی‌روح بود.

«اگه همین‌طوری ول‌خاطر​ بگردم، فقط بیشتر‌رزمی‌کار​ بهم گیر نمی‌دن؟»

حالا که یک گابلین طلایی به نام جین چون-هی در اتحاد‌کوچک‌تر​ رزمی ظاهر شده بود، فقط می‌توانست صحنه‌ای را تصور کند که در‌نادره​ آن، جنگجوهایی با چشمانِ خون‌گرفته از عطشِ شهرت، برای شکارش هجوم می‌آورند.

در میان آن‌ها، قطعاً جنگجوهایی هم پیدا می‌شدند که نه‌گسترش​ فقط برای شهرت، بلکه برای خالی کردن خشمی که به خاطر‌جناح‌ها​ مسئله «شاگردِ دوستِ استاد» در وجودشان تلنبار شده بود، سراغش می‌آمدند.

«...»

جین چون-هی تصمیمش را گرفت.

«فکر نمی‌کنم نیازی‌فعلی​ داشته باشم ارتباطاتم‌فلس​ رو اون‌قدرها گسترش بدم.»

«دیدی گفتم؟ پس بیا فقط دوتایی بریم یه جای خلوت‌گسترش​ و به دور از چشم بقیه بگردیم. بعد از اینکه‌کینه‌ها​ این ماجراها تموم بشه، تا یه مدت نمی‌تونیم همدیگه رو ببینیم.»

انگار حسابی‌فارغ​ تو ذوق ساما‌اتفاق​ هیون خورده بود.

«راستی، فرقه وودانگ هنوز نرسیده؟»

«همین که بتونن اون فاجعه رو یه‌جورایی جمع‌وجور کنن و خودشون‌کوچک‌تر​ رو برسونن اینجا، کلی هنر کردن. اصلاً مجمع اژدها و ققنوس‌ادامه​ به خاطر همون اتفاقی که تو وودانگ افتاد به تعویق افتاد دیگه.»

و دلیل برگزاری مجمع اژدها و ققنوس این‌مهم‌ترین​ بود که در پشت پرده، درباره مدارک علیه‌قدرت​ فرقه جاودانه خون بحث و تبادل نظر کنند.

به محض اینکه هوا روشن شد، استاد‌یعنی​ بلافاصله بیرون رفت تا با ارباب اتحاد‌کافی​ رزمی، بزرگان مختلف و رهبران فرقه‌ها صحبت کند.

«با توجه به موقعیتی که داره،‌رزمی‌کار​ عمداً تو مجمع عمومی شرکت نمی‌کنه،‌زمان​ اما قصد داره شخصاً باهاشون ملاقات کنه.»

به نظر می‌رسید قبل از‌پزشکی​ رسیدن فرقه وودانگ، چیزهای زیادی‌خانواده‌های​ برای بحث کردن وجود داشت.

«رئیس سالن چونا و رئیس سالن‌زیر​ طب سوزنی هم رفتن تا پزشک‌های‌ماست​ وابسته به اتحاد رزمی رو ببینن.»

پزشکان سالن جراحی که جین چون-هی‌می‌افته​ به آن تعلق داشت، از همان‌فلس​ ابتدا در اتحاد رزمی حضور نداشتند.

دلیلش این بود که آنجا یک‌رزمی‌کار​ بخش تازه‌تأسیس بود و دانش هنر‌زمان​ جراحی به خودی خود برایشان ناشناخته بود.

«همم... من که از قبل‌پزشکی​ تمام دستورات لازم رو به‌خانواده‌های​ پزشک‌های ارشد و میانیِ زیردستم دادم...»

او تمام چیزهایی که باید‌شاگردش​ گفته می‌شد را در همان‌گسترش​ جلسه اول صبح گفته بود.

می‌توانست بیشتر به آن‌ها سخت بگیرد، اما‌یعنی​ آن‌ها هنوز جوجه‌هایی بودند که هفته آینده‌کافی​ باید اورژانس دنیای رزمی را تجربه می‌کردند.

آموزش‌های پایه‌شان‌داشت​ هم که‌اینکه​ تمام شده بود.

واقعاً نیازی‌وضعیت​ بود اینجا انضباط‌پزشکی​ بیشتری اعمال کند...؟

«احتمالاً هنوز خستگی راه‌مدت‌ها​ از تنشون بیرون نرفته،‌مهم‌ترین​ پس بهتره اذیتشون نکنم.»

اگر به خاطر کار زیاد مریض‌می‌افته​ می‌شدند، در طول مجمع اصلی اژدها‌فلس​ و ققنوس هیچ کاری از دستشان برنمی‌آمد.

«بیا بریم بگردیم. هیونگ~‌اینکه​ هوم؟ من می‌تونم پایه‌اشاره​ خیلی خوبی برای خوش‌گذرونی باشم~»

«...یه لحظه صبر کن. بذار‌پزشکی​ فکر کنم ببینم کار دیگه‌ای‌خانواده‌های​ نمونده که باید انجام بدم.»

«سرورم. این کنیز رو‌مدت‌ها​ رها کرده‌اید و به‌مهم‌ترین​ چه کسی فکر می‌کنید؟»

لعنتی.

«اگه باهام نیای، به استفاده از همین صدا‌اشاره​ ادامه می‌دم، هیونگ. من تو گند زدن و‌حال​ آبروریزی خیلی ماهرم. می‌تونی حرفم رو باور کنی~»

«باشه. تو‌وضعیت​ بردی. فقط‌عمارت​ تمومش کن.»

ساما هیون از‌چیزهایی​ تسلیم شدن جین‌زیر​ چون-هی ریز خندید.

با وجود اینکه بدنش رشد‌اتفاق​ کرده بود، اما جنبه‌های بچگانه این‌پزشکی​ برادر کوچکترش هنوز مثل قبل بود.

«حداقل وقتی با منی یه‌خودش​ کم استراحت کن~ هیونگ. خودت گفتی‌اگرچه​ قراره سرت شلوغ بشه، مگه نه؟»

می‌دانست ساما هیون سمج‌عمارت​ است، اما فکرش را نمی‌کرد‌آینده​ تا این حد پیله باشد.

نه، با کمی‌چیزهایی​ فکر کردن، منطقی‌زیر​ به نظر می‌رسید.

او کسی نبود جز ارباب آینده قبیله هائو؛ همان کسی‌عمارت​ که در حین مبارزه با یهو ها-ریون، با کوهی از‌لگدمال​ اجساد و رودخانه‌ای از خون، دنیا را به آتش کشید.

و کسی بود که بدون هیچ استعداد‌می‌توانست​ رزمی خاص یا خانواده‌ای که از او محافظت‌روش​ کند، از پایین‌ترین سطح ممکن بالا آمده بود.

عجیب بود‌وضعیت​ اگر سماجت‌عمارت​ و سرسختی نداشت.

همان‌طور که با اراده‌ای راسخ به‌زیر​ بازویش چسبیده بود، ویژگی‌های یک دردسرسازِ‌ماست​ حرفه‌ای و کارکشته در او نمایان می‌شد.

در نهایت، جین چون-هی تصمیم‌اتفاق​ گرفت کمی از وقتش را به‌پزشکی​ ارباب آینده قبیله هائو اختصاص دهد.

یعنی تصمیم‌داشت​ گرفت با‌اینکه​ او وقت بگذراند.

«از اونجایی که تو خیلی خوش‌خوراکی، هیونگ، من یه‌آینده​ رستوران خوب تو یه جای خلوت پیدا می‌کنم. بدون‌حالی​ هوانگ‌گو و تاندرکوئیک... درسته؟ بیا اونا رو جا بذاریم.»

«هاپ!»

«پیک!»

این دو جانور‌خاطر​ پشمالو نارضایتی خود‌رزمی‌کار​ را ابراز کردند.

اما ساما هیون هیچ‌عمارت​ توجهی به آن‌ها نکرد‌کافی​ و به حرفش ادامه داد.

«اما اگه دو تا جانور همراهمون باشن، خیلی تو چشم می‌زنیم~ فقط‌ماست​ همین یه روز بذارید هیونگ بره. اونم دلش می‌خواد استراحت کنه، مگه‌یعنی​ نه؟ فکر کنید چقدر از اینکه تمام روز مراقبتون بوده خسته شده؟»

«نه، هیون. من‌کینه‌ها​ واقعاً ازشون ممنونم.‌می‌افته​ اون‌قدرها هم سخت نبود...»

ساما هیون حرف هیونگش‌اینکه​ را قطع کرد و‌اشاره​ با چشمانی اشک‌آلود گفت:

«...سرورم~★»

«لعنتی.

به خاطر اینه که‌جناح‌ها​ تو اپرای پکن بوده؟‌وضعیت​ بازیگریش پر از احساسات واقعیه.»

جین چون-هی که از شیرین‌کاری این دردسرساز حرفه‌ای شکست خورده‌به‌خصوص​ بود، در نهایت به دو جانور روحی قول داد که وقتی‌وظیفه‌اش​ برگشت یک غذای ویژه به آن‌ها بدهد و سپس بیرون رفت.

ناولها | novelha.net