چپتر 356: فصل 356 - موفقیت در دیالیز و خاطرات دزد الهی
0مدتی گذشت.
رنگ و روی دخترک،دادیم گونگ یوبینگ، به طرزرژیم چشمگیری در حال بهبود بود.
با دیدن این تغییرعلائم مثبت، لبخندی روی صورتدادیم خسته جین چون-هی نشست.
«جواب داد!»
توگوئه گونگیا گون بدون شک استادی بینظیر بود و بهظاهر لطف هنرهای رزمی قدرتمندش، حتی پیر هم نمیشد و از رویچنین ظاهرش به نظر میرسید که در اوایل دهه سی زندگیاش باشد.
در واقعیت، سلامت بدن او خیلیطریق بیشتر از جوانان بیستسالهای بود کهدرمان در اوج دوران جوانیشان قرار داشتند.
راستش را بخواهید، حتی در کره قرنکاهش بیست و یکم هم، افراد بالای پنجاه سالیدنیا که ظاهر جوانی داشتند، اغلب نقل محافل میشدند.
در دنیای هنرهای رزمی که تحت سلطهبالای انرژی همهکاره هنرهای رزمی و چی بود، چنینمیشدند چیزی عملاً یک امر بدیهی به حساب میآمد.
بنابراین، پروسهای که او با اعتمادافراد به سلامت گونگیا گون انجام دادهاغلب بود، در نهایت با موفقیت همراه شد.
کلیههای فراانسانی گونگیا گوندادیم داشتند خون را بارژیم سرعتی باورنکردنی تصفیه میکردند.
«حالا، فقط مسئله زمان است.
ما با دیالیز،قرن علائم مسمومیت فوریافراد را کاهش دادیم.
بعد از این، چه از طریق کنترل رژیم غذایی بهظاهر سبک این دنیا و چه با درمان چی، به محضهمهکاره اینکه عملکرد کلیهاش برگردد، دیگر نیازی به دیالیز منظم نخواهد داشت.»
از آنجا که او به یکی از سموم این دنیاسبک مبتلا شده بود و خودش هم از خون یک رزمیکار،منظم یعنی گونگیا گون استفاده کرده بود، نمیتوانست کاملاً مطمئن باشد.
بسته به شرایط، شایدعلائم به چند دور دیگردادیم دیالیز هم نیاز پیدا میکرد.
با اینکره حال، بحران فورییکم برطرف شده بود.
همین یک مورد بهبیست تنهایی، گوشهای از قلبپنجاه جین چون-هی را گرم کرد.
«خوبه، خیلی خوبه.
در هر صورت، توگوئه باید برایفوری مدتی چی خودش را با تمرکز رویغذایی هنرهای تغذیهکننده حیات به گردش در بیاورد.»
حتی در اوج خوشحالی از اینافراد موفقیت، جین چون-هی از همین حالااغلب داشت به قدم بعدی فکر میکرد.
توگوئه که میدید حالت چهره جین چون-هی لحظهپنجاه به لحظه تغییر میکند، این موضوع برایش عجیبدنیای بود و مدت طولانی به صورت او خیره ماند.
«واقعاً... شایعاتی کهکاهش در جیانگهو پیچیدهطریق بود، حرف توخالی نبودند.»
او اینطور با خودشعلائم فکر کرد و بعددادیم دوباره چشمانش را بست.
او خوابی دید.
«مادربزرگت یککره دزد الهیبیست است، میدانی؟»
بعد ازفوری مراسم خاکسپاریدادیم پدر و مادرش.
این اولین چیزی بودعلائم که توگوئه گونگیا گون،دادیم مادربزرگش، به او گفته بود.
پلک، پلک.
نوهاش، گونگ یوبینگ، فقط بایکم نگاهی خالی به او خیره شدجوانی و به حرفهای مادربزرگش گوش داد.
در واقع، بعد از شنیدن اینطریق حرفها، مدتها در دلش از خودش میپرسیدمحض که آیا درست شنیده است یا نه.
حتماً چیزیاست را اشتباهعلائم شنیده بود.
«میتوانی بگویی مادربزرگتقرن دزد شبحوار بیسایهافراد است، بزرگترین دزد دنیا.»
«آه...»
او میدانست کهکاهش مادربزرگش یک استادطریق هنرهای رزمی است.
اول از همه، صورتش از مادرش جوانترکاهش بود و تکنیکهای حرکتیاش آنقدر سریع بودسبک که هیچکس نمیفهمید کی میآید یا کی میرود.
مادرش میگفت مادربزرگقرن یک محافظ معروفافراد از قبیله هائو است.
واقعاً هم به نظر میرسید کهافراد او مدام به دفتر محافظان رفت ونقل آمد دارد و با خودش پول میآورد.
مثل خانواده بیشتر استادان درجهبعد یک، آنها بدون هیچ کمسبک و کسر مالی زندگی میکردند.
اما اینکه ناگهان به اومسمومیت بگویند یک دزد الهی افسانهایطریق است، نه فقط یک استاد معمولی...
او از مادربزرگش پرسید.
که آیا چیزی مثلبیست یک آرتیفکت الهی دارد کهسالی بتواند مردم را نجات دهد.
حالت چهرهفوری مادربزرگش به طرزبعد وحشتناکی تاریک شد.
او گفت با اینکه هنر جیانگشیفوری برای بازگرداندن مردگان وجود دارد، امارژیم این واقعاً زنده کردن آنها نیست.
برای همین...کره او فقطبیست گریه کرد.
چون مهم نبود یک نفریکم چقدر رزمیکار بزرگی باشد، آنها نمیتوانستندجوانی جلوی یک بیماری همهگیر را بگیرند.
مادربزرگش هم گریه کرد.
او گفت که باید زودتر به آنها میگفت،دادیم که نادان بوده و تمام چیزی که یاددرمان گرفته فقط دزدی بوده، برای همین اشتباه کرده است.
مادربزرگش جلوی لوحهای اجدادی پدریکم و مادرش گفت که متأسفظاهر است، که احمق بوده است.
مثل یک بچه گریه میکرد و میگفتبالای اگر میدانست کار به اینجا میکشد، فارغ ازمیشدند کینهها و لطفهای جیانگهو، زودتر حرفش را میزد.
بعد، چندفوری بار سرش رابعد به زمین کوبید.
با اینکه خون از پیشانیاشمسمومیت جاری بود، باز هم مدامطریق سرش را میکوبید، دوباره و دوباره.
او گفت کهقرن نمیداند چطور بایدافراد نوهاش را بزرگ کند.
اگر به او هنرهای رزمی یادافراد میداد، کینهها به دنبالش میآمدند واغلب اگر یاد نمیداد، بعداً مایه پشیمانی میشد.
در عین حال گفت که نوهاشطریق صادقانه استعداد رزمی ندارد، برای همیندرمان نمیدانست چطور باید او را بزرگ کند.
خودش با بدنی مناسب برای هنرهای رزمی بهدادیم دنیا آمده بود و در زمینه روشنگری یک نابغهمحض بود، چیزی که دستاوردهای فعلیاش را ممکن کرده بود.
اما نوهاش، حتی اگر همینطوریکم که بود بزرگ میشد، برایش سختجوانی بود که به جایگاه بزرگی برسد.
مثل بیشتر مبارزان،قرن احتمالاً در حد یکبالای آدم معمولی بزرگ میشد.
او گفت اگر این اتفاق میافتاد،طریق نوهاش نمیتوانست بار کینههایی که همراه بامحض هنرهای رزمی توگوئه میآمد را تحمل کند.
و برای همین،دیالیز فقط مثل یکفوری خرس هقهق میکرد.
«مادربزرگ هم گریه میکند.»
برای گونگ یوبینگ،قرن مادربزرگش همیشه آدم سختیبالای برای نزدیک شدن بود.
او هرگز از آن دست مادربزرگهایی نبودکنترل که همیشه در گرمترین قسمت اتاق بنشینداینکه و از توی کمد شیرینی در بیاورد.
به خاطر ظاهر جوانش که ازفوری مادر خودِ گونگ یوبینگ هم جوانتر بودغذایی و چهره زیبایش، اغلب باعث سوءتفاهم میشد.
مادربزرگش هم خیلیقرن راحت اجازه میدادافراد این سوءتفاهمها باقی بمانند.
برای همین، مردم محله او را نه به عنوانسالی مادربزرگ، بلکه به عنوان عمه یا خاله و گاهیسلطه حتی یک خواهر بزرگتر با اختلاف سنی زیاد اشتباه میگرفتند.
اصولاً، آنها هیچوقتکاهش زیاد با همطریق حرف نزده بودند.
مادربزرگش گفته بود.
«یکجوری بزرگت میکنم.
یکجوری بزرگت میکنم.
حتی اگر به تو هنرهای رزمیطریق یاد بدهم، جوری بزرگت نمیکنم کهدرمان مثل من یک دزد بشوی، یکجوری...»
با این حال، مادربزرگش نمیدانست.
او خیلی بیشتر ازبیست چیزی که فکر میکردپنجاه در آموزش دادن بیاستعداد بود.
با یک بدن معمولی، شاید میشد با یک استادسالی خوب به موفقیت رسید، اما وقتی پای آموزش درسلطه میان بود، مادربزرگش بدترین نوع استاد به حساب میآمد.
با این وجود،کاهش گونگ یوبینگ مادربزرگشطریق را دوست داشت.
او دستهایاست مادربزرگش راعلائم دوست داشت.
رفتار خشن گذشتهاش از بین رفتهافراد بود و با اینکه گاهی در آغوشنقل او فرو میریخت و بیوقفه هقهق میکرد...
باز هم.
او مادربزرگش را دوست داشت.
«مادربزرگ...»
دخترک بعد از مدتهابیست که خوابی قدیمی دیدهپنجاه بود، چشمانش را باز کرد.
پلک، پلک.
سقف ناآشنافوری پر ازدادیم کندهکاریهای پرزرقوبرق بود
با اینکه بچهدیالیز بود، میدانست کهفوری چنین سقفی ارزانقیمت نیست.
برای لحظهای باقرن خودش فکر کردافراد که چرا اینجاست.
نگاهش را که به کناری چرخاند،افراد لولههایی شبیه به نخهای بلند رااغلب دید که وارد بازویش شده بودند.
دو تا لوله.
و آن لولهها به چیزی شبیهفوری یک کیسه چرمی متصل بودند کهرژیم از یک میله نسبتاً بلند آویزان بود.
با نگاهی دقیقتر به اطراف،یکم متوجه شد روی تختی باظاهر کندهکاریهای چوبی پرزرقوبرق دراز کشیده است.
و تازه آن موقعبیست بود که فهمید کسیپنجاه دستش را محکم گرفته است.
یک دست گرم.
چشمانش را به سمتعلائم منبع این لمس چرخانددادیم و مادربزرگش را دید.
توگوئه گونگیا گون.
یکی ازکره ده فردبیست قدرتمند جهان.
پس از ازکاهش دست دادن مادر وکنترل پدرش، تنها خانواده باقیماندهاش.
او میدانست که مادربزرگش آنجاست.
مادربزرگش معمولاً یک ماه، یا شایدافراد دو سه ماه، یا حتی یکاغلب سال میماند و بعد به جایی میرفت.
هیچوقت نمیگفتکره کی میرودبیست یا کی برمیگردد.
وقتی کوچک بود، آنقدر دلش میخواستطریق پیش مادربزرگش باشد که قشقرق به پامحض میکرد و به او میگفت که نرود.
هر وقت این کارعلائم را میکرد، مادربزرگش بهطوردادیم نامحسوسی دیواری بینشان میکشید.
حالا که به گذشته فکر میکرد، به نظر میرسیدسالی که او راه و روش خودش را ابداع کرده بودانرژی تا به نحوی جلوی رسیدن کینهها به نوهاش را بگیرد.
بعد ازکره اینکه کمی بزرگتریکم شد، تازه فهمید.
برخلاف کسی که به عنوان یکطریق دزد الهی مورد احترام بود، اودرمان یک روی سادهلوحانه و بیریا هم داشت.
او ایناست مادربزرگش راعلائم خیلی دوست داشت.
با این حال،قرن گاهی از دستافراد مادربزرگش دلخور میشد.
چون وقتی مادرقرن و پدرش مردند،افراد مادربزرگش آنجا نبود.
حتی در حالی که پس از مرگ آنهارژیم با مادربزرگش تنها زندگی میکرد، در ابتدا فوراًکلیهاش باور نکرده بود که مادربزرگش همان توگوئه است.
با این حال، اگر مادربزرگش آنجافوری نبود، آیا از شدت غم آنقدر گریهغذایی میکرد تا در اشکهای خودش حل شود؟
«اگر من اینجاقرن نبودم، مادربزرگ همافراد از هم میپاشید.
او حسابیکره اشکش دمبیست مشکش است.»
با وجودفوری اینکه اینهمه سالبعد زندگی کرده بود.
با وجود اینکه درعلائم جیانگهو لقب «گوئه» رادادیم به او داده بودند.
با وجود اینکه چندینبیست بار دشمن شماره یکپنجاه دنیای رزمی شده بود....
مادربزرگ اشکش دم مشکش است.
حتی الان هم گاهی شبها مادرش را صدا میزند و دردنیا حالی که شانههایش میلرزد عذرخواهی میکند، یا دو تا آویز میخرد،داشت یکی به رنگ موردعلاقه مادرش و یکی به رنگ موردعلاقه نوهاش.
بعد با لجبازی اصرارعلائم میکرد که یکی را برایبعد خودش خریده چون دلش میخواسته.
بعد از آن، میگفت که میرود دستشویی،بالای از اتاق بیرون میرفت، اما سر ازمحافل آشپزخانه درمیآورد و تا مدتها بیرون نمیآمد.
بعد با چشمهایقرن پفکرده برمیگشت و یکبالای چیز خوشمزه درست میکرد.
«این رازیفوری است کهدادیم هیچکس نباید بداند.»
گونگ یوبینگاست دست مادربزرگعلائم گریانش را فشرد.
احتمالاً وقتی میفهمیدقرن که او بهبودافراد یافته، دوباره گریه میکرد.
دوباره به یاد مادر میافتاد.
و خود گونگکاهش یوبینگ هم احتمالاً بهکنترل یاد مادر میافتاد و...
«... دوباره گریه میکرد.»
به نظرکره میرسد بعضی زخمهایکم هرگز التیام نمییابند.
گاهی اوقات، فقط یک وزشیکم نسیم میتواند آنقدر آنها راظاهر بسوزاند که اشک به چشمانت بیاورد.
مادر احتمالاً همینطور بود.
«من و مادربزرگ همرزم هستیم.»
اگر یکی از ما بمیرد،یکم تعداد کسانی که مادر و پدرجوانی را به یاد میآورند نصف میشود.
مادربزرگش هیچوقت واقعاً از پدرش خوششافراد نمیآمد و تا لحظه آخر او رانقل دزدی میخواند که دخترش را دزدیده است.
پدرش که در آن زمان یک یتیم جنگی بود،غذایی به عنوان داماد وارد خانواده آنها شده بود ودیگر ظاهراً نام خانوادگیاش را هم همینطوری دلبخواهی انتخاب کرده بودند.
به نظر میرسید مادربزرگش دلش میخواسته اوکاهش با پسر خانوادهای ازدواج کند که درسبک خانهای پر از عشق بزرگ شده باشد.
با این وجود، پدرش ازیکم ته دل میخندید و تاظاهر آخر به غرغرهای مادربزرگش گوش میداد.
مادربزرگش هم با وجود اینکه میگفت ازبالای او خوشش نمیآید، همیشه حواسش بود لباسمحافل یا غذایی تهیه کند که پدرش دوست داشت.
در باطن، به او اهمیتبعد میداد، اما در ظاهر، کلماتسبک «دزدِ دختر» همیشه ورد زبانش بود.
به عنوان یکدیالیز نوه، نمیتوانست این طرزکاهش فکر را درک کند.
«دلیل اینکه اجازه این ازدواجیکم را داد حتماً این بودهظاهر که مادر را خیلی دوست داشته.»
میگفتند مادر آنقدر عاشقبیست شده بود که ازپنجاه درد عشق بیمار شده بود.
حتماً به همین خاطر بودبعد که آنقدر ناراحت بود وسبک میگفت او دخترش را دزدیده است.
این فکر که مادربزرگش، یک دزدفوری واقعی، آن هم یک دزد الهی،رژیم چنین حرفی زده بود، کمی خندهدار بود.
او مدت طولانیقرن به چهره خوابآلودافراد مادربزرگش خیره شد.
هر طور کهقرن نگاه میکرد، اوافراد شبیه یک «مادربزرگ» نبود.
«وقتی بزرگفوری بشوم، وقتیدادیم پیر بشوم.
آیا آن موقعدیالیز هم مادربزرگ همین چهرهکاهش جوان را خواهد داشت؟»
شاید بعد از مدت خیلییکم خیلی طولانی، بعضیها حتی مادربزرگشظاهر را با دختر خودش اشتباه بگیرند.
به گفته مادربزرگش، او ازیکم طریق رسیدن به روشنگری درظاهر هنرهای رزمی جوان نشده بود.
او داروی جوانی و زندگی جاودانهطریق را از یک بایگانی مخفی بسیاردرمان بسیار دشوار و عمیقاً پنهان دزدیده بود.
و همهاست آن را یکجامسمومیت سر کشیده بود.
بدون اینکه چیزی برای پز دادنافراد به دیگران داشته باشد، یا چیزیاغلب که بتواند به عنوان مال دزدی بفروشد.
به همین دلیل بود کهیکم مردم به مادربزرگش لقب دزدظاهر شبحوار بیسایه را داده بودند.
مادربزرگش میگفتفوری که این خاطرهانگیزترینبعد دزدیاش بوده است.
«پس...
مادربزرگ برایکره همیشه همینبیست شکلی میماند.»
گونگ یوبینگ بهقرن سقف نگاه کرد وبالای در فکر فرو رفت.
«پس مادربزرگ مادر را برایبعد همیشه به یاد خواهد داشت،سبک و من را هم همینطور؟»
هر چقدر هم که درمسمومیت این باره فکر میکرد، گمان نمیکردکنترل بتواند به همان دستاوردهای مادربزرگش برسد.
و حتی اگر درد خرد شدن استخوانها را تحمل میکرد تا زیراغلب نظر مادربزرگش که استادی کاملاً بیتخصص بود هنرهای رزمی را یاد بگیرد، وبدیهی حتی اگر موفق میشد، چیزی مثل بازگشت به جوانی غیرممکن به نظر میرسید.
«اگر من همقرن بمیرم، مادربزرگ مجبور میشودبالای دو تا آویز بیندازد...»
این خیلی تنهایی غمانگیزی میشد.
گونگ یوبینگاست با خودشعلائم فکر کرد.
درست در همان لحظه،بیست مادربزرگِ در خوابش، بهآرامیپنجاه چشمانش را باز کرد.
خیلی زود، اشکقرن در چشمان درشتافراد مادربزرگش حلقه زد.
«بدنت... چطوره؟»
«من خوبم.»
«خدا روکره شکر. خدا رویکم هزار مرتبه شکر...»
اشکهای مادربزرگش بند نمیآمد.
سپس، ازفوری روی عادت بابعد آویزش بازی کرد.
همان رنگیاست که مادرشعلائم دوست داشت.
«ببین، دارهکره به مادربیست فکر میکنه.»
و همزمان، گونگقرن یوبینگ هم بهافراد یاد مادرش افتاد.
دلش برایفوری مادرش تنگدادیم شده بود.