چپتر 721: شهری در دل صحرا (بخش اول)
0جین چون-هی و سون یانگ به سمت ساختمون مجللداشت و باشکوهی شبیه به قصر در مرکز شهر راهنماییهستم شدن و اونجا برای مدتی از امپراتور تیغه جدا شدن.
وقتی به داخل راهنماییجاش شدن، خدمه برای حمامخوشرنگ کردن بهشون رسیدگی کردن.
بعد از شستشو، مرتب کردن سرحتماً و وضع و پوشیدن لباسهای مناسب،بزرگ اونا رو به یه سالن ضیافت بردن.
اونجا دوباره با امپراتورکاملاً تیغه که تازه ازشداشت جدا شده بودن، روبرو شدن.
دیگه خبری از اون زرهی که قبلاً تنش بود، نبود.اجازه به جاش لباسهایی از جنس ابریشم خوشرنگ و لعاب پوشیدهبیرون بود که سبک دوختش کاملاً با لباسهای امپراتوری هوا فرق داشت.
«اجازه بدید دوباره خودمجاش رو معرفی کنم. من امپراتورلعاب تیغه، مدیر بازار ساوک هستم.»
«همونطور که بیروناونجایی گفتم، من سونحتماً یانگ، سپهبد ارتش هستم.»
«پس شما مقام مدیر بازار رو هم دارید.داشت منم دوباره خودم رو معرفی میکنم. من جین چون-هی،هستم فرماندار فرمانداری بکرین هستم. در ضمن، پزشک هم هستم.»
«هاهاها. خودم در جریانم. شایعات میگن که مهارتهای پزشکی فرمانداراجازه جین تو دنیا بیرقیبه و تو امپراتوری لنگه نداره. شنیدمبیرون حدود سی سالتونه و به عنوان یه موجود الهی شناخته میشید.»
(اوه؟ منو میشناسه؟ از اونجاییلباسهایی که اینجا یه شهر تجاریه،پوشیده حتماً اطلاعات خیلی سریع پخش میشه.)
سالن ضیافت بزرگ بود،اینجا اما حسابی شلوغ وخیلی پر از آدم بود.
یه طرف سالن، پنج تا نوازنده مشغول سازداشت زدن بودن و کنار هر صندلی، دو تاساوک خدمه ایستاده بودن تا مهمونها رو باد بزنن.
(چقدر لوکس و مجلل... راستی، هم ژنرال و هم مدیراجازه بازار. مگه میشه یه نفر هر دو تا مقام روبیرون با هم داشته باشه؟ یا شاید از کلهگندههای محلی این منطقهست؟)
جین چون-هی درنبود حالی که مینشست،جنس با خودش فکر کرد.
سون یانگ روبروش نشست وتجاریه امپراتور تیغه هم تو جایگاهپخش افتخاری کنار هر دوشون جا گرفت.
جین چون-هیسبک همونطور کهکاملاً مینشست، جواب داد:
«شما لطف دارید. همهدوختش اینا به خاطر استادمهفرق که بهم خوب آموزش داده.»
بدون راهنماییهای درست استادش،جاش جگال لین، چطور میتونستخوشرنگ به همچین جایگاهی برسه!
این حرفی بود که اگه جگالحتماً لین میشنید، نیشش تا بناگوش بازبزرگ میشد و از خوشحالی بال درمیآورد.
«خب، برام سواله که چرا دکترهوا الهی به عنوان فرستاده به پادشاهی ماکنم اومده. معمولاً افراد دیگهای میومدن و میرفتن...»
«براتون سوال شدهسبک که چرا کسیامپراتوری از وزارت تشریفات نیومده.»
سون یانگ اینو گفت.
با وجود صدای بم وتجاریه طنینانداز سون یانگ، امپراتور تیغه لبخندمیشه درخشانی زد و سر تکون داد.
روزها یه سرباز بود، اماامپراتوری الان شبیه یه تاجر قاطعبدید و کارکشته به نظر میرسید.
(آدم بااستعدادیه...)
در حالی که جینجاش چون-هی داشت اونو ارزیابی میکرد،لعاب مرد با چهرهای خندون گفت:
«دقیقاً. مگه دیپلماسیاونجایی امپراتوری معمولاً زیرحتماً نظر وزارت تشریفات نیست؟»
اون با احترام با جین چون-هیهوا صحبت میکرد، در حالی که لحنش باکنم سپهبد سون یانگ راحتتر و غیررسمیتر بود.
این یعنی احترامسبک بیشتری برای جینامپراتوری چون-هی قائل بود.
اما به چهنبود دلیلی اینقدر بهجنس جین چون-هی احترام میذاشت؟
مقام سپهبدمیشناسه اصلاً مقام کوچیکتجاریه و پیشپاافتادهای نبود.
تو امپراتوری، یه سپهبد معادل فرمانده دههزارفرق نفر بود، یعنی این اختیار رو داشت کهبازار دههزار سرباز رو تو عملیاتهای مستقل رهبری کنه.
با این حال،سبک بازم برای جین چون-هیهوا ارزش بیشتری قائل بود؟
یعنی چیزی میدونست؟
سون یانگ قبل از اینکهتجاریه دوباره حرف بزنه، تو دلشپخش به این موضوع فکر کرد.
«این موضوع به خاطر دستورامپراتوری ویژه اعلیحضرت، امپراتوره. ما اینجاییمبدید تا به کشورتون کمک کنیم.»
«کمک... برام سواله که درکاملاً ازای کمکی که خودمون درخواستاجازه نکردیم، چی باید بهتون بدیم.»
(آها. این آدم فقط یه کلهگنده محلی نیست. اون کسیهپوشیده که تو این منطقه با امپراتوری سروکار داره. نگهبان گذرگاهی کهمعرفی از دامجین در برابر امپراتوری محافظت میکنه، درسته؟ تحتتاثیر قرار گرفتم.)
قبل ازمیشناسه تسلط بر تکنیکتجاریه الهی فعالسازی مبدأ.
اون نیت قلبیدوختش رزمی عدالت انسانیهوا رو کامل کرده بود.
بعد از اون، نیت قلب رزمی متعالی، یعنی پیشبینی مرگ و زندگی رو به دست آورد وساوک بعد از تسلط بر تکنیک الهی فعالسازی مبدأ و در نهایت قدم گذاشتن تو قلمرویی که استادشهاهاها بهش رسیده بود، یه نیت قلب رزمی متعالی دیگه به اسم حکمرانی دنیوی رو هم به دست آورد.
از نگاه جین چون-هی، این مردی که بهخوشرنگ امپراتور تیغه معروف بود، آدم به شدت وفاداریفرق بود که واقعاً به پادشاهی دامجین اهمیت میداد.
برای همینمیشناسه از ایناینجا موضوع خوشحال بود.
اگه آدمهای درستکار بیشتریکاملاً مثل اون وجود داشتن،داشت دنیا جای قشنگتری میشد.
حوادثی مثل ماجرای چون-و که ممکن بود بیناییش رو از دست بده و در نهایت بهبازار خاطر سیفلیس مادرزادی بمیره، یا مواردی مثل ساما هیون که به خاطر فقر مجبور شد برادرضمن کوچیکترش رو با دستهای خودش خفه کنه تا از درد و رنج خلاصش کنه، کمتر میشدن.
بالاخره گومگانگ به حرف اومد.
«میتونم بپرسم چیاونجایی شما رو بهحتماً پادشاهی ما کشونده؟»
«ما برای تجارتدوختش اینجاییم. اومدیم تا جوششیرین...فرق نه، ناترون وارد کنیم.»
با شنیدنپوشیده این حرف،دوختش همه جا خوردن.
«دارید میگید که یه فرستاده ملی به خاطر تجارت توپوشیده معدن ناترون پا شده اومده اینجا؟ اونم اینکه بزرگترین دکترخودم الهی امپراتوری هوا، دکتر الهی چشمآبی، شخصاً بلند شه بیاد.»
(منو میشناسه؟)
اگه تو دشتهای مرکزیکاملاً بودیم یه چیزی، ولیداشت اینجا مناطق خارجی بود.
اونم یکیپوشیده از دورافتادهتریندوختش مناطق خارجی.
(نکنه به خاطرنبود اینه که اینجاجنس یه شهر تجاریه؟)
عجیب بود، اما شهرتاینجا خودش یه نوع اعتبارخیلی و اعتماد به حساب میومد.
تو دنیایی که طبیعتاً بر اساس روابط مکتبی،داشت منطقهای و خونی میچرخید، شهرت قدرتی ایجاد میکردساوک که میشد باهاش این موانع رو در هم شکست.
باید از هرسبک چیزی که درامپراتوری توان داشت استفاده میکرد.
«فقط میتونم بگم ممنونم که منوجنس میشناسید. من اومدم چون از ناترون میشهکاملاً برای ساخت یه داروی مفید استفاده کرد.»
«میتونم بپرسم اون چیه؟»
«خمیردندون وسبک همونطور که خودتونامپراتوری میدونید، داروهای کمکگوارشی.»
«آه، درسته... شفادهندههای اینجا یهچیزایی ساختن.امپراتوری به لطف همون، مردم پادشاهی دامجینِخودم ما بیشتر از بقیه پادشاهیها عمر میکنن.»
خوب شستن دستها هم طول عمر روابریشم زیاد میکرد، اما صرفاً داشتن دندانهای سالم وهوا قوی هم میتونست عمر آدم رو بیشتر کنه.
تو همچین دنیایی، اگه کسیتجاریه به خاطر دندونهای خراب نمیتونست غذامیشه بخوره، با مرده هیچ فرقی نداشت.
«با این حال، دلیلی دارهامپراتوری که دامجینِ ما کمک کنهبدید تا مردم امپراتوری قویتر بشن؟»
حرف منطقیای بود.
از دیدگاه دامجین، اگهجاش سودی براشون نداشت، حتیخوشرنگ یه انگشت هم تکون نمیدادن.
«اگه بهتونمیشناسه پول پیشنهاداینجا بدیم چی؟»
«میدونم که پول امپراتوری هوا خیلی رایجه، اما ازاجازه نظر ما، راحتتره که پول رو به صورت نقرههمونطور بگیریم. میدونید که، ما با قاره غربی هم تجارت میکنیم.»
تو ذهنش حتماً داشت گزینهها روامپراتوری سبک سنگین میکرد: فروختن به کیمیاگرهایخودم قاره غربی در برابر تجارت با امپراتوری.
کاملاً مشخص بود دارهجاش حساب و کتاب میکنه کهلعاب کدوم یکی بیشتر به نفعشه.
«اگه این قضیهاونجایی خوب پیش نره، ممکنهاطلاعات بدجوری سرم کلاه بره.»
اگه این فقطدوختش یه معامله مالی خالصفرق بود، قطعاً همینطور میشد.
جین چون-هی یکیسبک از کارتهای برندهاشامپراتوری را رو کرد.
کارتی که توسطنبود گروه تجاری طلا وابریشم نقره آماده شده بود.
«شما واقعاً ارباب یه شهر تجاری هستید. بله، دقیقاً همینطوره.پخش من شخصاً اومدم اینجا تا دقیقاً سر همین موضوع مذاکرهمشغول کنم. چی میشه اگه بتونم طاعون گاوی رو از بین ببرم؟»
در آن لحظه.
تق!
چشمان گومگانگبود گشاد شدجاش و صاف نشست.
«آیا این رو به زبون دشتهایحتماً مرکزی درست شنیدم؟ تو میتونی یهبزرگ مجازات الهی رو از بین ببری؟!»
«به نظر میرسهدوختش کیمیاگران غرب روشهوا درمانش رو نمیدونن.»
در این صورت، جین چون-هی باید آن را باداشت قدرت علمی که در اختیار داشت حل میکرد، یاهستم اگر بدشانس بود، ممکن بود واقعاً یک نفرین باشد.
جین چون-هیبود برای یک پیروزیلباسهایی علمی دعا کرد.
«ای دنیای فانتزی واینجا غیرعلمی لعنتی، لطفاً بذارخیلی این یکی علمی باشه!»
این دعایی بود که اوامپراتوری به عنوان یک پزشک دربدید جیانگهو دهها هزار بار کرده بود.
«سخته که با اطمینان بگم.کاملاً با این حال، فکر میکنماجازه ارزش امتحان کردن رو داره.»
با شنیدن حرفهاینبود جین چون-هی، سونجنس یانگ بلافاصله اضافه کرد:
«prefect جین به عنوان یک دکتر الهی، بیماری آبله رو هم ریشهکن کرده.»
«آه! در موردش شنیدم. اینکه تعداد بیماران مبتلا به آبله درخودم امپراتوری خیلی کم شده و حتی وقتی یه اپیدمی شیوع پیدا میکنه،شما اگه آبله باشه، به سرعت فروکش میکنه. فکر نمیکردم واقعیت داشته باشه!»
حالت چهره گومگانگ تغییر کرد.
«راستی، شهر ساوکنبود چطور با طاعونجنس گاوی مقابله میکنه؟»
«تمام تاجران خارجی مجبورن بیرون شهرحتماً منتظر بمونن و فقط بعد از حماماما کردن و تطهیر خودشون اجازه ورود دارن.»
خوشبختانه، ساوک دریاچهدوختش بزرگی در مرکزش داشت،فرق بنابراین آب فراوان بود.
این یکپوشیده روش سنتیدوختش برای قرنطینه بود.
«فقط این کافی نیست. بهترهلباسهایی قبل از ورود مجبور بشن لباسهاشونسبک رو عوض کنن. مخصوصاً کفشهاشون رو.»
ماهیت طاعون گاوی همین بود.
این بیماری در درجه اول از طریق بزاقداشت و مدفوع گاوهای آلوده منتقل میشد، اما میتوانستساوک از طریق لباس و کفش آلوده نیز پخش شود.
«از طریقپوشیده حیوانات وحشی همکاملاً میتونه منتقل بشه.»
مهم نبود مردم چقدر سعی میکردند جلویابریشم آن را بگیرند، این وضعیتی بود کهامپراتوری به هر حال تا حدی گسترش مییافت.
با این وجود،اونجایی نمیشد از اقداماتحتماً قرنطینهای غافل شد.
«طبق سوابق قدیمی کشورمون، نرخامپراتوری مرگ و میر برای گاوهایبدید کرهای تقریباً ۱۰۰ درصد بود...
خدا میدونه اینجا چطوره.»
در آفریقا،بود این رقم تقریباًلباسهایی ۹۰ درصد بود.
احساس شومی داشت که اگرتجاریه آمار اینجا را هم جمعآوری میکرد،میشه تفاوت چندانی با آن ارقام نداشت.
«در این صورت...دوختش این گومگانگ به دکترفرق الهی بدهی بزرگی داره.»
سون یانگ باسبک تماشای این صحنهامپراتوری با خود فکر کرد:
«همونطور که انتظارنبود میرفت، رفتار گومگانگجنس فوراً عوض شد.»
او از یکاونجایی تاجر به یکحتماً سیاستمدار تبدیل شده بود.
با اینکه در دلش از این که او به محض پیداخودم شدن احتمال درمان اینقدر مؤدب شده بود حرص میخورد، اما خیالشارتش راحت بود که اوضاع به این شکل حل و فصل شد.
«اون طرف اگه فقطدوختش میتونست از شر طاعون گاویداشت خلاص بشه، هر کاری میکرد.
امپراتوری هوابود بدهی بزرگی بهلباسهایی دکتر الهی داره.»
حالا احساس میکرد میفهمد چراتجاریه اعلیحضرت پانصد نفر از زبدهترینپخش سوارهنظامهایش را همراه آنها فرستاده بود.
شب فرا رسید.
جین چون-هی درنبود یک اتاق مهمانجنس مجلل خوابیده بود.
او مچاله شده و در حالی که پتو راسریع محکم چسبیده بود خوابیده بود که ناگهان انرژی عجیبیپنج را احساس کرد و چشمانش از هم باز شد.
«همم؟»
با کمال تعجب، نگاهدوختش جین چون-هی بدون هیچ تردیدیداشت مستقیم به سمت پنجره رفت.
پس از رسیدن به روشنگری،لباسهایی حساسیت او نسبت به چیپوشیده به طرز شگفتانگیزی تیز شده بود.
«تو کی هستی؟»
«اوه، اوه، انتظاردوختش نداشتم به اینهوا زودی متوجه بشی.»
هوانگگو خواب بود.
جین چون-هی دوباره پرسید:
«... تو کی هستی؟»
تازه آن موقعدوختش بود که چشمانهوا هوانگگو باز شد.
جین چون-هی پیشانیاشسبک را نوازش کردامپراتوری تا آرامش کند.
گرررر—
هوانگگو با خشم خیرهاینجا شد، آماده بود تا هرسریع لحظه دشمن را تکهتکه کند.
«از اولین ملاقاتدوختش با تو خوشحالم.هوا بذر یک نیمهجاودان.»
بذر یک نیمهجاودان.
فقط دو گروهنبود بودند که اوجنس را اینطور صدا میزدند.
یکی درمیشناسه جبهه بد بودتجاریه و دیگری مبهم.
جین چون-هی با این فکر که این شخص ممکن استبدید از کدام گروه باشد، به آرامی از چنگال خلاء استفادهگفتم کرد تا شمشیر کریستال یخی را به سمت خود بکشد.
تق—
«اوه، اوه، من بک چون-گون هستم.جنس کسی که کرسیای در میان دهدوختش ارباب آسمانی از فرقه جاودانه خون داره.»
در همان لحظه،اونجایی شمشیر جین چون-هیحتماً هوا را شکافت.
شوووک!
چی شمشیر که به سرعت بیرون کشیده شده بود، بااجازه انرژی یین شمشیر کریستال یخی ادغام شد و به چیبیرون شمشیر یخ سردی تبدیل شد که به دنبال بریدن حریف بود.
قدرتی کهبود همزمان باجاش بریدن، منجمد میکرد.
با این حال.
آن چی شمشیردوختش قدرتمند مانند یک سرابفرق در هوا ناپدید شد.
«این یه هنر رزمی نیست.
یه چیزبود دیگهست... یه نوعلباسهایی جادوگری؟ یا شاید...»
«اوه، اوه. خلق و خوی برادران قسمخورده چقدرخیلی شبیه به همه. میدونی، با چنین خلق و خویطرف آتشینی نمیتونی به درستی از لذتهای زندگی بهرهمند بشی.»
شخصی کهسبک لباس سفید خالصامپراتوری به تن داشت.
موجودی با صدایی زیبا،دوختش که تشخیص زن یافرق مرد بودنش را غیرممکن میکرد.
رفتار عجیب آنها نگرانکنندهجاش بود، اما اشاره بهخوشرنگ برادر قسمخورده نیز دردسرساز بود.
«برادر قسمخورده؟»
با شنیدن این حرف.
آن شخصپوشیده با مهربانیدوختش پاسخ داد:
«منظورم اولین برادر قسمخورده توئه، یهو ها-ریون. وجود عظیمی کهپوشیده روزی تبدیل به شیطان آسمانی میشه و دنیا رو بهخودم آتش میکشه. فوفوفوفو. البته اون فعلاً فقط یه شعله جوانه.»
جین چون-هیمیشناسه با خوداینجا فکر کرد.
به نظر میرسیددوختش شرورهای رمانهای هنرهای رزمیفرق معمولاً خیلی پرحرف بودند.
از این بابت شکرگزار بود.
«اون چیزهای زیادی درباره ها-ریون میدونه و از تکنیکهایلعاب عجیبی هم استفاده میکنه؟ میگه یکی از ده ارباباجازه آسمانیه، اما به نظر نمیرسه یه عضو ردهپایین باشه.»
جین چون-هی با رسیدناینجا به این فکر، هوانگگوخیلی را آرام کرد و گفت:
«به نظرسبک نمیرسه یهکاملاً مقام معمولی باشی.»
«من رو شناختی؟ اوه، اوه. واقعاً خوشحالم! شنیدم با ژانگ تیانجون ملاقاتخودم کردی... بله. درسته. من کسی هستم که مثل ژانگ تیانجون مدتها بهشما قدیس خون خدمت کردهام. به اصطلاح میتونی من رو یه ارشد صدا بزنی.»
ارشد.
این کلمه به کسی اشاره داشت که مدتخیلی زمان بسیار طولانی در یک زمینه کار کرده، خدماتطرف زیادی ارائه داده و در موقعیت بالایی قرار داشت.
کسی فقط بهدوختش خاطر پیر بودنهوا ارشد محسوب نمیشد.
«آیا برای ارشدسبک بودن حقوق بازنشستگیامپراتوری یا همچین چیزی میگیری؟»
جین چون-هی حرف بیربطی زد.
و در عیناونجایی حال، انرژی درونیاشحتماً را بالا برد.
سریع!
ووووش!
هوا لرزید.
و چشمان جین چون-هی درتجاریه حالی که با سرعتی باورنکردنی حرکتمیشه میکرد، با نور آبی تندی درخشید.
هنر شمشیر جاودانه قطعکننده عالی!
این هنر شمشیرِ نهایی و الهی کههوا مدتها همراه جین چون-هی بود، در یککنم نفس ده ضربه متوالی را آزاد کرد.