---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 305: چپتر 305 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 305: چپتر 305

0

پله‌ها دوباره ظاهر شدند.

همین که از‌خیلی​ آن‌ها بالا رفت،‌این​ دوباره ناپدید شدند.

در بسته شد و همه‌چیز‌بیش​ طوری سر جایش برگشت که‌دیوانه​ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

حتی هشت تریگرام هم‌نزدیک​ به حالت اولیه و‌اصلی​ واژگون خود برگشته بودند.

«هاا... انگار داشتم خواب می‌دیدم.»

ملاقات با یک‌خیلی​ اژدهای غول‌پیکر، حرف‌این​ زدن درباره پایان دنیا.

اما برای اینکه آن را فقط یک‌نشود​ خیال‌پردازی ساده بداند، هنوز آن آب‌نبات غول‌پیکر‌غیرممکن​ شبیه کره چشم را در دست داشت.

«هنوز خیلی چیزها هست که درباره این دنیا‌اصلی​ نمی‌دونم. از طرفی، مگه می‌شه کل یه دنیا‌ذهن​ رو فقط تو چند تا رمان جا داد؟»

با اینکه داستان پایان دنیا را شنیده بود،‌رمان​ اما هیچ راهی نداشت که بداند این اتفاق در‌خودش​ زمان حیات خودش می‌افتد، یا دویست، سیصد سال دیگر.

با خودش فکر کرد‌چیزها​ شاید حتی هزار سال دیگر‌مگه​ تا آن موقع مانده باشد.

«یهو ها-ریون یه جوری‌می‌سازد​ حلش می‌کنه. هر چی‌کمک​ نباشه، اون شخصیت اصلیه.»

مگر او همان کسی‌نزدیک​ نبود که غول مرحله‌اصلی​ آخر را شکست داد؟

«من فقط‌این​ باید بی‌سروصدا از‌مگه​ پشت حمایتش کنم.»

در حالی که گندکاری‌هایش را‌هست​ جمع می‌کند تا مسیر خونینی که‌چند​ می‌سازد، بیش از حد عریض نشود.

فقط باید کمک می‌کرد‌می‌سازد​ تا خود یهو ها-ریون دیوانه‌می‌کرد​ نشود و رفقایش هم نمیرند.

مسیر آسانی‌راه​ نبود، اما‌نزدیک​ غیرممکن هم نبود.

همین که از راه دور، نه خیلی نزدیک‌رمان​ و نه خیلی دور، بدون اینکه او لزوماً‌حیات​ بفهمد به شخصیت اصلی کمک کند، کافی بود.

بیشتر از این، جین چون-هی‌هست​ نمی‌توانست تضمین کند که ذهن خودش‌چند​ بتواند این بار را تحمل کند.

شاید وظیفه‌مسیر​ مبهمی بود،‌می‌سازد​ اما غیرممکن نبود.

همین کافی بود.

جین چون-هی ابتدا برای مدتی طولانی‌می‌شه​ به آب‌نبات غول‌پیکر شبیه کره چشم که‌نداشت​ از اژدهای بال‌دار گرفته بود، خیره شد.

«خودش گفت‌داشت​ فقط من‌چیزها​ می‌تونم بخورمش.»

به نظر‌مسیر​ نمی‌رسید سمی‌می‌سازد​ در آن باشد.

طرف مقابل‌راه​ یک موجود‌نزدیک​ افسانه‌ای بود.

اگر واقعاً می‌خواست او را بکشد،‌می‌شه​ فقط با یک ضربه ساده دستش، جین‌نداشت​ چون-هی تبدیل به گودالی از خون می‌شد.

«می‌خورمش.»

جین چون-هی‌مسیر​ بلافاصله آن را‌بیش​ در دهانش گذاشت.

همین که این کار را کرد،‌لزوماً​ آب‌نبات مثل یک قرص روحی ذوب‌جین​ شد و از گلویش پایین رفت.

«واو، فکر می‌کردم‌نمی‌دونم​ شکلاته. عجب چیز‌می‌شه​ شیرین و خوشمزه‌ایه.»

اما بعد‌داشت​ از خوردنش، هیچ‌هست​ تغییری رخ نداد.

فوران انرژی درونی از دانتیان؟

هیچ چیز‌راه​ شبیه به‌نزدیک​ این حس نکرد.

مگر طرف‌این​ مقابل یک‌طرفی​ موجود افسانه‌ای نبود؟

خودش تازه به این دنیا تناسخ پیدا کرده‌طرفی​ بود، اما همه در دنیای رزمی از کودکی‌راهی​ افسانه‌های مربوط به اژدهای بال‌دار را شنیده بودند.

اگر بخواهیم با اصطلاحات کره‌ای بگوییم، اژدهای بال‌دار‌کمک​ در سطح خرس و ببر در داستان دانگون‌دور​ بود، یا شاید اربابان باد، باران و ابرها.

چیزی که چنین موجودی‌نزدیک​ داده باشد، غیرممکن بود‌اصلی​ که هیچ تأثیری نداشته باشد.

«...»

اما حتی بعد از‌چیزها​ بررسی دانتیان، هیچ نشانه‌ای از‌مگه​ افزایش انرژی درونی‌اش وجود نداشت.

«همم، واقعاً سر در نمیارم.‌بیش​ فعلاً بهتر نیست فقط چیزایی‌دیوانه​ که حفظ کردم رو مرتب کنم؟»

جین چون-هی چهارزانو نشست‌نزدیک​ و برای مدت کوتاهی چشمانش‌کند​ را بست تا مدیتیشن کند.

اگر مجبور بود بین پیش‌خوانی‌هست​ و مرور یکی را انتخاب‌می‌شه​ کند، قطعاً مرور را ترجیح می‌داد.

حتی اگر در جاهایی مثل منطقه هشت گانگنام، دانش‌آموزان برنامه‌دیوانه​ درسی دبیرستان را در همان دوران ابتدایی تمام می‌کردند، منطقه‌ای که‌اصلی​ جین چون-هی در آن زندگی می‌کرد، چنین منطقه آموزشی نخبه‌پروری نبود.

او که در یک یتیم‌خانه بزرگ‌لزوماً​ شده بود، از پس هزینه‌های چنین‌جین​ کلاس‌های آمادگی پر زرق و برقی برنمی‌آمد.

و شاید فقط یک‌طرفی​ احساس بود، اما پیش‌خوانی درس‌ها‌داد​ برایش مثل... اسپویل شدن بود.

می‌شد گفت لذت‌خیلی​ خود یادگیری را‌این​ از بین می‌برد؟

در نتیجه، او به‌می‌سازد​ طور طبیعی مرور را‌کمک​ به پیش‌خوانی ترجیح می‌داد.

و این عادت‌دور​ برای تمام عمر‌لزوماً​ با او ماند.

«خب، تو دانشگاه اگه‌طرفی​ یاد نگیری چطور خودت‌رمان​ درس بخونی، ناگزیر عقب می‌افتی.»

این چیزی‌داشت​ به بزرگی‌چیزها​ یادگیری خودراهبر نبود.

فقط فرآیندی بود برای‌می‌سازد​ اینکه فراتر از حفظ‌کمک​ کردنِ صرف، خودش فکر کند.

از یک نظر، این کاری بود‌لزوماً​ که جین چون-هی تمام عمرش انجام داده‌چون​ بود، بنابراین کاملاً با او سازگار بود.

جین چون-هی با مرتب‌طرفی​ کردن چیزهایی که حفظ‌رمان​ کرده بود شروع کرد.

این کار شبیه به‌چیزها​ مرتب کردن فایل‌های پراکنده در‌مگه​ پوشه‌های یک هارد درایو بود.

و برای اینکه آن‌ها را‌بیش​ به این شکل مرتب کند،‌دیوانه​ ابتدا باید آن‌ها را می‌فهمید.

جین چون-هی تا جایی که می‌توانست از آب چشمه نوشید که چیزی شبیه به یک‌تضمین​ شبه‌اکسیر بود، هرچند چون انرژی درونی‌اش در سطح سه چرخه شصت‌ساله بود، هیچ اثر تقویتی‌بخورمش​ برایش نداشت. سپس در حالی که چی خود را پرورش می‌داد، افکارش را مرتب کرد.

«به نظر می‌رسه محاله انرژی درونی‌ام بیشتر از این افزایش پیدا‌شنیده​ کنه، مگه اینکه کاملاً وارد مرحله بعدی، یعنی قلمرو دگرگونی بشم. تمام‌فکر​ این‌ها فقط یه فرآیند برای تیزتر کردن حواسم برای گردش چی هست.»

به همین دلیل بود که‌هست​ می‌توانست در حین پرورش چی،‌می‌شه​ نظریه‌های هنرهای رزمی‌اش را پایه‌گذاری کند.

و حالا، در حالی‌می‌سازد​ که زمان کمی تا‌کمک​ پایان مهلت باقی مانده بود.

شروع به احساس‌دور​ یک حس عجیب‌لزوماً​ و ناآشنا کرد.

البته، این‌این​ حس یک انرژی‌مگه​ درونی جدید نبود.

بلکه بیشتر شبیه چیزی بود که‌این​ در گذشته به طور طبیعی می‌دانست، اما‌داد​ به نوعی آن را فراموش کرده بود...

در نهایت، جین چون-هی‌می‌سازد​ پرورش چی را متوقف‌کمک​ کرد و چشمانش را گشود.

«یه چیزی... عجیبه.»

برای مدت‌این​ طولانی به‌طرفی​ دستانش خیره شد.

سپس با سردرگمی برای‌چیزها​ یک لحظه طولانی دیگر‌طرفی​ سرش را کج کرد.

کلماتی که از‌خونینی​ دهان جین چون-هی خارج‌نشود​ شد کاملاً غیرمنتظره بود.

«خیلی راحت... متصل می‌شه... چرا؟»

در آن لحظه، از پنج انگشت دست‌چند​ چپ جین چون-هی، الکتریسیته‌ای به رنگ سفید‌اتفاق​ مایل به آبی با صدای ترق‌وتروق جرقه زد.

جریان برقی که بین انگشتانش می‌رقصید،‌این​ مانند الکتریسیته‌ای که دور یک سیم‌پیچ‌رمان​ تسلا پیچیده شده باشد، منظره‌ای شگفت‌انگیز بود.

اما دست‌مسیر​ راستش کاملاً‌می‌سازد​ برعکس بود.

در آنجا، توده‌ای از تاریکی سیاه، گویی‌بفهمد​ که ماده تاریک کیهان در کنار هم جمع‌تضمین​ شده باشد، در هم می‌پیچید و حرکت می‌کرد.

حتی با هنر‌نمی‌دونم​ الهی ذهن دوگانه‌می‌شه​ هم محدودیت‌هایی وجود داشت.

در حالی که انجام این کار دیوانه‌وار که با یک دست هنر آتش و با‌شنیده​ دست دیگر هنر یخ را به کار ببرد ممکن بود، اما اینکه چطور به ظرافت‌هزار​ هنر آتش را کنترل کند و چطور هنر یخ را حرکت دهد، کاملاً مسائل متفاوتی بودند.

علاوه بر آن، او داشت از هنرهای رعد استفاده‌می‌کرد​ می‌کرد که کنترلش بسیار دشوار بود و آن یکی از‌لزوماً​ فرقه اتحاد بود که از ریشه با هم تفاوت داشتند.

با این حال، در حالی که داشت از دو تا از‌بیشتر​ سخت‌ترین هنرها با هر دو دست استفاده می‌کرد، حتی یک نقطه‌ابتدا​ از چی و خون در بدنش با هم تداخل پیدا نکرد.

«اگه فکر کنم باید این‌طوری کار‌می‌شه​ کنه... همون‌طوری کار می‌کنه؟ نباید به این‌نداشت​ راحتی باشه... این هنرها نباید این‌طوری باشن...؟»

در حالی که داشت نظریه‌های هنرهای‌این​ نهایی الهی را پایه‌گذاری می‌کرد، شروع‌رمان​ به احساس یک حس عجیب کرد.

شبیه به «شهود» بود‌می‌سازد​ و از جهتی، شبیه‌کمک​ به «پیش‌آگاهی» هم بود.

درست همان‌طور که یک ماهی می‌داند چطور‌بفهمد​ شنا کند، او هم به نوعی احساس‌نمی‌توانست​ می‌کرد که این کار طبیعتاً امکان‌پذیر است.

این‌ها قطعاً نظریه‌های رزمی ناآشنایی از‌می‌شه​ هنرهای عالی الهی بودند و طبق اصول،‌نداشت​ او نباید می‌توانست از آن‌ها استفاده کند.

اما او به طور غریزی فقط «می‌دانست» که اگر «بخش‌می‌شه​ خاصی» از یک «هنر رزمی دیگر» را بردارد و به‌حیات​ آن متصل کند، می‌تواند با مهارت از آن استفاده کند.

نتیجه‌اش این شد.

هنر شمشیر خانواده جگال، شمشیر جاودانه قطع‌کننده عالی، مسلماً‌کند​ یک هنر عالی الهی بود، اما... در مقایسه با سایر‌تحمل​ هنرهای عالی الهی، می‌شد گفت که چند قدم عقب‌تر است.

با این حال،‌نمی‌دونم​ هنر الهی پنج‌می‌شه​ عنصر فرق داشت.

این یک هنر عالی الهی بود که می‌شد‌طرفی​ آن را تقریباً قادر مطلق نامید؛ هنری که‌راهی​ تقریباً با هر هنر رزمی دیگری سازگار بود.

با استفاده از آن به عنوان پایه،‌نشود​ چه می‌شد اگر چند اصل از هنر‌غیرممکن​ چی واحد نخستین فرقه اتحاد وام می‌گرفت؟

نتیجه این شد که توانست «هنر الهی‌بفهمد​ امپراتور رعد بهشتی» خانواده نامگونگ را که در‌تضمین​ اصل نمی‌توانست از آن استفاده کند، متجلی سازد.

نتیجه روی‌این​ دست چپ‌طرفی​ جین چون-هی بود.

البته... به خوبی کسی نبود که تمام‌نمی‌دونم​ عمرش را صرف تمرین هنر الهی امپراتور رعد‌شنیده​ بهشتی یا هنر چی واحد نخستین کرده باشد...

«با این حال.»

با این کار، جین چون-هی‌بدون​ می‌توانست توانایی بسیار بیشتری در‌کافی​ پایه‌گذاری هنرهای رزمی به دست آورد.

اما عجیب بود.

کی چنین‌داشت​ توانایی‌ای به‌چیزها​ دست آورده بود؟

چشمان جین چون-هی دوباره آبی‌بیش​ شد و او بدون مشکل‌دیوانه​ خاصی جواب را پیدا کرد.

«این چیزی فراتر از یک‌بدون​ حس ششم ساده است... نکند‌کافی​ نوعی بینش عمیق‌تر به دست آورده‌ام؟»

حواسش تیزتر شد و‌طرفی​ هوش او لحظاتی از‌رمان​ پیش‌آگاهی را بیرون می‌داد.

این بینش، آنچه را که ممکن‌این​ بود به عنوان یک امکان قطعی تایید‌داد​ می‌کرد و جایی برای تردید باقی نمی‌گذاشت.

«این هدیه اژدهای بال‌دار است.

یک حس ششم بسیار تکامل‌یافته.»

این حس به او کمک‌مگه​ می‌کرد تا وقتی سردرگم است،‌داستان​ چیزها را با قطعیت پیدا کند.

البته، بحث این نبود‌چیزها​ که چیزهایی را که‌طرفی​ نمی‌دانست به او بفهماند.

بلکه کمک می‌کرد تا‌می‌سازد​ چیزهایی را که از قبل‌می‌کرد​ می‌دانست، با قطعیت سازماندهی کند.

شاید یک آدم عادی‌نزدیک​ پیش خودش بگوید این‌اصلی​ دیگر چقدر می‌تواند مفید باشد.

اما جین چون-هی کسی بود که‌می‌شه​ برای پیدا کردن یک جواب، باید‌راهی​ در میان مشکلات بی‌شماری پرسه می‌زد.

چه در مبارزه با‌چیزها​ ده ارباب بهشتی و‌طرفی​ چه در نجات یک بیمار.

اینکه بتواند با دقت و‌بیش​ سرعت، دانسته‌هایش را برای رسیدن‌دیوانه​ به یک نتیجه‌گیری سازماندهی کند.

«پس این قرصی بود‌نزدیک​ که خود درک و‌اصلی​ استعداد را افزایش می‌داد.»

قلبش به تپش افتاد.

هنرهای رزمی به شدت‌چیزها​ به درک و استعداد، یعنی‌مگه​ همان استعداد ذاتی وابسته هستند.

بی‌دلیل نبود که مردم می‌گفتند‌بیش​ کسی که پیشرفت کندی دارد،‌دیوانه​ فاقد درک و استعداد است.

البته، جین‌راه​ چون-هی به دلیل‌بدون​ دیگری خوشحال بود.

«با این کار،‌نمی‌دونم​ می‌تونم نوشتن پایان‌نامه‌ام‌می‌شه​ رو سرعت ببخشم.

و همچنین، توسعه داروهای جدید...»

پروفسور جین خوشحال‌خونینی​ بود که می‌تواند به‌نشود​ تکامل بشریت کمک کند.

هرچند بشریتِ این سیاره، با بشریتِ‌لزوماً​ دنیایی که جین چون-هی در آن زندگی‌چون​ می‌کرد، هم شبیه بود و هم متفاوت.

به هر حال، مردم زمین نمی‌توانستند‌می‌شه​ با دست خالی صخره‌ها را بشکنند‌راهی​ یا آبشارها را از وسط بشکافند.

در هر صورت، بشریتِ اینجا هنوز هم‌نمی‌دونم​ بشریت بود، بنابراین پروفسور جین از اینکه‌داستان​ می‌توانست سهمی در آن داشته باشد، خوشحال بود.

«خوبه. این عالیه.‌خونینی​ یوهو، فقط صبر‌عریض​ کن! دارم میام!»

نمی‌دانست چه بلایی سر نمونه خاکی‌لزوماً​ که داده بود آمده، اما به‌جین​ هر حال یک جوری درست می‌شد.

«آره. با این درک و‌مگه​ استعداد، شاید بتونم سرنخی برای ورود‌شنیده​ قطعی به قلمرو دگرگونی پیدا کنم.

استادم گفت چون از قبل می‌تونستم از تکنیک‌طرفی​ عالی ذهن-رزمی استفاده کنم، باید بتونم به راحتی‌راهی​ به قلمرو دگرگونی برسم، اما هنوز خیلی گیجم...»

دلیلش این بود که‌می‌سازد​ ذهن جین چون-هی هنوز‌کمک​ به آن قلمرو نرسیده بود.

آیا جنگجویی که نمی‌تواند خودش‌بدون​ را راضی کند تا انسانی‌کافی​ را ببرد، می‌تواند جنگجو نامیده شود؟

حتی پس از ده‌ها و صدها نبرد واقعی، آگاهی جین‌داستان​ چون-هی همیشه به زندگی نزدیک‌تر بود تا مرگ، بنابراین او توسط‌سال​ دیواری مسدود شده بود که جنگجویان عادی حتی نمی‌توانستند تصورش کنند.

با این حال، حتی‌چیزها​ با این وجود، او هیچ‌مگه​ قصدی برای تسلیم شدن نداشت.

او همچنان به خودش فشار می‌آورد تا مرحله بعدی‌می‌کرد​ را باز کند، حتی تا آنجا که ماجراجوییِ پایین‌بدون​ آمدن به بایگانی‌های مخفی قصر امپراتوری را به جان خرید.

و در پایان آن، در حین سازماندهی هنرهای عالی الهی بی‌شمار‌بیشتر​ و هنرهای رزمی درجه یک زیرمجموعه آن‌ها، این پزشک در حال‌ابتدا​ آماده شدن برای مرحله بعدی خود به عنوان یک پزشک بود.

و شانس‌این​ بهشتی با او‌مگه​ یار شده بود.

«استادم می‌گفت این حسی شبیه به تنها ایستادن‌طرفی​ بین آسمون و زمینه، جایی که دنیا با اراده‌نداشت​ فرد تغییر می‌کنه، اما هنوز نمی‌دونم این یعنی چی.

اگه بحثِ تغییرات‌خونینی​ بی‌شماره، من هنر الهی‌نشود​ پنج عنصر رو دارم.

این هنر از‌دور​ طریق چرخه سازندگی و‌بفهمد​ بازدارندگی به گردش درمیاد...»

افکارش سرعت گرفت.

هدیه اژدهای بال‌دار.

درک و استعداد تازه‌می‌سازد​ به دست آمده، به‌کمک​ جین چون-هی کمک کرد.

در نقطه‌ای، جین چون-هی‌نزدیک​ شروع به غوطه‌ور شدن‌اصلی​ در خودِ افکارش کرد.

سرانجام، او محیط اطرافش را‌مگه​ فراموش کرد و حتی کم‌کم نام‌شنیده​ خودش را هم از یاد برد.

حالت بی‌خویشتنی.

همزمان، پنج نوع‌خونینی​ انرژی در اطراف‌عریض​ جین چون-هی پدیدار شد.

چی پنج عنصر جمع شد تا‌لزوماً​ یک نقطه واحد را تشکیل دهد،‌جین​ که سپس پنج خط را رسم کرد.

خطوط مانند ستارگان جمع و پراکنده‌می‌شه​ شدند و در نهایت شروع به‌راهی​ همگرایی و تبدیل شدن به یکی کردند.

«آه... یعنی... همینه؟»

تمام بدن جین‌خونینی​ چون-هی شروع به سوختن‌نشود​ با پنج عنصر کرد.

یک روشنگریِ ضعیف.

در درون آن‌نمی‌دونم​ روشنگری، او بدون توقف‌چند​ به پیشروی ادامه داد.

در درون آن روشنگری، بدن‌هست​ جین چون-هی به آرامی شروع‌می‌شه​ به شناور شدن در هوا کرد.

پدیده خلسه شناور در هوا.

این پدیده‌ای است که در آن، وقتی‌بفهمد​ یک جنگجو بر مانعی غلبه می‌کند و روشنگری‌اش‌تضمین​ به اوج می‌رسد، بدنش در هوا معلق می‌شود.

این شبیه به چیزی بود که‌می‌شه​ شیطان کمان در گذشته نشان داده‌راهی​ بود، اما از جهتی هم تفاوت داشت.

به خصوص به این دلیل‌هست​ که روشنگری شیطان کمان و روشنگری‌چند​ جین چون-هی با هم متفاوت بودند.

انرژی‌ای که تمام بدن جین چون-هی را احاطه‌کمک​ کرده بود، بیشتر و بیشتر متورم شد و سپس‌نزدیک​ در یک لحظه دوباره به داخل بدنش مکیده شد.

همزمان، عرق سیاهی به پایین‌بدون​ سرازیر شد و بوی تندی‌کافی​ شروع به پخش شدن کرد.

با این حال، جین چون-هی بی‌توجه به‌چند​ حتی این موضوع، عمیق‌تر به روشنگری خود‌اتفاق​ ادامه داد و وارد حالت بی‌خویشتنی شد.

قلمرو دگرگونی.

او حتی این واقعیت‌می‌سازد​ را که وارد آن قلمرو‌می‌کرد​ عالی شده بود، فراموش کرد.

ناولها | novelha.net