---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1351: روزهای بدون استراحت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1351: روزهای بدون استراحت

0

تیان یانگ در حینِ پرواز، خطراتِ پایین را به هوانگ چن یادآوری‌ببلعند​ کرد: «می‌دونم نیازی نیست این رو بگم، اما محضِ احتیاط می‌گم. مراقب باشید‌متلاشی​ زیاد نزدیکِ آب پرواز نکنید، چون اهریمن‌های دریایی ممکنه از آب بیرون بپرن.»

«البته، حواسم‌مقصد​ به این‌ابتدا​ موضوع هست.»

هوانگ چن سپس‌طول​ پرسید: «چقدر می‌تونی‌برسند​ بدونِ توقف پرواز کنی؟»

جواب داد: «می‌تونم‌یافتنِ​ نصفِ روز بدونِ‌می‌پریدند​ توقف پرواز کنم.»

تیان یانگ در حالِ حاضر در لایهٔ ۱ از سرورِ روح بود و به‌تازگی به این‌خود​ لایه رسیده بود، بنابراین انرژی روحی‌اش به‌اندازهٔ هوانگ چن که در لایهٔ ۳ از سرورِ روح بود،‌کنند​ وسعت نداشت. به همین دلیل هم بود که هوانگ چن دخترش را به تیان یانگ سپرده بود.

«وقتی انرژی روحی‌ت داره تموم‌اکسیرهای​ می‌شه بهم خبر بده. چندتا‌داشتند​ اکسیرِ بازیابیِ روح همراهم دارم.»

تیان یانگ سر تکان‌می‌کشید​ داد: «منم چندتا اکسیر‌اکسیرهای​ همراهم دارم، اما زیاد نیست.»

هرچند توانسته بودند با گنجینهٔ پرنده به قارهٔ متروک نزدیک شوند، اما دیگر با همان‌چنان​ سرعتِ قبل حرکت نمی‌کردند. در واقع، سرعتِ پروازشان از کشتی هم کمتر بود و با‌استراحت​ این سرعت، دست‌کم یک یا دو هفته پروازِ مداوم طول می‌کشید تا به مقصد برسند.

تیان یانگ ابتدا اکسیرهای‌ادامه​ خودش را مصرف کرد،‌می‌پریدند​ چون کیفیتِ پایین‌تری داشتند.

متأسفانه، حتی با وجودِ اکسیرهای‌اکسیرهای​ بازیابیِ روح، احتمالِ زیادی وجود‌داشتند​ داشت که به مقصد نرسند.

با ادامه یافتنِ این آزمون، اهریمن‌های دریایی هرازگاهی از آب بیرون می‌پریدند و سعی‌متأسفانه​ می‌کردند آن‌ها را ببلعند. شماری از این موجودات با دهانِ خود آب را با‌می‌کردند​ چنان قدرتِ کوبنده‌ای به بیرون می‌پاشیدند که در صورتِ برخورد، می‌توانست بدنشان را متلاشی کند.

به دلیلِ خطرِ همیشگی، نه تیان یانگ‌سعی​ و نه هوانگ چن نمی‌توانستند حتی یک‌خود​ لحظه استراحت کنند و شبانه‌روز هوشیار می‌ماندند.

ناگزیر، قدرت ذهنیِ آن‌ها با گذشتِ زمان تحلیل‌می‌پریدند​ رفت و مدیریتِ درستِ انرژی روحی را برایشان دشوارتر‌چنان​ کرد که باعث می‌شد مقداری از آن هدر برود.

نُه ساعت پس از مصرفِ‌اکسیرهای​ اکسیرِ قبلی‌اش، تیان یانگ گفت: «یه‌متأسفانه​ اکسیرِ بازیابیِ روحِ دیگه نیاز دارم.»

هوانگ چن به تیان یانگ نزدیک می‌شد تا‌اکسیرهای​ همسرش اکسیری به دستِ هوانگ شیائو لی بدهد و‌احتمالِ​ او هم آن را در دهانِ تیان یانگ بگذارد.

پس از آن، هوانگ‌آزمون​ چن گفت: «فقط دوازده‌تا‌می‌کردند​ اکسیرِ دیگه برام مونده!»

«باشه!»

هوانگ چن در دل‌ابتدا​ خودش را به خاطرِ‌کیفیتِ​ این کوتاهی سرزنش کرد.

کوفتی! اگه توی کشتی هول نکرده‌برسند​ بودم و بیشترِ آذوقه‌مون رو جا‌پایین‌تری​ نذاشته بودم، الان این‌قدر عذاب نمی‌کشیدیم!

خاندانِ هوانگ در آن عجله برای فرار که‌می‌کردند​ با تهدیدِ قریب‌الوقوعِ لویاتان پرنده دوچندان شده بود، از‌کوبنده‌ای​ کارِ حیاتیِ همراه آوردنِ بیشترِ آذوقه‌شان غافل شده بودند.

با این حال، حتی اگر فراموش هم نمی‌کردند، به دلیلِ کمبودِ جا‌ببلعند​ نمی‌توانستند چیزِ زیادی با خود بیاورند و حلقه‌های روحی‌شان از قبل پر‌بدنشان​ از وسایلِ دیگری بود که در این وضعیتِ کنونی به کارشان نمی‌آمد.

هشت ساعتِ بعد، تیان یانگ یک اکسیرِ بازیابیِ روحِ‌پایین‌تری​ دیگر مصرف کرد، در حالی که هوانگ چن تنها‌نرسند​ هر بیست و چهار ساعت به یک اکسیر نیاز داشت.

سرانجام، با دادنِ‌طول​ آخرین اکسیر به تیان‌ابتدا​ یانگ، اکسیرهایشان تمام شد.

تیان یانگ‌ادامه​ در دل‌آزمون​ ناسزا گفت.

کوفتی! از وقتی پرواز رو شروع‌آزمون​ کردیم حتی یه جزیره هم ندیدیم!‌ببلعند​ مگه نفرین شدیم که این‌قدر شانسمون گنده؟!

وقتی هوانگ شیائو لی دید تیان یانگ دارد به تقلا می‌افتد، گفت:‌حتی​ «تیان یانگ، من تمامِ انرژی روحی‌ام رو به تو می‌دم. می‌دونم جز یه‌می‌کردند​ لحظه تسکین کارِ دیگه‌ای نمی‌کنه، اما می‌خوام هر طور که می‌تونم کمکت کنم.»

تیان یانگ آن‌قدر احمق نبود که‌برسند​ دستِ رد به سینه‌اش بزند. در این‌داشتند​ لحظه حاضر بود هر کمکی را بپذیرد.

«باشه.»

لحظه‌ای بعد، هوانگ شیائو لی لب‌هایش را‌هرازگاهی​ روی لب‌های تیان یانگ گذاشت و انرژی روحی‌اش‌دهانِ​ را از طریقِ دهان به او انتقال داد.

هرچند می‌توانست انرژی روحی‌اش را از‌خودش​ راه‌های دیگری هم منتقل کند، اما‌حتی​ انتقال از راهِ دهان مؤثرترین روش بود.

با اینکه این نخستین بوسهٔ‌مقصد​ هوانگ شیائو لی به شمار می‌رفت،‌کیفیتِ​ حتی یک ثانیه هم تردید نکرد.

وقتی هوانگ چن دید دخترش دارد تیان یانگ‌می‌کردند​ را می‌بوسد، خودش را به ندیدن زد و‌قدرتِ​ تمامِ تلاشش را کرد تا چهره‌اش بی‌تفاوت بماند.

اما همسرش نظرِ دیگری داشت. او نیز‌هرازگاهی​ به پیروی از دخترش، هوانگ چن را بوسید‌دهانِ​ و انرژی روحی‌اش را به او منتقل کرد.

با این کار، تیان یانگ‌اکسیرهای​ و هوانگ چن یک ساعتِ دیگر‌متأسفانه​ زمان برای پرواز به دست آوردند.

چند ساعت بعد، درست زمانی که‌برسند​ انرژی روحیِ تیان یانگ داشت ته‌می‌کشید،‌پایین‌تری​ جزیرهٔ کوچکی را در افق دید.

با هیجان‌ادامه​ فریاد زد:‌آزمون​ «یه جزیره‌ست!»

تیان یانگ با استفاده از همان اندک‌هرازگاهی​ انرژی روحیِ باقی‌مانده‌اش به سوی جزیره پرواز‌موجودات​ کرد و هوانگ چن نیز به دنبالش رفت.

با فرود روی جزیره،‌ابتدا​ تیان یانگ بی‌درنگ روی زمین‌پایین‌تری​ افتاد و از هوش رفت.

هوانگ شیائو‌مداوم​ لی جا‌می‌کشید​ خورد: «تیان یانگ؟!»

هوانگ چن پس از‌آزمون​ بررسیِ وضعیتش گفت: «نگران‌می‌کردند​ نباش، فقط از پا دراومده.»

سپس نشست و برای بازیابیِ انرژی روحی‌اش‌هرازگاهی​ به تزکیه پرداخت و حتی آرایه‌ای دورشان‌موجودات​ ایجاد کرد تا روندِ بازیابی را سرعت ببخشد.

تیان یانگ‌مقصد​ تا سه روزِ‌اکسیرهای​ بعد بیدار نشد.

در این میان، هوانگ چن‌مقصد​ پس از بازیابیِ انرژی روحیِ‌مصرف​ کافی، به بررسیِ جزیره پرداخت.

جزیره بی‌نهایت کوچک بود؛ قطرش در یک سو هفت‌آن‌ها​ مایل و در سوی دیگر پنج مایل می‌شد. در‌می‌پاشیدند​ سراسرِ جزیره چیزی جز درخت و علفزار به چشم نمی‌خورد.

هرچند جزیره خالی بود، اما هوانگ چن از‌می‌پریدند​ اینکه خطری در آن وجود نداشت نفسِ راحتی‌خود​ کشید و توانست با خیالی آسوده به تزکیه بپردازد.

در طولِ این سه روز، هوانگ شیائو لی و‌پایین‌تری​ هوانگ چن به نوبت مراقبِ تیان یانگ بودند. مادرِ‌نرسند​ خانواده نیز باید به پسرِ کمتر از ده‌ساله‌شان می‌رسید.

بقیه به عنوان تزکیه‌گر نیازی به غذا نداشتند، اما پسرِ کوچک‌کیفیتِ​ هنوز بی‌تجربه بود و تزکیه‌اش را آغاز نکرده بود. خوشبختانه مادرش‌ادامه​ برای چنین مواقعِ اضطراری در حلقهٔ فضایی‌اش غذا ذخیره کرده بود.

سه روز بعد، تیان یانگ آرام چشمانش‌سعی​ را باز کرد؛ احساس می‌کرد پس از ازهوش‌رفتن‌چنان​ بر اثرِ کارِ زیاد تازه بیدار شده است.

هوانگ شیائو لی با دیدنِ‌یافتنِ​ بیداری‌اش به سویش دوید: «تیان‌می‌کردند​ یانگ! حالت خوبه؟! چه حسی داری؟!»

نشست و با چهره‌ای‌ابتدا​ گیج‌ومنگ نگاهی به اطراف انداخت‌پایین‌تری​ و پرسید: «چند وقته خوابم؟»

جواب داد: «سه روز.»

ناولها | novelha.net