چپتر 1346: مار خشمگین
0هوانگ شیائو لی با ابرازِ اشتیاقِ قلبیاش برای همراهیِ تیان یانگپیشنهادم گفت: «پاداشِ محافظت از ما ۱۰ میلیون سکهٔ طلاست، اما منتوجه شخصاً ۱۰ میلیونِ دیگه فقط برای تو اضافه میکنم، برادرِ ارشد!»
متأسفانه تیان یانگ بهآرامی سر تکان داد و با لحنی شرمنده گفت:مواقعِ «هرچند پیشنهادت وسوسهکنندهست، اما زمانِ من بیرون از فرقه محدوده. قصد دارمدید به اعماقِ قلبِ قاره سفر کنم، برای همین باید با احترام ردش کنم.»
هوانگ شیائو لی با شنیدنِاشکالی این جوابِ رد بیدرنگ دمقالان شد و گفت: «آه... که اینطور...»
اما خیلی زود خودش را جمعوجور کرد وجمعوجور گفت: «اشکالی نداره، کاملاً شرایطت رو درک میکنم. همینبیملاحظگی الان با پیشنهادم بیملاحظگی کردم و بابتش عذر میخوام.»
تیان یانگ لبخندجمعوجور زد و گفت:نداره «نه، مشکلی نیست.»
مدتی بعد.
هوانگ چن با توجه بهاشکالی زمان گفت: «کشتیِ قارهٔ متروک بهزودیپیشنهادم راه میافته، بهتره کمکم راه بیفتیم.»
هوانگ شیائو لی به تیانخیلی یانگ نگاه کرد و پرسید:اشکالی «تو هم سوار میشی، مگه نه؟»
«آره.»
با پرداختِ صورتحسابِ غذا، خاندانِ هوانگ و تیان یانگ بهسویکنه کشتی در اسکله به راه افتادند، اما پیش از آن،رسیدن خاندانِ هوانگ دوباره به دونگ ژو و دیگر محافظان پیوستند.
دونگ ژو پیش از معرفیِ سرورِ روحیکاملاً که برای این کار استخدام کرده بود، گفت:عذر «همونطور که میخواستید، یه محافظِ دیگه پیدا کردم.»
هوانگ چن سر تکان داد وزود خانوادهاش را به محافظِ جدید معرفی کردشرایطت و وظیفهاش را به او توضیح داد.
«اگه مشکلی داشتی، اول با دونگ ژو درمیون میذاری.درک اگه اون نتونست حلش کنه، به من میگه. مگهمشکلی در مواقعِ اضطراری، به من یا خانوادهم نزدیک نمیشی، مفهومه؟»
«بله، قربان!»
با رسیدن به اسکله، تیان یانگ صفِ درازی از مردمالان را دید که در تلاش بودند سوارِ کشتیِ عظیمالجثهای شوند؛مدتی کشتیای که بیشترِ منظرهٔ اقیانوس را از دیدرسش مسدود کرده بود.
کشتیای که در خاطراتِ تیان یانگ بود،خودش دستکم چند برابر بزرگتر از کشتیای بوددرک که یوان در طولِ آزمونش سوار شده بود.
هوانگ شیائو لی در حالیاشکالی که در صف منتظر بودند،الان پرسید: «توی کدوم طبقه میمونی؟»
تیان یانگ جوابداشتی داد: «توی طبقهٔمیذاری دوم، سمتِ عقبِ کشتیام.»
هوانگ شیائو لی آهی کشید و گفت:کاملاً «ما توی طبقهٔ هفتم، سمتِ وسطِ کشتی هستیم،عذر پس خیلی از هم دوریم. چقدر حیف شد.»
تیان یانگ با لبخند گفت: «با توجهخودش به اینکه یک ماه طول میکشه تا بهالان قارهٔ متروک برسیم، احتمالاً بارها همدیگه رو میبینیم.»
هوانگ شیائوخودش لی متقابلاً لبخنداشکالی زد: «مشتاقانه منتظرشم!»
با اینکه تازه همین امروز با هماون آشنا شده بودند، هوانگ شیائو لی از همیننزدیک حالا تیان یانگ را بهنوعی دوستِ خودش میدانست.
تیان یانگ کمی پسکرد از سوار شدن به کشتی،درک از خاندانِ هوانگ جدا شد.
تیان یانگ با ورود به اتاقِ تنگ وجمعوجور کوچکش که تنها یک تختِ چوبیِ بدونِ تشکپیشنهادم در آن جا میشد، نشست و به تزکیه پرداخت.
چند ساعت بعد، تزکیهاش با صدای ناخدای کشتی قطع شد: «مهمانانِ گرامی، به مارِ خشمگین خوش اومدید. من جیانیست جیانهونگ هستم، ناخدای شما تا زمانِ رسیدن به مقصد. حدودِ یک ماه طول میکشه تا به قارهٔ متروک برسیم. البته،پرداختِ بسته به شرایطِ دریا و اینکه چقدر موردِ حملهٔ اهریمنهای دریایی قرار بگیریم، ممکنه کمی بیشتر یا کمتر طول بکشه.»
کاپیتان از قبل انتظارِ حملهٔ اهریمنهای دریایی رانتونست داشت، چرا که این بخشی از روالِ عادی برایمفهومه هر کشتیای بود که به قارهٔ متروک رفتوآمد میکرد.
«نیازی هم نیست نگرانِ اهریمنهای دریایی باشید، چون متخصصهای ماالان قبل از اینکه حتی یکیشون رو ببینید، از شرشون خلاصمدتی میشن. پس میتونید تا رسیدن به مقصد از سفرتون لذت ببرید.»
«با اینبیدرنگ اوصاف، سفرمون روخیلی بهزودی شروع میکنیم.»
نیم ساعت بعد، کشتی لنگرگاهاشکالی را ترک کرد و بهسویالان قارهٔ متروک به راه افتاد.
در هفتهٔ اولِ سفرشان اتفاقِ قابلتوجهی نیفتاد. چند اهریمنِ دریایی تلاشمیگه کردند به کشتی حمله کنند، اما سرورانِ روحی که در کشتیدرازی کار میکردند، پیش از رسیدنِ آنها به کشتی، کارشان را تمام کردند.
در این مدت،جمعوجور تیان یانگ هر ثانیهکاملاً را به تزکیه گذراند.
باید قویتر بشمدمق تا بتونم انتقامِزود منگ لیلی رو بگیرم!
مدتِ کوتاهی پس از ورود به حیاطِ درونی، تیان یانگ از حقیقتِ پشتِ مرگِ منگ لیلی پردهلبخند برداشت. این افشاگری او را واداشت تا برای اجرای عدالت در حقِ منگ لیلی، با شدت وپرسید بیوقفه در پیِ قدرت باشد و همین باعث شد در میانِ برادرانِ رزمیاش لقبِ «دیوانهٔ انتحاری» را بگیرد.
با این حال، تزکیهٔ تیان یانگ که با این عطشِ سیریناپذیر برایمواقعِ قدرت شعلهور شده بود، پیشرفتهایی به خود دید که از رؤیای بیشترِ شاگردانِتلاش عادی فراتر بود. اما این روشِ پرخطر مدام جانش را به خطر میانداخت.
به خاطرِ این بیاحتیاطیاش، بزرگ سان که بهنوعی مرشدش شدهالان بود، مدام او را سرزنش میکرد. البته این موضوع تغییری دربعد رفتارش ایجاد نکرد، وگرنه تصمیم نمیگرفت در قارهٔ متروک تمرین کند.
در روزِ هشتمِ سفر، هیاهویی که بیرونخودش از اتاقش به پا شده بود، تیاندرک یانگ را مجبور کرد از تزکیه دست بکشد.
معمولاً به خاطرِ دیوارهای نازک، مدام سروصداهاییکاملاً بیرون از اتاق به گوش میرسید، امابابتش این بار، آشوب از نوعِ عادی نبود.
«یه لویاتاناگه پیداش شده!اول همهمون میمیریم!»
«آآآآه! آخه چرا الان بایداشکالی پیداش بشه وقتی بیشتر ازالان ده ساله که اثری ازش نبوده!»
«بیچاره شدیم! همهمون کارمون تمومه!»
تیان یانگ از اتاق بیروناشکالی آمد و راهیِ عرشه شدالان تا خودش وضعیت را ببیند.
در واقع، کشتی برای رویارویی با لویاتان کاملاً متوقف شده بود. ازمواقعِ آنجا که سرعتِ لویاتان بسیار بیشتر از کشتی بود، تلاش برای فراردید بیفایده به نظر میرسید و چارهای جز درگیری و نبرد برایشان باقی نمیگذاشت.
در آغاز، بیش از پنجاه سرورِ روح و سه شاهِ روح با لویاتان درگیرِبابتش نبرد بودند. با این حال، تا زمانی که تیان یانگ برسد، نیمی از سرورانِراه روح و یکی از شاهانِ روح در برابرِ یورشِ لویاتان از پا درآمده بودند.
در این میان، خودِ لویاتان بهاندازهٔ یکخودش تزکیهگر در اوجِ شاهِ روح قدرت داشتدرک و دلیلِ این تقلا نیز همین بود.
شاید کسی بپرسد که چرا کشتی برایکاملاً احتیاط در برابرِ پیدایشِ احتمالیِ یک لویاتان،بابتش تزکیهگرانی قویتر از شاهانِ روح استخدام نکرده بود.
پاسخ سرراست بود—پول.
استخدامِ یک امپراتورِ روح صد برابر بیشتر از استخدامِ یک شاهِ روح هزینه در برداشت. با توجهلبخند به نادر بودنِ پیدایشِ لویاتانها که آخرین موردش به یک دهه پیش برمیگشت، و با در نظر گرفتنِسوار احتمالِ پایینِ برخورد با یک لویاتان، استخدامِ یک امپراتورِ روح برای هر سفر از نظرِ مالی منطقی نبود.