---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 497: فصل 497 - هنر نجات چهره‌ها • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 497: فصل 497 - هنر نجات چهره‌ها

0

«اگه بخوایم دقیق بگیم، بریدن نیست، بیشتر شبیه نقطه‌گذاریه.‌بندازه​ یعنی ایجاد سوراخ‌های فوق‌العاده ریز. این‌طوری اثری شبیه به‌بالاترین​ لایه‌برداری داره و عوارض جانبی رو هم خیلی کم می‌کنه.»

«با این حال، به نظرم اون هم بسته به‌جور​ وضعیت پوست هر بیمار، مزایا و معایب خودش رو داره،‌می‌شه​ واسه همین باید متناسب با شرایط هر فرد تنظیمش کنیم.»

این شیوه به دو‌پسرشون​ دسته لایه‌برداری کامل و‌حسابی​ بدون لایه‌برداری تقسیم می‌شد.

توی زندگی قبلیش روی کره زمین، یکی‌برای​ از دوستاش داشت مقاله‌ای درباره پوست و مو‌چقدر​ می‌نوشت و ازش خواسته بود نگاهی بهش بندازه.

رویای اون رفیقش این بود‌خواسته​ که یه «برج حیات» توی‌رویای​ محله اعیان‌نشین چونگ‌دام راه بندازه.

از بالاترین طبقه تا پایین، قرار بود‌بزرگ‌ترین​ بشه کلینیک پوست، جراحی پلاستیک، طب سنتی، داخلی،‌عمل​ اطفال... و در نهایت طبقه اول هم داروخونه.

از اولش هم خانواده مرفهی داشت، اما وقتی ساختمون نقلی و جمع‌وجوری که مال‌دقیقاً​ والدینش بود افتاد توی طرح نوسازی، پدر و مادرش بدجوری به تکاپو افتادن که‌لایه‌برداری‌های​ پسرشون رو اونجا بنشونن، خود اون رفیقش هم حسابی برای این رویا بال‌بال می‌زد.

موقعیت اون‌پسرشون​ ساختمون هم دقیقاً‌خود​ توی چونگ‌دام بود.

«یادش بخیر، چقدر به‌ازش​ بهانه همون مقاله بهم‌بهش​ ناهار و شام داد.»

بزرگ‌ترین مسئله توی این جور لایه‌برداری‌های لیزری‌بزرگ‌ترین​ این بود که ببینن آیا بعد از‌بعد​ عمل، زندگی روزمره طرف مختل می‌شه یا نه.

پای دوره‌تکاپو​ نقاهت هم‌پسرشون​ در میون بود.

شنیده بود که نکته‌بنشونن​ کلیدی ماجرا، دقیقاً کوتاه‌رویا​ کردن همین زمان بهبودیه.

«اما این بندگان خدا‌ازش​ اینجا از همون اولش‌بهش​ هم اصلاً زندگی عادی ندارن.»

شغل و درآمد که پیشکش، مگه اینجا همون جایی نبود که مردم به آدم‌های آبله‌رو وسط کوچه و خیابون‌می‌شه​ سنگ پرت می‌کردن؟ هدف این نبود که پوست خوب رو بهتر و شاداب‌تر کنن، بلکه هدف این بود که‌شغل​ بدون ترس از کتک خوردن یا هو شدن توی خیابون، به عنوان یه عضو عادی توی جامعه پذیرفته بشن.

«هی... حتی موقع انجام دادنش‌اونجا​ هم... به عنوان یه شمشیرزن،‌رویا​ یه کم حس عذاب وجدان دارم.»

«استاد، این واقعاً هنر نجات جون آدم‌هاست.‌برای​ لازم نیست سر اینکه با شمشیر دارید‌بخیر​ مردم رو نجات می‌دید خودتون رو سرزنش کنید.»

«بعید می‌دونم حکیمان و‌ازش​ دانشمندان باستان به لایه‌برداری‌بهش​ پوست می‌گفتن نجات جون آدم‌ها.»

«این هم یه جور نجات دادنه دیگه.‌بزرگ‌ترین​ استاد، شما از بدو تولد خوش‌تیپ و بی‌نقص‌عمل​ بودید، واسه همین این درد رو درک نمی‌کنید.»

«یه جوری حرف می‌زنی‌پسرشون​ انگار خودت قبلاً از‌حسابی​ جوش و لک عذاب کشیدی!»

با این‌پسرشون​ حرف، جین چون-هی‌خود​ یکهو جا خورد.

توی زندگی قبلیش،‌می‌نوشت​ جین چون-هی چهره‌ای‌بود​ کاملاً معمولی داشت.

با این حال، چون دلش نمی‌خواست شبیه بچه‌های بی‌سرپرست و یتیم به نظر برسه،‌بعد​ همیشه حسابی به خودش می‌رسید تا مرتب لباس بپوشه؛ شاید نمی‌تونست مثل بقیه بچه‌های‌کوتاه​ پولدار تیپ بزنه، ولی حداقل دلش نمی‌خواست با سر و وضع نامرتب انگشت‌نمای بقیه بشه.

واسه همین همیشه خودش یونیفرم مدرسه‌ش رو‌تر‌خود​ و تمیز اتو می‌کرد، و جوش‌های صورت‌دقیقاً​ هم... همیشه یه دغدغه اعصاب‌خردکن براش بود.

هرچند بعدها‌پسرشون​ به مرور زمان‌خود​ خودشون ناپدید شدن.

یادش می‌اومد حتی بعد از اینکه بزرگ شد‌بهش​ هم این وسواس باهاش موند، و همیشه شست‌وشو،‌چونگ‌دام​ نظافت و آراستگی براش اهمیت خیلی زیادی داشت.

حتی اگه نمی‌تونست مدام لباس‌های جورواجور عوض کنه، حداقل باید همون‌ها رو بی‌نهایت تمیز و شق‌ورق‌روزمره​ نگه می‌داشت، مگه نه؟ پیش خودش فکر می‌کرد پوست کدر و پر از لک ممکنه باعث‌بندگان​ بشه فقیر و بی‌پناه به نظر برسه، واسه همین همیشه با دقت کرم ضدآفتاب یا لوسیون می‌زد.

از اونجایی که دلش می‌خواست‌اونجا​ همیشه بوی خوشایندی بده، سراغ‌رویا​ ادکلن‌های ملایم مردونه هم رفته بود.

از بس با چنگ و دندون آبروداری کرده بود‌بال‌بال​ که هم‌دوره‌ای‌هاش می‌گفتن تا وقتی خودش نگفته بود، اصلاً‌مقاله​ روحشون هم خبر نداشت که جین چون-هی یه بچه یتیمه.

استادش گفت: «بعضی وقت‌ها، یه جوری‌بود​ حرف می‌زنی انگار یه زندگیِ کاملاً متفاوتی‌حیات​ رو تجربه کردی که ما ازش بی‌خبریم.»

«آه... هاهاها...»

«ولی خب،‌تکاپو​ دیگه پی‌اش‌پسرشون​ رو نمی‌گیرم.»

استادش بدون اینکه بیشتر از چند‌حسابی​ بار تمرین کنه، توی این کار‌دقیقاً​ به تسلط و مهارتی بی‌نقص رسید.

اول روی حیوون‌ها تمرین کرد‌خواسته​ و بعد رفت سراغ پزشکان‌رویای​ ارشدی که داوطلب شده بودن.

و این‌طوری شد که رد‌شام​ جوش‌ها و لکه‌های کهنه صورت پزشکان‌لیزری​ ارشد هم یکی‌یکی داشت محو می‌شد.

مرحله بعد، نوبت درمان روی خود بیمارها بود،‌حسابی​ اما سرِ اینکه کی اول بره داخل، غوغایی‌بخیر​ به پا شد و همه دست‌وپاشکسته هجوم آوردن.

«یعنی ما بیایم زیر دست‌خود​ شما و تازه بهمون پولم‌می‌زد​ بدید؟! مگه همچین چیزی ممکنه؟»

«اگه فقط بشه این ریخت و قیافه رو درست کرد،‌رویای​ جونم رو هم می‌دم! حاضرم روحم رو هم به شیطان‌پایین​ بفروشم. التماس می‌کنم... تورو خدا اول کار منو راه بندازید...!»

همه‌شون آدم‌های درمونده‌بهم​ و به آخر‌داد​ خط رسیده‌ای بودن.

جین چون-هی با خونسردی و صبوری براشون توضیح داد که‌رویا​ این روش تا چه مرحله‌ای پیشرفت کرده، نتایج آزمایش‌ها چی‌مقاله​ بوده و چه عوارض جانبی احتمالی‌ای ممکنه به همراه داشته باشه.

ولی کسایی که از‌بنشونن​ جای آبله رنج می‌کشیدن،‌رویا​ اصلاً دلیلی برای تردید نداشتن.

«نمی‌شه همین الان شروع کنید؟ جناب پزشک... من همین دیروز داشتم دنبال طناب‌حیات​ می‌گشتم تا خودم رو دار بزنم! اصلاً امیدی به جای زخم‌های روی تنم ندارم.‌داخلی​ فقط اگه همین صورتم رو درست کنید، تا آخر عمرم غلام و نوکرتون می‌شم!»

«نیازی به این حرف‌ها نیست. اول درمان رو شروع کنید. فقط‌لیزری​ باید سر موقع و منظم به عمارت پزشکی سر بزنید. و‌نقاهت​ حتماً باید مو به مو نکاتی رو که می‌گم رعایت کنید.»

استاد با دیدن این‌پسرشون​ صحنه‌ها ماتش برده بود‌حسابی​ و زبونش بند اومده بود.

همون‌طور که استاد در گذشته ماهیت بی‌رحم جناح غیرمتعارف رو‌می‌زد​ به جین چون-هی نشون داده بود، حالا جین چون-هی داشت‌ناهار​ حس استیصال و درماندگیِ مردم عادی رو به استادش نشون می‌داد.

استادِ بی‌احساس و شاگردِ دیوانه،‌خواسته​ همچنان داشتن یکی‌یکی درس‌های زندگی‌رویای​ رو به همدیگه یاد می‌دادن.

حالا دیگه بی‌حساب شده بودن.

روند ترمیم و بازسازی پوست،‌اونجا​ حتی خیلی بهتر از حدس‌رویا​ و گمان‌های اولیه‌شون پیش می‌رفت.

بیمارها هنوزم درست سر درنمی‌آوردن‌خود​ که چرا اصلاً بابت این‌می‌زد​ کار دارن پولی هم دریافت می‌کنن.

کاملاً هم طبیعی بود.

توی مطب‌ها و درمانگاه‌های این دوره زمونه، اینکه بدون‌جور​ طی کردن چنین مراحل آماری و تجربی دست به‌مختل​ درمان بزنن، یه رویه کاملاً عادی به حساب می‌اومد.

تنها با پیدایش پزشکی مدرن بود که آمار به شکل گسترده‌بال‌بال​ وارد کار شد و با ثبت دقیق پرونده‌های بالینی پیشرفت حاصل‌ناهار​ شد؛ اما اینجا و الان... فقط بر اساس تجربه کورکورانه کار می‌کردن.

حتی اولین امپراتور چین، بدون اینکه بدونه آیا جیوه واقعاً براش فایده داره یا‌بخیر​ نه، فقط چون شایعه کرده بودن جاودانگی میاره می‌خوردش، و پزشکان دربارش هم بدون هیچ‌آیا​ تحقیق یا آزمایشی روی جیوه، خیلی راحت اون سم رو به ناف قبله عالم می‌بستن.

توی چنین دورانی، فقط اسم‌خواسته​ و رسم یه پزشک بود‌رویای​ که عیار مهارتش رو مشخص می‌کرد.

اما اینکه کسی بیاد یه دوره درمانی آزمایشی‌مسئله​ راه بندازه و تازه به بیمارها پول هم‌روزمره​ بده، چیزی بود که مغز هیچ‌کدومشون هضمش نمی‌کرد.

«اوه... درمان خیلی خوب جواب داده.‌بنشونن​ با این دست‌فرمون، خیلی زودتر از چیزی‌موقعیت​ که اولش پیش‌بینی می‌کردیم چهره اصلیتون برمی‌گرده.»

«همین الانشم خیلی‌ها شروع کردن باهام گرم بگیرن.‌رویا​ جناب پزشک... اصلاً باورتون نمی‌شه خونواده‌م چقدر رفتارشون باهام‌همون​ عوض شده. حتی حالا بهم غذا هم تعارف می‌کنن!»

«... هوم، انگار‌می‌نوشت​ مشکل اصلی از بیخ‌نگاهی​ و بن همون خونواده‌شه...»

اما خب، حتی توی دنیای مدرن هم نمونه‌های بی‌شماری‌جور​ وجود داشت که خونواده از هفت‌پشت غریبه هم بی‌رحم‌تر‌مختل​ می‌شد، واسه همین ترجیح داد دهنش رو بسته نگه داره.

«هه‌هه‌هه، به لطف شما، حتی‌اونجا​ توی بنگاه اسکورت هم یه‌رویا​ سری خورده‌کاری و پادویی بهم دادن.»

«خداروشکر، جای شکرش باقیه.»

گرچه پوست طرف هنوز یه کم قرمز‌نگاهی​ و دون‌دون بود، ولی در مقایسه با‌محله​ گذشته اصلاً زمین تا آسمون فرق کرده بود.

«حالا که کار تا اینجا خوب پیش رفته، می‌خواید‌جور​ لکه‌ها و رد زخم‌های روی دستتون رو هم پاک‌مختل​ کنیم؟ بقیه جاها رو که می‌شه زیر لباس قایم کرد.»

«خیلی عالی‌تکاپو​ می‌شه! وای‌پسرشون​ خدای من!»

بیمار وسط‌پسرشون​ حرف زدن ناگهان‌خود​ زد زیر گریه.

«دکتر الهی به دادم رسید‌خواسته​ و یه زندگی دوباره بهم‌رویای​ بخشید. ممنونم ازتون... واقعاً ممنونم...»

استادش هنوز هم‌بهم​ این حس و حال‌بزرگ‌ترین​ رو درست درک نمی‌کرد.

البته حق هم داشت.

حتی اگه استاد با یه چهره زشت هم به دنیا‌می‌زد​ اومده بود، مرحله پنجم تزکیه‌ش که جایی نمی‌رفت؛ پس فقط کافی‌شام​ بود هر کی بهش بی‌احترامی می‌کرد رو از دم تیغ بگذرونه.

اما بیشتر‌درباره​ مسائل دنیای آدم‌ها‌خواسته​ این‌طوری حل نمی‌شد.

ترمیم پوست شاید برای بعضی‌ها چیز بی‌اهمیتی‌بزرگ‌ترین​ به نظر می‌رسید، اما برای بقیه درست‌بعد​ مثل رها شدن از یه عذاب الهی بود.

احتمالاً به این خاطر‌پسرشون​ بود که باطن آدم‌ها‌حسابی​ از روی ظاهرشون دیده نمی‌شه.

تازه، موقع استخدام کردن، کی‌خود​ به خودش زحمت می‌ده سیرت‌می‌زد​ و باطن طرف رو ببینه؟

«... نه، این چه حرفیه. ممنونم که پیش من اومدی. به‌رفیقش​ لطف تو، منم حین درمانت اعتمادبه‌نفس زیادی پیدا کردم. از این‌بشه​ به بعد، دیگه هیچ فکر و خیال بدی به سرت نزن.»

این بیمار کسی بود که‌شام​ حتی به خاطر جای آبله‌لایه‌برداری‌های​ دست به خودکشی زده بود.

خیلی‌ها شاید می‌پرسیدن چرا‌پسرشون​ باید یه نفر سر‌حسابی​ همچین چیز ناچیزی خودکشی کنه؟

ولی این چیزی بود که‌خود​ تا خودت رو جای اون‌می‌زد​ طرف نذاری، هرگز نمی‌تونی درکش کنی.

مرد سرش رو تکون داد.

«دیگه عمراً همچین کاری بکنم. با‌داد​ این صورتی که برام درست کردین، مگه‌آیا​ عقلم رو از دست دادم که بمیرم؟»

«دستات رو هم درست می‌کنیم.»

«هاهاها... بله.‌پسرشون​ دست‌هامم تمیز‌بنشونن​ و بی‌نقص می‌شن.»

بعد از رسیدگی به بیمارها وقتی اومد بیرون،‌بهش​ ناگهان زن زیبایی رو دید که بربطی رو‌چونگ‌دام​ در آغوش گرفته بود و به سمتش می‌اومد.

زن با صدایی عشوه‌ناهار​ گر و گیرا رو‌مسئله​ به جین چون-هی گفت:

«داداشی جونم~♥»

«بله.»

حتماً هیونه.

اصلاً هم جای تعجب نداشت.

بازوی جین چون-هی رو محکم چسبید و گفت: «داداشی، نمی‌دونی این‌بال‌بال​ دخترکوچولو چقدر دلتنگت شده بود. هانگژو زادگاه منه، هااه، قلب این‌ناهار​ دختر بیچاره حس می‌کنه داره هزار تیکه و ده هزار پاره می‌شه...»

جرینگ—

توی همون لحظه، صدای خرد شدن چیزی به گوشش رسید و‌رفیقش​ وقتی برگشت، دید ساما هه مات و مبهوت، نگاهش رو مدام‌بشه​ بین جین چون-هی و ساما هیونی که لباس زنونه پوشیده بود می‌چرخونه.

بالاخره صدای ساما هه دراومد:

«... امکان نداره... د-داداش؟»

«واو، با این‌که‌اونجا​ چهره‌ش رو عوض‌حسابی​ کرده، باز شناختش.»

«آه، من مشکلی ندارم. داداشم قبلاً هم‌نگاهی​ وقتی توی نمایش‌ها بازی می‌کرد لباس زنونه‌محله​ می‌پوشید. مثل همون نمایش «بدرود، همخوابه من»...»

«هوهو، یکم خجالت‌آوره~»

دهنش می‌گفت خجالت می‌کشه،‌پسرشون​ اما زبان بدنش پر‌حسابی​ از اعتمادبه‌نفس مطلق بود.

«ولی اصلاً‌پسرشون​ چرا به ولی‌نعمت‌خود​ من می‌گی «داداشی»؟»

«آخه وقتی این‌طوری سر به سرش می‌ذارم‌نگاهی​ دستپاچه می‌شه~ ولی امروز زیادی خونسرده، فکر‌محله​ کنم باید یه ترفند دیگه رو امتحان کنم.»

«ولی این واقعاً شگفت‌انگیزه.‌ناهار​ واو. قبلاً که نمی‌تونستی‌مسئله​ این کار رو بکنی، نه؟»

ساما هه با‌افتادن​ تردید دست کشید روی‌خود​ عضلات و استخون‌های برادرش.

«هوهو. جا خوردی؟»

«آره. استخوان‌بندیت کاملاً زنونه‌ازش​ شده، نه؟ عضلاتت هم‌بهش​ همین‌طور. چطور همچین چیزی ممکنه؟»

«هنرهای رزمیه دیگه. تا‌ناهار​ یه حدودی می‌تونم عضلات و‌جور​ اسکلت بدنم رو تغییر بدم~»

«اگه اون قدیما هم می‌تونستی‌اونجا​ این کار رو بکنی، یه‌رویا​ ثروت حسابی به جیب می‌زدی.»

«مگه نه؟»

آدم نباید قاعدتاً از دیدن برادر بزرگ‌تر و‌بهش​ جاافتاده‌ش توی لباس زنونه شوکه بشه؟ اصلاً چرا‌چونگ‌دام​ چیزهایی که باعث تعجبش می‌شد این‌قدر عجیب بود؟

اصلاً انتظار نداشت ساما هه این‌قدر‌داد​ خونسرد باشه، اونم تا حدی که این‌طوری‌آیا​ برادرش رو غرق تعریف و تمجید کنه.

این قضیه حتی غافلگیرکننده‌تر هم بود، و درست وقتی‌برای​ که از تعجب خشکش زده بود، ساما هیون از فرصت‌همون​ استفاده کرد و دستش رو دور بازوی جین چون-هی انداخت.

«داداشی جونم~ ازم بدت میاد؟»

«هه... می‌شه به‌می‌نوشت​ برادرت بگی دست‌بود​ از سرم برداره؟»

با این حرف، ساما‌ناهار​ هه خندید و بازوی‌مسئله​ اون‌طرفی جین چون-هی رو گرفت.

«راست می‌گه دیگه. ولی‌نعمت‌پسرشون​ من~ کی قراره مراسم عروسی‌برای​ رو با برادرم راه بندازین~؟»

چون خواهر و برادر خونی‌خود​ بودن، وقتی عمداً ادای هم رو‌موقعیت​ درمی‌آوردن لحن حرف زدنشون مو نمی‌زد.

«شما دوتا،‌درباره​ یه رحمی‌ازش​ به من بکنین.»

با این وضع،‌بهم​ رسماً مثل یه عیاش‌بزرگ‌ترین​ بی‌آبرو به نظر نمی‌رسید؟

مدتی بعد.

بعد از کلی کل‌کل کردن با این‌برای​ دو تا خواهر و برادر، بالاخره تونست‌بخیر​ ساما هیون رو به اتاق چای ببره.

خواهر و برادر تا مدت‌ها‌خواسته​ ریزریز می‌خندیدن، انگار حسابی از‌رویای​ این شوخی کیف کرده بودن.

به‌خصوص ساما هه که معلوم بود‌داد​ از دیدن برادرش بعد از این‌ببینن​ همه وقت حسابی سر ذوق اومده.

«خب؟ داداش،‌تکاپو​ بگو ببینم‌پسرشون​ چی‌کارا کردی.»

شاید به خاطر این بود که توی زادگاهش بود؛ دیدن ساما هه‌دقیقاً​ که خیلی شاداب‌تر و پرانرژی‌تر از قبل به نظر می‌رسید، ساما هیون‌مسئله​ رو هم خوشحال کرد و شروع کرد به تعریف کردن داستان‌های مختلف براش.

«مگه عقلم کمه اون همه پول رو‌نگاهی​ فقط برای یه دونه کیک برنجی حروم کنم~‌اعیان‌نشین​ داداش بزرگت که دست روی دست نذاشته بود~»

همین‌طور که اون دو تا مشغول‌داد​ اختلاط بودن، جین چون-هی گفت می‌ره‌ببینن​ چای بیاره و عمداً تنهاشون گذاشت.

عمداً آماده کردن چای رو‌اونجا​ طول داد تا اون دو‌رویا​ تا بتونن دیداری تازه کنن.

وقتی بعد از مدتی برگشت‌خود​ تو، ساما هه هول شد و‌موقعیت​ سریع اشک‌های چشمش رو پاک کرد.

«آه، ولی‌نعمت من!»

«ای بابا،‌مقاله​ اگه می‌دونستم‌ناهار​ بیشتر بیرون می‌موندم...»

ساما هیون‌تکاپو​ آروم زد‌پسرشون​ پشت ساما هه.

«هه از همون بچگی لوس و گریه‌او‌برای​ بود~ حتماً موقع درس خوندن توی عمارت‌بخیر​ پزشکی هم کلی گریه زاری راه انداخته.»

ساما هه در حالی که ادای دلخورها رو‌بهش​ درمی‌آورد، رو به جین چون-هی گفت: «نخیرم، اصلاً این‌طور‌راه​ نیست. من حتی یه بارم گریه نکردم، مگه نه؟»

«هوم، توی پرونده ارزشیابی ساما‌شام​ هه در عمارت پزشکی، همیشه‌لایه‌برداری‌های​ ویژگی اراده پولادین به چشم می‌خورد.»

انگار دیدن برادرش بعد‌پسرشون​ از این همه وقت،‌حسابی​ سد اشک‌هاش رو شکسته بود.

جین چون-هی ترجیح داد به روش نیاره و فقط‌بال‌بال​ گفت: «یه کم خوراکی برای کنار چای درست کردم.‌مقاله​ می‌تونین بخورین؟ چون هوا سرده، یه چیز گرم آماده کردم.»

«بله، بله! معلومه که می‌خوریم.»

چیزی که جلوی ساما هه و ساما‌بزرگ‌ترین​ هیون گذاشت، چیزی بود که توی کل دشت‌عمل​ مرکزی احدی نظیرش رو ندیده و نشنیده بود.

«این چیه؟»

«ام... هات‌دا... گ...‌اونجا​ نه... ام... یه‌حسابی​ سیخ... سو... خاری؟»

خودشم نمی‌دونست‌درباره​ باید چی‌ازش​ صداش کنه.

در حقیقت فقط‌بهم​ یه کورن‌داگ پنیری‌داد​ به سبک کره‌ای بود.

اونم از نوع شدیداً ناسالمش؛ نصف پنیر‌خود​ و نصف سوسیس، پوشیده از خمیر آرد‌دقیقاً​ برنج که روش نگین‌های سیب‌زمینی چسبیده بود.

تا حد مرگ توی روغن سرخ شده بود و بعد توی‌موقعیت​ شکر غلتونده بودنش! کچاپ هم با دست‌ودل‌بازی روش ریخته شده بود!‌داد​ واقعاً یه خوراکی خوشمزه که سم خالص برای سلامتی به حساب می‌اومد!

«روش نقاشی‌درباره​ هم کشیدین،‌ازش​ ولی‌نعمت من؟»

با کچاپ، روی یکی شکل‌شام​ یه روباه کشیده بود و‌لایه‌برداری‌های​ روی اون یکی یه ستاره.

«یکی برای هر کدومتون.»

«اینو باید با چای بخوریم؟»

«آره. هر چی‌می‌نوشت​ چای تلخ‌تر باشه، شیرینی‌نگاهی​ کنارش باید بیشتر باشه.»

... این‌مقاله​ واقعاً شیرینی‌ناهار​ و عصرونه بود؟

خواهر و برادر نگاهی به همدیگه انداختن،‌خود​ بعد ساما هیون اول شونه‌ای بالا انداخت و‌یادش​ خیلی خونسرد و طبیعی یه گاز ازش زد.

ناولها | novelha.net