چپتر 1366: تعریفِ استعداد
0پس از آنکه حلقهٔ ذخیرهسازیِ هوانگ شیائوواقعاً لی را برداشت، تیان یانگ به دنبالِنظر کولاس رفت که در دوردست منتظرش بود.
کولاس با نگاهی کنجکاوزهشیان از او پرسید: «رویزرین زمین چی پیدا کردی؟»
با صداییزهشیانه سرد جوابیکی داد: «یک هدف.»
کولاس با دیدنِشکستش حالتِ جدیِ او،همه دیگر سؤالی نپرسید.
در عوض، تیانطول یانگ اطلاعاتِ بیشتریبدن دربارهٔ قبرستان جاودانه خواست.
«دربارهٔ اینهان قبرستان جاودانهزهشیان بیشتر برام بگو.»
کولاس سر تکان داد و دانستههایش را در میان گذاشت:۳۰٬۰۰۰ «نامِ رسمیِ قبرستان جاودانه، آرامگاهِ هان زهشیانه. هان زهشیان یکی ازبار برترین جاودانههای زرین بود، اما حدودِ ۳۰٬۰۰۰ سال پیش ناپدید شد.»
«نُه خاندانِ جاودان سرانجام فهمیدن که اون آخرین بار توی این قارهنظر متروک دیده شده و هزار سالِ گذشته رو صرفِ گشتن دنبالش کردن.بکنن در آخر، تنها چیزی که پیدا کردن، ورودیِ یه آرامگاهِ مُهرشده بود.»
«روی درِ آرامگاه سرنخی بود کهبدن به عظیمالجثه اشاره میکرد. بعد از ازمشکوک بین بردنِ عظیمالجثه، مُهرِ آرامگاه باز شد.»
تیان یانگ لحظهای وقت گذاشت تا این اطلاعات را هضم کند و بعد پرسید: «نُه خاندانِ جاودانجاودان باید منابعِ عظیمی رو برای مقابله با عظیمالجثه خرج کرده باشن، چون نیم سال جنگِ مداوم طولکردن کشید تا شکستش بدن. واقعاً به همه اجازه میدن واردش بشن؟ یه کم مشکوک به نظر میرسه.»
«حتی نُه خاندانِ جاودان هم جرئت نمیکنن اینقدر خودخواه باشن. اگه این فقط یه آرامگاهِخاندانِ عادی بود، میتونستن این کار رو بکنن، اما هان زهشیان یه تزکیهگرِ عادی نبود. اونصرفِ اولین تزکیهگری بود که به جاودانِ زرین رسید و کمکِ بزرگی به پیشرفتِ دنیای تزکیه کرد.»
«اون یه چهرهٔ مردمی بود که تجربه و دانشش رو با بیشتریننظر افرادِ ممکن به اشتراک میگذاشت. اگه نُه خاندانِ جاودان جرئت میکردن آرامگاهشبکنن رو برای خودشون بردارن، میتونی تصور کنی که دنیا چه واکنشی نشون میداد.»
تیان یانگمداوم زمزمه کرد:کشید «هان زهشیان...»
این نام را در طولِ سخنرانیهایبرترین فرقه چند بار شنیده بود، اماسال هرگز اهمیتِ چندانی به آن نداده بود.
«با این حال، عمومی کردنِ آرامگاه یه شرط داره. نُه خاندانِ جاودانپیش اول آدمهای خودشون رو میفرستن داخل و توی هفت روزِ اول هیچکسمتروک نمیتونه وارد بشه. بعد از تموم شدنِ دورهٔ هفتروزه، ورود برای همه آزاده.»
«اما آرامگاه دو روزِ دیگهواقعاً باز میشه، پس هنوز نُهبشن روز مونده تا بتونیم وارد بشیم؟»
کولاس سر تکان داد:کشید «دقیقاً. من زود اومدم تااجازه باز شدنِ آرامگاه رو ببینم.»
چند دقیقه بعد، بهزهشیان یک جانور جادویی درزرین عالمِ امپراتورِ روح برخوردند.
«نگران نباش، خودم حلش میکنم.»
کولاس بیدرنگ به سمتِ جانور جادویی یورش برد. او که دو دستکشِنظر زرهی در دست داشت، مشتِ قدرتمندی رها کرد و مستقیم به میانِبکنن چشمانِ جانور جادویی کوبید و آن را با یک ضربه از پای درآورد.
تیان یانگ بهشدت جا خورد:شکستش توی این سن یه امپراتورِ روحه؟!واردش حتماً نابغهای از یه فرقهٔ مشهوره!
جای تعجب نداشتزهشیانه که نمیتوانست پایهٔ تزکیهٔجاودانههای کولاس را حس کند.
کولاس دستکشهای زرهیاش را درآورد و گفت:زرین «تا وقتی به فرمانروای روح یا بالاترنُه برنخوریم، خودم از سرِ راه برشون میدارم.»
تیان یانگکشید از روی کنجکاویواقعاً پرسید: «چند سالته؟»
او بامداوم آرامش گفت:کشید «۲۰ سالمه.»
«...»
تیان یانگ زبانش بند آمده بود. کولاس نصفِ او سن داشتسال اما از همین حالا به امپراتورِ روح تبدیل شده بود. تفاوتِتوی استعدادشان چنان عظیم بود که حتی نمیخواست به آن فکر کند.
تیان یانگ در ۲۰ سالگی تنها یک شاگردِ روحِ ساده بود. با اینکه به احتمالِجرئت زیاد تزکیه را خیلی دیرتر از کولاس شروع کرده بود، اما تفاوتی هم ایجاد نمیکرد. حتیکمکِ اگر تیان یانگ از لحظهٔ تولدش تزکیه را آغاز میکرد، تا الان امپراتورِ روح نشده بود.
کولاس نگاهِ شکستخورده را درشکستش چهرهٔ تیان یانگ دید و لبخندواردش زد: «استعداد همهچیزِ این دنیا نیست.»
تیان یانگ به او نگاهیکی کرد و پوزخند زد: «گفتنشحدودِ برای کسی به بااستعدادیِ تو راحته.»
کولاس سر تکان داد و گفت: «شاید به چشمِ تو۳۰٬۰۰۰ بااستعداد باشم، اما نوابغِ بیشماری هستن که از من بااستعدادترن.آخرین اگه ازم بپرسی چی مهمتر از استعداده، میگم تقدیرِ آدم.»
«مهم نیست آدم چقدر بااستعداد باشه، اگه تقدیرت رسیدن به چیزهای بزرگنظر نباشه، اون استعداد چه فایدهای داره؟ نوابغِ بیشماری بالاتر از من بودنبکنن که حتی پیش از اینکه فرصتِ شکوفایی پیدا کنن، از بین رفتن.»
«اگه استعدادی نداشته باشی تقدیرشکستش چه فایدهای داره؟ بازم مثلِمیدن یه مورچهٔ ضعیف زندگی میکنی.»
کولاس لبخند زد و گفت: «نکته همینه—تا وقتی اتفاق نیفته، نمیدونی۳۰٬۰۰۰ تقدیر برات چی در نظر گرفته. با اینکه ممکنه بدونِ استعدادبار به دنیا بیای، کی گفته در آینده استعدادی به دست نمیاری؟»
تیان یانگ پوزخندزهشیان زد: «به دستجاودانههای آوردنِ استعداد؟ این مزخرفه.»
«نمیدونم تعریفت از استعداد چیه، اما استعدادِ آدم سنگنوشته وبشن ثابت نیست. گنجینههای بیشمار و فنونِ اسطورهایِ زیادی اون بیرون هستنعادی که میتونن یه آدمِ عادی رو یکشبه به اژدها تبدیل کنن.»
«...»
تیان یانگهان نمیتوانست حرفهای کولاسیکی را انکار کند.
کولاس ناگهان ادامه داد: «فکر میکنی چرا مکانهایی مثلِ قبرستانِ جاودانه وجود دارن؟ تانُه پولدارها پولدارتر بشن؟ تا بااستعدادها قدرتمندتر بشن؟ با اینکه قطعاً ممکنه و همیشه همسالِ اتفاق میافته، من باور دارم هدفِ اصلیشون جذبِ کسیه که قویترین تقدیر رو داره.»
«کی میدونه، شاید تو میراثِواقعاً هان زهشیان رو به دستبشن بیاری و تبدیل به اژدها بشی.»
«آره، حتماً.»
کولاس با لبخندی ژرف به اوبرترین نگاه کرد و گفت: «با این حال،پیش فکر میکنم همین الان هم خیلی بااستعدادی.»
«من؟ بااستعداد؟ هاه! اینیکی خندهدارترین جوکیه که تواما کلِ این دهه شنیدم!»
«تواناییِ زندهموندن هم یه استعداده. با یه نگاه میتونم بگم تو کسی هستی که با موقعیتهاینمیکنن مرگوزندگیِ بیشماری روبهرو شدی—بیشتر از هر کسی که میشناسم. با وجودِ داشتنِ 'استعدادِ کمتر' نسبت بهبزرگی اون نوابغی که میشناسم، تونستی تا الان زنده بمونی. اگه این استعداد نیست، پس نمیدونم چیه.»
«تو به این میگی استعداد؟ اگه اینطوره، ترجیح میدم همچینمیدن استعدادی نداشته باشم. چه فایدهای داره اگه فقط مثلِ یهخودخواه گدا بهزور زنده بمونم؟ به این فقط میگن تقلا کردن.»
کولاس از تهِ دل خندید: «فکربرترین کنم عوض کردنِ نظرت آسون نباشه،سال اما مطمئنم در نهایت حقیقت رو میفهمی.»
تیان یانگ درزهشیان دل سر تکانجاودانههای داد. عجب آدمِ عجیبیه...