چپتر 460: پس از جنگ
0به محض اینکهمرد در بسته شد، ساماداشت هیون به حرف آمد.
«هیونگ، فکر نمیکنم استادت عقل تواگر کلهاش باشه. این رفتارا عادیه؟ منظورمگاو اینه که میدونستم یه کم دیوانهست، اما...»
«...هیون. نبایدداد اینطوری دربارهمیخواد استاد حرف بزنی.»
«توهین به فرقه و اینجوردست چیزا رو بیخیال. بهت میگم، استادتعزاداری واقعاً از نظر عقلی مشکل داره.»
آخه چرا برادرانمرد قسمخوردهاش اینقدر دیدگاه بدیداشت نسبت به استادش داشتند؟
ساما هیون ادامه داد: «منظورم اینه که اگه میخواد تو رودادن آزادانه بزرگ کنه، خب این کارو بکنه. اگه هم میخواد مثلدیگر یه گل ارکیده باارزش تو رو پرورش بده، خب همون کارو بکنه!»
«به خاطر اینه که من اولین شاگردشم. اینکارو چیزا براش تازگی داره. در ضمن، به لطفخاطر اون بود که تونستیم زنده بمونیم، مگه نه؟»
چون-و اضافه کرد:فقط «...هیونگ، فکر نمیکنمدادن مشکل این باشه.»
ساما هیون گفت: «خدای من، فکر کنم استاد مناگر حتی اگه یه جایی تو جاده میمردم هم روزیدرآمد سه وعده غذای کاملش رو میخورد و تخت میخوابید.»
احتمالاً در موردشاگرد پادشاه طلایی فرقهاگر خون طلایی همینطور بود.
آن مردداد به اندازه دانههایآزادانه شن شاگرد داشت.
راستش، اگر ساما هیون میمرد، او فقطگاو برای از دست دادن گاو شیردهی کهکپی مسئول درآمد فرقه خون طلایی بود، عزاداری میکرد.
احتمالاً فقط کل سیستماندازه را کپی میکرد و میداداگر یک نفر دیگر انجامش بدهد.
چون-و اضافه کرد: «همم... فکر کنم استاد من حداقل لبدست به آب و غذا نمیزد. اما احتمالاً میگفت این رسم جیانگهونفر هستش و فقط تو سالگرد مرگم یه جام شراب برام میریخت.»
که اینطور.
پس استادمیمرد بودن در جیانگهودست این شکلی بود.
در مقایسه با آنها، پزشکدانههای الهی فلس سفید واقعاً یکمیمرد احمقِ بیش از حد دلسوز بود.
جین چون-هی گفت: «همم... فکر کنم تو مورد امپراتور مشت، دلیلش اینه که اون خانواده وودانگعزاداری رو داره، و در مورد پادشاه طلایی فرقه خون طلایی... اون گوسالههای طلاییاش رو تو خونههستش داره، پس احتمالاً احساس تنهایی نمیکنه. استاد من فقط منو داره. کاملاً طبیعیه که احساس تنهایی کنه.»
ساما هیون که نمیخواست کم بیاورد، سریع جواب داد: «هیونگ، با این منطق، پزشک الهیهمون فلس سفید هم پزشکان عمارت پزشکی فلس سفید رو به عنوان خانوادهاش داره. تازه، مگه پزشککرد الهی فلس سفید بیپوله؟ فکر میکنی الان کی داره تمام نقرههای دشتهای مرکزی رو پارو میکنه؟»
«نه. استاد وقتی جوون بود خانوادهاشدادن رو از دست داد، برای همینمیکرد محبت عمیقی نسبت به بقیه داره.»
«اوه... هیونگ. منمرد واقعاً فکر نمیکنمشاگرد دلیلش این باشه.»
با دیدن اینکه دو برادرشراستش با حرارت این موضوع را انکاردادن میکردند، جین چون-هی به آرامی خندید.
«هیونگ، چی اینقدر خندهداره؟»
«هیچی... فقط... دارمفقط به این فکردادن میکنم که زنده برگشتیم.»
او چیزهمینطور زیادی دربارهاندازه سرنوشت نمیدانست.
پایان دنیا مفهوم بیش ازراستش حد بزرگی بود و شبیهدست یک رویداد دور به نظر میرسید.
اما همین حقیقت که آنهاآزادانه زنده بودند، همین گرمای وجودشان،مثل شادی بیاندازهای برایش به همراه داشت.
و به اینفقط ترتیب، جین چون-هی باگاو احساسی خوب لبخند زد.
وقتی جنگی تمامشاگرد میشود، کار یکاگر پزشک تازه شروع میشود.
سربازان مجروحی کهاگه میتوانستند راه بروند،بزرگ به زادگاهشان بازگشتند.
از آنجا که بازگشت به خانه مهمترین دغدغهشانشیردهی بود، قرار شد در نزدیکترین شعبه عمارت پزشکینفر فلس سفید به زادگاهشان تحت درمان قرار بگیرند.
سپس، سربازانی که جراحات شدیدی داشتندشاگرد و قادر به حرکت نبودند، برای بستریدست و درمان به شعبههای بزرگتر منتقل شدند.
«به نظر میرسه عمارت پزشکی هواجو قصد دارهفقط یه نقطه ترانزیت انتخاب کنه، همه رو برایعزاداری درمان اونجا جمع کنه و بعد بفرستتشون برن.»
«ایده بدیداد نیست. عمارت پزشکیآزادانه دشت سیاه چطور؟»
«به نظر میرسه اونا با فرقه خون طلایی یه برنامههاییدرآمد دارن. فعلاً تمایلی به افشای جزئیات ندارن. شک دارم که احتمالاًحداقل دلیلش اینه که دارن اعضای فرقه شیطانی رو هم درمان میکنن.»
یهو ها-ریونهمینطور این رااندازه گفته بود.
اینکه برای نظارت آمده بود.
و اینکه اعضای فرقهمیخواد جاودانه خون به محضکارو دیده شدن کشته میشدند.
ارباب جوان یهو ها-ریون مطمئناً تنها کسی نبود کهمسئول اعزام شده بود؛ حتماً اعضای دیگر فرقه شیطانی همانجامش با او آمده بودند، بنابراین باید تلفات قابلتوجهی داده باشند.
چادرها یکیهمینطور پس ازاندازه دیگری جمعآوری میشدند.
اجساد سوزانده میشدند.
اگر ازداد متحدان بودند، شناساییآزادانه کشتهشدگان فراموش نمیشد.
چون خاکسترشان بایدفقط در کوزههایی بهدادن خانههایشان فرستاده میشد.
پزشک در حالی که همهدانههای اینها را مدیریت و نظارتمیمرد میکرد، به بیابان دوردست خیره شد.
«حالا بچههای زیر دست خان ازاگر هم جدا میشن و بین خودشونگاو میجنگن. و آیا خان جدیدی ظهور میکنه؟»
«کی میدونه.داد فعلاً... اینمیخواد دیگه کار حاکمانه.»
فعلاً یاد گرفته بودندبرای که روشهای دیپلماتیک سنتیشیردهی روی این دشمن جواب نمیدهد.
جلوگیری از گسترش قلمرو آنهادانههای از طریق ازدواجهای سیاسی یامیمرد تبادل فرستادهها کار دشواری بود.
و لشکرکشی برای فتح آنها نیز در حال حاضربرای سخت بود، چرا که امپراتوری هم ضربه سنگینی خورده بودکپی و آنها در نبردهای دشت به طرز طاقتفرسایی قویتر بودند.
«پرنس اونداد هم باید حسابیآزادانه سردرد گرفته باشه.»
«بیشتر از اون، نمیدونمبرای قراره با اجساد سربازایشیردهی قبیله سوکسین چیکار کنیم.»
«جسدهای بیهویتهمینطور خیلی زیادی وجوددانههای داره، مگه نه؟»
«وضعیت اینه دیگه.شاگرد اونا که الاناگر نمیتونن بیان دنبالشون.»
باید دفنشان میکردند؟ یا میسوزاندند؟
برای شهروندان امپراتوری، سوزاندن اجساددست در اولویت بود، چرا کهدرآمد خاکسترشان باید به خانه فرستاده میشد.
البته روش تبدیل کردن آنها بهشاگرد جیانگشی و بردنشان هم وجود داشت، امادست تعداد کشتهشدگان بیش از حد زیاد بود.
«دستورالعملی از بالا اومده؟»
«هاهاها، فکر میکنی سیستم اداریشون الان داره عادی کاربکنه میکنه؟ تصمیمگیری در مورد یه مسئله پیشپاافتاده مثل رسیدگی بهبراش اجساد دشمن، تو بهترین حالت احتمالاً یه ماه دیگه میرسه.»
لعنت بهش.
این دردِ کسانیمرد بود که درشاگرد میدان حضور داشتند.
جین چون-هیدانههای محکم سرشداشت را خاراند.
جگال لین گفت: «به هر حال برای مقامات بالابکنه مهم نیست که با بقایای دشمن چطور برخورد میشه،شاگردشم پس فقط یه جوری سرهمبندیش کن و یه گزارش بنویس.»
چه دردسری...
جین چون-هی به دودیاندازه که از کورههای جسدسوزیراستش بلند میشد نگاه کرد.
اینها مجموعهای از کورههای سفالگری بودند که بهفقط یکباره تغییر کاربری داده بودند و او ازعزاداری زمان شروع جنگ ندیده بود که دودشان قطع شود.
از یک نظر، احساسمیخواد میکرد آنجا شبیه کارخانهای برایبکنه فشردهسازی و پردازش اجساد است.
ارزیابی اشتباهی هم نبود.
با اینکه پیروزمرد شده بودند، اماشاگرد افراد زیادی مرده بودند.
آدمهای خوبدانههای زیادی ازداشت دست رفته بودند.
«چرا من پزشکیاگه یاد گرفتم کهبزرگ شاهد همچین منظرهای باشم؟»
بعد از پایین آمدنبرای پرده، هیچ کاری طاقتفرساترشیردهی از تمیز کردن صحنه نیست.
جین چون-هیهمینطور به آسماناندازه نگاه کرد.
«دلم میخواد یه سیگار بکشم.»
«همم... از ایناگه به بعد سعی کنکنه خودت رو کنترل کنی.»
جین چون-هی سر تکان داد.
مگر نمیگفتندهمینطور که ایناندازه چیزها اعتیادآور است؟
وقتی پای مرگ وداشت زندگی در میان نبود، نیازیبرای به سیگار کشیدن هم نبود.
«تازه، سیگارداد کشیدن تویمیخواد عمارت پزشکی ممنوعه.»
با این حال، بیمارانی همدست بودند که نمیتوانستند جلوی خودشاندرآمد را بگیرند و مخفیانه سیگار میکشیدند.
آنها معمولاً افراد سطح بالایی مثلشاگرد بزرگان خانوادههای معتبر بودند و در یکدست جامعه کنفسیوسی، متوقف کردنشان کار آسانی نبود.
ناگهان، جین چون-هی با خودش فکر کردمیمرد که دود کورههای آدمسوزی شبیه دود همان پیپیدرآمد است که یهو ها-ریون به او داده بود.
چشمان آبی و خیسشمیخواد برای مدت طولانی بهکارو آن بیابان خیره ماندند.
«به چی فکر میکنی؟»
«همم... فعلاً دارم به این فکر میکنم که باید وسایل اعضای قبیله سوکسیندست رو همونطور نگه داریم، خودشون رو بسوزونیم و بعد همهچیز رو بسپریم بهانجامش یه مقام محلی مناسب تا هر جور که صلاح میدونن باهاشون برخورد کنن.»
«پس میخوای از نظرداشت بهداشتی بهش رسیدگی کنی، امابرای نمیخوای مسئولیتی به گردن بگیری.»
«بیا فقط یهاگه جوری سرهمش کنیمبزرگ و از اینجا بریم.»
جگال لین خندید.
دلیلش چه بود؟مرد این شاگردش در اینگونهداشت مسائل بسیار زیرک بود.
اینها چیزهایی نبودندشاگرد که بشود بااگر آموزش یاد گرفت.
اینها قضاوتهایی بودنداگه که صرفاً از رویکنه تجربه به دست میآمدند.
جین چون-هی ازفقط همان ابتدا دردادن چنین کارهایی مهارت داشت.
سپس قضاوت دومشمرد را انجام دادشاگرد و دهان باز کرد.
«والاحضرت شاهزاده گفتن که به عنوان غرامت، همکاری لازمبرای رو انجام میدن تا بتونیم یه شعبه از عمارتسیستم پزشکی فلس سفید رو تو مسیر تجاری بسازیم، درسته؟»
«همینطوره.»
بیابانی با باران اندک.
زمینی کههمینطور برای کشاورزی نامناسبدانههای و دشوار بود.
جین چون-هی گفت: «سیچوان به خاطر درختهای توتش معروفه. کرمهای ابریشمی کهگاو از اون درختها تغذیه میکنن، ابریشم باکیفیتی تولید میکنن. بیدلیل بهش ابریشمبدهد شو نمیگن. به همین خاطره که پادشاهی شو به خاطر ابریشمش معروف بود.»
«به همین دلیلهاگه که خانواده تانگبزرگ سیچوان اینقدر ثروتمنده.»
جین چون-هی سر تکان داد.
«این سریعترین مسیر به قاره غربیه، مگه نه؟ اگه همینمیمرد مسیر رو مستقیم بریم، به بندری میرسیم که به مناطقمیکرد غربی میره و عبور از اون بندر امنتر از بندرهای دیگهست.»
بین قارههای شرقیشاگرد و غربی، یکاگر گرداب عظیم وجود داشت.
میگفتند عبور ازاگه آن با کشتیرانیبزرگ معمولی بسیار دشوار است.
با این حال، یک بندر وجود داشت کهشیردهی به سمت شمال غربی میرفت و با عبور ازدیگر آن، میشد با قاره غربی تجارت نسبتاً امنی داشت.
«خانواده تانگ سیچوان تو منتهیالیه جنوبیه. این مکان، کهاگر قراره بشه شعبه عمارت پزشکی فلس سفید، تو نقطه میانیعزاداری مسیر تجاریه، بنابراین فروش ابریشم شو میتونه خیلی سودآور باشه.»
«تجارت بزرگی میشه.»
«آره. تازه، ما فقط با قاره غربی سروکار نداریم، بلکه میتونیم از اینجاپرورش با پادشاهیهای نزدیک دیگه هم تجارت کنیم. مشکل اینه که آیا خانواده تانگزنده سیچوان موافقت میکنه که ابریشم شو رو با ما معامله کنه یا نه...»
«آخرین تبادل پزشکی موفقیتآمیز بود و رئیس خانواده تانگ هم از طریق ما پول خوبیمیداد درمیاره، پس فکر میکنم خوشحال هم میشه و رد نمیکنه. با این حال... از اونجایی کهشراب ما باید این وسط یه درصدی برداریم، تاجران مناطق غربی احساس میکنن که سرشون کلاه رفته.»
«مشکلی نیست. ما واقعاًاندازه قراره حسابی تیغشون بزنیم. ابریشماگر شوی سیچوان همینقدر ارزش داره.»
جین چون-هی با لحنی زمزمهوار گفت: «و اینفقط فقط یه فکر طمعکارانه از طرف خودمه، اما فکرمیکرد میکنم عالی میشه اگه اینجا مزارع سیبزمینی درست کنیم.»
«منظورت اونداد نهالهاییه کهمیخواد اخیراً اصلاح شدن.»
دقیقاً همینطور بود.
چیزی که جین چون-هی را درشاگرد این دنیا شگفتزده کرده بود، تنوع باورنکردنیدست سیبزمینی، سیبزمینی شیرین، ذرت و گندم بود.
سیبزمینیهایی بادانههای رنگها و اندازههایراستش مختلف وجود داشتند.
آنها شکل سیبزمینیهایی نبودندمیخواد که او همیشه دیدهکارو بود و عادی میپنداشت.
«هیچوقت به این فکر نکرده بودم که باشیردهی شرکتی شدن کشاورزی و اصلاح نژادها، انواع دیگهنفر سیبزمینی کمکم شروع به از بین رفتن کردن.»
جین چون-هی که مردی دیوانه علم غذا و آشپزی بود، همهفقط آنها را یکییکی آزمایش میکرد: بهترین سیبزمینی برای چیپس، بهترین برای سیبزمینیمیداد تنوری با کره، برای خورش، برای بخارپز کردن و برای تفت دادن.
اینطور نبود که او مانند یک گیاهشناس مشهور کشف بزرگی کرده باشد؛ اوشیردهی صرفاً به عنوان یک سرگرمی تحقیق کرده بود که کدام گونهها حتی اگرحداقل سرسری کاشته شوند به خوبی رشد میکنند و کدامیک بهترین طعم را دارند.
و جگال لین، با موافقت بابزرگ کارهای عجیب و غریب شاگردش، نیرویباارزش انسانی به او اختصاص داده بود.
برای این پسر بسیار امنتر بود که با سیبزمینیهامسئول سروکله بزند تا اینکه درگیر یک بلای خونین شودانجامش یا هنگام درمان کسی عقلش را از دست بدهد.
«چه نوع سیبزمینیای میخوای بکاری؟»
«سیبزمینی ترشی. میشه ازشون برای مقاصد دارویی همفقط استفاده کرد، بنابراین از خیلی جهات مفید خواهندعزاداری بود. فقط باید ببینم خاکش مناسب هست یا نه.»
او یک باراگه مستندی درباره کشت سیبزمینیکنه در مغولستان دیده بود.
فکر میکرد اگر خاک آنجادست و اینجا شبیه هم باشد،درآمد ممکن است نتیجه خوبی بدهد.
در زمین،همینطور سیبزمینی از قارهدانههای آمریکا آمده بود.
او نمیدانست اینجا چطور شروع شده، اما بهفقط آرامی از دریای جنوب تا منطقه زیر رودخانه یانگتسهمیکرد در حال گسترش بود و نفوذش را بیشتر میکرد.
البته مزارعداد زیادی وجود داشتندآزادانه که سیبزمینی میکاشتند.
اما اگر میپرسیدید که آیا آنهادادن همان جایگاهی را دارند که درمیکرد زمین مدرن داشتند، پاسخ منفی بود.
سرزمین امپراتوری هوآ به قدری حاصلخیز و سیستمراستش آبیاری آن چنان پیشرفته بود که از زمانشیردهی امپراتور قبلی هیچ قحطی بزرگی رخ نداده بود.
«هرچند بالاخره یهشاگرد روزی قحطی هماگر از راه میرسه...»
محصولات قحطی تنها زمانیمیخواد ارزش خود را نشانکارو میدهند که خشکسالی فرا برسد.
«با این حال، همیشهبرای خشکسالیهای محلی وجود داشته،شیردهی پس فکر میکنم مفید باشن.»
تصمیم گرفت بعداً وقتیاندازه پرنس اون را دید،راستش نامحسوس به او توصیههایی بکند.
جین چون-هی این سیبزمینیهاداشت را بر اساس گونههایشان، دربرای مقادیر بسیار زیاد کشت میکرد.
«سبزیجات برای عشایر خیلی ارزشمندن. اگهبزرگ بتونن سیبزمینی بکارن، میتونن در تمامباارزش طول سال مواد مغذی به دست بیارن.»
«پس قصد تجارت داری.»
«علاوه بر اون، اگه بخواندانههای سیبزمینی بکارن، باید یه جاییمیمرد ساکن بشن. طبیعت کشاورزی همینه.»
این رویکرد عجیبی بود.