چپتر 578: چپتر 578
0بدون توجه به حرفهای بقیه، جینوضعیت چون-هی نبض هان جونگ را گرفت وپزشکی چی حقیقیاش را وارد بدن او کرد.
حتماً به خاطر استفادهبرخلاف از چی مادرزادیاش دچارروشهای جراحات داخلی شده بود.
بعد از انجام درمانهایاستدلالت اورژانسی، ناگهان از جایشبرخلاف بلند شد و گفت:
«من بردم.»
پزشک به وضوحبودند قصدش را برایوضعیت نکشتن حریف اعلام کرد.
«...»
در آن سکوت عجیب، حتی یکممنون نفر از جنگجویان قصر یخی دریای شمالیپیشگیرانهی هم جرئت نکرد صدایی از خودش دربیاورد.
جین چون-هی دیگر چیزیدستشان نگفت و فقط به اربابعمارت قصر دریای شمالی خیره شد.
بعد از چندبودند لحظه، ارباب قصروضعیت به حرف آمد:
«خیلی خب.ممنون بازنده، هان جونگقوانین رو اعدام کنید.»
«این یارو دیوانهست؟! میخواداستدلالت شاگرد مستقیم خودش رو فقطقوانین به خاطر اینکه باخته بکشه؟»
جین چون-هی با عجله گفت:
«دوئل مرگ و زندگی یعنیتماشای الان حق زندگی این آدماستاد دست منه، غیر از اینه؟»
«همینطوره.»
«پس این آدم الاناستدلالت مال منه. مرگ و زندگیشقوانین هم به من ربط داره.»
«...»
ارباب قصر جوابی نداد.
فقط باممنون غضب به جینقوانین چون-هی خیره شد.
هوا مثل زه کشیدهاستدلالت شدهی کمان، ملتهب وبرخلاف آمادهی پاره شدن بود.
همه نفسهایشان را حبس کردهبرنمیآمد بودند و کاری جز تماشایپزشکی این وضعیت از دستشان برنمیآمد.
بعد ازکرده چند لحظه،کاری ارباب قصر گفت:
«بسیار خب. جین چون-هی،برخلاف استاد جوان عمارت پزشکیروشهای فلس سفید. استدلالت منطقیه.»
«ممنون.»
«اما این برخلاف قوانیندستشان این قصره. در این صورت،عمارت روشهای پیشگیرانهی تو اجرا نمیشن.»
«این کار هم برای قصرتماشای یخی دریای شمالی و هم برایجوان مردم شهر دریاچه سفید بهترین کاره.»
«این فقط نظر توئه. ما نمیتونیم مطمئن باشیم که روشتاجرا درسته، و اینجا توی دریای شمالی، ما قوانین خودمون رو داریم.مطمئن اگه خوشت نمیاد، میتونی خیلی راحت از قوانین ما پیروی کنی.»
با شنیدن این حرف،استدلالت گونگسون یونگ دیگر نتوانست خودشقوانین را کنترل کند و گفت:
«چی! داری به دیوانه یکتا میگی کهاستاد جون یه نفر رو با جون تمام مردمممنون شهر دریاچه سفید تو یه کفه ترازو بذاره؟!»
«من کی بهبودند تو اجازه حرف زدندستشان دادم، جنگجوی خانواده گونگسون!»
گونگسون یونگ ساکت شد.
فقط توانستفلس مشتهایش رااستدلالت محکم گره کند.
میخواست چیز دیگری بگوید:
«اما، این...»
[...خواهر، مشکلی نیست.]
جین چون-هی باسفید انتقال صدا، جلویممنون گونگسون یونگ را گرفت.
این زنجیرهای بودوضعیت که به استادش،بسیار جگال لین برمیگشت.
نیازی نبود که خانوادهکاری گونگسون درگیر این ماجرابرنمیآمد شوند و آسیب ببینند.
جان یک نفر در برابرقوانین او، در مقابل جانهای بسیاریاجرا که در آینده در خطر میافتادند.
«اصلاً جوابفلس درستی برای اینمنطقیه وضعیت وجود داره؟»
چرا اوتماشای باید چنیندستشان انتخابی میکرد؟
و چهکرده کسی مسئولکاری آن جانها بود؟
جین چون-هی که مجبوربرخلاف به گرفتن تصمیمی بیرحمانه شدهپیشگیرانهی بود، سرش را پایین انداخت.
هر انتخابی که میکرد،استدلالت تصمیمی بود که قطعاًبرخلاف از آن پشیمان میشد.
پزشک با فروخوردن خشمدستشان جوشانش، در عوض با صداییعمارت آرام و شمرده جواب داد:
«میفهمم. پس...»
با گفتن ایناما حرف، جنگجوی افتادهقصره را بلند کرد.
ارباب قصر گفت:
«پس انتخابت رو کردی.»
«لطفاً در موردبودند اتحاد با جناحوضعیت غیرمتعارف تجدید نظر کنید.»
«فهمیدم. حالا مرخص بشید! ده روزقصره دیگه جوابم رو بهتون میدم. تا اونمردم موقع، آزادید هر کاری دلتون میخواد بکنید!»
جین چون-هی ادای احتراماستدلالت کرد و همراه بابرخلاف جنگجوی بیهوش از آنجا رفت.
«اینقدر این کار کثیفدستشان و حقیرانهست که دلم میخوادعمارت کلاً بیخیال همه چی بشم...»
پزشک تصمیم گرفتبودند که فقط یکوضعیت جهنم به پا کند.
او به اتاقش برگشت.
جنگجوی آسیبدیده راوضعیت در یکی از اتاقهایاستاد ویژه مهمانان افتخاری خواباندند.
جین چون-هی برایبودند مدتی سخت مشغولوضعیت درمان بیمار شد.
از آنجا که اینجا جایی بود که نمیتوانستروشهای از هنرهای جراحی استفاده کند، ضربهاش را طوری واردکاره کرده بود که مطمئن شود جااندازی دستی امکانپذیر است.
«خوشبختانه، شکستگی تمیزیه.»
علاوه بر این، درست در لحظهای که ضربهی جینعمارت چون-هی به او برخورد کرده بود، انرژی درونیاش را برایقصره محافظت از مغز و اندامهای داخلیاش به گردش درآورده بود.
اینکه توانسته بود این کار را ناخودآگاه انجام دهد، بهاستاد این معنی بود که این جنگجو تکنیکهای پایهی مشابهی رابرخلاف برای مدت طولانی و بارها و بارها تمرین کرده است.
این یعنی او خیلی بیشتر از سطح تلاشی کهپیشگیرانهی بقیهی جنگجوها از آن حرف میزدند تمرین کرده بود؛نظر تا جایی که حتی در ناخودآگاهش هم نهادینه شده بود.
با این حال، انفجار چی مادرزادیممنون شبیه به انحراف چی است، اما درپیشگیرانهی عین حال کاملاً با آن تفاوت دارد.
«خدا رو شکروضعیت که همون اولبسیار کار جلوش رو گرفتم.»
اما واقعیت این بود که اووضعیت سعی کرده بود با یک بدن دربوداغانپزشکی حرکت کند، بنابراین جراحاتش اصلاً سطحی نبودند.
فقط به این خاطر که او استادی بود که هنرهایاجرا رزمی را تمرین کرده بود، بدنش توانست دوام بیاورد ونمیتونیم درمان شود؛ اگر یک آدم معمولی بود، در جا میمرد.
او تا سپیدهدم،سفید بارها و بارهاممنون به وضعیتش رسیدگی کرد.
وقتی درمان را تمام کردبرنمیآمد و به اتاقش برگشت، گونگسونپزشکی یونگ و شاهزاده هانبینگ منتظرش بودند.
شاهزاده هانبینگکرده با چهرهایکاری گرفته زمزمه کرد:
«در واقع...ممنون خلقوخوی ارباب بهقوانین شدت تغییر کرده.»
به نظر میرسید این شوک برای شاهزادهاما هانبینگ بسیار سنگینتر بود، چرا که او مردینمیشن با حس مسئولیتپذیری فوقالعاده نسبت به مردمش بود.
«واقعاً اینطوره؟»
«قطعاً همینطوره. مهم نیست که دوئل رو باخته، امابسیار اینکه دستور اعدام بده فقط به خاطر اینکه یهممنون مبارزهی مرگ و زندگی بوده... اون دیگه ارباب گذشته نیست.»
گونگسون یونگ دستبهسینه ایستاد:
«کشتن یه نفر به خاطر باختن تواما دوئل، چیزیه که حتی خشنترین بخشهای جناحاجرا غیرمتعارف هم انجامش نمیدن. فرقه شیطانی فرق داره؟»
«... فرقه شیطانی.»
ناگهان بهکرده یاد چولکاری موبک افتاد.
مردی که به عنوان فرستادهیقوانین جناح غیرمتعارف آمده بود، اما درنمیشن واقع عضوی از فرقه شیطانی بود.
«یعنی فرقه شیطانی نقشهای کشیدهمنطقیه تا شخصیتش رو تغییر بده؟قصره یا کار فرقه جاودانه خون بوده؟»
این دو فرقهیوضعیت دروغین داشتند اوبسیار را دیوانه میکردند.
«هوم... اما بهبودند عنوان یه غریبه، هیچدستشان راهی برای فهمیدنش ندارم.»
جین چون-هیممنون غرق دربرخلاف افکارش شد.
گونگسون یونگ گفت:
«خب، ده روز وقت داریم. ارباب قصراستاد گفت ده روز دیگه بهمون جواب میده.منطقیه میخوای مستقیم بزنی به دلشون، مگه نه؟»
«آه... آره، آره.»
از کجا فهمید؟
«از سر و روت میباره.منطقیه اون چشما، چشمای کسیه کهقصره میخواد یه جهنم به پا کنه.»
آخه چطور ممکن بود اینبرنمیآمد زن تو تجارت اینقدر افتضاح باشه،فلس اما همچین شهود تیزی داشته باشه؟
جین چون-هی صادقانه جواب داد:
«حق با توئه.اما میخوام یه جهنمقصره به پا کنم.»
«چطوری میخوایفلس این کاراستدلالت رو بکنی؟»
«به چندتماشای تا نقشهدستشان فکر کردم.»
«هوم... میخوای روشی روکاری بهت یاد بدم کهبرنمیآمد خودم اکثراً ازش استفاده میکنم؟»
با شنیدن حرفهایش،اما جین چون-هی فوراًقصره سر تکان داد.
«ممنون میشمفلس این کاراستدلالت رو بکنی.»
«تو همچین مواقعی، مندستشان معمولاً افکار عمومی روجوان تحریک میکنم تا گولشون بزنم.»
«جانم؟»
«یه دکتر قلابی وبرخلاف حقهباز استخدام میکنم و کلاًپیشگیرانهی گند میزنم به افکار عمومی.»
جین چون-هی تازه دوزاریاش افتاد.
'پس برای همینه که همهبرنمیآمد از بیرحمی اژدهای سم یخپزشکی سیاه، گونگسون هیون، به خود میلرزن.'
تصمیم گرفت کهبودند هیچوقت نباید باوضعیت خانواده گونگسون دشمن بشه.
با این حال،اما روش نسبتاً راحتیقصره به نظر میرسید.
«و اون... فکرسفید کنم بتونم ازممنون اون هم استفاده کنم؟»
با اینتماشای حرفش، چشمهای گونگسونبرنمیآمد یونگ گرد شد.
«آها، درسته. همینه! تو یه پزشک فوقالعادهای! میتونی بریبسیار تو خیابونها، یه بنر دستت بگیری که روش نوشته "خالقاما اوندول، دکتر دیوانه چشمآبی، از راه رسید!" و همینطوری بچرخی.»
«...»
با حرفهای او، صورت جین چون-هیممنون مثل لبو سرخ شد و برای لحظهایپیشگیرانهی مثل یه خرس تو خودش جمع شد.
«چی شده؟»
«نه، فقط... یهبودند خاطره قدیمی ووضعیت ضایع اومد تو ذهنم.»
واقعاً بعد از مجمعبرخلاف اژدها و ققنوس، بازمروشهای باید این کار رو میکرد؟
گونگسون یونگ گفت:
«امکان نداره خودت بهدستشان این فکر نکرده باشی. نکنهعمارت چون خجالت میکشی، دو دلی؟»
«فقط یه لحظه. بایدکاری خودم رو از نظربرنمیآمد روانی آماده کنم. هووو، هووو!»
«پزشک سرگردان! جین چون-هی!»
یک پزشک سرگردان در جیانگهو.
میگن تو دوران سلسلهدستشان سونگ، واقعاً پزشکهایی بودنجوان که بهشون میگفتن نانگجونگ.
بنیانگذارشون همکرده پزشکی به اسمتماشای لی سیکو بوده.
اونها معمولاً یه زنگوله به خودشون میبستن، یه جعبهپیشگیرانهی پر از گیاهان دارویی و ابزار پزشکی رو میانداختن روتوئه دوششون و برای درمان مردم از اینور به اونور میرفتن.
به خاطر همون زنگوله،استدلالت بهشون لینگیی و گاهیبرخلاف اوقات هم جیانگهو-یویی میگفتن.
به عبارت دیگه.
اگه تو تاریخ واقعی وضعیتتماشای اینطوری بوده، تو این سیارهاستاد دنیای رزمی قراره چطور باشه؟
اینجا پزشک سرگردان معمولاً یعنی یه حقهباز که یهپیشگیرانهی ذره تکنیک چی یا هنرهای رزمی یاد گرفته ونظر راه افتاده دور دنیا تا مردم رو درمان کنه.
البته، بینشون کسانی هم بودن کهممنون مهارتهای پزشکی و رزمیشون اونقدر بالاروشهای بود که بشه بهشون گفت استادان مخفی.
دویست سال پیش، شخصی به اسم دکتر الهی سرگردان وجود داشت وسفید میگن هنرهای رزمیاش اونقدر قدرتمند بود که جزو ده استاد برتر زیرنمیشن آسمان قرار میگرفت و در کنارش، بهترین مهارتهای پزشکی دنیا رو هم داشت.
«راه بهتریکرده از اینکاری هم هست؟»
«خب...»
«بیمیلیات رو بذار کنار.»
جین چون-هیتماشای به سقفدستشان نگاه کرد.
«درسته که تصمیم گرفتم قصر یخی دریای شمالی رو بهاستاد هم بریزم، اما اینکه مجبور بشم تا این حد پیش برم...قوانین یه کم من رو نسبت به زندگیم دچار بحران میکنه، خواهر.»
«...تو این سن،اما آخه تو چه بحرانصورت زندگیای میتونی داشته باشی...؟»
«... نه، آخه...»
جین چون-هی که نمیتونست حقیقت روبسیار بگه، برای لحظهای زانوهاش رو بغلسفید کرد و تو خودش جمع شد.
اگه سن زندگی قبلی و سن فعلیاش روبرنمیآمد با هم جمع میکرد، مگه تو سنی نبوداستدلالت که باید بازنشسته میشد و با نوههاش بازی میکرد؟
'چرا همهممنون خجالتهاش فقطبرخلاف برای منه...'
گونگسون یونگفلس که از حقیقتمنطقیه خبر نداشت، گفت:
«مردم معمولاً چیزهای معجزهآسا رو باور میکنن، مگه نه؟عمارت اگه مهارتهات رو نشون بدی و روشهای پیشگیریات روقوانین براشون توضیح بدی، مثل مور و ملخ دورت جمع میشن.»
«شاید اینطور باشه.»
«قطعاً همینطوره. و حتی اگه به عنوان یه پزشک سرگردان عمل کنی،کار برای قصر یخی دریای شمالی سخته که دخالت کنه. کسانی که جلویدرسته کمکرسانی به مردم عادی رو میگیرن، آدمهای عجیبی به نظر میرسن، درسته؟»
«درسته.»
«اون خیلی خشک و مقرراتی به نظر میرسید. هرچیعمارت یه نفر خشکتر باشه و بیشتر به حفظ آبروقوانین اهمیت بده، احتمال اینکه تو همچین چیزی دخالت کنه کمتره.»
با حرفهایکرده او، شاهزاده هانبینگتماشای لبخند تلخی زد.
«استاد تو گذشتهاما اینطوری نبود. نمیدونم چطورصورت تونسته اینقدر تغییر کنه.»
زیر لب زمزمهسفید کرد که ترجیح میداداما دلیلش یه بیماری باشه.
یک روز بعد.
او تمام پولش روبرخلاف صرف آماده کردن موادروشهای لازم برای اون روز کرد.
اولین چیز زغال دودی بودمنطقیه که برای کشتن یا دورقصره کردن حشرات با دود استفاده میشد.
دومین چیز حشرهکش بود، یهبرنمیآمد شکل ابتدایی که با استفادهپزشکی از آب قلیایی درست میشد.
طرز تهیهاش اینطور بود که خاکستر کاهدستشان سوخته رو روی یه پارچه، یه کلاه مخروطیسفید یا یه بخارپز میریختن و روش آب میریختن.
بعد از ده بار تکرار اینقصره کار، تبدیل به یه محلول قلیاییکار قوی میشد که همون آب قلیایی بود.
از اینفلس برای شستشویاستدلالت لباس استفاده میشد.
توی رنگرزیتماشای طبیعی همدستشان کاربرد داشت.
اما اگه گیاهان دارویی بهش اضافهوضعیت میکردی و با هم ترکیب میشدن، تبدیلپزشکی به یه ماده برای حشرهکش هم میشد.
گیاهان لازم رواما میشد تو همینقصره منطقه پیدا کرد.
اگه بخوام دقیقتر بگم...
«هی... اینقدر کافیه؟»
«خواهر، آخهکرده چطوری این همهتماشای رو گیر آوردی؟»
«وقتی داستان تو رو براشون تعریف کردم، همه آستینهاشون رواجرا بالا زدن و گفتن که خودشون پیداش میکنن. به نظرنمیتونیم میرسه شهرتت به عنوان دکتر الهی کوچک اینجا هم جواب میده.»
«خیالم راحت شد. ولیاستدلالت احتمالاً بیشتر به خاطر ذاتقوانین اجتماعی و خونگرم توئه، خواهر.»
دقیقاً همینطور بود.
گونگسون یونگ همین الانش همتماشای خیلی راحت و مرتب داشت برایجوان خودش کلی دوست محلی جمع میکرد.
مردم شهر دریاچه سفید هم مثل مردم پادشاهی عایشه عاشق نوشیدن بودن،کار و از اونجایی که گونگسون یونگ هم یه میخوارهی قهار بود، بعد ازاینجا یه دور شرطبندی سر نوشیدنی تو یه میخانه، کلی دوست پیدا کرده بود.
'واو، عجب آدم اجتماعیایه.'
خود جین چون-هی تو زندگیبرنمیآمد اجتماعی مهارت داشت، اما دقیقاًپزشکی یه آدم خونگرم و اجتماعی نبود.
یعنی، اون تو حفظ فاصله ووضعیت مراعات کردن دیگران مهارت داشت تاعمارت تو یه سیستم مشخص، کسی آسیبی نبینه.
اما دوست شدناما با یه غریبهیقصره مطلق تو همچین جایی؟
این نقطهقوتیفلس بود کهاستدلالت گونگسون یونگ داشت.
به این ترتیب، جین چون-هی تونست مقداراستاد زیادی گیاهان دارویی بخره که آدمهایی که حتیممنون اسمشون رو هم نمیدونست، براش جمع کرده بودن.
وقتی آمادهسازیها تموم شد،کاری با یه بنر بزرگبرنمیآمد تو دستش رفت بیرون.
بنری که هم به زبانقوانین پادشاهی عایشه و هم بهاجرا زبان دشتهای مرکزی نوشته شده بود.
خالق اوندول، بزرگترینسفید دکتر الهی زیر آسمان،اما جین چون-هی، نزول میکند!
جین چون-هی با صورتیدستشان که مثل لبو سرخ شدهعمارت بود، با خودش فکر کرد.
'بزرگترین دکتر الهیبودند زیر آسمان استادوضعیت منه... آااااه... خواهر...'
هوانگگو وممنون تاندرکوئیک جثههایبرخلاف عظیمی داشتن.
هوانگگو به خصوص،سفید از یه گاوممنون نر هم بزرگتر بود.
شاید به اندازه یهدستشان بوفالو که تو یهجوان فیلم آمریکایی دیده بود؟
تاندرکوئیک هم همینطور بود.
بدون اینکه حتی تلاشیبرخلاف بکنه، از پرهاش جرقههایروشهای رعد و برق ساطع میشد.
وقتی تو خیابون راهاستدلالت میرفتن، فک مردم ازبرخلاف تعجب میافتاد و میگفتن: «واااااو!»
'بذارید بمیرم.
وقتی این تمومبودند بشه، یه مرگوضعیت شرافتمندانه رو انتخاب میکنم.'
او که خودش رو در برابر اینصورت خجالت و شرمندگی مقاوم کرده بود، یه جادریاچه تو یه میدان عمومی بساطش رو پهن کرد.