چپتر 1299: جامِ خون
0لیانگ چینرو با صدایی عصبیشوک پرسید: «اعلیحضرت... فقط برای اطمینانخود میپرسم، میخواید خونتون رو بنوشم...؟»
هر کسی اگر ناگهان به اوبلعید میگفتند یک جام خون بنوشد، آنمردمکهایش هم خونِ یک غریبهٔ تمامعیار، تردید میکرد.
یوان سر تکانچشمانش داد و نگرانیهایشآنها را تأیید کرد: «درسته.»
لیانگ چینرو در سکوت بهشوک جامِ خون خیره ماند و بافکر اضطراب آبِ دهانش را قورت داد.
لیانگ شیائوشنگ به او اصرار کرد کهمتوجهِ جام را بگیرد: «منتظرِ چی هستی؟ زودشده باش و پیشکشِ سخاوتمندانهٔ اعلیحضرت رو بپذیر!»
و از طریقِ حسِ ایزدی به او گفت: «خونِ امپراتورِ اژدها بهشکلِ غیرقابلباوری خالصه! در مقایسه باحالتِ اون، خونِ ما هیچ فرقی با آبِ گلآلود نداره! اگه خونش رو بخوری، احتمالِ خیلی زیادی هستچرا که تبارت ارتقا پیدا کنه! حتی اگه اینطور نشه، خونش قطعاً از راههای دیگه خیلی بهت سود میرسونه!»
اگه فقط با خوردنِبسته کمی خون بتونم ازمردمکهایش دستش خلاص بشم، پس...
«ممنون، اعلیحضرت.»
لیانگ چینرو پس از اینکه عزمشگشاد را جزم کرد، جامِ خون راچیزی گرفت و به لبانِ نرمش چسباند.
لیانگ چینرو نفسِ عمیقی کشید،جرعهای جام را کج کرد وآنها جرعهای از خون را بلعید.
«؟؟!؟!؟!؟!؟!؟»
لیانگ چینرو که چشمانش را بستهگشاد بود، ناگهان آنها را باز کردچیزی و مردمکهایش از شدتِ شوک گشاد شد.
لیانگ شیائوشنگ متوجهِ حالتِ چهرهاش شد ومتوجهِ با خود فکر کرد چه چیزی باعثشده شده چنین قیافهٔ متعجبی به خود بگیرد.
حواسش غرقنفسِ در لذتِ چشاییِجرعهای بیسابقهای شده بود.
این دیگهبلعید چه طعمیه؟بسته چرا اینقدر خوشمزهست؟
انگار هرگز چیزی به این لذیذیگشاد نچشیده بود، همچون روحی قحطیزده کهچیزی برای نخستین بار مجللترین ضیافتها را میچشید.
و بیهیچباز تردیدی، جرعهایشدتِ دیگر سر کشید.
لحظهای بعد، بدنش زیرِ هجومِجرعهای حسِ شدیدی که در دهانآنها و گلویش میدوید، بهوضوح لرزید.
لیانگ چینرو پس از بلعیدنِ سومین جرعهٔ خون، حس کرد تمامِگشاد وجودش گر گرفته است، گویی خونش میجوشید. با این حال، آنقدرمتعجبی غرق در طعمِ خونِ یوان شده بود که متوجهِ تغییرِ بدنش نشد.
اما لیانگ شیائوشنگ بهعنوانِ ناظر میدید که رنگِحالتِ چهرهاش سرخ شده و جدا از نگاهِ سرخوشانهاش، طوریمتعجبی به نظر میرسید که انگار بهشدت مست شده است.
تنها زمانی که ناگزیرشدتِ جام را خالی کرد،حالتِ لیانگ چینرو به خودش آمد.
تلنگ~!
لیانگ چینرو ناگهان جامبسته را از دستش انداختمردمکهایش و به زانو افتاد.
لیانگ چینرو به وحشت افتاد:شوک «داره چه اتفاقی میافته؟! بدنمخود داره میسوزه! نفسم— نمیتونم نفس بکشم!»
یوان گفت: «آروم باش. این حسگشاد صرفاً نشونهٔ اینه که تبارت دارهچیزی تحولِ عمیقی رو پشت سر میذاره.»
هر چه بود، خودش همجرعهای در طولِ بیداریِ تبارش همینآنها حس را تجربه کرده بود.
با شنیدنِ حرفهایش، وحشتِ لیانگ چینرو فروکش کرد و رفتهرفتهشوک فهمید با وجودِ حسِ آتشی که در بدنش میدوید، هیچچنین دردِ واقعیای نداشت و تنها ناراحتیِ خفیفی را تجربه میکرد.
لیانگ شیائوشنگ ناگهان بهشدتِ او یادآوری کرد: «داری چیکارچهرهاش میکنی؟! زود باش تزکیه کن!»
لیانگ چینرو بیدرنگ چهارزانو نشست و به تزکیه پرداخت. اما برای بالاچیزی بردنِ پایهٔ تزکیهاش تزکیه نمیکرد. در عوض، روی تغییری که درونِ بدنشطعمیه رخ میداد تمرکز کرده بود و میخواست اثرهای آن را به حداکثر برساند.
یوان گفت: «احتمالاً کمیکشید طول میکشه. بیا بریمبسته بیرون تا مزاحمش نشیم.»
پس از خروج از اتاق، لیانگ شیائوشنگ بیدرنگ سرشدتِ به زیر انداخت و به یوان تعظیم کرد: «سپاسگزارم، اعلیحضرت...شده کلمات از بیانِ قدردانیِ من قاصرند، برای همین اگه نیازی—»
یوان دستش را بالا آورد و حرفش راحالتِ قطع کرد: «نگرانش نباش. و حالا که همهچیزقیافهٔ بهخوبی پیش رفت، من دیگه رفعِ زحمت میکنم.»
«ها؟ به این زودی میخواید برید؟گشاد ولی چینرو هنوز از شما تشکرچیزی نکرده! مطمئنم کارش هم زود تموم میشه!»
یوان که حاضر نبود بیشتر از این آنجا بماند، گفت:آنها «متأسفانه هنوز کارای زیادی برای انجام دادن دارم. بهش بگو قدردانیشچیزی رو برای دیدارِ بعدیمون نگه داره. مطمئنم بازم همدیگه رو میبینیم.»
لیانگ شیائوشنگ میخواست یوان کمی بیشتر بماند،باز اما از طرفی نمیخواست زیاد مزاحمت ایجاد کند،خود در نتیجه چارهای جز سر تکان دادن نداشت.
«پس دستکم اجازهمردمکهایش بدید راهِ خروجگشاد رو نشونتون بدم.»
یوان سر تکان داد و گفت: «یه نفر باید اینجاخود بمونه تا مطمئن بشه کسی مزاحمش نمیشه. نمیخوایم یه طغیانِ انرژیچشاییِ روحیِ دیگه براش اتفاق بیفته، مگه نه؟ پس من دیگه میرم.»
بیآنکه به لیانگ شیائوشنگ اجازهٔ زدنِ حرفِچشمانش دیگری بدهد، یوان برگشت و به راهشوک افتاد و بهسرعت از دیدش ناپدید شد.
لیانگ شیائوشنگ در حالیبسته که یوان دور میشد،مردمکهایش به او تعظیم کرد
—و حتی مدتهامردمکهایش پس از رفتنِ اومتوجهِ در همان حالت ماند.
لیانگ چینرو تا ساعتها از اتاق بیرون نیامد، دقیقترچهرهاش بگویم، نُه ساعت. لیانگ شیائوشنگ تمامِ این مدت ازحواسش اتاقش نگهبانی داد تا مطمئن شود هیچکس مزاحمش نمیشود.
پس از بیرون آمدن از اتاق، بزرگترین خواستهٔ لیانگ چینرو اینباز بود که قدردانیِ صمیمانهاش را به امپراتورِ اژدها ابراز کند. اما درشده کمالِ ناامیدی، شنید که امپراتور مدتها پیش آنجا را ترک کرده است.
لیانگ شیائوشنگ خبر داد: «اعلیحضرت مدتِ کوتاهی پس از اینکهشوک تزکیه رو شروع کردی، رفتن. ایشون همچنین به من دستور دادنقیافهٔ پیامی رو بهت برسونم: قدردانیت رو برای دیدارِ بعدیتون نگه دار.»
لیانگ چینرو با صورتیشدتِ که ناگهان سرخ شدهحالتِ بود، زمزمه کرد: «دیدارِ بعدیمون...؟»
لیانگ شیائوشنگ لحظهای بعدشدتِ از وضعیتش پرسید: «بهحالتِ هر حال، چه حسی داری؟»
لیانگ چینرو مشتهایش را گره کرد و زمزمه کرد: «بدنم لبریز از قدرته، با اینکهگشاد پایهٔ تزکیهم ذرهای هم بازیابی نشده. نمیدونم تبارم چقدر پیشرفت کرده، ولی با اطمینان میتونمچشاییِ بگم که الان، با وجودِ داشتنِ پایهٔ تزکیهٔ پایینتر، از قبلِ طغیانِ انرژی روحیم قویترم.»
لیانگ شیائوشنگ با شنیدنِ چنینبود ادعای عجیبی، آب دهانش را باگشاد اضطراب قورت داد: «اِ... اینقدر قوی؟»
لیانگ چینرو در حالی که حسِ شگفتی وجودش را فرا گرفتهفکر بود، آهی کشید: «در واقع، همین الان که داریم حرف میزنیمبیسابقهای هم میتونم حس کنم تبارم داره قویتر میشه. این واقعاً درکنشدنیه...»
او به لیانگ شیائوشنگشدتِ نگاه کرد و پرسید:حالتِ «راستی، اعلیحضرت... اسمشون چی بود؟»
لیانگ شیائوشنگ با شنیدنِ سؤالش چهرهٔ عجیبیچشمانش به خود گرفت، چرا که باعث شدشوک بفهمد هرگز اسمِ او را نپرسیده است: «ها؟»