چپتر 1313: بازیکن یوان ظاهر شد!
0مووی که باورش نمیشد، گفت: «چطور هنوز سرِ پایی؟! اون زهر اونقدر قویه که حتیلحظهای یه سرورِ روح رو هم بهراحتی میکشه! الان باید روی زمین از درد به خودتلرزه میپیچیدی!» این نخستین بار بود کسی تحتِ تأثیرِ زهرش قرار میگرفت و از پا درنمیآمد.
یعنی زهرم روش اثر نکرده؟ نه، غیرممکنه!اگه تازه پنج دقیقهٔ تمام هم صبر کردمبختِ تا فعالش کنم! عمراً اینقدر هم ضعیف باشه!
یوان با آرامش گفت: «اگه فقط یهفراتر سرورِ روح بودم، شاید زهرت روم اثرنشونم میکرد. از بختِ بدت، من سرورِ روح نیستم.»
مووی با صدایی شوکهاوج فریاد زد: «چی...؟ نـ... نگوبالا که... تو یه شاهِ روحی؟!»
با فاش شدنِ این حقیقت، صدای تماشاچیانسپس نیز به گوش میرسید که از سرِهمین شوک نفس در سینه حبس کرده بودند.
اگه فقط یه شاهِباشه روحِ عادی بودم، باز همبودم زهر آسیبِ شدیدی بهم میزد.
تنها به لطفِ مهارتِکالبدِ بازسازیاش بود که ازبرود زهر در امان مانده بود.
مووی با صدایی عصبی پرسید: «عـ... عمراً... چطور تونستی به اینمطمئن زودی به شاهِ روح برسی؟ حتی بهترین بازیکنان هم تازه تو سطحِسپس استادِ بزرگِ روح هستن و بازیکنانِ اوج بهزور واردِ سرورِ روح شدن.»
یوان شانهکالبدِ بالا انداخت: «مطمئنفراتر نیستم. همینطوری شد.»
ای کاش مووی میدانست که یوان دراگه اوجِ شاهِ روح است و تنها بهبختِ خاطرِ کالبدِ منحصربهفردش نمیتواند از آن فراتر برود.
یوان سپس پرسید: «بههرحال،کالبدِ همهٔ چیزی که میخواستیبرود نشونم بدی همین بود؟»
لحظهای مکث کرد و سپس باواردِ چشمانی ریزشده ادامه داد: «اگه اینطوره،همینطوری این مبارزهٔ تمرینیِ کوچیکمون رو تموم میکنم.»
مووی با حسمنحصربهفردش کردنِ نگاهِ یوان، لرزهسپس بر تمامِ وجودش افتاد.
مووی مشتهایش را گرهباشه کرد، به جلو یورش بردبودم و غرید: «هـ... هنوز نه!»
کوفتی! کوفتی! کوفتی! اگه نتونم با برگِفراتر برندهم شکستش بدم، دیگه چه شانسی برامنشونم میمونه؟! عمراً بتونم بدونِ زهرم حریفش بشم!
مووی در دل فریاداوج کشید و بیوقفه شمشیرهایش رابالا به سمتِ یوان تاب داد.
یوان با دیدنِ ایننمیتواند صحنه آهی کشید: «انگار دیگههمهٔ چیزی برای نشون دادن نداری.»
مووی فریاداینقدر زد: «صـ...باشه صبر کن!»
یوان با آرامشخاطرِ گفت: «یک دقیقهنمیتواند بهت وقت میدم.»
مووی به مغزش فشاراوج آورد، اما در نهایت، هیچچیزِبالا دیگری برای نشان دادن نداشت.
یوان ناگهان گفت: «چون کمکمفراتر کردی به کمی روشنبینی برسم،چیزی من هم بهت کمک میکنم.»
مووی ابروهایشاینقدر را بالاباشه داد: «ببخشید؟»
یوان پرسید: «میخواستی شایعههای مربوطمنحصربهفردش به قدرتم رو تأیید کنی،بههرحال درسته؟ این شایعهها چی هستن؟»
مووی یکی از نظراتی را که در اینترنت خوانده بودانداخت به یاد آورد و گفت: «امم... اینکه قدرتِ این رونمیتواند داری که با یه ضربه یه کوه رو نابود کنی...؟»
یوان به اطراف نگاه کرد و توانستسپس چند کوه را در دوردست ببیند: «نابودهمین کردنِ یه کوه با یه ضربه، هان؟»
خندید و گفت: «هرچقدر هم که دلم بخواد بهت نشون بدمزهرت میتونم یه کوه رو نابود کنم، نمیتونم طبیعت رو به یه دلیلِفاش بیخود از بین ببرم. در عوض، یه چیزِ دیگه بهت نشون میدم.»
یوان ناگهان تزکیهاش راکالبدِ آزاد کرد و باعثبرود شد از بدنش فوران کند.
مووی از شدتِ شوک روی باسنشواردِ افتاد و ناخودآگاه شروع به عقبعقب رفتنکاش کرد: «آ... آ... آخه میخوای چهکار کنی؟!»
یوان سالارِ ملکوت رانمیتواند محکم فشرد و بابههرحال حالتی پرهیبت آنجا ایستاد.
مووی با اشکهایی که از صورتشآرامش جاری بود، با صدای بلند فریادروم زد: «خواهش میکنم! به من رحم کن!»
[ضربه شمشیر شکافنده آسمان!]
یوان شمشیرش رابازیکنانِ تاب داد، اماواردِ هدفش مووی نبود.
لحظهای بعد، پرتوِ عظیمی از انرژی روحی بهسوی آسمانِهمهٔ ابری شلیک شد، تمامِ ابرها را کنار زد وچشمانی تا جایی که چشم کار میکرد، آسمانی صاف پدید آورد.
انرژی روحیِ این فن چنانیوان عظیم بود که برخی از تماشاچیهازهرت برای لحظهای کوتاه از هوش رفتند.
یوان سپس با لبخندی به مووی نگاهفراتر کرد: «نظرت چیه؟ این مقدار باید براینشونم نابود کردنِ یه کوه کافی بوده باشه.»
مووی تنهاهستن توانست ماتومبهوتاوج سر تکان دهد.
یه کوهِ ناقابل رو بیخیال! بابرود اینهمه قدرت میتونه دهها کوه یانشونم چند شهر رو با خاک یکسان کنه!
در همین حال، در عمارتِ خاندانِ شیونگ که تمامِبودم تبعیدیها در آن جمع شده بودند، انرژی روحیِ عظیمیشوکه که بهتازگی حس کرده بودند، آنها را هشیار کرد.
دست از کارهایشان کشیدند، توجهشان رانمیتواند به پنجرهها دادند و دگرگونیِ ناگهانیِ آسمانِمیخواستی ابری به پهنهای صاف را تماشا کردند.
«اون دیگه چی بود؟»
«کی اون انرژی روحینمیتواند رو آزاد کرد؟ نکنه میخوانهمهٔ یه شهر رو نابود کنن؟»
تبعیدیها کنجکاو شدند بدانند چه کسی این انرژیفقط روحی را آزاد کرده است، اما این موضوعنیستم آنقدرها هم نبود که از ترس به لرزه بیفتند.
همزمان، ده خاندانِ بزرگکالبدِ تأییدیهٔ حضورِ یوان در جنگلِسپس بامبوی جادویی را دریافت کردند.
«شایعهها راست بود! من بازیکن یوانواردِ رو با چشمای خودم اونجا دیدم! حتیکاش با یه بازیکنِ دیگه هم مبارزه کرد!»
شیونگ لوکالبدِ پرسید: «دختربچهاینمیتواند هم کنارش بود؟»
«دختربچه؟ نه،اینقدر فکر نکنم.باشه تنها بود.»
شیونگ لواست با کلافگیکالبدِ نوچ کرد.
اگه کلکِ اون دختربچه که همراهشهواردِ و منبعِ قدرتهاشه رو نکنیم، دیگه فرقیکاش نمیکنه چند بار بازیکن یوان رو بکشیم.
نه... نباید اونقدرها دور باشه. بهعنوانِ یه تبعیدی، وظیفههمهٔ داره از شریکش محافظت کنه. اگه بازیکن یوان روچشمانی تو منگنه بذاریم، قطعاً پیداش میشه تا نجاتش بده.
لبخندِ گشادیاینقدر روی صورتِ شیونگیوان لو نقش بست.
عالی شد. بازیکن یوان رومنحصربهفردش گروگان میگیریم و تا وقتی کههمهٔ اون پیداش بشه، حسابی بازیش میدیم.
شیونگ لو پیش از قطع کردنِ تماس و زنگ زدن به بقیه، از پشتِ تلفناوجِ دستور داد: «خوب گوش کن ببین چی میگم! از تو و همهٔ اونایی که اونجان میخواملحظهای تا رسیدنِ ما یوان رو معطل کنین! برام مهم نیست چیکار میکنین! نذارین از اونجا بره!»
«بازیکن یوان تو جنگلِ بامبوی جادویی آفتابی شده!بههرحال همین الان حرکت میکنیم! نیروها رو جمع کنین!مکث امروز آخرین روزیه که بازیکن یوان تو اوج میمونه!»
کمی پس از این تماسِیوان تلفنی، ده خاندانِ بزرگ تکتکِشاید تبعیدیها و شریکهایشان را احضار کردند.
ملکه آتشین با صدایی آنقدر بلند که همه درسپس عمارت بشنوند، فریاد زد: «مکانِ تبعیدیِ خاندانِ آسورا رو تأییدکرد کردیم. باید همین الان راه بیفتیم. بیرونِ عمارت جمع بشین.»