چپتر 1420: زیرزمین
0لحظهای به صحنهٔ هولناکِ پیشِ رویشهمان خیره ماند، سپس آهی عمیق کشید،بلعیده چرخید و از اتاق بیرون رفت.
از پلهها پایین رفت تا به زیرزمین رسید. وقتی درِقرار زیرزمین را باز کرد، ابری غلیظ از گردوغبار به صورتشکلماتی خورد، اما آنقدر سریع واکنش نشان داد که جلویش را بگیرد.
با پایین رفتن از پلکانی که با هر قدمخالی غژغژ میکرد، یوان به اتاقِ کوچکی رسید که پیشتر درداشت یک آزمون درونِ پلکانِ آسمان به آن پا گذاشته بود.
در نگاهِ اول، جز گردوغبارِ آشکاری که وجببهوجبِ آنجا رالحظهٔ پوشانده بود، اتاق خالی به نظر میرسید، اما یوان طوری بهروشن یکی از دیوارها نزدیک شد که انگار چیزی آنجا قرار داشت.
چشمهایش را بست و در سکوت همانجا ایستاد. چند لحظهتاریکی بعد، کلماتی نامفهوم زمزمه کرد. در پاسخ، موجی ژرف اتاقفضا را درنوردید و پورتالی قرمز درست روبهروی یوان نمایان شد.
با دیدنِ اینمیرسید پورتال، یوان بیدرنگدیوارها قدم درونِ آن گذاشت.
در آن سوی پورتال دنیای دیگری بود. دنیاییپوشانده قیرگون و بینور—آنقدر تاریک که یوان حتی اگر دستشچیزی را جلوی صورتش تکان میداد، نمیتوانست آن را ببیند.
حسِ ایزدی هم در این پرتگاه بیفایده بود، یا بهتر استورود بگوییم در دسترس نبود، چرا که پایهٔ تزکیهٔ یوان در همانکردنِ لحظهٔ ورود مُهر شد، انگار تاریکی تمامِ آن را بلعیده بود.
حتی زحمتِ احضارِ شعلهٔ کیمیا راهمان برای روشن کردنِ فضا به خودبلعیده نداد، چون میدانست تلاشی بیهوده است.
با وجودِ اینکه هیچ دیدی نداشت و پایهٔانگار تزکیهاش مُهر شده بود، یوان با قدمهایی دقیق وچند آرام پیش میرفت و گاهی در زاویهای خاص میچرخید.
شیائو هوا از موقعیتشان کاملاً کنجکاو شده بود،پوشانده اما نمیخواست مزاحمِ یوان شود که غرق درانگار خاطراتش، مسیری را به سوی مقصد دنبال میکرد.
پس از ۱۵ دقیقه حرکتِ مداوم، دیدِپایهٔ یوان از تاریکیِ مطلق به اتاقی کاملاً روشنبلعیده تغییر کرد که دقیقاً هماندازهٔ اتاقِ زیرزمینش بود.
با این حال، اتاق تمیز و بدونِلحظهٔ ذرهای گردوغبار بود. علاوه بر این، سهاحضارِ شیء در انتهای اتاق به نمایش درآمده بود.
یوان به آن سه شیءیکی نزدیک شد، در حالی کهقرار حسِ دلتنگی وجودش را فرا میگرفت.
یک نیزهٔ نقرهایِ قدیمی، یک زرهِوجببهوجبِ سینهٔ سیاه و آسیبدیده، و یک جفتیکی چکمهٔ سیاه و فرسوده آنجا قرار داشت.
این سه شیء متعلق به تیان شیان بود؛ در دورانی که هنوز به نامِ ایزدِ جنگزحمتِ شناخته میشد و نبردهایی بیشتر از کهنهکارترین سربازانِ امروزی را از سر گذرانده بود. با وجودِ ظاهرِدیدی فرسودهشان، همچنان هالهای ژرف از خود ساطع میکردند که حتی از گنجینههای درجهٔ ایزدی هم فراتر میرفت.
[پیروزیِ نقرهای]
[درجه: اسطورهای]
[کیفیت: اوج]
[قدرت فیزیکیِ مورد نیاز: ۲۷٬۰۰۰٬۰۰۰]
[توضیحات: یادگاری باستانی که روزگاری در دستِ ایزدِ جنگ بود؛ کسی که در بیش از ۱٬۰۰۰٬۰۰۰ نبرد جنگید و پیروز شد. با وجودِ ظاهرِ کهنهاش، همچنان در وضعیتِ عالی قرار دارد. آسیب را ٪۱۰٬۰۰۰ افزایش میدهد. نفوذِ سلاح را ٪۲۰٬۰۰۰ افزایش میدهد. هنگامِ مبارزه با یک سربازِ دیگر، آسیب را ٪۱۰٬۰۰۰ِ دیگر افزایش میدهد.]
[جلیقهٔ استیکس]
[درجه: اسطورهای]
[کیفیت: اوج]
[قدرت فیزیکیِ مورد نیاز: ۲۰٬۰۰۰٬۰۰۰]
[دفاع فیزیکیِ مورد نیاز: ۳۵٬۰۰۰٬۰۰۰]
[توضیحات: ایزدِ جنگ هرگز بدونِ این زره پا به میدانِ نبرد نگذاشت و این زره بارها جانش را نجات داد. دفاع فیزیکی را ٪۱٬۰۰۰ افزایش میدهد. هنگامِ پوشیدن، تمامِ آسیبهای واردشده از سوی افرادِ پایینتر از سرورِ ایزدی را بازمیگرداند. «محافظتِ ایزدِ جنگ» با حس کردنِ خطرِ قریبالوقوعی که جانِ پوشنده را تهدید کند، خودبهخود فعال میشود و هرگونه آسیب از سوی افرادِ پایینتر از امپراتورِ ایزدی را برای یک بار خنثی میکند (زمانِ انتظار: ۷۲ ساعت).]
[چکمههای استیکس]
[درجه: اسطورهای]
[کیفیت: اوج]
[قدرت فیزیکیِ مورد نیاز: ۱۲٬۰۰۰٬۰۰۰]
[دفاع فیزیکیِ مورد نیاز: ۱۹٬۰۰۰٬۰۰۰]
[توضیحات: کفشهای محبوبِ ایزدِ جنگ که کفِ آنها از بس همیشه در خونِ دشمنانش غوطهور بوده، به رنگِ خونین درآمده است. هنگامِ پوشیدن، سرعتِ حرکت را ٪۱۰۰ افزایش میدهد. در زمانِ استفاده، در برابرِ بیشترِ محدودیتهای حرکتی مصون است. در محیطِ میدانِ نبرد، سرعتِ حرکت را ٪۵۰ دیگر افزایش میدهد.]
یوان دو مورد از این سهوجببهوجبِ گنجینه را در حلقهٔ فضاییاش گذاشت ویکی چکمههای استیکس را بیدرنگ به پا کرد.
با اینکه از قبل نیزهای داشت، اما قدرتِ خامِ «پیروزیِ نقرهای» بسیار بیشتر از فرمِ کنونیِ «روحِ اژدها» بود.کیمیا تنها برتریِ روحِ اژدها بر پیروزیِ نقرهای، اثرِ منحصربهفردش در نادیده گرفتنِ انرژی روحی بود. مگر اینکه با دشمنیدقیق روبهرو میشد که نمیتوانست بهطورِ عادی به او آسیب برساند، مانندِ بای شوتائو، وگرنه پیروزیِ نقرهای بیشتر به کارش میآمد.
در موردِ زره، سرانجام چیزی پیدا کرده بود تا جایگزینِ شنلِ اژدهای نامرئی کند که مدتها به اوروشن خدمت کرده بود. افزون بر این، بدنِ برهنهاش بهتنهایی که با کالبدِ جاودانِ زرین تقویت شده بود، میتوانستآرام حملههای جنگجویانِ ایزدی را تاب بیاورد و همین موضوع، شنلِ اژدهای نامرئی را از پیش هم بیمصرفتر میکرد.
با این حال، چکمههای استیکس بیشک بهترین گنجینه از میانِ این سه برای یوان به شمارایستاد میرفت، چرا که گنجینههای افزایندهٔ سرعتِ حرکت بسیار کمیاب و پرطرفدار بودند. گذشته از این، او رااین در برابرِ بسیاری از محدودیتهای حرکتی، مانندِ آرایههای بزرگی که میتوانستند حرکت را کند کنند، محافظت میکرد.
در نبرد میانِ دو مبارز با مهارت و قدرتِ برابر، معمولاًمیرسید کسی که سرعتِ بیشتری داشت پیروز بیرون میآمد، به همین دلیلسکوت هر چیزی که میتوانست سرعتِ حرکت را بالا ببرد، ثروتی هنگفت میارزید.
شیائو هوا نتوانست جلوی کنجکاویاش را بگیردپایهٔ و پرسید: «اون اتاقِ پرزرقوبرقِ قبلی فقطتمامِ برای پنهان کردنِ این سه تا گنجینه بود؟»
یوان سر تکان داد: «این اتاقهمان قرار بود پناهگاهی امن برای همسرمبلعیده باشه، اما آخرش تبدیل به انبار شد...»
شیائو هوا بامیرسید صدایی گیج زمزمه کرد:نزدیک «ها؟ همسرِ داداش یوان؟»
یوان آهی کشید و یکی از تاریکترین لحظاتِ تاریخِ زندگیاشنظر را پنهان نکرد: «توی زندگیِ پیشینم... همسر و فرزندی داشتم...چشمهایش متأسفانه نتونستم ازشون محافظت کنم. وقتی درگیرِ دشمن بودم، ترور شدن.»
یوان چشمانش را بست ونبود رویدادهایی را که به آنلحظهٔ حادثهٔ تلخ انجامید، به یاد آورد.
تیان شیان از لحظهٔ تولد کودکیِ سختی را پشت سر گذاشته بود. اندکی پس از به دنیابرای آمدن رهایش کردند و در دلِ طبیعتِ وحشی رها شد تا خوراکِ جانورانِ وحشی شود. اگر یکقدمهایی راهزنِ کوهستانیِ رهگذر او را پیدا نمیکرد و تصمیم به بزرگ کردنش نمیگرفت، همانجا کارش تمام شده بود.
با این وجود،میرسید برخلافِ تمامِ احتمالات، تیاننزدیک شیان توانست زنده بماند.