چپتر 497: فصل 497 - هنر نجات چهرهها
0«اگه بخوایم دقیق بگیم، بریدن نیست، بیشتر شبیه نقطهگذاریه.بندازه یعنی ایجاد سوراخهای فوقالعاده ریز. اینطوری اثری شبیه بهبالاترین لایهبرداری داره و عوارض جانبی رو هم خیلی کم میکنه.»
«با این حال، به نظرم اون هم بسته بهجور وضعیت پوست هر بیمار، مزایا و معایب خودش رو داره،میشه واسه همین باید متناسب با شرایط هر فرد تنظیمش کنیم.»
این شیوه به دوپسرشون دسته لایهبرداری کامل وحسابی بدون لایهبرداری تقسیم میشد.
توی زندگی قبلیش روی کره زمین، یکیبرای از دوستاش داشت مقالهای درباره پوست و موچقدر مینوشت و ازش خواسته بود نگاهی بهش بندازه.
رویای اون رفیقش این بودخواسته که یه «برج حیات» تویرویای محله اعیاننشین چونگدام راه بندازه.
از بالاترین طبقه تا پایین، قرار بودبزرگترین بشه کلینیک پوست، جراحی پلاستیک، طب سنتی، داخلی،عمل اطفال... و در نهایت طبقه اول هم داروخونه.
از اولش هم خانواده مرفهی داشت، اما وقتی ساختمون نقلی و جمعوجوری که مالدقیقاً والدینش بود افتاد توی طرح نوسازی، پدر و مادرش بدجوری به تکاپو افتادن کهلایهبرداریهای پسرشون رو اونجا بنشونن، خود اون رفیقش هم حسابی برای این رویا بالبال میزد.
موقعیت اونپسرشون ساختمون هم دقیقاًخود توی چونگدام بود.
«یادش بخیر، چقدر بهازش بهانه همون مقاله بهمبهش ناهار و شام داد.»
بزرگترین مسئله توی این جور لایهبرداریهای لیزریبزرگترین این بود که ببینن آیا بعد ازبعد عمل، زندگی روزمره طرف مختل میشه یا نه.
پای دورهتکاپو نقاهت همپسرشون در میون بود.
شنیده بود که نکتهبنشونن کلیدی ماجرا، دقیقاً کوتاهرویا کردن همین زمان بهبودیه.
«اما این بندگان خداازش اینجا از همون اولشبهش هم اصلاً زندگی عادی ندارن.»
شغل و درآمد که پیشکش، مگه اینجا همون جایی نبود که مردم به آدمهای آبلهرو وسط کوچه و خیابونمیشه سنگ پرت میکردن؟ هدف این نبود که پوست خوب رو بهتر و شادابتر کنن، بلکه هدف این بود کهشغل بدون ترس از کتک خوردن یا هو شدن توی خیابون، به عنوان یه عضو عادی توی جامعه پذیرفته بشن.
«هی... حتی موقع انجام دادنشاونجا هم... به عنوان یه شمشیرزن،رویا یه کم حس عذاب وجدان دارم.»
«استاد، این واقعاً هنر نجات جون آدمهاست.برای لازم نیست سر اینکه با شمشیر داریدبخیر مردم رو نجات میدید خودتون رو سرزنش کنید.»
«بعید میدونم حکیمان وازش دانشمندان باستان به لایهبرداریبهش پوست میگفتن نجات جون آدمها.»
«این هم یه جور نجات دادنه دیگه.بزرگترین استاد، شما از بدو تولد خوشتیپ و بینقصعمل بودید، واسه همین این درد رو درک نمیکنید.»
«یه جوری حرف میزنیپسرشون انگار خودت قبلاً ازحسابی جوش و لک عذاب کشیدی!»
با اینپسرشون حرف، جین چون-هیخود یکهو جا خورد.
توی زندگی قبلیش،مینوشت جین چون-هی چهرهایبود کاملاً معمولی داشت.
با این حال، چون دلش نمیخواست شبیه بچههای بیسرپرست و یتیم به نظر برسه،بعد همیشه حسابی به خودش میرسید تا مرتب لباس بپوشه؛ شاید نمیتونست مثل بقیه بچههایکوتاه پولدار تیپ بزنه، ولی حداقل دلش نمیخواست با سر و وضع نامرتب انگشتنمای بقیه بشه.
واسه همین همیشه خودش یونیفرم مدرسهش روترخود و تمیز اتو میکرد، و جوشهای صورتدقیقاً هم... همیشه یه دغدغه اعصابخردکن براش بود.
هرچند بعدهاپسرشون به مرور زمانخود خودشون ناپدید شدن.
یادش میاومد حتی بعد از اینکه بزرگ شدبهش هم این وسواس باهاش موند، و همیشه شستوشو،چونگدام نظافت و آراستگی براش اهمیت خیلی زیادی داشت.
حتی اگه نمیتونست مدام لباسهای جورواجور عوض کنه، حداقل باید همونها رو بینهایت تمیز و شقورقروزمره نگه میداشت، مگه نه؟ پیش خودش فکر میکرد پوست کدر و پر از لک ممکنه باعثبندگان بشه فقیر و بیپناه به نظر برسه، واسه همین همیشه با دقت کرم ضدآفتاب یا لوسیون میزد.
از اونجایی که دلش میخواستاونجا همیشه بوی خوشایندی بده، سراغرویا ادکلنهای ملایم مردونه هم رفته بود.
از بس با چنگ و دندون آبروداری کرده بودبالبال که همدورهایهاش میگفتن تا وقتی خودش نگفته بود، اصلاًمقاله روحشون هم خبر نداشت که جین چون-هی یه بچه یتیمه.
استادش گفت: «بعضی وقتها، یه جوریبود حرف میزنی انگار یه زندگیِ کاملاً متفاوتیحیات رو تجربه کردی که ما ازش بیخبریم.»
«آه... هاهاها...»
«ولی خب،تکاپو دیگه پیاشپسرشون رو نمیگیرم.»
استادش بدون اینکه بیشتر از چندحسابی بار تمرین کنه، توی این کاردقیقاً به تسلط و مهارتی بینقص رسید.
اول روی حیوونها تمرین کردخواسته و بعد رفت سراغ پزشکانرویای ارشدی که داوطلب شده بودن.
و اینطوری شد که ردشام جوشها و لکههای کهنه صورت پزشکانلیزری ارشد هم یکییکی داشت محو میشد.
مرحله بعد، نوبت درمان روی خود بیمارها بود،حسابی اما سرِ اینکه کی اول بره داخل، غوغاییبخیر به پا شد و همه دستوپاشکسته هجوم آوردن.
«یعنی ما بیایم زیر دستخود شما و تازه بهمون پولممیزد بدید؟! مگه همچین چیزی ممکنه؟»
«اگه فقط بشه این ریخت و قیافه رو درست کرد،رویای جونم رو هم میدم! حاضرم روحم رو هم به شیطانپایین بفروشم. التماس میکنم... تورو خدا اول کار منو راه بندازید...!»
همهشون آدمهای درموندهبهم و به آخرداد خط رسیدهای بودن.
جین چون-هی با خونسردی و صبوری براشون توضیح داد کهرویا این روش تا چه مرحلهای پیشرفت کرده، نتایج آزمایشها چیمقاله بوده و چه عوارض جانبی احتمالیای ممکنه به همراه داشته باشه.
ولی کسایی که ازبنشونن جای آبله رنج میکشیدن،رویا اصلاً دلیلی برای تردید نداشتن.
«نمیشه همین الان شروع کنید؟ جناب پزشک... من همین دیروز داشتم دنبال طنابحیات میگشتم تا خودم رو دار بزنم! اصلاً امیدی به جای زخمهای روی تنم ندارم.داخلی فقط اگه همین صورتم رو درست کنید، تا آخر عمرم غلام و نوکرتون میشم!»
«نیازی به این حرفها نیست. اول درمان رو شروع کنید. فقطلیزری باید سر موقع و منظم به عمارت پزشکی سر بزنید. ونقاهت حتماً باید مو به مو نکاتی رو که میگم رعایت کنید.»
استاد با دیدن اینپسرشون صحنهها ماتش برده بودحسابی و زبونش بند اومده بود.
همونطور که استاد در گذشته ماهیت بیرحم جناح غیرمتعارف رومیزد به جین چون-هی نشون داده بود، حالا جین چون-هی داشتناهار حس استیصال و درماندگیِ مردم عادی رو به استادش نشون میداد.
استادِ بیاحساس و شاگردِ دیوانه،خواسته همچنان داشتن یکییکی درسهای زندگیرویای رو به همدیگه یاد میدادن.
حالا دیگه بیحساب شده بودن.
روند ترمیم و بازسازی پوست،اونجا حتی خیلی بهتر از حدسرویا و گمانهای اولیهشون پیش میرفت.
بیمارها هنوزم درست سر درنمیآوردنخود که چرا اصلاً بابت اینمیزد کار دارن پولی هم دریافت میکنن.
کاملاً هم طبیعی بود.
توی مطبها و درمانگاههای این دوره زمونه، اینکه بدونجور طی کردن چنین مراحل آماری و تجربی دست بهمختل درمان بزنن، یه رویه کاملاً عادی به حساب میاومد.
تنها با پیدایش پزشکی مدرن بود که آمار به شکل گستردهبالبال وارد کار شد و با ثبت دقیق پروندههای بالینی پیشرفت حاصلناهار شد؛ اما اینجا و الان... فقط بر اساس تجربه کورکورانه کار میکردن.
حتی اولین امپراتور چین، بدون اینکه بدونه آیا جیوه واقعاً براش فایده داره یابخیر نه، فقط چون شایعه کرده بودن جاودانگی میاره میخوردش، و پزشکان دربارش هم بدون هیچآیا تحقیق یا آزمایشی روی جیوه، خیلی راحت اون سم رو به ناف قبله عالم میبستن.
توی چنین دورانی، فقط اسمخواسته و رسم یه پزشک بودرویای که عیار مهارتش رو مشخص میکرد.
اما اینکه کسی بیاد یه دوره درمانی آزمایشیمسئله راه بندازه و تازه به بیمارها پول همروزمره بده، چیزی بود که مغز هیچکدومشون هضمش نمیکرد.
«اوه... درمان خیلی خوب جواب داده.بنشونن با این دستفرمون، خیلی زودتر از چیزیموقعیت که اولش پیشبینی میکردیم چهره اصلیتون برمیگرده.»
«همین الانشم خیلیها شروع کردن باهام گرم بگیرن.رویا جناب پزشک... اصلاً باورتون نمیشه خونوادهم چقدر رفتارشون باهامهمون عوض شده. حتی حالا بهم غذا هم تعارف میکنن!»
«... هوم، انگارمینوشت مشکل اصلی از بیخنگاهی و بن همون خونوادهشه...»
اما خب، حتی توی دنیای مدرن هم نمونههای بیشماریجور وجود داشت که خونواده از هفتپشت غریبه هم بیرحمترمختل میشد، واسه همین ترجیح داد دهنش رو بسته نگه داره.
«هههههه، به لطف شما، حتیاونجا توی بنگاه اسکورت هم یهرویا سری خوردهکاری و پادویی بهم دادن.»
«خداروشکر، جای شکرش باقیه.»
گرچه پوست طرف هنوز یه کم قرمزنگاهی و دوندون بود، ولی در مقایسه بامحله گذشته اصلاً زمین تا آسمون فرق کرده بود.
«حالا که کار تا اینجا خوب پیش رفته، میخوایدجور لکهها و رد زخمهای روی دستتون رو هم پاکمختل کنیم؟ بقیه جاها رو که میشه زیر لباس قایم کرد.»
«خیلی عالیتکاپو میشه! وایپسرشون خدای من!»
بیمار وسطپسرشون حرف زدن ناگهانخود زد زیر گریه.
«دکتر الهی به دادم رسیدخواسته و یه زندگی دوباره بهمرویای بخشید. ممنونم ازتون... واقعاً ممنونم...»
استادش هنوز همبهم این حس و حالبزرگترین رو درست درک نمیکرد.
البته حق هم داشت.
حتی اگه استاد با یه چهره زشت هم به دنیامیزد اومده بود، مرحله پنجم تزکیهش که جایی نمیرفت؛ پس فقط کافیشام بود هر کی بهش بیاحترامی میکرد رو از دم تیغ بگذرونه.
اما بیشتردرباره مسائل دنیای آدمهاخواسته اینطوری حل نمیشد.
ترمیم پوست شاید برای بعضیها چیز بیاهمیتیبزرگترین به نظر میرسید، اما برای بقیه درستبعد مثل رها شدن از یه عذاب الهی بود.
احتمالاً به این خاطرپسرشون بود که باطن آدمهاحسابی از روی ظاهرشون دیده نمیشه.
تازه، موقع استخدام کردن، کیخود به خودش زحمت میده سیرتمیزد و باطن طرف رو ببینه؟
«... نه، این چه حرفیه. ممنونم که پیش من اومدی. بهرفیقش لطف تو، منم حین درمانت اعتمادبهنفس زیادی پیدا کردم. از اینبشه به بعد، دیگه هیچ فکر و خیال بدی به سرت نزن.»
این بیمار کسی بود کهشام حتی به خاطر جای آبلهلایهبرداریهای دست به خودکشی زده بود.
خیلیها شاید میپرسیدن چراپسرشون باید یه نفر سرحسابی همچین چیز ناچیزی خودکشی کنه؟
ولی این چیزی بود کهخود تا خودت رو جای اونمیزد طرف نذاری، هرگز نمیتونی درکش کنی.
مرد سرش رو تکون داد.
«دیگه عمراً همچین کاری بکنم. باداد این صورتی که برام درست کردین، مگهآیا عقلم رو از دست دادم که بمیرم؟»
«دستات رو هم درست میکنیم.»
«هاهاها... بله.پسرشون دستهامم تمیزبنشونن و بینقص میشن.»
بعد از رسیدگی به بیمارها وقتی اومد بیرون،بهش ناگهان زن زیبایی رو دید که بربطی روچونگدام در آغوش گرفته بود و به سمتش میاومد.
زن با صدایی عشوهناهار گر و گیرا رومسئله به جین چون-هی گفت:
«داداشی جونم~♥»
«بله.»
حتماً هیونه.
اصلاً هم جای تعجب نداشت.
بازوی جین چون-هی رو محکم چسبید و گفت: «داداشی، نمیدونی اینبالبال دخترکوچولو چقدر دلتنگت شده بود. هانگژو زادگاه منه، هااه، قلب اینناهار دختر بیچاره حس میکنه داره هزار تیکه و ده هزار پاره میشه...»
جرینگ—
توی همون لحظه، صدای خرد شدن چیزی به گوشش رسید ورفیقش وقتی برگشت، دید ساما هه مات و مبهوت، نگاهش رو مدامبشه بین جین چون-هی و ساما هیونی که لباس زنونه پوشیده بود میچرخونه.
بالاخره صدای ساما هه دراومد:
«... امکان نداره... د-داداش؟»
«واو، با اینکهاونجا چهرهش رو عوضحسابی کرده، باز شناختش.»
«آه، من مشکلی ندارم. داداشم قبلاً همنگاهی وقتی توی نمایشها بازی میکرد لباس زنونهمحله میپوشید. مثل همون نمایش «بدرود، همخوابه من»...»
«هوهو، یکم خجالتآوره~»
دهنش میگفت خجالت میکشه،پسرشون اما زبان بدنش پرحسابی از اعتمادبهنفس مطلق بود.
«ولی اصلاًپسرشون چرا به ولینعمتخود من میگی «داداشی»؟»
«آخه وقتی اینطوری سر به سرش میذارمنگاهی دستپاچه میشه~ ولی امروز زیادی خونسرده، فکرمحله کنم باید یه ترفند دیگه رو امتحان کنم.»
«ولی این واقعاً شگفتانگیزه.ناهار واو. قبلاً که نمیتونستیمسئله این کار رو بکنی، نه؟»
ساما هه باافتادن تردید دست کشید رویخود عضلات و استخونهای برادرش.
«هوهو. جا خوردی؟»
«آره. استخوانبندیت کاملاً زنونهازش شده، نه؟ عضلاتت همبهش همینطور. چطور همچین چیزی ممکنه؟»
«هنرهای رزمیه دیگه. تاناهار یه حدودی میتونم عضلات وجور اسکلت بدنم رو تغییر بدم~»
«اگه اون قدیما هم میتونستیاونجا این کار رو بکنی، یهرویا ثروت حسابی به جیب میزدی.»
«مگه نه؟»
آدم نباید قاعدتاً از دیدن برادر بزرگتر وبهش جاافتادهش توی لباس زنونه شوکه بشه؟ اصلاً چراچونگدام چیزهایی که باعث تعجبش میشد اینقدر عجیب بود؟
اصلاً انتظار نداشت ساما هه اینقدرداد خونسرد باشه، اونم تا حدی که اینطوریآیا برادرش رو غرق تعریف و تمجید کنه.
این قضیه حتی غافلگیرکنندهتر هم بود، و درست وقتیبرای که از تعجب خشکش زده بود، ساما هیون از فرصتهمون استفاده کرد و دستش رو دور بازوی جین چون-هی انداخت.
«داداشی جونم~ ازم بدت میاد؟»
«هه... میشه بهمینوشت برادرت بگی دستبود از سرم برداره؟»
با این حرف، ساماناهار هه خندید و بازویمسئله اونطرفی جین چون-هی رو گرفت.
«راست میگه دیگه. ولینعمتپسرشون من~ کی قراره مراسم عروسیبرای رو با برادرم راه بندازین~؟»
چون خواهر و برادر خونیخود بودن، وقتی عمداً ادای هم روموقعیت درمیآوردن لحن حرف زدنشون مو نمیزد.
«شما دوتا،درباره یه رحمیازش به من بکنین.»
با این وضع،بهم رسماً مثل یه عیاشبزرگترین بیآبرو به نظر نمیرسید؟
مدتی بعد.
بعد از کلی کلکل کردن با اینبرای دو تا خواهر و برادر، بالاخره تونستبخیر ساما هیون رو به اتاق چای ببره.
خواهر و برادر تا مدتهاخواسته ریزریز میخندیدن، انگار حسابی ازرویای این شوخی کیف کرده بودن.
بهخصوص ساما هه که معلوم بودداد از دیدن برادرش بعد از اینببینن همه وقت حسابی سر ذوق اومده.
«خب؟ داداش،تکاپو بگو ببینمپسرشون چیکارا کردی.»
شاید به خاطر این بود که توی زادگاهش بود؛ دیدن ساما ههدقیقاً که خیلی شادابتر و پرانرژیتر از قبل به نظر میرسید، ساما هیونمسئله رو هم خوشحال کرد و شروع کرد به تعریف کردن داستانهای مختلف براش.
«مگه عقلم کمه اون همه پول رونگاهی فقط برای یه دونه کیک برنجی حروم کنم~اعیاننشین داداش بزرگت که دست روی دست نذاشته بود~»
همینطور که اون دو تا مشغولداد اختلاط بودن، جین چون-هی گفت میرهببینن چای بیاره و عمداً تنهاشون گذاشت.
عمداً آماده کردن چای رواونجا طول داد تا اون دورویا تا بتونن دیداری تازه کنن.
وقتی بعد از مدتی برگشتخود تو، ساما هه هول شد وموقعیت سریع اشکهای چشمش رو پاک کرد.
«آه، ولینعمت من!»
«ای بابا،مقاله اگه میدونستمناهار بیشتر بیرون میموندم...»
ساما هیونتکاپو آروم زدپسرشون پشت ساما هه.
«هه از همون بچگی لوس و گریهاوبرای بود~ حتماً موقع درس خوندن توی عمارتبخیر پزشکی هم کلی گریه زاری راه انداخته.»
ساما هه در حالی که ادای دلخورها روبهش درمیآورد، رو به جین چون-هی گفت: «نخیرم، اصلاً اینطورراه نیست. من حتی یه بارم گریه نکردم، مگه نه؟»
«هوم، توی پرونده ارزشیابی ساماشام هه در عمارت پزشکی، همیشهلایهبرداریهای ویژگی اراده پولادین به چشم میخورد.»
انگار دیدن برادرش بعدپسرشون از این همه وقت،حسابی سد اشکهاش رو شکسته بود.
جین چون-هی ترجیح داد به روش نیاره و فقطبالبال گفت: «یه کم خوراکی برای کنار چای درست کردم.مقاله میتونین بخورین؟ چون هوا سرده، یه چیز گرم آماده کردم.»
«بله، بله! معلومه که میخوریم.»
چیزی که جلوی ساما هه و سامابزرگترین هیون گذاشت، چیزی بود که توی کل دشتعمل مرکزی احدی نظیرش رو ندیده و نشنیده بود.
«این چیه؟»
«ام... هاتدا... گ...اونجا نه... ام... یهحسابی سیخ... سو... خاری؟»
خودشم نمیدونستدرباره باید چیازش صداش کنه.
در حقیقت فقطبهم یه کورنداگ پنیریداد به سبک کرهای بود.
اونم از نوع شدیداً ناسالمش؛ نصف پنیرخود و نصف سوسیس، پوشیده از خمیر آرددقیقاً برنج که روش نگینهای سیبزمینی چسبیده بود.
تا حد مرگ توی روغن سرخ شده بود و بعد تویموقعیت شکر غلتونده بودنش! کچاپ هم با دستودلبازی روش ریخته شده بود!داد واقعاً یه خوراکی خوشمزه که سم خالص برای سلامتی به حساب میاومد!
«روش نقاشیدرباره هم کشیدین،ازش ولینعمت من؟»
با کچاپ، روی یکی شکلشام یه روباه کشیده بود ولایهبرداریهای روی اون یکی یه ستاره.
«یکی برای هر کدومتون.»
«اینو باید با چای بخوریم؟»
«آره. هر چیمینوشت چای تلختر باشه، شیرینینگاهی کنارش باید بیشتر باشه.»
... اینمقاله واقعاً شیرینیناهار و عصرونه بود؟
خواهر و برادر نگاهی به همدیگه انداختن،خود بعد ساما هیون اول شونهای بالا انداخت ویادش خیلی خونسرد و طبیعی یه گاز ازش زد.