چپتر 1384: شمشیرِ سنگی
0تیان یانگ با شنیدنِ جوابِ کولاس، با ناباوریقیمتِ به او نگاه کرد. کولاس با دیدنِ این واکنش،خریدِ نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زد زیرِ خنده.
«...»
رن شیا با چشمهایی گردشده در سکوت به آنها نگاه میکرد. اول شک داشت کهچقدر کولاس و تیان یانگ دوست باشند، اما با دیدنِ رفتارشان، چارهای جز باور کردنِ اینبزرگی موضوع نداشت. گذشته از این، تا به حال ندیده بود کولاس اینطور از تهدل بخندد.
مدتی بعد، تیان یانگ روی گنجینهٔ پرندهٔ کولاس پرید و به دنبالِ رن شیا راهنامرئی افتاد. قوی سفید بال زد و همچون موجودی زنده در آسمان به پرواز درآمد، در حالیسرعتی که ببرِ سفید چنان در آسمان میدوید که انگار سکویی نامرئی برای حرکت زیرِ پایش بود.
اگر کسی از دوربهتر آنها را میدید، بهراحتی بانجومیشان جانورانِ جادوییِ واقعی اشتباهشان میگرفت.
گنجینههای پرنده با سرعتی سرسامآور حرکت میکردند؛ بسیار سریعتر از گنجینهٔ پرندهای کهمیدوید خاندانِ هوانگ برای فرار استفاده کرده بودند. بهعلاوه، برای حفظِ بیشترین سرعت، انرژیِجادوییِ روحیِ زیادی از کاربر نمیگرفتند. آنها بهشکلِ بینظیری بهتر از گنجینههای پرندهٔ معمولی بودند.
تنها ایرادِ این گنجینههای پرنده قیمتِ نجومیشان بود؛حالتِ چیزی که حتی خاندانهای بینهایت ثروتمند هم جرئت نمیکردندوقت به خریدِ بیش از یکی از آنها فکر کنند.
در کمتر از نیم ساعت، تیان یانگپرواز و گروهش مسافتی را طی کردند کهسکویی در حالتِ عادی یک ماه زمان میبرد.
وقتی تیان یانگ فهمید چقدر در بخشِ اولقیمتِ وقت تلف کردهاند، هوس کرد پسگردنیِ محکمی بهنمیکردند کولاس بزند، اما در نهایت خودش را کنترل کرد.
نیم ساعتِ بعد، گنجینهٔهمچون پرندهٔ رن شیا سرعتپرواز کم کرد و ایستاد.
رن شیا در حالیساعت که نگاهش به شمشیرِ بزرگیعادی در دوردست بود، گفت: «رسیدیم.»
تیان یانگ در حالی که حسِآسمان ایزدیاش را برای نگاهِ دقیقتر بهمیدوید کار میگرفت، مبهوت زمزمه کرد: «اون چیه؟»
در فاصلهٔ چند مایلی، شمشیرِ سنگیِ بزرگی به چشم میخورد که انگار در زمینثروتمند فرو رفته بود. با نگاهی دقیقتر، میشد واژههای حکشده روی تیغه را تشخیص داد؛حالتِ هر نویسه چنان دقیق کنده شده بود که انگار با ضربهٔ شمشیر نوشته شده باشد.
«ما بهش میگیم شمشیرِ سنگیِ هان زهشیان و باور داریم که قراره یهمیدوید فنِ شمشیرِ ژرف رو منتقل کنه. هان زهشیان استاد شمشیرِ قدرتمندی بود کهجادوییِ صدها فنِ شمشیرِ ترسناک تو آستینش داشت، برای همین احتمالاً این هم یکیشه.»
تیان یانگ با اضطراب آبِ دهانش را قورتحالتِ داد. حتی از این فاصله هم میتوانست هالهٔ درکناپذیریوقت را که از شمشیرِ سنگی ساطع میشد، حس کند.
وقتی به شمشیرِ سنگی نزدیکتر شدند، تیانپرواز یانگ متوجه شد دهها هزار تزکیهگر جلوی شمشیرنامرئی نشستهاند و نگاهشان به تیغهاش دوخته شده است.
اما برخلافِ بخشِ اول، هیچ محافظتی از سوی آرامگاهنجومیشان وجود نداشت تا وقتی این افراد سعی در درکِبیش فنِ درونِ شمشیرِ سنگی دارند، از آنها مراقبت کند.
کولاس ناگهان گفت: «همم، منموجودی که شمشیرزن نیستم، پس زحمتِحالی درک کردنش رو به خودم نمیدم.»
به تیان یانگ نگاه کردگروهش و پرسید: «فکر میکنی چقدرماه طول بکشه تا درکش کنی؟»
تیان یانگ با ابروهای بالارفته به او نگاه کرد: «چراببرِ جوری حرف میزنی که انگار صددرصد قراره درکش کنم؟ تو ایندور یک سال آدمهای بیشماری سعی کردن درکش کنن، ولی هنوز اینجاست.»
کولاس لبخند زد: «اگه کسی بتونه درکشایرادِ کنه، اون تنها کسیه که تونسته یهثروتمند آزمون با درجهسختیِ یشمی رو پشت سر بذاره.»
رن شیا با چشمهای گردشده برگشت وآسمان به تیان یانگ نگاه کرد: «چی؟ توانگار آزمونِ یه محرابِ یشمی رو پشت سر گذاشتی؟»
او باکمتر آرامش سرساعت تکان داد.
با شنیدنِ این حرف، رن شیا زبانش بند آمد.حالی میدانست چند نفر از خاندانهای جاودان هم در آزمونِپایش محرابِ یشمی شرکت کرده بودند، اما هیچکدام زنده نمانده بودند.
این مرد آخهبینظیری کیه؟ نمیتونه یهتنها آدمِ معمولی باشه!
لحظهای بعد گفت: «حالا که بهش فکر میکنم،پرواز ما هیچوقت درستوحسابی با هم آشنا نشدیم. مننامرئی رن شیا هستم، کوچکترین عضوِ خاندانِ شمشیرِ جاودان.»
تیان یانگ چنان راحت دروغگروهش گفت که انگار در ذاتشماه بود: «شیائو یانگ، یه تزکیهگرِ سرگردان.»
«یه تزکیهگرِ سرگردان؟» رن شیا درآسمان دم فهمید که تیان یانگ داردمیدوید دروغ میگوید، اما هیچ مدرکی نداشت.
نگرانه که هویتش رو پیشِمعمولی خاندانِ جاودانِ گو لو بدم؟چیزی خب، بابتِ احتیاطش سرزنشش نمیکنم.
تصمیم گرفتسفید با اوهمچون راه بیاید.
وقتی به شمشیرِ سنگی نزدیکتر شدند، رن شیا هشدار داد: «توی این مکان هیچ منطقهٔ امنیبخشِ وجود نداره، پس حواست باشه که تمامِ تمرکزت رو روی شمشیرِ سنگی نذاری و اطرافت روگفت فراموش کنی. با این حال، هیچکس جرئت نمیکنه هیاهویی به پا کنه که مزاحمِ بقیه بشه.»
سپس کولاس گفت: «نگرانِ امنیتتزنده نباش و روی شمشیرِ سنگیببرِ تمرکز کن. من هوات رو دارم.»
تیان یانگ سر تکانبهتر داد و لحظهای بعدقیمتِ جلوی شمشیرِ سنگی نشست.
چشمهایش را بست و نفسِ عمیقی کشید.آسمان وقتی دوباره آنها را باز کرد، تمامِانگار حواسش روی کندهکاریهای روی شمشیرِ سنگی متمرکز بود.
لحظهای بعد کولاس ازساعت رن شیا پرسید: «معمولاًحالتِ آدما چقدر اینجا میمونن؟»
«...»
«جداً میخوای به نادیدهبهتر گرفتنم ادامه بدی؟ چراقیمتِ اینقدر بچهگانه رفتار میکنی؟»
رن شیا نگاهی به او انداختزنده و پوزخند زد: «اینو کسی میگه کهمیدوید یه سال پیش از خونه فرار کرد.»
«من فرار نکردم. فقطساعت رفتم سفر تا مسیرِحالتِ خودم رو پیدا کنم.»
«هر چی تو بگی.»
پس از لحظهای سکوت، رن شیا ادامه داد: «بیشترِنجومیشان آدما اگه پیشرفتی نبینن، توی یه ماه میرن، دربیش حالی که بعضیها بیش از شش ماهه که اینجان.»
کولاس پرسید: «و این آزمون چطوریزنده کار میکنه؟ وقتی کسی فن روچنان درک کنه، شمشیرِ سنگی از بین میره؟»
«برای بقیه که اینطوری شد.»
«بیشتر ازبال یه شمشیرِموجودی سنگی وجود داره؟»
«فقط شمشیرِ سنگیبینظیری نیست. قمه، تبر،تنها کمان... همهجور سلاحی هست.»
«ها؟ چرا اینهمه فنونِ مختلفموجودی داره؟ منم هیچوقت نشنیدم هان زهشیانببرِ سلاحی غیر از شمشیر دست بگیره.»
رن شیا از طریقِ حسِ ایزدی فاش کرد: «همه میدونن که هان زهشیان هویتهای متعددیچقدر داشته، اما تعدادِ دقیقش هنوز یه رازه. فقط عدهٔ کمی خبر دارن و ما هم تأییدِدوردست قطعی نداریم، اما باوری هست که یکی از نامهای مستعارِ فراوانِ هان زهشیان، احتکارکنندهٔ مبهم بوده.»
کولاس از شنیدنِهمچون این اطلاعات جاآسمان خورد: «احتکارکنندهٔ مبهم؟! مطمئنی؟!»
رن شیا آهی کشید: «همونطور که گفتم، ماقیمتِ مدرکی نداریم، اما بعد از دیدنِ مقدارِ غیرقابلتصورِنمیکردند گنجینههای این مکان، حاضرم شرط ببندم که حقیقته.»