چپتر 1280: درهمشکستنِ بای شوتائو
0با وجودِ بیتأثیر بودنِ حملاتِ اولیهاش که مثلِچی— مشت زدن به دیواری فولادی بود، یوان همچنانفاصله برای رخنه به دفاعِ بای شوتائو پافشاری میکرد.
بای شوتائو دیوانهوار خندید: «هاهاها!تاب بیفایدهست! میتونی به دستوپا زدنلحظهای ادامه بدی، اما دفاعِ من شکستناپذیره!»
«خشمِ شکافندهٔ ببرِ آسمانی!»
نهتنها دفاعِ بای شوتائو بهشدت تقویت شد،جدا بلکه تواناییهای تهاجمیاش نیز اوج گرفت وچی— شاید حتی از دفاعِ مهیبش هم فراتر رفت.
بای شوتائو وقتی دید یوان از زمانِ احضارِچی— سلاحش حتی یک بار هم از آن استفادهفاصله نکرده، تحریکش کرد: «چته؟! سلاحِ روحت فقط دکوریه؟!»
یوان جوابروحِ داد: «مطمئنی؟بهسمتِ نمیخوام تصادفی بکشمت.»
بای شوتائو پوزخند زد:چته «دلم میخواد سعیت رو ببینم!»جواب و ناگهان از حرکت ایستاد.
دستهایش را باز کرد وبازوی اشاره کرد: «بیا! حتی بهتدود فرصت میدم تا من رو بکشی!»
یوان چشمهایشگویی را برای بایشده شوتائو ریز کرد.
بای شوتائو درحالیکه اعتمادبهنفس از سرورویِگردنش چهرهاش میبارید، به او نزدیک شدچشمهای و گفت: «یالا! منتظرِ چی هستی؟!»
«پس تعارف نمیکنم...»
یوان بیدرنگ روحِ اژدها رابازوی بهسمتِ بای شوتائو تاب داد،دود اما گردنش را هدف نگرفت.
خششش!
لحظهای بعد، چشمهای بای شوتائو از ناباوری گرد شد؛ روحِلحظهای اژدها زرهِ نامرئیاش را درید و بازوی راستش را جداجدا کرد، گویی دفاعش ناگهان دود شده و به هوا رفته بود.
«چی—؟!» بای شوتائو پیش از آنکه اکسیرِ دیگریدکوریه بیرون بیاورد و ببلعد، بیدرنگ از یوان فاصلهدلم گرفت. چند ثانیه بعد، بازوی قطعشدهاش کاملاً بازسازی شد.
سپس یوان به بازوی قطعشدهاش درراستش آنسو اشاره کرد و گفت: «برو سلاحِرفته روحت رو بردار. تا برنداری کاریت ندارم.»
«عوضی...» اعتمادبهنفس از چهرهٔ بای شوتائو رخت بربستهچی— بود و درحالیکه بارِ دیگر آبرویش رفته بود،فاصله با عجله رفت تا سلاحِ روحش را بردارد.
در همین حال، یوان در دل از عملکردِ روحِ اژدها شگفتزده شدهچشمهای بود. او همین الان بدونِ استفاده از هیچ فنی به بای شوتائوشده ضربه زده بود، با این حال بهراحتی بازویش را قطع کرده بود.
همونطور که از یهچته سلاحِ روح که به ایزدبانویجواب اژدها ربط داره انتظار میرفت...
یوان در دل لبخند زد.
بای شوتائو پس از اینکه فهمید یوان میتواند بهنحویبعد در دفاعش رخنه کند، دیگر بیگدار به آب نزدجدا و از نزدیک شدنِ بیپروا به او خودداری کرد.
کوفتی! آخه این یارو کیه؟! چراچی— اینقدر قدرتمنده؟! تا حالا توی آسمانهای بالاییببلعد اسمِ کسی مثلِ اون به گوشم نخورده!
بای شوتائو درحالیکه افکارش آشفته بودگردنش و ناامیدانه میخواست هویتِ واقعیِ یوانچشمهای را کشف کند، در دل نالید.
یوان با دیدنِ تردیدِ بای شوتائو لبخند زد و گفت:داد «چرا اینقدر فکر میکنی؟ فقط دوباره پایهٔ تزکیهت رو ببر بالا.حرکت شاید وقتی به بصیرتِ روح رسیدی بتونی من رو سرکوب کنی.»
بای شوتائو از روی استیصال دندانهایش را به همدفاعش فشرد. هرچند تمایلی به آزادسازیِ بیشترِ پایهٔ تزکیهاش نداشت، امابیرون نمیتوانست شکست دادنِ یوان را در وضعیتِ فعلیاش تصور کند.
یعنی چارهٔ دیگهای ندارم؟! کوفتی!شده اگه این کار رو نکنم،آنکه ممکنه واقعاً من رو بکشه!
در نهایت، بای شوتائو تصمیم گرفت یکپیش بارِ دیگر پایهٔ تزکیهاش را افزایش دهد وچند به لایهٔ ۱ از بصیرتِ روح پا بگذارد.
بای شوتائو در افکارش میدانست که بدونِ افزایشِ پایهٔ تزکیهاش، احتمالاً به دستِ یوانچند کشته خواهد شد. با این حال، باور داشت که بهخاطرِ فراوانیِ منابعی که دررخت اختیار دارد، شانسِ معقولی برای جانِ سالم بهدر بردن از مصیبتِ آسمانی خواهد داشت.
طبیعتاً، او حتی با آزادسازیِ کاملِ پایهٔ تزکیهاشچته نیز اطمینانِ چندانی به غلبه بر یوان نداشت،نمیخوام اما فعلاً باید این ملاحظات را کنار میگذاشت.
پس بصیرتِ روح اینه؟ فشارش اصلاً شوخیبردار نیست... یوانبعد با حس کردنِ هالهٔ سرکوبگری که از بای شوتائوجدا ساطع میشد، با اضطراب آبِ دهانش را قورت داد.
نهتنها بای شوتائو اکنون سه عالمِ کامل بالاتر از او بود، بلکهبیاورد یک تزکیهگرِ عادیِ بصیرتِ روح هم نبود. او از خاندانِ قدرتمندی دربرنداری آسمانهای بالایی میآمد و سطحِ تزکیهٔ راستینی بسیار فراتر از بصیرتِ روح داشت.
حالا که کار به اینجا کشیده،پیش باید جدی بشم، وگرنه میمیرم. یوانببلعد این را با خودش فکر کرد.
چشمانش را بست و حسینکرده را که هنگامِ دگرگونیاش تجربهروحت کرده بود، به یاد آورد.
[بیداریِ اژدها!]
در لحظهٔ بعد، موهای سیاه یوان به طلاییِ درخشانیاکسیرِ تغییر یافت و چشمانش با رنگِ طلاییِ خیرهکنندهای شعلهور شد.بازسازی هالهاش اوج گرفت و حضوری سلطهگر از خود ساطع کرد.
بای شوتائو با دیدنِ دگرگونیِ یوان چشمانشآنکه گرد شد و با لحنی گیج زمزمه کرد:ثانیه «چی...؟ تو از همون اول یه جانور بودی...؟»
از آنجا که تمامِ این مدت باور داشت یوانسلاحِ یک انسان است و پیش از این هیچ نشانهای ازپوزخند جانور بودنِ او ندیده بود، این افشاگری بهشدت حیرتزدهاش کرد.
یوان نیزهاش را به سمتِ باینگرفت شوتائو نشانه رفت و با صدایی بهشدتزرهِ سرد گفت: «سعی کن خیلی زود نمیری.»
بهمحضِ اینکه جملهاششده تمام شد، یوان بهپیش بای شوتائو حمله کرد.
«؟!؟!؟!»
حرکاتِ یوان چنان سریع بود که بای شوتائوچته بهسختی میتوانست واکنش نشان دهد، و پیش از آنکهتصادفی حتی متوجه شود، پای چپش بهتمیزی قطع شده بود.
بای شوتائو حتی فرصت نکرد دردشنگرفت را بروز دهد که یوان دوباره حملهزرهِ کرد و پای دیگرش را هدف گرفت.
بای شوتائو بهسرعت جاخالی داد، اما باپیش وجودِ تلاشش، نیزهٔ یوان همچنان به او کشیدهچند شد و تکهای گوشت از پای دیگرش کند.
وقتی فهمید قدرتش هنوز کافی نیست، بای شوتائو بیدرنگ دوباره تزکیهاشبیاورد را افزایش داد و واردِ لایهٔ ۲ از بصیرتِ روح شد. همچنینبرنداری اکسیرِ دیگری در دهانش انداخت و بهسرعت اندامهای ازدسترفتهاش را دوباره رویاند.
با دیدنِ اینبار صحنه، یوان حتی بیشترکرد به خودش فشار آورد.
خششش!
بارِ دیگر، یوان توانست پاهای بای شوتائوپیش را قطع کند. این بار، هر دوفاصله پا را با یک ضربه قطع کرد.
آخه این حرومزاده دیگه چیه؟! وقتی به نظراکسیرِ میرسید هرچقدر هم تزکیهاش را افزایش دهد باز همکاملاً از یوان عقب میماند، بای شوتائو به وحشت افتاد.
در طولِ چند دقیقهٔ بعد، یوان بارها وچته بارها اندامهای بای شوتائو را قطع میکرد ونمیخوام زمین را با دهها دست و پای او میپوشاند.
بای شوتائو پیوسته اکسیر میبلعید تا اندامهایش را بازیابی کند و تزکیهاش رازرهِ افزایش دهد، تا جایی که به لایهٔ ۹ از بصیرتِ روح رسید. باپیش این حال، قدرتِ ذهنیاش برعکس عمل کرد و بهسرعت رو به زوال رفت.
سرانجام، بای شوتائو دیگرهوا نتوانست این شکنجه را تحملاکسیرِ کند و از کوره دررفت.
او بلندترین غرشِ خود را تا به آن لحظه سربیرون داد: «کافیه! دیگه طاقتم تموم شده! برام مهم نیست اگهآنسو بعدش بمیرم، فقط کافیه تو رو هم با خودم ببرم!»
دونگ یه ناگهان هشدار داد: «سرورم،تحریکش باید همین الان عقبنشینی کنید! میخواددکوریه تمامِ تزکیهش رو از مُهر دربیاره!»
یوان سر تکان داد.
اما درست وقتی دونگ یه آماده میشد تا یوان را تلهپورت کند،بیاورد حضورِ دیگری در آن حوالی پدیدار شد و یک ثانیه بعد صداییبرنداری آمرانه طنین انداخت: «فکر میکنی داری چیکار میکنی؟! همین الان تمومش کن!»
بای شوتائو با شناختنِ آنچی— صدای آشنا، دست از کاربیرون کشید و خونسردیاش را بازیافت.
او باسلاحش صدایی گیج زمزمهنکرده کرد: «خواهرِ بزرگتر...؟»
همانطور که انتظار میرفت،گردنش بای نینگ لحظهای بعدلحظهای پیشِ روی آنها ظاهر شد.
او به بای شوتائو چشمغرهرفته رفت و خواستارِ جواب شد: «بهبیرون نامِ پادشاهِ جاودان، اینجا چه خبره؟!»