---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1361: تمرینِ مشترک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1361: تمرینِ مشترک

0

هوانگ شیائو لی همان‌طور که هستهٔ هیولا را از‌جواب​ بدنِ جانورِ جادویی که تازه از پای درآورده بودند بیرون‌الانشم​ می‌کشید، با هیجان گفت: «نگاه کن! این هیولا هسته داره!»

تیان یانگ لبخند‌اکسیرهای​ زد: «این دومین‌دارو​ هستهٔ امروزمونه. چقدر خوش‌شانسیم.»

در یک ماهِ‌کمی​ گذشته، بی‌وقفه جانورانِ‌شروعِ​ جادویی را شکار می‌کردند.

پس از کشتنِ هر جانورِ جادویی، بخش‌های‌می‌کرد​ ارزشمندش را به بازرگانان می‌فروختند و هسته‌ها‌متروک​ را برای ارتقای تزکیهٔ خودشان نگه می‌داشتند.

پولی را هم که از فروشِ اجزای جانورِ جادویی‌جواب​ به دست می‌آوردند، صرفِ خریدِ اکسیرهای دگرگونیِ چهره و دارو‌الانشم​ می‌کردند. بقیهٔ پول هم صرفِ ارتقای بیشترِ پایه‌های تزکیه‌شان می‌شد.

آخرِ هر هفته دست از شکار می‌کشیدند تا‌پول​ یک روز را در مسافرخانه‌ای بگذرانند و شب‌ها‌روز​ خودشان را تمیز کنند و به کارهای دیگر برسند.

در این مدتِ یک‌ماهه، تیان یانگ تزکیه‌اش را به‌متروک​ لایهٔ ۳ از سرورِ روح رساند. هوانگ شیائو لی بیشترین‌کشیده​ پیشرفت را داشت و به اوجِ استادِ بزرگِ روح رسید.

وقتی تیان یانگ دید هوانگ‌لایه​ شیائو لی با چه سرعتی‌ماه​ پیشرفت می‌کند، یادِ بی‌استعدادیِ خودش افتاد.

با وجود اینکه بیشترِ منابع به او اختصاص‌بمونی​ می‌یافت، هوانگ شیائو لی همچنان سریع‌تر از زمانی‌کنم​ که خودش در آن لایه بود پیشرفت می‌کرد.

کمی بیش از دو ماه از شروعِ سفرشان‌پول​ به قارهٔ متروک می‌گذشت و حدود یک ماه‌روز​ و نیم را در خودِ قارهٔ متروک گذرانده بودند.

هوانگ شیائو لی همان‌طور که پس از‌سفرشان​ معاشقه‌شان روی تخت دراز کشیده بودند، از‌گذرانده​ او پرسید: «قصد داری تا کی اینجا بمونی؟»

جواب داد: «من سه ماه‌لایه​ مرخصی گرفتم و قصد داشتم دست‌کم‌شروعِ​ یک ماه رو اینجا تمرین کنم.»

«عه؟ در این صورت همین الانشم‌داری​ دیرت شده، چون دست‌کم یک ماهِ‌گرفتم​ دیگه طول می‌کشه تا به فرقه برگردیم.»

«می‌دونم.»

با لحنی نگران گفت:‌بیش​ «نگرانِ مجازات نیستی؟ شنیدم‌قارهٔ​ می‌تونه خیلی سنگین باشه.»

«این اولین بار نیست که بیشتر از حدِ مجاز بیرون از‌شروعِ​ فرقه می‌مونم، و دوستی توی فرقه دارم که تو این مواقع‌تخت​ می‌تونم روش حساب کنم. تو چی؟ تو هم خواهرِ رزمی هستی.»

جواب داد: «من چهار‌پرسید​ ماه مرخصی خواستم، برای همین‌جواب​ هنوز یه کم وقت دارم.»

«حتی اگه دیر به‌دگرگونیِ​ فرقه برگردم، شرایطم باعث می‌شه‌بیشترِ​ یه کم بهم ارفاق کنن.»

با وجود اشاره به وضعیتِ خانواده‌اش، صدای هوانگ‌قارهٔ​ شیائو لی تنها کمی غمگین شد؛ گواهی بر‌روی​ اینکه از آن زمان چقدر پخته‌تر شده بود.

تیان یانگ گفت: «اولِ هر ماه یه‌می‌کرد​ کشتی به قارهٔ متروک می‌آد و می‌ره،‌متروک​ برای همین می‌تونیم دو هفتهٔ دیگه راه بیفتیم.»

ناگهان پرسید: «وقتی برگشتی‌پرسید​ می‌خوای چیکار کنی؟ کسِ دیگه‌ای‌جواب​ از خانواده‌ت توی خونه هست؟»

جواب داد: «مطمئن‌اکسیرهای​ نیستم، اما هنوز پدربزرگ‌بقیهٔ​ و مادربزرگم رو دارم.»

«خانوادهٔ تو چی؟»

با آرامش‌همچنان​ گفت: «فقط‌زمانی​ من موندم.»

«اوه... متأسفم.»

«نباش. راستش من هیچی دربارهٔ پدر و مادرِ واقعی‌ام نمی‌دونم. طبق گفتهٔ اهالیِ روستایی که توش بزرگ شدم، مدتِ کوتاهی بعد‌کنند​ از تولد اونجا رها شدم. یه مادرِ مجرد که با دخترش تنها زندگی می‌کرد من رو به فرزندی قبول کرد، و‌می‌کند​ اون دختر شد خواهرم. اونا قبل از اینکه ده‌ساله بشم کشته شدن، و از اون موقع تا حالا تنها زندگی می‌کنم.»

هوانگ شیائو لی که برای‌ماه​ نخستین بار از پیشینهٔ او باخبر‌حدود​ می‌شد، جا خورد و گفت: «این...»

گفتگوی آن‌ها کمی بعد‌زمانی​ پایان یافت و طولی‌کمی​ نکشید که به خواب رفتند.

روزِ بعد‌دراز​ به تمرینشان‌پرسید​ ادامه دادند.

در یک‌خریدِ​ چشم‌به‌هم‌زدن، ده‌دگرگونیِ​ روزِ دیگر گذشت.

تیان یانگ پس از اینکه‌ماه​ در هتل دوش گرفتند، گفت:‌می‌گذشت​ «بیا راه بیفتیم سمتِ اسکله.»

«باشه.»

اسکله در فاصلهٔ حدود صد‌قصد​ مایلیِ دژ جنوبی قرار داشت، بنابراین‌مرخصی​ رسیدن به مقصد زمانِ زیادی نبرد.

در اسکله، کشتیِ عظیمی‌دگرگونیِ​ پهلو گرفته بود و‌پول​ عده‌ای داشتند سوارش می‌شدند.

هوانگ شیائو لی با دیدنِ‌ماه​ سرِ اژدها در جلوی کشتی‌می‌گذشت​ گفت: «اون باید اژدهای شناور باشه.»

سه کشتیِ مختلف‌سریع‌تر​ بودند که به‌بود​ قاره متروک رفت‌وآمد می‌کردند.

مار خشمگین،‌دراز​ کوی سرگردان‌پرسید​ و اژدهای شناور.

با این حال، از آنجا که‌دارو​ لویاتان پرنده مار خشمگین را نابود کرده‌آخرِ​ بود، اکنون تنها دو کشتی کار می‌کردند.

تیان یانگ همان‌طور که‌بیش​ به اسکله نزدیک می‌شد،‌قارهٔ​ گفت: «بیا اتاقمون رو بگیریم.»

هوانگ شیائو لی‌سریع‌تر​ با خوشحالی به دنبالش‌می‌کرد​ رفت و گفت: «اوهوم!»

اما همین که چند قدم برداشتند، زمین‌اینجا​ ناگهان به‌شدت لرزید؛ لرزشی که یادآورِ اتفاقِ‌دست‌کم​ سه ماه پیش و اهریمنِ دریا بود.

«چـ... چه خبر شده؟!»

هم‌زمان با حرفِ هوانگ شیائو لی، ناگهان دیوارِ‌قارهٔ​ سیاهی از لبهٔ خشکی بیرون زد و سراسرِ‌روی​ قاره متروک را همچون گنبدی در بر گرفت.

گنبدِ سیاه تمامِ آسمان‌زمانی​ را پوشاند و همه‌چیز جز‌بیش​ نورِ خورشید را مسدود کرد.

در پیِ پیدایشِ گنبدِ‌پرسید​ سیاه، صدایی پرابهت در‌بمونی​ سراسرِ قاره متروک طنین انداخت.

«قاره متروک مُهر شد. تا زمانی‌دارو​ که موجودی به نامِ "عظیم‌الجثه" نابود‌می‌شد​ نشود، هیچ رفت‌وآمدی مجاز نخواهد بود.»

اندکی پس از این اعلام، جهان دوباره به لرزه‌متروک​ افتاد و موج‌های پیاپیِ انرژی روحیِ شدیدی قاره متروک‌دراز​ را درنوردید، گویی چندین متخصصِ جاودانه داشتند روی خشکی می‌جنگیدند.

«آخه چه خبر شده؟!»

«کی بود حرف زد؟!»

صدای فریادهای وحشت‌زده از سمتِ کشتی در دوردست به گوش‌پایه‌های​ می‌رسید. در واقع، همه در قاره دنبالِ پاسخ بودند، اما آن‌کنند​ صدا دیگر تکرار نشد و آن‌ها را با حدس‌وگمان‌هایشان تنها گذاشت.

تیان یانگ به هوانگ شیائو لی گفت:‌سفرشان​ «دقیقاً نمی‌دونم چه خبره، اما مشخصه که‌گذرانده​ یکی داره سعی می‌کنه عظیم‌الجثه رو شکار کنه...»

«اما این چه ربطی به‌لایه​ ما داره؟ نمی‌تونن که به‌خاطرِ این‌شروعِ​ موضوع همه رو اینجا نگه دارن!»

تیان یانگ به گنبدِ آسمان نگاه کرد و با‌جواب​ آهی گفت: «وقتی به‌اندازهٔ کافی قوی باشی، می‌تونی هر‌همین​ کاری دلت می‌خواد بکنی. آخه کی می‌خواد جلوت رو بگیره؟»

تیان یانگ لحظه‌ای بعد پیشنهاد‌چهره​ داد: «به‌هرحال، بیا اول بریم سمتِ‌تزکیه‌شان​ کشتی. شاید هنوز بتونن حرکت کنن.»

«باشه.»

آن‌ها بی‌اعتنا به موج‌های قدرتمندِ‌لایه​ انرژی روحی که پیوسته قاره را‌شروعِ​ درمی‌نوردید، به‌سرعت به کشتی نزدیک شدند.

ناولها | novelha.net