چپتر 1382: نامزدِ کولاس
0رن شیا با چهرهای ناباورانه فریاد زد: «کـ-کولاس! ای حرومزادهٔ روانی!خودت نگو که گو لیم رو کشتی؟! اصلاً میفهمی چهکار کردی؟!» بقیهشما هم که پشتسرش بودند، از شدتِ شوک دست روی دهانشان گذاشتند.
با این حال، تیان یانگجرئت بهجای کولاس جواب داد: «نه، اوندیدنِ گو لیم رو نکشت. من کشتمش.»
رن شیا نگاهشباعث را به سمتِ تیانمیکشم یانگ چرخاند: «چی...؟ تو...؟»
با اخمی غلیظ بهایستاد او خیره شد وباعث پرسید: «تو کی هستی؟»
تیان یانگ با لبخندیمیکشم بر لب، آرام جوابمیکشی داد: «من کسی نیستم.»
«هویتت هرچی که باشه، از عواقبِ کارت خبر داری؟ خانوادهٔجالبی گو لیم برای شکار کردنت از هیچ کاری دریغ نمیکنن.نقشهای نه، فقط خانوادهش نیستن. بقیهٔ خاندانهای جاودان هم قاطیِ ماجرا میشن.»
«خب که چی؟»
ناگهان لبخندِ روی لبِ تیان یانگ محو شد و چهرهایفکر سرد به خود گرفت: «من از قبل با خاندانهای جاودانمیگیری خردهحساب دارم. اگه اونا نمیخواستن شکارم کنن، خودم میرفتم سراغشون.»
«...»
با شنیدنِ حرفهایش،بلکه چشمانِ رن شیامیکنی از تعجب گرد شد.
لبخندی مرموز بر لبانش نشست که زیباییاش را دوچندان کردنقشه و با صدایی آرام گفت: «نه تنها از خاندانهای جاودانخیلی نمیترسی، بلکه حتی جرئت میکنی در برابرشون بایستی... چه مردِ جالبی...»
کولاس با دیدنِ نگاهِ رننقشهای شیا، لرزه بر تمامِ وجودش افتادکنی و بهسرعت بینِ آن دو ایستاد.
و به اوکنی گفت: «هر نقشهایوقتی تو سرته، بیخیالش شو.»
«و چی باعثبلکه شده فکر کنیمیکنی دارم نقشهای میکشم؟»
«همیشه وقتی داری نقشهشده میکشی، اون قیافهٔ روهمیشه اعصاب رو به خودت میگیری.»
«جوری رفتار نکنبینِ که انگار خیلیسرته من رو میشناسی.»
تیان یانگ سر تکان داد و حرفشان رامیکشی قطع کرد: «تا شما دوتا بحث میکنید، منانگار سعی میکنم بفهمم چطور باید محراب رو فعال کنم.»
به آنهانمیترسی بیمحلی کرد وجرئت بهطرفِ محراب رفت.
کولاس به رن شیا گفت: «حتیکنی اگه کمکمون نکنی، بالاخره یکی کهقیافهٔ میدونه چطور کار میکنه از راه میرسه.»
رن شیا خندید: «باورمایستاد نمیشه برای فعال کردنِ آرایهٔشده تلهپورت اینقدر به دردسر افتادید.»
چشمانِ کولاسفکر گرد شد: «چی؟همیشه این یه آرایهست؟»
رن شیا دستش را روی دهانش گذاشت و طوری رفتار کرد کهنگاهِ انگار ناخواسته دهنلقی کرده است: «اوه وای، اشتباهی جواب رو بهتون دادم.شده هرچند، از اونجایی که استادِ آرایه نیستی، کاری هم از دستت برنمیاد.»
با این حال، تیانشده یانگ با شنیدنِ اینهمیشه حرف ابرویی بالا انداخت.
آرایه...؟
محرابِ سرخ را با دقتِ بیشتری بررسی کردمیکشی و همانطور که انتظار میرفت، توانست نمادهای آرایهانگار را ببیند که همهجای محراب حک شده بودند.
اینها فقط نمادهایبلکه آرایهٔ سطحِ ۱میکنی هستن... در این صورت...
چند لحظه بعد، تیان یانگ نمادهای آرایه را رمزگشایی و آرایهمیکشی را فعال کرد که باعث شد محرابِ سرخ درخششی خونین ازتکان خود ساطع کند. لحظهای بعد، پورتالی سرخرنگ جلوی محراب ظاهر شد.
رن شیا بابینِ تعجب به اوسرته نگاه کرد: «چی؟»
حتی کولاس هم شوکهمیکشم شده بود: «تو تمامِ اینقیافهٔ مدت یه استادِ آرایه بودی؟»
تیان یانگ سر تکان داد و گفت: «نه، ولیمردِ کسی پایهها رو بهم یاد داده بود... هرچند هیچوقتبینِ فکر نمیکردم همچین دانشی یه روز به کارم بیاد.»
زمانی که با هوانگ شیائو لی میگذراند، دختر گاهی برای تفریح نمادهایقیافهٔ آرایه را به او یاد میداد. اگر تیان یانگ همین حالا در آزمونهایشما استادِ آرایه شرکت میکرد، بهسختی میتوانست مدرکِ استادِ آرایهٔ سطحِ ۱ را بگیرد.
«بههرحال، حالابهسرعت که فعالشایستاد کردم، بیاین بریم.»
کولاس سر تکانکنی داد و ازوقتی کنارِ رن شیا گذشت.
با دیدنِ این، رنحتی شیا چیزِ دیگری نگفتبایستی و بهدنبالشان واردِ دروازه شد.
پس از خروج از دروازه، تیان یانگ و بقیه خود را در میانِ طبیعتی وحشیمیگیری و پهناور دیدند. برخلافِ بخشِ اول که بیشتر از دشتهای خالی و کوهستان تشکیل شده بود،بفهمم در بخشِ دوم درختان و موجوداتِ زندهای به چشم میخوردند که به اینسو و آنسو میرفتند.
«خب، ما کجا باید بریم؟»
«ها؟» تیان یانگ و کولاسهمیشه برگشتند تا به کسی کهاعصاب تازه حرف زده بود نگاه کنند.
کولاس با اخمی غلیظ پرسید:جرئت «ما؟ چرا یهجوری حرف میزنیجالبی انگار قراره با هم همسفر بشیم؟»
رن شیا شانهای بالا انداخت: «چرا که نه؟ اگهوقتی با هم سفر کنیم نهتنها سرگرمکنندهتره، بلکه امنتر هم هست.انگار میخوای همسفر شدن با چهار تا زیبارو رو رد کنی؟»
کولاس پوزخند زد: «قیافهٔ شما چهسرته ربطی به این موضوع داره؟ گذشتهمیکشم از این، من بهتون اعتماد ندارم.»
رن شیا گفت: «میترسی بهتونهمیشه حمله کنیم یا همچین چیزی؟ ماخودت هیچ دلیلی برای این کار نداریم.»
«و چهنمیترسی دلیلی برای دنبالجرئت کردنِ ما دارین؟»
نگاهِ رن شیا برای کسری از ثانیه روی قامتِ تیان یانگ چرخید و بعدخودت جواب داد: «همهمون از گشتن دنبالِ میراثِ هان زهشیان خسته شدیم، ولی تا پیداشمیکنید نکنیم که نمیتونیم برگردیم خونه، پس بهتره یه کم برای خودمون بگردیم و تفریح کنیم.»
کولاس گفت: «دلیلتبینِ برام مهم نیست.سرته قرار نیست دنبالم بیاین.»
رن شیا سر تکانمیکشم داد و آهی کشید: «کیقیافهٔ گفت قراره دنبالِ تو بیایم؟»
رن شیا رو به تیان یانگ کرد و ادامه داد: «اینجا پر از آدمای خاندانهایوجودش جاودانهست. دلم میخواد ببینم چطور باهاشون روبهرو میشی. البته، ازت نمیخوام که بذاری مجانی دنبالتنقشه بیایم. میتونم راهنمات باشم و حتی شما رو به چند تا جا ببرم که گنجینه دارن.»
کولاس با چشمانی ریزشده به اوکنی نگاه کرد: «عوضی... اگه جرئت داریقیافهٔ الان بگو که هیچ نیتِ پنهانیای نداری...»
رن شیا خندید: «حسودیت شدهنقشهای که من، نامزدت، به یهفکر مردِ دیگه علاقه نشون دادم؟»
«همف. برام پشیزی اهمیت نداره که با کیمیکشی حرف میزنی یا حتی میخوابی، چون هیچ حسیانگار بهت ندارم، ولی بهتره با تنها دوستم درنیفتی.»
تیان یانگ با چشمانی ریزشده به رن شیا نگاه کرد. حس میکردنگاهِ حتی اگر همراهیاش را رد کند، دختر باز هم دنبالش میآید. در اینفکر صورت، همان بهتر که پیشنهادش را بپذیرد و سودی از این ماجرا ببرد.
با صدایی سرد گفت: «مشکلی ندارم دنبالمونمیکشم بیاین، ولی اگه حس کنم داری کاری میکنیمیگیری که بهمون صدمه بزنه، تو کشتنت درنگ نمیکنم.»
رن شیا با لبخندیایستاد معصومانه سر تکان داد: «قسمشده میخورم که همچین کاری نمیکنیم.»