---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1341: قدرتِ کالبدِ جاودانِ زرین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1341: قدرتِ کالبدِ جاودانِ زرین

0

تنها چند تبادلِ ضربه کافی بود تا شاهزاده‌بهت​ هلاک به اختلافِ فاحشِ میانِ خودش و یوان‌ناگهان​ پی ببرد؛ یوان آشکارا داشت با او بازی می‌کرد.

شاهزاده هلاک‌شود​ در دل‌تنِ​ فریاد زد.

کوفتی! این‌بهت​ قدرتش از‌پیش​ کجا می‌آد؟!

هر یک از ضربه‌های یوان آن‌قدر قدرت داشت که‌بتواند​ کوهی را به‌کلی با خاک یکسان کند، و استقامتِ‌رفت​ بدنش اگر از قدرتش ترسناک‌تر نبود، دست‌کمی از آن نداشت.

در برابرِ حریفی که نه می‌توانست جلوی حمله‌هایش را بگیرد و نه از‌پرتاب​ دفاعش عبور کند، شاهزاده هلاک چاره‌ای نداشت جز اینکه غرورش را زیر پا‌شدیدی​ بگذارد و به کالبدِ ذاتی و تبارِ شاهیِ جاری در رگ‌هایش متوسل شود.

پالایشِ تنِ ماموتِ بزرگ!

شاهزاده هلاک «پالایشِ تنِ ماموتِ بزرگ» را‌فعال​ فعال کرد؛ همان فنی که امپراتور غول‌مقامِ​ کولاس را به مقامِ امپراتوریِ غول‌ها رسانده بود!

در دم، شاهزاده هلاک موجِ کوبنده‌ای از قدرت‌کرد​ را حس کرد که در تمامِ وجودش به‌غول‌ها​ جریان افتاد و به او احساسِ شکست‌ناپذیری داد.

در ظاهر، چهره و اندامِ شاهزاده هلاک چندان تغییری نکرد.‌قدرتِ​ با این حال، چشم‌های تیزبین می‌توانستند نشانه‌های ظریفی را ببینند:‌مشتِ​ عضله‌هایش بی‌آنکه بزرگ‌تر شوند، در هم فشرده و سفت‌تر می‌شدند.

با قدرت گرفتن از این فن،‌خاندانِ​ قدرت و دفاعِ شاهزاده هلاک دست‌کم‌بتواند​ ۲۰ برابرِ توانایی‌های اولیه‌اش افزایش یافت.

شاهزاده هلاک گفت:‌پالایشِ​ «بذار قدرتِ خاندانِ‌بزرگ​ شاهی‌ام رو بهت نشون—»

پیش از آنکه شاهزاده هلاک بتواند جمله‌اش را تمام کند،‌فنی​ مشتِ یوان ناگهان به شکمش خورد. چهرهٔ شاهزاده هلاک از درد‌وجودش​ در هم رفت و لحظه‌ای بعد، به لبهٔ میدان پرتاب شد.

شاهزاده هلاک پس از آنکه روی‌افزایش​ پاهایش بند شد، خونِ توی دهانش‌شاهی‌ام​ را بیرون تف کرد و نالید: «آخ!»

جای ضربهٔ یوان‌ناگهان​ هنوز از دردِ‌چهرهٔ​ شدیدی تیر می‌کشید.

یوان وانمود کرد چیزی‌شاهی‌ام​ نشنیده است و پرسید:‌آنکه​ «ببخشید، الان چیزی گفتی؟»

شاهزاده هلاک با‌نشون—​ چهره‌ای ناباورانه به‌بتواند​ یوان غره رفت.

غیرممکنه! من الان با «پالایشِ تنِ ماموتِ‌پیش​ بزرگ» قدرت گرفتم! آخه چرا هنوز با‌شکمش​ این اختلافِ مضحک داره بهم زور می‌گه؟!

او نمی‌توانست دلیلِ این‌توانایی‌های​ اختلاف را درک کند؛‌گفت​ اصلاً با عقل جور درنمی‌آمد.

در همین حال، شاهدخت میا‌قدرتِ​ و امپراتور غول کولاس با‌پیش​ چهره‌هایی جدی، شاهدِ رشدِ یوان بودند.

می‌دونستم «کالبدِ جاودانِ زرین» یکی از قوی‌ترین کالبدهای‌کرد​ هستیه و انتظار داشتم قدرتِ کوبنده‌ای داشته باشه،‌غول‌ها​ ولی عمراً پیش‌بینی نمی‌کردم تا این حد ترسناک باشه.

امپراتور غول کولاس با دیدنِ یوان که قدرتِ کوبندهٔ کالبدِ‌فنی​ جاودانِ زرین را به کار گرفته بود، غرق در حسادتی ژرف‌وجودش​ شد؛ چراکه خودش در رسیدن به چنین قدرتی ناکام مانده بود.

باورش سخته که همین دو روز پیش با گاردِ سلطنتی باسار برابر‌شاهی‌ام​ بود. بعد از به دست آوردنِ کالبدِ جاودانِ زرین، حالا داره با برادرِ‌درد​ ارشد هلاک که راحت صد برابر قوی‌تر از گاردِ سلطنتی باساره، بازی می‌کنه...

شاهدخت میا با فکر کردن‌خورد​ به پتانسیلِ عظیمِ آیندهٔ یوان، میانِ‌لبهٔ​ هیجان و وحشت گرفتار شده بود.

«عمراً... یعنی اون‌خاندانِ​ انسان واقعاً داره‌نشون—​ از والاحضرت می‌بره؟»

پس از آنکه یوان شاهزاده هلاک را به عقب‌مشتِ​ پرت کرد، تماشاچیان ساکت شدند و همگی نفس‌ها را‌لبهٔ​ در سینه حبس کردند تا واکنشِ شاهزاده هلاک را ببینند.

شاهزاده هلاک پس از پاک کردنِ‌نشون—​ خون از دهانش، برخاست و با‌مشتِ​ چهره‌ای جدی به یوان خیره شد.

«تو واقعاً معرکه‌ای. تازه دارم می‌فهمم چرا پدرم‌رفت​ این‌قدر ذهنش درگیرِ توئه.» شاهزاده هلاک آهی کشید. در‌خونِ​ حرف‌هایش اعترافی عمیق به مهارتِ استثناییِ یوان نهفته بود.

«با این‌قدرتِ​ حال، حاضر‌شاهی‌ام​ نیستم بهت ببازم.»

شاهزاده هلاک چشمانش‌نشون—​ را بست و‌بتواند​ نفسِ عمیقی کشید.

وقتی دوباره چشم‌خاندانِ​ باز کرد، نگاهش از‌پیش​ عزم و اراده می‌درخشید.

«حالا با هر چه‌شکمش​ در توان دارم باهات‌رفت​ می‌جنگم—فنونِ رزمی و بقیهٔ چیزها.»

یوان گفت: «تو‌خاندانِ​ هم می‌تونی از‌نشون—​ سلاح استفاده کنی.»

«مشت‌های من سلاحم هستن.»

«قابل‌درکه.»

آن دو لحظه‌ای ساکت شدند.

ناگهان هاله‌ای سیاه از سراسرِ وجودِ شاهزاده هلاک‌آنکه​ فوران کرد و چنان حضورِ کوبنده‌ای از خود ساطع‌درد​ کرد که تماشاچیان مجبور شدند از میدان عقب بروند.

«گاردِ اژدهاکُش.»

شاهزاده هلاک‌قدرتِ​ در گاردی‌شاهی‌ام​ شبیهِ کاراته ایستاد.

لحظهٔ بعد، شاهزاده هلاک چنان‌خورد​ سریع حرکت کرد که انگار‌بعد​ در هوا ناپدید شده بود.

وقتی دوباره ظاهر‌خاندانِ​ شد، درست جلوی‌نشون—​ یوان ایستاده بود.

«گاردِ اژدهاکُش: گردن‌زنی.»

شاهزاده هلاک بازویش را‌شاهی‌ام​ با حرکتی ساطوری، به‌آنکه​ سمتِ گردنِ یوان تاب داد.

یوان با دیدنِ این حرکت،‌خورد​ بی‌درنگ بازویش را بالا آورد‌بعد​ تا جلوی ضربه را بگیرد.

شووو!

هرچند یوان با موفقیت جلوی ضربه را گرفت، اما نیروی نهفته‌شکمش​ در آن همچنان او را به عقب راند. حسِ گزگزی برای‌پاهایش​ لحظه‌ای در ناحیهٔ دفاع باقی ماند و سپس به‌سرعت محو شد.

چه فنِ مرگباری.

اگر کالبدِ جاودانِ زرین را به‌چهرهٔ​ دست نیاورده بود، آن ضربه به‌راحتی‌میدان​ بدنش را به دو نیم می‌کرد.

در واقع، حتی اوجِ استادِ‌بهت​ ایزدی هم اگر آن را مستقیم‌تمام​ دریافت می‌کرد، دچارِ جراحاتِ مرگباری می‌شد.

در موردِ شاهزاده هلاک، استخوان‌هایش پس از این ضربه‌مشتِ​ چند تکه شد، اما او درد را نادیده گرفت‌لبهٔ​ و با استفاده از تزکیه‌اش به‌سرعت آن‌ها را ترمیم کرد.

«گاردِ ماموت‌کُش.»

شاهزاده هلاک‌مشتِ​ ناگهان گاردش‌شکمش​ را تغییر داد.

پس از مکثی کوتاه، به هوا پرید و‌آنکه​ چند دور چرخید، سپس با نیرویی عظیم پایین‌چهرهٔ​ آمد و این بار با پاهایش حمله کرد.

«گاردِ ماموت‌کُش: خرد کردن.»

یوان در نمایشی از عزم و اراده، تصمیم گرفت‌بتواند​ جاخالی ندهد. در عوض، با جسارت بازوانش را بالای‌رفت​ سر برد و استوار به انتظارِ ضربهٔ پیش‌رو ایستاد.

بوووم!

با برخوردِ ضربهٔ شاهزاده هلاک، نیرو چنان کوبنده بود که کلِ میدان را در هم‌خورد​ شکست و ترک‌های نمایانی در سراسرِ سطحِ آن به جا گذاشت. ناحیهٔ درست زیرِ پای‌بیرون​ یوان که بارِ اصلیِ ضربه را به دوش کشیده بود، مانندِ دهانهٔ آتشفشان فرو رفت.

اما خودِ یوان که بخشِ عمدهٔ ضربه را به جان خریده‌شکمش​ بود، سرانجام آسیبِ قابل‌توجهی در بازویش دید. با این حال، جراحاتش‌پاهایش​ چیزی جز چند شکستگیِ استخوان نبود که در یک چشم‌به‌هم‌زدن ترمیم شد.

سیستم

[پیشرفت: ٪۲]

شاهزاده هلاک بی‌درنگ پس از حمله‌نشون—​ عقب کشید و با دیدنِ وضعیتِ ظاهراً‌ناگهان​ بی‌گزندِ یوان، چهره‌اش غرق در حیرت شد.

با صدایی‌بهت​ بهت‌زده زمزمه‌پیش​ کرد: «جدی می‌گی...؟»

ناولها | novelha.net