---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1415: شمشیر غول • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1415: شمشیر غول

0

در حالی که یوان با سرعتی‌آشکاری​ سرسام‌آور در درهٔ ناپدید شونده پرواز می‌کرد،‌روحی​ صدای مورمورکننده‌ای از پشت سرش طنین انداخت.

«تکه‌ای... از... ایزدِ بیرونی...!»

شیائو هوا با صدایی مضطرب‌پاسخ​ به او هشدار داد: «داداش‌داشت​ یوان! اون چیز داره تعقیبت می‌کنه!»

یوان با صدای بلند‌همون​ فریاد زد: «چرا الان؟!‌توصیه‌ای​ قبلاً که دنبالمون نمی‌کرد!»

برگشت تا به پشت سر نگاه‌آشکاری​ کند و دید که بله، مرگ‌انرژی​ سیاه با گام‌های بلند در تعقیبش بود.

این صحنه‌ای وحشتناک دقیقاً‌می‌رود​ مثل فیلم‌های ترسناک بود که‌موجود​ لرزه بر تنِ یوان انداخت.

دندان‌هایش را به هم سایید و چند‌نبود​ نورِ شمشیرِ آمیخته با هاله شمشیر ارتقا‌آشکاری​ یافته را به سمتِ مرگ سیاه پرتاب کرد.

با برخوردِ نورهای شمشیر به‌موجودِ​ مرگ سیاه، در بدنش نفوذ‌چطور​ کردند و درونش ناپدید شدند.

«؟!؟» یوان از چیزی‌هیچ​ که به چشم دیده‌تماس​ بود، مات و مبهوت ماند.

هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته کاملاً درونِ بدنِ‌روحی​ مرگ سیاه ناپدید شده بود، تقریباً انگار‌پرسید​ که از صفحهٔ هستی پاک شده باشد.

یوان با صدای بلند فریاد زد و‌نبود​ امیدوار بود دونگ یه صدایش را بشنود:‌آشکاری​ «دونگ یه! مرگ سیاه نقطه ضعفی هم داره؟!»

چند لحظه بعد، دونگ یه پاسخ داد، اما این چیزی نبود که یوان انتظارِ شنیدنش را‌باید​ داشت: «متأسفانه، مرگ سیاه هیچ نقطه ضعفِ آشکاری ندارد. با هر چیزی که تماس پیدا کند‌قشنگ​ از بین می‌رود، چه انرژی روحی باشد و چه گنجینه. در اصل، آن موجود عملاً شکست‌ناپذیر است.»

یوان پرسید: «خب، الان همون موجودِ شکست‌ناپذیر‌ندارد​ داره منو تعقیب می‌کنه! هیچ توصیه‌ای داری‌گنجینه​ که چطور از این وضعیت خلاص بشم؟»

دونگ یه گفت: «چی...؟ سرورم، چرا مرگ سیاه باید شما را تعقیب‌است​ کند؟ او معروف است که حتی اگر تحریکش کنند، همه‌چیز را نادیده‌گفت​ می‌گیرد. مطمئنید که حرکتِ مرگ سیاه به سمتِ شما فقط یک تصادف نیست؟»

یوان داد زد:‌لحظه​ «تصادفِ چی! قشنگ‌اما​ داره دنبالِ من می‌دوئه!»

با شنیدنِ این حرف، دونگ یه اخم کرد و در‌چطور​ این فکر فرو رفت که آیا باید در این وضعیت‌اگر​ مداخله کند یا مثلِ همیشه کار را به تقدیر بسپارد.

نه... تقدیر بی‌دلیل اونو به درهٔ ناپدید شونده نکشونده.‌پیدا​ نمی‌تونم دخالت کنم، وگرنه سرورم وقتی خاطراتش رو کاملاً‌شکست‌ناپذیر​ به یاد بیاره، این استخون‌های پیر رو خرد می‌کنه...

دونگ یه‌پیدا​ به‌سرعت تصمیمش‌می‌رود​ را گرفت.

سپس گفت: «سرورم، تقدیرِ شما این نیست‌نبود​ که در درهٔ ناپدید شونده بمیرید. فقط‌آشکاری​ همان کاری را بکنید که همیشه می‌کنید.»

یوان با‌است​ لحنی طعنه‌آمیز گفت:‌موجودِ​ «ممنون از کمکت!»

در چند روزِ بعد، به پرواز به سمتِ شمشیر غول‌بین​ ادامه داد و تمامِ جانوران جادویی را که سرِ راهش‌پرسید​ می‌دید نادیده گرفت، حتی آن‌هایی که به او حمله می‌کردند.

هر چه باشد، حتی اگر دستش را‌گنجینه​ هم بلند نمی‌کرد، مرگ سیاه که در تعقیبش‌موجودِ​ بود، با یک لمسِ ساده آن‌ها را می‌کشت.

در طولِ این چند‌بعد​ روز، یوان در حینِ فرار،‌شنیدنش​ مرگ سیاه را بررسی کرد.

متوجه شد که هیچ‌کدام از جانوران جادوییِ‌تعقیب​ آنجا قادر به دیدن یا حس کردنِ مرگ‌سرورم​ سیاه نبودند، تقریباً انگار که برایشان نامرئی بود.

فرقی نمی‌کرد که این جانوران چی جاودانه داشتند یا‌پیدا​ نه، و چون هیچ‌کدام نمی‌توانستند مرگ سیاه را حس کنند،‌است​ برخی در مسیرش قدم می‌گذاشتند و ندانسته از بین می‌رفتند.

می‌شد مرگ سیاه را نوعی «تقدیر» برای جانوران جادویی‌موجود​ در نظر گرفت، چرا که تا وقتی کار از‌توصیه‌ای​ کار نمی‌گذشت، نمی‌توانستند آن را ببینند یا پیش‌بینی کنند.

علاوه بر این، این‌بعد​ نوع تقدیر تنها جانوران را‌شنیدنش​ به سوی مرگشان سوق می‌داد.

بهترین کاری که جانوران جادویی در درهٔ ناپدیدشونده می‌توانستند بکنند این بود‌خلاص​ که دعا کنند سرنوشتشان با مرگِ سیاه گره نخورد، درست مثلِ انسان‌ها‌نادیده​ که تنها می‌توانستند امیدوار باشند در هر لحظه تقدیرشان به مرگ ختم نشود.

وقتی یوان به این درک رسید، حس کرد چیزی درونش تغییر‌می‌رود​ کرده است، انگار چیزی بیدار شده بود. با این حال، آن‌قدر‌موجودِ​ درگیرِ فرار از مرگِ سیاه بود که نمی‌توانست به آن فکر کند.

ناگهان، یوان متوجه‌بین​ شد مرگِ سیاه‌روحی​ دارد کند می‌شود.

ها؟ چرا داره وامی‌سته؟ یوان حتی یک ثانیه هم فکر نکرد که‌هیچ​ مرگِ سیاه ممکن است از تعقیبش خسته شده باشد و خیلی زود‌موجود​ نتیجه گرفت که احتمالاً به دلیلی تمایلی ندارد به شمشیرِ غول نزدیک شود.

با دیدنِ این صحنه،‌همون​ به مسیرش به سمتِ‌توصیه‌ای​ شمشیرِ غول ادامه داد.

مرگِ سیاه سرانجام از تعقیبش دست کشید و ناپدید شد. با این حال، یوان بی‌آنکه متوجه شود، بسیار بیشتر‌است​ از آنچه انتظار داشت به شمشیرِ غول نزدیک شده بود. اگرچه ارشد بای به او هشدار داده بود که‌تحریکش​ زیاد به شمشیرِ غول نزدیک نشود، اما دلش می‌خواست روحِ یادشده را ببیند، حتی اگر فقط یک نگاهِ گذرا باشد.

یوان از حرکت ایستاد تا‌انرژی​ به شمشیرِ باشکوه در دوردست خیره‌شکست‌ناپذیر​ شود؛ نگاهش پر از شگفتی بود.

شمشیرِ غول شبیهِ هیچ‌چیزِ دیگری نبود که یوان پیش از این با آن روبه‌رو شده‌ندارد​ بود. تیغه‌اش حکاکی‌های پیچیده‌ای داشت که بر جذابیتش می‌افزود. با این حال، چیزی که بیش‌موجودِ​ از همه توجهِ یوان را جلب کرد، بی‌شک هالهٔ مرموزی بود که از شمشیر ساطع می‌شد.

این هاله هم به هالهٔ شمشیر و هم‌توصیه‌ای​ به هالهٔ شمشیرِ ارتقایافته شباهت داشت، اما کیفیتی کاملاً‌شما​ متمایز داشت که به‌طرزِ غیرقابل‌فهمی قوی‌تر و تیزتر بود.

یوان که انگار مسحورِ آن‌ضعفِ​ شده بود، با نگاهی گیج‌بین​ و مبهوت به شمشیر خیره ماند.

دینگ!

سیستم

<نگاهی گذرا به ??? انداخته شد.>

سیستم

<درک از ??? اندکی افزایش یافت.>

یوان با دیدنِ اعلان‌بعد​ زیرِ لب گفت: «حتی‌انتظارِ​ سیستم هم نمی‌تونه شناساییش کنه؟»

ناگهان، پیش از آنکه حتی لحظه‌ای برای تأمل دربارهٔ‌داری​ هالهٔ مرموز فرصت پیدا کند، تمامِ بدنِ یوان لرزید،‌معروف​ انگار که داشت از خطری قریب‌الوقوع به او هشدار می‌داد.

غریزی فنِ‌داشت​ حرکتی‌اش را‌هیچ​ به کار بست.

درست در همان لحظه‌ای که یوان حرکت کرد، هالهٔ شمشیرِ قدرتمندی بر‌است​ نقطه‌ای که کسری از ثانیه پیش در آن ایستاده بود فرود آمد،‌گفت​ مهِ سیاه را کنار زد و ردِ شمشیرِ عظیمی به طولِ ده مایل—

در زمین ایجاد کرد. این ردِ‌اما​ شمشیر چنان عمیق بود که نمی‌شد‌هیچ​ با چشمِ غیرمسلح ته‌اش را دید.

یوان با چشمانی گردشده به‌موجودِ​ ردِ شمشیر خیره ماند؛ پشتش‌چطور​ غرق در عرقِ سرد شده بود.

در دل فریاد زد: کوفتی! اگه‌آشکاری​ همچین حملهٔ ویرانگری بهم می‌خورد، حتی‌انرژی​ تواناییِ بازسازی‌ام هم نمی‌تونست نجاتم بده!

شیائو هوا ناگهان‌بین​ گفت: «داداش یوان! بالای‌گنجینه​ شمشیر رو نگاه کن!»

یوان نگاهش را به بالاترین نقطهٔ شمشیرِ غول‌انتظارِ​ دوخت، جایی که شبحی که تا چند لحظه‌تماس​ پیش آنجا نبود، بی‌صدا او را تماشا می‌کرد.

روح! یوان با اینکه نمی‌توانست‌موجودِ​ ظاهرش را ببیند، فوراً هویتِ‌چطور​ این شبح را تشخیص داد.

ناولها | novelha.net