چپتر 1291: بازگشتِ ایزدبانوی چنگ
0«استاد زو، در موردِ پذیرش، هنوز برای شاگردِ بعدیتون تصمیم نگرفتید؟» گروهیحضوری از بزرگسالان روبهروی استاد زو نشسته بودند؛ کسی که در آسمانهای زیرین بهعنوانِمیانِ یکی از برترین استادانِ چنگ و همچنین صاحبِ پیشینِ چنگِ روحدزد شناخته میشد.
استاد زو آرام ریشِ بلند و سفیدش را شانه کردهیبتانگیز و گفت: «هنوز نه. متقاضیهای آیندهدارِ زیادی هستن و مننقابدار فقط یک جای خالی برام مونده، برای همین انتخاب برام سخته.»
ناگهان در با صدای بلندیاوجِ باز شد و شخصِ نقابداری کهباشید هیچکس نمیشناختش، پا به داخل گذاشت.
«کی جرئت کرده مزاحم—»
حضوری بیهمتا و هیبتانگیز اتاق رانمیشناختش در بر گرفت و همه راحضوری از ترس و بهت فلج کرد.
اتاق غرق در سکوت بود. شخصِ نقابدارمزاحم— به میانِ گروه رفت و با لحنیترس سرد پرسید: «نامِ خانوادگیِ کدومِ شما "زو"ئه؟»
استاد زو دستهایش را که هنوز از ترسغیرممکنه میلرزید بالا آورد و گفت: «مـ... منم... جسارتاً میتونمزیرِ هویتتون رو بپرسم، ارشد؟ و چرا دنبالِ من میگردید؟»
سپس شخصِ نقابدار به حرف آمد:تیغهٔ «چنگِ روحدزد که برای امانت بهاما دستِ اجدادت سپرده بودم... چرا بخشیدیش رفت؟»
با درکِ این موضوع، استاد زونمیشناختش در اوجِ ناباوری فریاد زد: «چنگِحضوری روحدزد؟! غیرممکنه! شما نمیتونید ایزدبانوی چنگ باشید!»
شخصِ نقابدار ناگهان شمشیری با تیغهٔ نازک بیرون کشید و آناتاق را زیرِ گلوی استاد زو گرفت، اما هیچکس در اتاق جرئتگروه نکرد انگشتی تکان دهد و بدنهایشان همچنان از ترس خشک شده بود.
با تحکمدرکِ گفت: «سوالمموضوع رو جواب بده!»
استاد زو توضیح داد: «چنگِ روحدزد بیش از ۲۵٬۰۰۰ سال پیشِ خانوادهٔ من بوده و تمامِ این مدتهمچنان خاک میخورده، چون هیچکس نمیتونست بنوازتش.» و ادامه داد: «هرگز به من نگفته بودن که به عنوانِ امانتمیخورده به ما سپرده شده. برای همین، فکر کردم اگه کسی تواناییِ نواختنش رو داشته باشه، حقشه که وارثش بشه.»
پس از لحظهای سکوت، شخصِهیچکس نقابدار پرسید: «کسی که وارثش شد...مزاحم— این "یوان". کجا میتونم پیداش کنم؟»
«متأسفم، اما نمیدونم. با این حال،کرده کسی رو میشناسم که شاید بتونهگرفت به سوالتون جواب بده، ایزدبانوی چنگ.»
«فِی یویان. اون شاگردی از معبدِناباوری جوهرِ اژدهاست. با یوان بود و بهتیغهٔ نظر میرسید خیلی با هم صمیمی هستن.»
«...»
پس از لحظهای سکوتِ دیگر، شخصِ نقابدارداخل گفت: «بهخاطرِ پیوندِ خانوادگیت با دوستِ عزیزم،هیبتانگیز تو رو برای بخشیدنِ چنگِ عزیزم مجازات نمیکنم.»
«مـ... ممنونم، ایزدبانوی چنگ!»
«بس کن.»
«ببخشید؟»
«اون لقب.باز هیچوقت ازشنقابداری خوشم نمیاومد.»
«پس چطور خطابتون کنم، ارشد؟»
«با اسمم، تان سونگیون.»
تان سونگیون پس از گفتنِ این حرفها،نازک شمشیرش را پایین آورد و از اتاقانگشتی بیرون رفت و مانند شبحی ناپدید شد.
مدتها پس از رفتنِ او، یکی از آنها باجرئت صدایی پر از بهت زمزمه کرد: «اون ایزدبانوی چنگترس بود؟ خیلی با چیزی که شنیده بودم فرق داره...»
دیگری گفت: «مگه نه؟گذاشت من همیشه فکر میکردمحضوری اون یه ایزدبانوی مهربونه.»
دیگری آه کشید: «این احتمالاً ایزدبانوی چنگ درغیرممکنه ۲۵٬۰۰۰ سال پیش بود. آدمها توی یک سالکشید خیلی عوض میشن، چه برسه به هزاران سال.»
در همیننمیتونید حال، درباشید معبدِ جوهرِ اژدها.
«محشره! پریباز فِی، دوبارهنقابداری پیشرفت کردی!»
«عاشقتم، شاگرد فِی!»
پس از پایانِ اجرایش، تماشاچیاناوجِ در تالارِ اژدها طوری تشویقش کردندباشید که انگار فردایی در کار نیست.
فِی یویان تعظیمِ برازندهایباشید کرد و گفت: «از همگیکشید ممنونم. برای امروز دیگه کافیه.»
«ماه بعد میبینیمت، پری فِی!»
«منتظرت میمونم!»
فِی یویان کمی بعدموضوع تالارِ اژدها را ترکغیرممکنه کرد و راهیِ خانه شد.
تقریباً یک سالایزدبانوی از رفتنش میگذره... الاننازک داره چیکار میکنه؟ کجاست؟
فِی یویان درشخصِ راهِ خانه بهنمیشناختش یوان فکر میکرد.
ناگهان فرود آمدنِ شخصی نقابدارجرئت از آسمان که درست جلوی پایشاتاق نشست، رشتهٔ افکارش را پاره کرد.
فِی یویاندرکِ جا خورد واوجِ عقب پرید: «چی؟!»
تان سونگیون بیآنکه حتیباشید فرصتِ واکنش به اوبیرون بدهد، پرسید: «تو فِی یویانی؟»
وقتی به فرقه رسید، اولین چیزی که توجهش را جلب کرد اجرایحضوری چنگِ فِی یویان بود. پس از آنکه با حسِ ایزدی شنید شاگردانِ دیگرمیانِ نامِ خانوادگیِ فِی یویان را صدا میزنند، تصمیم گرفت به او نزدیک شود.
فِی یویان پرسید:داخل «آ-آره... خودمم... ولیکرده تو کی هستی؟»
«پس با "یوان" آشنایی داری؟»
«یوان...؟» فِی یویان از شنیدنِ نامش درستنازک زمانی که داشت به او فکر میکرد، جاتکان خورد. اگر این تقدیر نبود، پس چه بود؟
لحظهای بعد فِیشخصِ یویان گفت: «ببخشید، اماداخل نمیتونی اینجا پیداش کنی.»
«کجا میتونم پیداش کنم؟»
فِی یویاندرکِ سر تکانموضوع داد: «نمیدونم.»
تان سونگیون بارِ دیگر شمشیرش را بیرون کشیدبیرون و به سمتِ فِی یویان گرفت. «اگه دستهاتدهد برات ارزشی دارن، پیشنهاد میکنم حقیقت رو بهم بگی.»
«؟!» فِی یویان مبهوتنقابداری ماند، چون انتظار نداشتگذاشت او ناگهان اینقدر پرخاشگر شود.
«چ-چرا دنبالش میگردی؟»
«چیزی پیششدرکِ داره کهموضوع مالِ منه.»
«ببخشید، اما واقعاً نمیدونم. تقریباً یک سال پیش به آسمانِ دوم رفت.» فِی یویانانگشتی مشکلی با گفتنِ حقیقت نداشت، چون محال بود این زنِ مرموز بتواند با چنین سرنخیسال یوان را پیدا کند و این کار مثلِ پیدا کردنِ سوزن در انبارِ کاه بود.
تان سونگیون با شنیدنِنقابداری این خبر از رویگذاشت استیصال دندان به هم سایید.
آسمانِ دوم؟ چقدر دردسر!
تان سونگیوندرکِ در دلموضوع ناسزا گفت.
«هر چینمیتونید از این یوانشمشیری میدونی بهم بگو.»
فِی یویان پرسید:شخصِ «و وقتی پیداشنمیشناختش کردی میخوای چیکار کنی؟»
«به تو ربطی نداره.»
فِی یویان دندان بهموضوع هم سایید و بهغیرممکنه زبان آورد: «پس کمکت نمیکنم.»
«دستهات برات مهم نیستن؟ بدونِ اونها دیگه هرگز نمیتونی چنگ بزنی.»گلوی تان سونگیون شمشیرش را چنان سریع چرخاند که فِی یویان حتی نتوانستجواب حرکاتش را ببیند و ناگهان چند بریدگیِ شمشیر روی کاشیهای اطرافش افتاد.
با این حال، فِی یویان با وجودِ ترسی که درکرده چهرهاش بود، قاطع ماند: «اصلاً میتونی جونم رو بگیری! اگهفلج میخوای به یوان صدمه بزنی، برای پیدا کردنش کمکت نمیکنم!»
«...» تان سونگیون ساکت شد وکرده فِی یویان را در فکرِ حالتیگرفت گذاشت که پشتِ نقاب پنهان بود.