چپتر 1350: فصل 1350 - یورش به فرقه کوه هوا
0هیولای پیری کهشخصاً زمانی کوهستان ژونگنان راسخن به آتش کشیده بود.
ارباب دره سم سوزان.
او از همینزبان نقطه همهچیز راکرد زیر نظر داشت.
و دو نفرتفریحشون دیگر هم دربازی کنارش ایستاده بودند.
ارباب درهخودش حشرات سیاه،بیاد گو سوک.
او همان کسی بود کهمنظورت حشراتی را که این بارقبل یکباره احضار کرده بود، هدایت میکرد.
و نفر بعد—
یاوجی، رهبرمحض فرقه دوشیزهمثل الهی ووشان.
«مگه از وقتی که جنگ بین جناحسخن متعارف و غیرمتعارف شروع شد، کنار ارباب فرقهاینطور غیرمتعارف نبود؟ فکر نمیکردم خودش شخصاً بیاد اینجا.»
ارباب دره سم سوزانهوم با این فکر، زباناخیراً به سخن باز کرد:
«میگن آیینهای گو و سمومباز حشراتِ دره حشرات سیاه وحشتناکن... کهوحشتناکن اینطور. واقعاً به درک عمیقی رسیدیها.»
گو سوک با غرور بهمهره حشراتی که رها کرده بودمیخندیم چشم دوخت و نیشخندی زد:
«کجا میتونن به پای سموم دره سم سوزان برسن؟ با این حال،سموم ممنونم که اینقدر به ما لطف داری. ولی مهمتر از اون، نمیدونستمنیشخندی فرقه دوشیزه الهی ووشان چنین دانش عمیقی تو فن ساختن جیانگشی داره.»
«این هنر متعلق به فرقهمنظورت ما نیست. همونطور که میدونید،قبل از اون طرف کمکمون کردن.»
ارباب دره سم سوزان گفت:
«هوم. منظورت «طرف سرخه».»
«بله. «طرف سیاه»شخصاً اخیراً کمتر از قبلسخن از جیانگشیها استفاده میکنه.»
طرف سیاه.
فرقه شیطانی.
طرف سرخ.
فرقه جاودانه خون.
چیزی نگذشت کهگفت ارباب دره سم سوزانبله دوباره لب باز کرد:
«هه هه هه. سیاه یا سرخ، چه فرقی میکنه؟سموم انگار فکر کردن میتونن محض تفریحشون ما رو مثلرها مهره بازی بدن... ولی آخر سر، این ماییم که میخندیم.»
رهبر فرقه دوشیزهتفریحشون الهی ووشان همبازی لبخند ملایمی زد:
«مسلماً.»
اگر کسی فقط به آنمنظورت لبخند نگاه میکرد، بینهایت مهربانقبل و دلنشین به نظر میرسید.
ارباب درهاینجا حشرات سیاه باباز لحنی چاپلوسانه گفت:
«دقیقاً. حرفتون کاملاً درسته، ارباب درهبازی یون. راستی، این جناح متعارف کمتر ازمسلماً چیزی که انتظار داشتم داره مقاومت میکنه.»
هر سه نفر دربیاد حالی که میخندیدند، میدانباز نبرد دوردست را نظاره میکردند.
یورش به فرقه کوه هوا.
البته در همین لحظه، فرقهباز کوه هوا تنها جایی نبودحشراتِ که زیر تیغ حمله قرار داشت.
پایگاههای سایر فرقههاتفریحشون نیز هدف شبیخونبازی قرار گرفته بودند.
فریادها و ضجههایشخصاً افراد جناح متعارف ازسخن هر گوشهای طنینانداز بود.
«این منافقهای جناحگفت متعارف عجب جمعیتیسرخه دور خودشون جمع کردن.»
با این حال.
از آنجا که تمرکزمثل اصلی این شبیخون رویآخر فرقه کوه هوا بود—
«این حملهخودش بهزودی دربیاد هم میشکنه.»
دقیقاً به همین دلیل، اتحاد غیرمتعارفسرخه تنها نیروهایی را به میدان فرستادهاستفاده بود که مصرفی به حساب میآمدند.
حشرات هیولاوار دره حشرات سیاه.
جیانگشیهای فرستادهشده از سویمثل فرقه جاودانه خون، وآخر چیزهایی از این قبیل.
با تمام اینها.
حتی اگر صرفاً نیروی مصرفی بودند،سرخه برای تحلیل بردن توان دشمن و انباشتنمیکنه زخم بر پیکرشان حسابی به کار میآمدند.
«ضعیفترها با حملهایزبان تو همین سطحکرد هم کارشون تمومه.»
همانطور که تماشاتفریحشون میکردند و لبخندبازی رضایت بر لب داشتند—
صدای زنگی در دوردست بهاینجا صدا درآمد و ناگهان تمام جیانگشیهایآیینهای سمت جناح غیرمتعارف حرکاتشان کند شد.
جینگ، جینگ!
تائوئیستهای این سو نیز در پاسخ زنگهای خودآیینهای را تکان دادند، اما طنین زنگهای طرف مقابلرسیدیها مانعشان شد و جیانگشیها دیگر بهدرستی اطاعت نمیکردند.
«این دیگهمحض یه جادوگرمثل جیانگشی معمولی نیست!»
«انرژی درونی رو وارد خوداینجا زنگ کرده و پیوند سیگنالهای ماآیینهای با جیانگشیها رو کاملاً قطع کرده!»
«درک و شناختش از خودِ جیانگشیهاسرخه اصلاً تو یه سطح دیگه فراتراستفاده از تائوئیستهای ماست! آخه این چه مصیبتیه...؟»
در این میان—
سلحشوران وابسته به اتحاد رزمیمهره بیدرنگ آرایش نبرد به خود گرفتندلبخند و پاتک سهمگینشان را آغاز کردند.
رهبر فرقهخودش دوشیزه الهیبیاد ووشان زمزمه کرد:
«... پسکردن کار، کارِهوم خانواده اونِ جینجوئه.»
برقی در چشمانزبان یاوجی، رهبر فرقهکرد دوشیزه الهی ووشان، درخشید.
فریاد بزرگانمحض اتحاد رزمی درمهره تمام جهات پیچید.
زیر ضربات پاتک کوبندهبیاد اتحاد رزمی، جیانگشیها و حشراتکرد با سرعتی باورنکردنی زمینگیر شدند.
از آنجا که هدف این یورش فقط وارد کردنکمتر مقداری خسارت اولیه بود، از همان ابتدا میدانستند کهچیزی در نهایت همه این مهرهها از میان برداشته خواهند شد.
اما—
«بهتر ازمحض محاسبات مامثل دارن دووم میارن.»
با این وجود، اهمیتی نداشت.
به هر حال،گفت تلفات روی دستشان میماندبله و آدمها کشته میشدند.
«تازه حملههایی توزبان همین سطح رو میتونیممیگن تا ابد تکرار کنیم.»
نهایتش اینمحض بود که مهرههایمهره مصرفی هدر میرفتند.
حتی اگر فرقهشخصاً شیطانی دیگر پشتیبانیزبان بیشتری ارسال نمیکرد—
منابعی که فرقه جاودانههوم خون توان فرستادنش را داشت،کمتر همچنان مانند دریا بیکران بود.
هر چه زمان بیشتریسخن سپری میشد، این بازی بیشترسموم به نفع آنها رقم میخورد!
یاوجی، رهبر فرقه دوشیزهمثل الهی ووشان، لبخندی فریبندهآخر و اغواگر به لب نشاند.
جناح متعارف.
جناح غیرمتعارف.
فرقه شیطانی خورشید و ماه.
و حتیمحض اعضای خودمثل فرقه جاودانه خون.
«همه روخودش پیشکش قدیسبیاد خون میکنیم.»
گررر!
هوانگگو بااینجا تمام توانسخن خود میدوید.
سرعتش چنان سرسامآور بود کهمهره تحمّل آن برای یک انسانمیخندیم عادی از محالات به شمار میرفت.
حتی سه برادر قسمخوردهای کهاینجا بر پشتش سوار بودند نیزمیگن بهسختی این شتاب را تاب میآوردند.
با این همه،گفت هوانگگو دست از تاختنبله با تمام سرعت برنمیداشت.
چون اربابشاینجا از اوسخن اینطور خواسته بود.
«هوانگگو. تامحض جایی که میتونیمهره تند بدو، باشه؟»
هوانگگو عاشق اربابش بود.
پس مو به موهوم همان کاری را میکرداخیراً که اربابش دستور داده بود.
واف!
درست در لحظهای کهمثل هالهای محو و زرینآخر پشت سر هوانگگو پدیدار شد—
بنگ!
پاهای عقبی ستبرش با شدت زمین را خراشیدنداخیراً و او در کسری از ثانیه مثل تیریجاودانه از چله رها شده به جلو پرتاب شد.
دستهای جلوییاش شتاب تکانههاسخن را مهار کردند وآیینهای مسیر حرکتش را امتداد بخشیدند.
تات-تات-تات!
مدام و مدام دوید،بیاد تا جایی که «سگباز رودخانه» با باد یکی شد.
حس غریبیکردن از رهاییهوم و طراوت داشت.
این حس که درست در همانکرد دم که چیزی را میدید، همهچیزاینطور در چشمبههمزدنی پشت سرش جا میماند!
اووووووووو—!
هوانگگو ازخودش سر هیجانبیاد زوزه بلندی کشید.
در این میان—
«...!»
چون-و و ساماتفریحشون هیون به بدترین شکلبدن ممکن داشتند عذاب میکشیدند.
آنها از فرمشخصاً لنگر هزار پوندیزبان استفاده کرده بودند.
تمام نیرویشان را در هر دوسرخه پای خود ریخته و با چنگاستفاده و دندان به پشت هوانگگو چسبیده بودند.
حتی با وجود اینکه—
برادر قسمخوردهشان، جین چون-هی، یک سدبازی از گانگ چی جلویشان کشیده بودملایمی تا ضربه باد را مهار کند!
«وای، این رسماً دیوانهکنندهست.»
تکانهای هوانگگو موقع دویدن آنقدرمنظورت وحشتناک بود که سوار ماندنقبل روی پشتش کار حضرت فیل میشد.
«هیونگ چطوریاینجا انقدر راحت رویباز پشت هوانگگو نشسته؟»
آیا رساندن مهارتهای حرکتی بهمهره اوج، باعث میشد سواری گرفتنمیخندیم از هوانگگو هم راحتتر شود؟
عجیب این بود که در میان اینهمه تکان شدیدکرد و آشوب، بالاتنه جین چون-هی به سختی تکان میخوردعمیقی و با کمال خونسردی به روبهرو چشم دوخته بود.
درست مثل اینکه زمانهوم فقط در اطراف اواخیراً از حرکت ایستاده باشد—
«...»
با آن چشمانتفریحشون آبیاش عمیقاً بهبازی فکر فرو رفته بود.
«نبرد نهایی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم سر رسید. واقعاًسموم آرایش برادری انقدر شوکهکننده بود؟ یا نکنه این نقشه فرقه جاودانه خوننیشخندی و فرقه شیطانی بوده که داشتن از توی سایهها نفوذشون رو نشون میدادن؟»
اوضاع کلی، باگفت وجود همهچیز، تفاوت چندانیبله با پیشبینی اولیهاش نداشت.
فقط سرعتی که دوسخن طرف با آن به جانسموم هم میافتادند بیشتر شده بود.
«آه، انگار فرقه جاودانه خون و فرقه شیطانیآخر عمیقتر از چیزی که فکر میکردم ریشه دووندن. اگهبینهایت اینطوره، کاملاً منطقیه که زمان درگیری جلو افتاده باشه.»
قطعاً میزانخودش تلفات وبیاد خرابیها سنگینتر میشد.
جین چون-هی آه کلافهای کشید.
«اسمش رو گذاشتن جنگ بین جناح متعارف و غیرمتعارف، درحشراتِ حالی که همه دارن توی دستهای فرقه شیطانی و فرقه جاودانهنیشخندی خون میرقصن... با این حال، تا وقتی هوانگگو هست، دیر نمیرسیم.»
حتی اگر یکتفریحشون نبرد تمامعیار همبازی شروع شده بود—
باز میتوانستند قبل از اینکه آمار تلفاتسخن دو طرف بالاتر برود، خودشان را بهوحشتناکن معرکه برسانند و دست به کار شوند.
جین چون-هی باگفت همین فکرها، نگاهش رابله مستقیم به روبهرو دوخت.
در دوردستها.
خروش انرژی سهمگینیتفریحشون را حس میکرد کهبدن در هوا اوج میگرفت.
هیبت و حضور رزمی جنگجویاناینجا اتحاد غیرمتعارف و اتحاد رزمیمیگن که مثل آتشفشان فوران میکرد!
در همان لحظه،گفت چشم جین چون-هیسرخه به چیزی افتاد.
«خانواده اونِ جینجو؟»
آنقدر در کنار هم وقت صرف پژوهشبدن و آزمایش کرده بودند که حتی ازاگر دیدن پس کلهشان هم میتوانست آنها را بشناسد.
همزمان، رئیس خانوادهشخصاً اون هم متوجهزبان جین چون-هی شد.
جین چون-هی کمی جا خورد.
رئیس خانواده اون طوری با فریاد بهمیگن او خوشامد گفت که انگار هر لحظهدرک ممکن بود بغضش بترکد و هایهای گریه کند!
«این دیگه چه وضعشه، انگار اعضایبازی خونوادهای هستیم که وسط جنگ همدیگهملایمی رو گم کرده بودن...؟ چه خبره آخه؟»
چرا داشت اینطوری کولیبازی درمیآورد؟
جین چون-هی حتی درهوم چنین اوضاعی هم ذرهای آرامشکمتر خودش را از دست نداد.
درسهایی که جگال لین در مقامکرد یک استراتژیست در مغزش چپانده بود،اینطور پیش از هر فکر دیگری فعال شدند—
«با سنجیدن اوضاع، اتحاد رزمیمهره و اتحاد غیرمتعارف درست در آستانهلبخند یک برخورد جدی و خونین هستن.»
«اگه بخوام فقط بر اساس آرایش نظامیشونسخن قضاوت کنم، اتحاد رزمی در سمت شرق مستقراینطور شده و اتحاد غیرمتعارف سمت غرب رو گرفته.»
«ما هم داریمگفت از طرف جنوبسرخه بهشون نزدیک میشیم.»
و—
«آرایش خانواده اونِ جینجو که از چندصدبدن جیانگشی تشکیل شده، از لبه جنوبی بهاگر سمت اتحاد غیرمتعارف شروع به حرکت کرده.»
وقتی تصویر کلیشخصاً این نبرد پرآشوبزبان پیش چشمش شکل گرفت—
«!»
سرانجام روند میدانزبان جنگ را باکرد وضوح کامل دید.
«آهان، پس واسه همینهمثل که رئیس خانواده اونآخر از اومدنم انقدر ذوقمرگ شد.»
البته ماجراخودش فقط بهبیاد این ختم نمیشد—
شوق و ذوقِ دیدن یک پژوهشگر هممسیر که پا به پایشجیانگشیها عاشق جیانگشیها بود برای آن پیرمرد حتی از این هم ارزش بیشتریمحض داشت؛ هرچند جین چون-هی عملاً نمیتوانست ته توی ذهن طرف را بخواند.
این نتیجهای بود که جین چون-هیهایکرد کوچک درون ذهنش پس از پچپچاینطور با یکدیگر به آن رسیده بودند.
تا اینجای کار، دقیقاً روشی بود کهبدن استادش به او آموخته بود و شباهتاگر غریبی با چارچوب فکری جگال لین داشت.
اما—
«خوشبختانه... زیاد دیر نرسیدم.»
حسی که او پس ازباز واکاوی اوضاع تجربه میکرد، فرسنگهاحشراتِ با احساسات استادش تفاوت داشت.
دنیایی که از چشمان یکمهره شاگرد دیده میشد، رنگهای گرمتریمیخندیم نسبت به جهان بیروح استادش داشت.
با وجود اینکه خیال این پزشک تا حدیباز راحت شده بود، اما بهخوبی درک میکرد که اوضاعدرک جریان قدرت اتحاد رزمی به هیچ وجه تعریفی ندارد.
[هیونگ، وضع اتحادگفت رزمی بدجوری اسفناکسرخه به نظر میرسه، نه~؟]
«این پسره اززبان کجا عمق ماجراکرد رو بو کشید؟»
گذشته ازمحض قضاوتهای عجیبمثل و غریبش—
جین چون-هی واقعاً نمیدانست ساما هیونزبان از کجا یاد گرفته با چنینسموم عشوه و طعنهای حرف بزند، اما—
«هیون توی این مسائل شمّ فوقالعادهای داره. شایداخیراً به خاطر همینه که توی این سن وجاودانه سال کم تونست کل خاندان هائو رو ببلعه.»
وقتی فکرش تا اینجا کشید، دوباره متوجه شدآیینهای که جین چون-هیهای کوچک درون ذهنش مشغول براندازرسیدیها کردن محیط و به راه انداختن پچپچهای تازه هستند.
«رویهمرفته چی وتفریحشون انرژی افراد اتحادبازی رزمی بدجوری آشفتهست.»
«بچههای خانواده اونِ جینجو وضعیتاینجا نسبتاً بهتری دارن، اما بقیهمیگن فرقهها خستگی شدیدی به جونشون نشسته.»
او فقط یک بارهوم چشمانش را روی پهنهاخیراً نیروهای اتحاد رزمی چرخانده بود.
با این حال، این پزشک ازکرد دل همان نیمنگاه به ظاهر ساده، بیشمارواقعاً حقیقت ناگفته را بیرون کشید و فهمید.
جین چون-هی لبخندتفریحشون پهن و درخشانیبازی به صورتش نشاند.
«ممنونم که اینطورشخصاً گرم به استقبالمزبان اومدین، رئیس خانواده اون.»
«هاها! مگه شما عملاً عضوی از خونواده ما بهکمتر حساب نمیآید؟ شما همون ولینعمتی هستین که خونواده ما رونگذشت نجات داد، پس معلومه که باید اینطوری به پیشوازتون بیام!»
«لازم نیست انقدر سنگینسخن به دِین و بدهیآیینهای این ماجرا فکر کنین...»
جین چون-هی با مرورمثل خاطراتش در چشمه شکوفه هلو،ماییم از سر فروتنی پاسخ داد.
آدمها مدام از این حرفاینجا میزدند که کینه و انتقاممیگن چقدر میتواند هولناک و ماندگار باشد.
اما کمتر کسی درک میکرد کهسرخه سنگینیِ بار قدردانی هم میتواند درست مثلمیکنه همان کینه، دیرپا و طاقتفرسا باقی بماند.
به همین خاطر بود که جین چون-هیمیگن همچنان تجربه چشمه شکوفه هلو را مثلدرک یک راز مگو پیش خودش پنهان کرده بود.
«هاها! یه جیانگهویی واقعی طبیعتاً جونش روبدن فدای ولینعمتش میکنه. خانواده ما حتی بعداگر از مرگ هم حاضرن جسدشون رو فدا کنن!»
از اونجایی که کار اصلیشون سر و کله زدن با جیانگشیهاآیینهای بود، این شوخی عجیب و غریب درباره جبران محبت و کارچشم کشیدن از خود تا سر حد مرگ، حتی پس از مرگ بود.
برای یه آدم معمولی،هوم صرفاً شنیدن چنین شوخیای همکمتر مو به تنش سیخ میکرد.
اما رئیس خانواده جینجو اون کهکرد این حرف رو زده بود، بینهایتاینطور راضی و خشنود به نظر میرسید.
در همین حین،تفریحشون مرد مدرن پیشبازی خودش فکر کرد:
«با اینکه با برخورد اتحاد غیرمتعارف وسخن اتحاد رزمی بهزودی کلی آدم قراره تلفوحشتناکن بشن، این چطور هنوز انقدر سر کیفه؟»
بار دیگه به اینهوم نتیجه رسید که درک کردنکمتر اهالی جیانگهو کار حضرت فیله.
«فکر میکردم تا الان دیگه به اندازهمیگن کافی تو جیانگهو گرگ باروندیده شدم... ولیدرک انگار چیزای سخت همچنان سخت باقی میمونن.»
اجساد رزمیکاران کشتهشده همینطورمثل زیر چادرها حمل میشدآخر و به داخل برده میشد.
حسش درست مثل این بود که ببینی دهها رزمیکارکرد سر جاده همدیگه رو قلعوقمع میکنن و بعد وقتعمیقی ناهار، خیلی خونسرد میرن تو یه مسافرخونه غذا میخورن.
همونطور که انتظار میرفت، خوندن اینسرخه چیزها توی رمان با دیدنش تویاستفاده واقعیت، زمین تا آسمون فرق داشت.
همون موقع—
«درود برمحض رئیس خانواده،مثل امپراتور مشت.»
«سلام وخودش ارادت به رئیساینجا خانواده امپراتور مشت~»
کنار دستش، چون-و و سامامنظورت هیون، هر کدوم تعظیم مشتقبل و کف دست به جا آوردن.
«اووه! پس شما برادرهایسخن قسمخورده استاد جوان عمارت،آیینهای جین، هستین. از دیدنتون خوشوقتم.»
«رئیس خانواده اون،تفریحشون همه خیلی رمقبریده بهبدن نظر میرسن. چی شده؟»
با سؤال ساما هیون،بیاد اخمهای رئیس خانواده امپراتورباز مشت توی هم رفت.
«اون حروملقمههای اتحاد غیرمتعارف بدجوری نامردی کردن. اول پیشنهاد یه نبرد بزرگ رو دادن، بعدش مدامجاودانه بهمون شبیخون زدن. اصلاً هم معلوم نبود قصد دارن درست و حسابی بجنگن یا نه؛ درلبخند عوض با حشرات موذی و طلسم و جادو، سه روز تموم نذاشتن پلک روی هم بذاریم.»
«تاکتیک بهاینجا شدت پستی روباز به کار گرفتن.»
چون-و این رو گفت.
البته، از برادر قسمخوردهی یهاینجا آدم واقعاً پست و بدجنس،میگن طبیعتاً چنین اظهارنظری بعید نبود.
اصولاً جناح متعارف واقعی، گروهیمنظورت بود که استانداردهای خودش روقبل هیچوقت در مورد دیگران پیاده نمیکرد.
«دقیقاً. به نظر میرسه خود اتحاد غیرمتعارف خوب خوردن، خوب خوابیدن و باواقعاً حمله به ما توانشون رو احیا کردن... در حالی که تلفات ما، مثلحال لباسی که زیر بارون نمنم کمکم خیس میشه، ذرهذره روی هم تلنبار شد.»
«از همون اولتفریحشون قصد داشتن توانبازی باقیموندهمون رو تحلیل ببرن.»
«درسته. بخش دردسرسازشخصاً ماجرا کشتهها نیستن،زبان بلکه زخمیها هستن.»
«چی؟»
وقتی چون-و دوباره پرسید، رئیسباز خانواده امپراتور مشت زنگولهای روحشراتِ که توی دستش بود تکون داد.
تِک!
جسد یکی ازشخصاً جنگجوها ناگهان سیخزبان سر جایش نشست.
طلسم خانواده اونگفت روی پیشونی جنگجوسرخه چسبونده شده بود.
«ما میتونیم مردهها روسخن تبدیل به جیانگشی کنیمآیینهای و ازشون کار بکشیم.»
«!»
«آه، سوءتفاهم نشه. ما این جسدها رو موقتاً قرض گرفتیم، به این شرطحشراتِ که بعد از تموم شدن جنگ بین جناح متعارف و غیرمتعارف، ببریمشون تویمیتونن قبرستون زادگاهشون دفنشون کنیم. هرچی باشه خانواده جینجو اون ادعا میکنه جزو جناح متعارفه.»
«اِ، خب...کردن یه مردهاحضارکن...هوم توی جناح متعارف؟»
دیدن اینکه چطورزبان از اجساد متحدینکرد تازهدرگذشتهشون استفاده میکردن—
«از نظر ظاهری، بعیده خبیثی بدتر از این پیدا بشه...میخندیم ولی توی این دنیا، اینکه آدم بعد از مرگش تویمیرسید قبرستون اجدادی زادگاهش دفن بشه، ظاهراً مسئله مرگ و زندگیه.»
از این زاویه که نگاه میکردی،زبان بیمه کفن و دفن خانواده جینجوسموم اون انگار ارزش فکر کردن داشت.
مرد امروزیکردن کمکم داشت منطقشمنظورت رو درک میکرد.
«از این جهت، آدمهای زخمی مایهی دردسرن، چون برخلافسموم مردهها نمیتونم مجبورشون کنم خودشون راه بیفتن. البته منظورمرها این نیست که بمیرن تا سرعت حرکتمون بالا بره، نه.»
«که اینطور.»
«میدونی تحویل دادن هربیاد کدوم از این جنازهها بهکرد قبرستون زادگاهش چقدر هزینه برمیداره؟»
«چی؟»
وقتی چون-و سرش رو باباز گیجی کج کرد، رئیس خانوادهحشراتِ امپراتور مشت آهی کشید و گفت:
«جسدها نباید توی راه بپوسن، واسه همین باید مدام ضدپوسیدگی روشون اعمالملایمی بشه. این یعنی همراه هر جنازه باید تا مقصد یه تائوئیست فرستادهحرفتون بشه. فکر میکنی دستمزد اونا و خرج مواد نگهدارنده رو کی باید بده؟»
«مـ... متوجه شدم.»
«داریم با ضرر کار میکنیم.منظورت اگه همه اینجا کشته بشن، دودمانجیانگشیها و بنیان خانوادهمون به باد میره.»
«...!»
چرا اینطور بود؟
با شناختی که از سبک زندگی خسیسانهی رئیسباز خانواده امپراتور مشت داشت، میدونست غیرممکنه کاری روواقعاً محض رضای خدا یا با ضرر محض انجام بده.
اما با این وجود،هوم به دلایلی حرفهاش کاملاًاخیراً متقاعدکننده به نظر میرسید.
«خـ... خب، شاید کارش یهباز کم عجیب به نظر بیاد،حشراتِ ولی اونم لابد سختیهای خودشو داره.»
درست وقتی که چون-ومثل داشت این دلیل وآخر برهان رو قبول میکرد—
رئیس خانواده امپراتور مشت گفت:
«خب، از اونجایی که برادر قسمخوردهی ولینعمت منیاخیراً و از گذشته هنوز یه دِین کوچیک بهجاودانه گردنت دارم، مجانی جنازهت رو میفرستم کوهستان وودانگ.»
«مـ... ممنون.»
«اگه خواستی جسدت رو اهدا کنی بهمبدن خبر بده. واسه استعدادی مثل مال تو خوبفقط دستبهجیب میشم و سر کیسه رو شل میکنم.»
«بله...»
«وقتی حس کردی کارت تمومه و داری میمیری، انگشتات رو توی هم قلاب کنشیطانی و بمیر. اینطوری موقع حمل جسد، انگشتات نمیشکنن و قبل از تبدیل کردنت به جیانگشی،آخر میتونیم تا نوک انگشتهات رو سالم نگه داریم. قشنگ مردن هم واسه خودش زحمت داره.»
«...»
چون-و با خودش فکر کرد:
«که اینطور. پس برایبیاد اینکه همکار تحقیقاتیِ هیونگباز بشی باید این شکلی باشی.»
برادر کوچکتر فکری دورهوم از ادب درباره اوناخیراً دو نفر از سرش گذشت:
«یه جورایی شبیه همدیگه نیستن...؟»
فکری که اگر به زبان میآمد،بازی هم جین چون-هی و هم رئیسملایمی خانواده اون از شدت شوک غش میکردند!
«آخ، حالا که یادم افتاد،اینجا جین چون-هی، یه چیزی داشتممیگن که میخواستم نشونت بدم. کجا گذاشتمش...؟»
همینطور که اینگفت رو میگفت، شروع کردبله به گشتن توی آستینش.