چپتر 427: نقطه جوش
0یک چادر عشایری بسیارخودش بزرگ که به اندازهگفت یک عمارت چهار طبقه بود.
داخل چادر.
مردانی با لباسهایدرآورده خاص عشایری درگفت ردیفهای منظم نشسته بودند.
در بالای مجلس، یک صندلی بزرگحاضر قرار داشت که پوست یک گرگتبدیل عظیمالجثه روی آن کشیده شده بود.
روی صندلی، مردیسلطه غولپیکر با قدحاضر ده چوک نشسته بود.
موهای سفیدشکاملاً نشاندهنده سنایستاده و سالش بود.
اما عضلاتی که کل هیکلشمیشد را پوشانده بود، ثابت میکرد کهپنج از محدودیتهای سنش فراتر رفته است.
روبهروی این غول،سلطه مردی با لباسهای رزمیمیشد کاملاً سفید ایستاده بود.
خط فک ظریفش نشان میداد کهحاضر مرد خوشقیافهای است، اما ماسکی که بهپنج صورت داشت ثابت میکرد آدم معمولیای نیست.
در عین حال، اینکه با وجود پنهان بودنمرد صورتش اینقدر جلوی آن غول خونسرد بود، نشانحال از یک رابطه مبتنی بر اعتماد بینشان داشت.
«کاهورای خان. تاثیرات میوه خونآفرین که فرقهمونبزرگترین بهت هدیه داد چطور بود؟ حتماً کارایی گنجینهشروع فرقه ما رو حس کردی، یک گنجینه بینظیر.»
«خان» لقبی برای رؤساخودش و پادشاهان بزرگ عشایرگفت در طول تاریخ بود.
صدها سال بود که خیلی از عشایر خودشانگفت را خان مینامیدند، اما هیچکدام نتوانسته بودند نیروییوحشتناک در حد این لقب معتبر دور هم جمع کنند.
اما این پیرمرد که کاهورای خاننشان نام داشت، بیست و دو قبیلهآدم را تحت سلطه خودش درآورده بود.
در حال حاضر، میشد گفتمیشد که او به بزرگترین قدرتتبدیل در بین عشایر تبدیل شده بود.
او پنج سال پیش یک لشکرکشیحاضر وحشتناک را شروع کرد و درتبدیل این مدت کوتاه به این عظمت رسید.
«هو... واقعاً که گنجینه بینظیر فرقه جاودانه خون لایق اسمشه. قدرتش رو باپنج تمام وجودم حس کردم. پوستم که مثل پوست خشک درخت شده بود، حالالایق صاف شده و میتونم حس کنم که قدرت تو تکتک عضلاتم جریان داره.»
مرد خوشقیافه نقابدار جواب داد:
«با این حال، هرچند این گنجینه برتر فرقه ماست، اماتبدیل سرکشی در برابر آسمانها کار به شدت سختیه. فراموش نکنرسید که میوه خونآفرین فقط پنج سال جوانی رو حفظ میکنه.»
«میدونم. خب، فرستاده فرقه جاودانه خون. چیمیشد تو رو به اینجا کشونده؟ فکر میکردمپیش بهای میوه خونآفرین رو از قبل پرداخت کردم.»
در همان لحظه، مردخودش جوان خوشقیافه یک جعبهگفت یشمی کاملاً سیاه بیرون آورد.
تق—
لحظهای کهخودش جعبه راحاضر باز کرد.
یک رایحهتحت زرشکیرنگ در همهدرآورده جهات پخش شد.
بوی یک جهنم شیرین بود، یکحاضر عطر غلیظ مثل ترکیب سیب وتبدیل عسل، همراه با بوی ضعیفی از خون.
کاهورای خان با نگاه بهظریفش آن میوه زرشکی که شبیهماسکی صورت انسان بود، لبهایش را لیسید.
قورت.
«اینم یه میوه خونآفرین دیگه.درآورده اگه اینو بخوری، دوباره پنجقدرت سال تو جوانی زندگی میکنی.»
«...بهاش چیه؟»
صدای خانکاملاً از شدتایستاده طمع میلرزید.
«این بار،خودش به خونحاضر مردم امپراتوری نیازه.»
«کهکهکهکه. چقدر جالب. حالا که قبایل رو متحد کردم، با خودمبین میگفتم تنها چیزی که باقی مونده، توسعه قلمروئه. یعنی الان فرقهرسید جاودانه خون به ثروت اون خوکهای چاق امپراتوری نیاز پیدا کرده؟»
در آن لحظه، به جای جواب، میوه خونآفرینگفت با استفاده از چنگال خلاء در هوا شناوروحشتناک شد و به سمت کاهورای خان پرواز کرد.
شترق—
او بدونخودش هیچ تردیدی میوهمیشد خونآفرین را گرفت.
به جای اینکه جواب بدهددرآورده معامله را قبول میکند، بلافاصلهقدرت یک گاز از آن زد.
کرانچ—
صدای شکافته شدن گوشت یکظریفش سیب و، بنا به دلایلی، نالهصورت یک انسان همزمان در فضا پیچید.
«پس، ارباب آسمانی مبدأ،حاضر فرستاده فرقه جاودانه خون.قدرت بیا دوباره همدیگه رو ببینیم.»
اسم آنتحت مرد اربابخودش آسمانی مبدأ بود.
یکی از ده ارباب آسمانی کهحاضر در گذشته به همراه ارباب آسمانیتبدیل شرقی به اتحاد رزمی حمله کرده بودند.
او با پوزخندی جواب داد:
«خیلی زودخودش دوباره همدیگهحاضر رو میبینیم.»
۰۳۳. نقطه جوش
یک احضاریه جنگی.
این فقط برایدرآورده عمارت پزشکی فلسگفت سفید صادر نشده بود.
طبیعتاً برای تمامسلطه فرقههای رزمی دشتهایحاضر مرکزی صادر شده بود.
با صرف نظر از فرقه شیطانی که همیشه سازبزرگترین مخالف میزدند، این موضوع آنقدر مهم بود که حتیکرد برای بعضی از فرقههای جناح غیرمتعارف هم احضاریه فرستاده شود.
فرقههای بزرگ متعلق به جناحظریفش غیرمتعارف، حتی اگر سازمانهای جناییماسکی بودند، ناگزیر عملیاتهای تجاری بزرگی داشتند.
و تمام فرقههایی کهحاضر از طریق این عملیاتها سودبین میبردند، احضاریه را دریافت کردند.
این در دورانی ممکنخودش بود که قمار وگفت نزولخوری خصوصی غیرقانونی نبود.
و حتی اگر عملیاتهایشان تا حدودی... فراقانونی بود، اگربزرگترین جرایم بزرگ و منطقهای مرتکب میشدند، غیرممکن بود کهکرد گارد طلایی و دفتر شرقی در موردشان اطلاعات نداشته باشند.
اگر نمیخواستند کسبوکارهایشانسفید ضربه بخورد، وقتینشان صدایشان میکردند باید میرفتند.
با این حال، حتی درمیشد جناح غیرمتعارف هم کسانی بودند کهپنج با این احضاریه پایشان گیر نمیافتاد.
آنها گروههای جنایی مستقر در یکحاضر منطقه خاص نبودند، بلکه کسانی بودندتبدیل که پرسه میزدند و غارت میکردند.
بیشتر راهزنانتحت آبی، راهزنان کوهستاندرآورده و دزدان دریایی.
دژهای آبی رودخانه یانگتسهایستاده و زرد، هجده دژ جنگلخوشقیافهای سبز، و گروه مار دریایی.
این سه گروه مثل دستههای ملخ بودند که هربین لحظه میتواستند پایگاههایشان را رها کنند و فرار کنند،کوتاه برای همین هیچوقت مالیات نمیدادند یا به احضاریهها جواب نمیدادند.
در عوض، این جماعتخودش باید پول زیادی بهگفت بقیه فرقههای جناح غیرمتعارف میدادند.
اگر بقیه به زورخودش به جنگ کشیده میشدند ولیبزرگترین اینها نه، اصلاً عادلانه نبود.
این امپراتور جادوگریسفید بود که چنیننشان قانونی را وضع کرد.
ظاهراً دلیلش این بود که فرقههای غیرمتعارف منطقهای عصبانیبین شده بودند و چند بار با این سه گروهکوتاه درگیر شده و گفته بودند: «فقط شما قراره مفتخوری کنین؟»
در میان چنین آشفتگیهایخودش سیاسی مختلفی، امپراتوری بزرگگفت هم در حال حرکت بود.
«طبق اطلاعاتی که گرفتم، تو سطح رهبر فرقه فقط منم کهصورت راه افتادم. شنیدم نایبرهبران فرقه و نایبرؤسای خانواده هم دارن میپیچونناینقدر که نیان، پس به نظر میرسه سفر راحتی در پیش داریم. هه.»
«رهبران فرقه و رؤسای خانواده رو میتونم درکقدرت کنم، اما اینکه حتی نایبرهبران فرقه و نایبرؤسای خانوادهمدت هم سعی دارن یه جا بشینن و تکون نخورن...»
«به خاطر اینه که هیچ سودی توش نیست. حتی شنیدمقدرت یه جا مچشون رو گرفتن که سعی داشتن یه نایبرهبر فرقهعظمت موقت تعیین کنن تا بفرستن جای خودشون، همین خودش گویای همهچیزه.»
«اونم به خاطرسلطه اینه که اعلیحضرتحاضر چندان باگذشت نیستن.»
«فقط اعلیحضرته مگه؟ محرم اسرارش،ظریفش خواجه ارشد دفتر شرقی هم آدمصورت معمولیای نیست، پس واقعاً تلاش بیهودهایه.»
عمارت پزشکی فلس سفید.
کالسکه شخصی جگال لین.
این کالسکهتحت خاص مثل یکدرآورده خانه متحرک بود.
داخل این کالسکه بزرگ، یک تخت،نشان یک اجاق و فضایی برای نگهداریآدم گیاهان دارویی و ابزارهای پزشکی وجود داشت.
این کالسکه در ابتدا برای تسکین سرمای ناشی از نصفالنهارهای قطعپنج شده نه یین او و استفاده به عنوان یک کلینیک سیارجاودانه ساخته شده بود، اما حالا حتی از قبل هم بهتر شده بود.
تقویت بخش بیرونی باخودش صفحات آهنی، یک تغییرگفت اولیه و ساده بود.
حالا، «سنگ حرارتی» ارزشمند و خودگرمشونده روی تخت قراربزرگترین داده شده بود و کالسکه میتوانست به شکلی گستردهترکرد تبدیل شود تا به عنوان یک بیمارستان صحرایی عمل کند.
واقعاً میشد بهسفید آن یک دژنشان پرستاری متحرک گفت.
دهها پزشک از عمارت پزشکیمیشد فلس سفید نیز همراه باتبدیل چنین کالسکهای در حرکت بودند.
علاوه بر این، سه جوخه از جوخههایمیشد رزمی عمارت پزشکی فلس سفید - جوخههایپیش اول، دوم و سوم - بسیج شده بودند.
تعدادشان بهتحت رقم خیرهکنندهخودش ۶۰۰ نفر میرسید.
و از آنجایی که همگی استاد بودند، درمرد سطحی قرار داشتند که میتوانستند یک فرقه کوچکحال یا متوسط را فقط با نفس کشیدنشان له کنند!
«استاد... اینخودش حجم از دفاعمیشد دیگه خیلی زیاده!»
اما جین چون-هی با در نظر گرفتنمیشد تمام دردسرهایی که خودش درست کرده بود،پیش نمیتوانست این حرف را به زبان بیاورد.
«به نظر میرسه اگه سودیدرآورده در کار باشه، اونا بیشترقدرت مایل به داوطلب شدن باشن.»
«همم، نمیدونم. اول از همه، این به جای خدمتخوشقیافهای سربازیه، بنابراین نبود سود قابل توجه، عامل بزرگیه. اگهوجود کسی بتونه شایستگی بزرگی به دست بیاره، میتونه ژنرال بشه...»
«...اما خانوادههای بزرگدرآورده و معتبر ازگفت این موضوع خوششون نمیاد.»
«خانوادههای کوچیک یا متوسط از پیوستن به ارتش و دریافت حقوق خوشحال میشن. اما برای خانوادههایوحشتناک بزرگ، ادامه دادن به کسب و کار خودشون سودآورتره. و بچههایی که تو چنین مکانهایی بزرگپوستم میشن، معمولاً طبیعتی آزاد و رها دارن که سازگاری با زندگی نظامی رو براشون سخت میکنه.»
اگر بخواهیمتحت محترمانه بگوییم، طبیعتیدرآورده آزاد و رها.
اما در حقیقت،سفید دقیقتر این بود کهمیداد بگوییم اخلاق گندی دارند.
کودکانی که در طبقه حاکم به دنیا میآیند، قبل از بسته شدنپیش نقطه طب سوزنی صد همگراییشان، تحت پاکسازی مغز استخوان قرار میگیرند ولایق بنیه خود را با خوردن اکسیرها به جای وعدههای غذایی تقویت میکنند.
آموزشهایشان سخت است، اماخودش همان سختی باعث میشودگفت احساس خاص بودن کنند.
فرزندان این خانوادهها بزرگ میشونددرآورده و به بزرگسالانی با شخصیتهایقدرت بسیار تند و زننده تبدیل میشوند.
با بزرگ شدن درایستاده یک جامعه کنفوسیوسی، اینمرد شخصیتها کاملاً طبقاتی هستند.
به عبارت دیگر، به طرز شگفتآوری احتمال داردقدرت به افرادی تبدیل شوند که در مسیر زندگیشان، درمدت برابر ضعفا قلدر و در برابر قدرتمندان ضعیف باشند.
عمراً چنینتحت افرادی واردخودش ارتش شوند.
آنها میتوانند در قلمرو خانواده خودشان مثل پادشاهانگفت زندگی کنند، اما اگر به ارتش بپیوندند، بایدوحشتناک به عنوان سربازان ساده زیر نظر اعلیحضرت خدمت کنند.
مگر اینکه مانند خانواده هوانگبو، از خانوادهایمیداد با سنت طولانی در روابط نظامی باشند،نیست در غیر این صورت وضعیت کاملاً روشن است.
«در مورد پاداش نقدی چطور؟»
«ممم... اعلیحضرت از اون دستهدرآورده افرادی نیستن که به اندازهقدرت دلخواه خانوادههای معتبر، پاداش نقدی بدن.»
«پرنس اون خیلی مقتصده.»
حتی بدون این موضوعایستاده هم، مگر او بامرد ساییدن استخوانهای خودش حکومت نمیکرد؟
او از آن دسته افرادی نبودگفت که وقتی میتوانست فقط با گرفتن افسارشانلشکرکشی آنها را سر جایشان بنشاند، ولخرجی کند.
جین چون-هی گفت:
«پس قضیهتحت فقط به تسهیلاتدرآورده اداری محدود میشه.»
«درسته. با این حال، این فقط برای جایی خوبه که تازهصورت شروع به گسترش کرده، مثل عمارت پزشکی فلس سفید. برای کسانیاینقدر که فقط دارن وضع موجودشون رو حفظ میکنن، چندان جذاب نیست.»
«چون اونا میتونن فقطحاضر به همون کاری کهقدرت همیشه میکردن ادامه بدن.»
«بله. تو خیلی تیزهوشی.»
جین چون-هی قبلسلطه از اینکه بپرسد،حاضر در افکارش غرق شد:
«اگه یه فرقه در حالی که اربابمیداد جوان یا رئیس خانوادهاش حضور نداره، موردنیست حمله یه فرقه دیگه قرار بگیره چی میشه؟»
«بیسابقه نیست. در چنین موردی، دقیقاً سه ماه بعد از حمله، یه روستایی ناشناس ادعا کرد که مدارکی دال بررسید خیانت پیدا کرده و فرقه حملهکننده رو از طریق مقامات محلی گزارش داد. درست همون روز، گارد طلایی رسید وجریان محاصرهشون کرد، و بعد از یه محاکمه که حدود یه هفته طول کشید، سه نسل از اون خانواده منقرض شدن.»
«...حتماً برای درسسلطه عبرت دادن تاحاضر این حد پیش رفتن.»
آن روستایی ناشناس قطعاً یکیدرآورده از ماموران دفتر شرقی بود کهبین ماسک پوست انسانی به چهره داشت.
استادش گفت:
«اگه حملات در غیاب رئیس خانواده یا ارباب جوان مجاز بود، همه خانوادهها از رفتن امتناعکرد میکردن، بنابراین با این موضوع به شدت برخورد میشه. همچنین، در حالی که اونا دور هستن،خشک احتمالاً برخی از اعضای دفتر شرقی با لباس مبدل در نزدیکی خانه خانوادههای بسیجشده مستقر میشن.»
«اعلیحضرت خیلی دقیق و محتاطن.»
«همینطوره. و حتی اگه چند فرقه غیرمتعارف که چیزیبزرگترین برای از دست دادن ندارن، با ماسک حمله کنن،کرد عمارت پزشکی فلس سفید دست و پا بسته نیست.»
«درسته.»
به دلایلی، احساس میکرد تا زمانیگفت که یوهو از عمارت پزشکی فلس سفیدلشکرکشی محافظت میکند، آنها در امان خواهند بود.
استادش بادبزنی راسلطه باز کرد وحاضر به آرامی تکان داد.
«با این حال، این حقیقته که مامیشد داریم فداکاری بزرگی میکنیم. من کارهای زیادی برایلشکرکشی رسیدگی دارم و تو هم همینطور، مگه نه؟»
«شاید همینطورکاملاً باشه، اما کاریظریفش از دستمون برنمیاد.»
«تو خیلی جذابی. در بعضیمیشد مسائل، هرگز کوتاه نمیای، اما درپنج مسائل دیگهای مثل این، کنار میای.»
«اینطوره؟ من توسلطه زندگیم زیاد کوتاهحاضر میام و سازش میکنم.»
جین چون-هیتحت با بیخیالیخودش جواب داد.
او در حال نواختن زیترظریفش هفت نقرهای بود که ساماماسکی هیون به او هدیه داده بود.
دیریرینگ—
همانطور که از یک آرتیفکت الهیحاضر متخصص در هنرهای صوتی انتظار میرفت،تبدیل طنین آن واضح و خالص بود.
جگال لین با گوشخودش دادن به نواختن زیترگفت شاگردش، با آرامش وقت میگذراند.
همان موقع بود.
رهبر جوخه اول،درآورده گوان سام، یکگفت انتقال صدا فرستاد.
[استاد عمارت. یک گروه داره نزدیک میشه.میشد اونا پرچم نظامی حمل میکنن... اونا مردانی هستنلشکرکشی که پرچم عمارت پرنس ژو رو حمل میکنن.]
[به نظر میرسه وضعیت مرز جدیترحاضر از اونیه که فکر میکردم. آیاتبدیل اونا سربازان عمارت پرنس ژو هستن؟]
[به نظر میرسهسفید خود پرنس ژونشان هم حضور داره.]
[بیا بهشون ملحق بشیم.]
[چشم، استاد عمارت!]
به دنبال فرمان پزشکخودش الهی فلس سفید، رهبرگفت جوخه اول علامت دست داد.
با این کار،سفید همه با هماهنگی کاملمیداد اسبهایشان را متوقف کردند.
جین چون-هی و جگال لین لباسهایشانگفت را مرتب کردند و به بیرونپیش رفتند تا برای ادای احترام آماده شوند.
«والاحضرت، پرنس ژو، تشریففرما میشوند!»