---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1297: فورانِ انرژیِ روحی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1297: فورانِ انرژیِ روحی

0

مدتی پس از ترکِ عمارت، لیانگ دیشان‌دارد​ به عمارتِ بزرگِ آسمان و زمین رسید؛‌است​ فرقه‌ای منزوی با کمتر از هزار شاگرد.

با وجودِ شمارِ اندکِ شاگردان، عمارتِ بزرگِ آسمان و زمین قدرتِ عظیمی در آسمانِ‌آسیبی​ سوم بود. قدرتمندترین فرقه بودند و بیشترین تمرکزِ نوابغ را در خود جای داده بودند—نوابغی‌گنجینهٔ​ راستین که تواناییِ مبارزه با حریفانی با پایهٔ تزکیهٔ بسیار بالاتر از خود را داشتند.

عمارتِ بزرگِ آسمان و زمین در آسمان‌های بالایی نیز حضور‌برام​ داشت، چیزی که به آن‌ها ارتباطات و منابعی می‌بخشید که‌خاندانِ​ بسیار فراتر از حدِ تصور و رقابتِ دیگر فرقه‌ها بود.

تمامِ بزرگانِ فرقه در عمارتِ بزرگِ آسمان‌اختلالی​ و زمین، شاهِ روح بودند و بسیاری‌کمالِ​ از آن‌ها در اوجِ شاهِ روح قرار داشتند.

هنگامِ ورودِ لیانگ دیشان، رئیسِ فرقهٔ عمارتِ بزرگِ‌نیازمندِ​ آسمان و زمین شخصاً به پیشوازش رفت و‌حتی​ پرسید: «ارشد لیانگ، امروز چه کمکی از ما ساخته‌ست؟»

لیانگ دیشان گفت:‌نهایتِ​ «دخترم کجاست؟ باید‌هرگونه​ همین الان برگرده خونه.»

رئیسِ فرقه سر تکان داد و جواب داد:‌کمالِ​ «متأسفانه، شاگرد لیانگ تازه واردِ تزکیهٔ دربسته شده.‌اضطراریه​ اگه الان مزاحمش بشیم، ممکنه روی تزکیه‌ش تأثیر بذاره.»

معمولاً وقتی کسی به تزکیهٔ دربسته می‌رود، در آستانهٔ شکستنِ مرز‌وارد​ قرار دارد و نیازمندِ نهایتِ آرامش و دوری از هرگونه مزاحمت است؛‌چین‌رو​ چرا که حتی کوچک‌ترین اختلالی می‌تواند آسیبی جبران‌ناپذیر به او وارد کند.

اما در کمالِ ناباوریِ رئیسِ‌شکستنِ​ فرقه، لیانگ دیشان گفت: «برام‌آرامش​ مهم نیست. بیاریدش بیرون. وضعیت اضطراریه.»

لیانگ چین‌رو گنجینهٔ بی‌بدیلِ خاندانِ لیانگ بود. استعدادی داشت که در بیش از ۱۰۰ هزار سالِ گذشته در خاندانشان دیده نشده بود،‌مهم​ از این رو تمامِ تلاش و منابعشان را به پای او ریخته بودند. فکرِ آسیب رسیدن به استعداد و آیندهٔ او کاملاً‌ریخته​ غیرقابل‌تصور بود؛ حتی اگر احتمالِ این اتفاق کمتر از یک درصد می‌بود، باز هم هیچ وضعیتِ اضطراری‌ای نمی‌توانست آن را توجیه کند.

رئیسِ فرقه آهی کشید: «ارشد لیانگ،‌کند​ نمی‌خوام بی‌ادبی کنم، اما متوقف کردنِ‌نیست​ کارش در این مرحله اصلاً عاقلانه نیست.»

لیانگ دیشان که دیگر صبرش لبریز شده بود، غرید: «من‌جبران‌ناپذیر​ به خوبی از خطرات آگاهم. اما این مسئله فراتر از‌بیرون​ این حرف‌هاست. اگه شما نمیاریدش بیرون، خودم شخصاً دست‌به‌کار می‌شم!»

رئیسِ فرقه دوباره آهی‌آستانهٔ​ کشید: «درک می‌کنم. همین‌نیازمندِ​ الان می‌رم صداش کنم.»

مدتی پس از رفتنِ رئیسِ فرقه،‌هرگونه​ تمامِ عمارتِ بزرگِ آسمان و زمین‌اختلالی​ به‌شدت لرزید؛ گویی زلزله‌ای رخ داده باشد.

علاوه بر این، فضا از فورانِ منبعِ عظیمی‌کمالِ​ از انرژی روحی به تپش افتاد؛ نیروی مهیبی‌اضطراریه​ که در واقع عاملِ اصلیِ این زلزله بود.

وقتی لیانگ دیشان انرژی روحی را حس کرد و‌آسیبی​ فهمید که متعلق به دخترش است، دندان به هم سایید‌بیاریدش​ و مشت‌هایش را گره کرد؛ وحشت در چهره‌اش موج می‌زد.

چین‌رو، من رو ببخش!

رخ دادنِ فورانِ انرژی روحی به این شکل، معمولاً نشان می‌داد که‌اختلالی​ روندِ شکستنِ مرزِ شخصی پیش از موعد مختل شده است، از این‌بیاریدش​ رو احتمالِ اینکه شکستنِ مرزِ لیانگ چین‌رو متوقف شده باشد بسیار بالا بود.

وقتی رئیسِ فرقه با رنگی‌وارد​ پریده نزد او بازگشت، بدترین‌برام​ کابوسِ لیانگ دیشان به حقیقت پیوست.

لیانگ دیشان‌مزاحمت​ با اخمی غلیظ‌حتی​ پرسید: «دخترم کجاست؟»

«الان دارن جراحتش رو درمان می‌کنن. امکان نداره این آشفتگیِ الان رو حس نکرده باشید. چون درست قبل از‌می‌تواند​ شکستنِ مرز متوقفش کردیم، الان داره پس‌زنیِ شدیدی رو تجربه می‌کنه. اگه از قبل برای این احتمال آماده نشده‌استعدادی​ بودم و همون لحظه درمانش رو شروع نمی‌کردم، پایهٔ تزکیه‌ش نابود می‌شد! برای همین بود که نمی‌خواستم مزاحمش بشم!»

لیانگ دیشان چشم‌هایش‌نهایتِ​ را مالید و‌هرگونه​ پرسید: «اوضاع چقدر خرابه؟»

«خیلی بد... بدترین حالتِ ممکن. اون فورانِ انرژی روحی که دیدی، بیش از نیمی از‌وضعیت​ پایهٔ تزکیه‌اش بود، برای همین الان فقط یه سرورِ روحه. صد سالِ دیگه زمان می‌بره تا‌منابعشان​ بهبود پیدا کنه، و هنوزم نمی‌دونیم که آیا این اتفاق روی استعدادهاش تأثیری گذاشته یا نه.»

«خدای من...» با شنیدنِ‌چرا​ این خبر، لیانگ دیشان‌می‌تواند​ حس کرد زانوهایش سست می‌شود.

رئیسِ فرقه پرسید:‌می‌رود​ «آخه این چه‌مرز​ کارِ واجبی بود؟»

لیانگ دیشان از پاسخ دادن طفره رفت. هر چه نباشد، اگر‌کوچک‌ترین​ فاش می‌شد که تزکیهٔ لیانگ چینرو را به خطر انداخته تا‌مهم​ او را به دیدارِ کسی ببرد، آبرویش در دم بر باد می‌رفت.

یک ساعتِ بعد، درمانِ لیانگ‌وارد​ چینرو به پایان رسید و او‌مهم​ را به لیانگ دیشان تحویل دادند.

با دیدنِ دخترش، چهرهٔ‌چرا​ رنگ‌پریده و حالتِ شکننده‌اش باعث‌آسیبی​ شد دلِ لیانگ دیشان بریزد.

با نگرانی‌کسی​ پرسید: «چـ...‌آستانهٔ​ چینرو! حالت خوبه؟!»

با خشم غرید: «به نظرت حالم خوبه؟! زدی‌است​ شکستنِ مرزم رو خراب کردی و باعث شدی نصفِ‌کند​ تزکیه‌ام به باد بره! آخه برای چی اومدی اینجا؟!»

لیانگ دیشان ساکت‌آسیبی​ شد؛ در برابرِ خشمِ‌اما​ دخترش هیچ جوابی نداشت.

پس از لحظه‌ای سکوت،‌چرا​ زمزمه کرد: «بیا بریم.‌می‌تواند​ پدربزرگت منتظرِ برگشتنِ ماست.»

لیانگ چینرو با قاطعیت مخالفت کرد:‌مرز​ «نه! تا وقتی بهم نگی این‌هرگونه​ کارِ واجب چیه، از اینجا نمی‌رم!»

لیانگ دیشان حرفِ دیگری نزد و با استفاده از انرژی روحی‌اش‌کوچک‌ترین​ او را بلند کرد و به‌زور با خود برد. اگر لیانگ‌مهم​ چینرو هنوز تزکیهٔ پیشینش را داشت، او هرگز نمی‌توانست چنین کاری کند.

«باورم نمی‌شه! فقط صبر کن تا اینو به پدربزرگ بگم!»‌برام​ لیانگ چینرو از این رفتارِ غیرمنطقیِ پدرش مات‌ومبهوت مانده بود،‌خاندانِ​ به‌ویژه که همیشه با او مثلِ یک شاهدخت رفتار می‌کرد.

مدتی بعد، وقتی اوضاع کمی آرام‌کوچک‌ترین​ گرفت، لیانگ چینرو دوباره پرسید: «پدر،‌کند​ چی شده؟ اتفاقی برای خاندان افتاده؟»

«نه، ولی اگه فوراً برنگردیم‌شکستنِ​ ممکنه بیفته. یه مهمونِ مهم‌آرامش​ داریم و تو قراره ببینیش.»

با شنیدنِ این‌نهایتِ​ حرف، دهانِ لیانگ‌هرگونه​ چینرو باز ماند.

با صدای بلند فریاد زد: «نزدیک بود‌اما​ جونم رو بگیری فقط برای اینکه یه‌بیرون​ نفر رو ببینم؟! عقلت رو از دست دادی؟!»

لیانگ دیشان با حرارت گفت:‌حتی​ «اون فقط یه نفرِ عادی نیست.‌وارد​ یه امپراتورِ اژدها از خاندانِ شیئه!»

با این حال، این‌آستانهٔ​ حرف هم خشمِ لیانگ‌نیازمندِ​ چینرو را فرو ننشاند.

«برام مهم نیست امپراتورِ اژدهاست یا از خاندانِ‌است​ شی! چطور جرئت می‌کنی منو به یه مردِ دیگه‌کند​ بفروشی؟! تازه خودت همیشه بهم می‌گفتی ازشون دوری کنم!»

«کسی نمی‌خواد تو رو بفروشه! اون فقط به یه دلیلی می‌خواد ببینتت! ولی اگه ازت‌وضعیت​ خوشش بیاد، هم برای کلِ خاندانمون و هم برای خودت منفعتِ بزرگی داره! با نفوذی که‌منابعشان​ داره، می‌تونه به‌راحتی آسیبِ امروزت رو جبران کنه و حتی بیشتر از اون رو بهت بده!»

از آنجا که خیلی عجله داشتند،‌کوچک‌ترین​ لیانگ شیائوشنگ فراموش کرده بود دلیلِ احضارِ‌اما​ لیانگ چینرو را به لیانگ دیشان بگوید.

«اصلاً می‌فهمی داری چی‌آستانهٔ​ می‌گی؟! اگه این فروختنِ‌نیازمندِ​ من نیست، پس چیه!»

لیانگ دیشان در دل‌آرامش​ آهی کشید. برای همین‌است​ بود که دلم نمی‌خواست بیام...

ناولها | novelha.net