چپتر 1410: دستبندِ مقدس
0پس از اینکه شی میلی فنونش را روی پیشخوان گذاشت، بقیه هم بیدرنگ همین کار را کردند. میشیودانتیانم دو فن، چو لیوشیانگ سه فن، لی جینشی سه فن و لان یینگیینگ دو فن داشتند. در مجموع،باید ۲۶ فنِ رتبهٔ ایزدی کوهِ کوچکی جلوی مردِ میانسال تشکیل دادند که حالتِ عجیبی در چهرهاش نقش بسته بود.
با اینکه خریدِ اینهمه فنِ رتبهٔ ایزدی کاملاً در چارچوبِ اختیاراتِ یوان بهعنوانِ یک ژنرال بود،دانتیانم اما باز هم برای مردِ میانسال عجیب بود، بهویژه از آنجا که یوان آنها را برای خودشدارم نمیخرید. افزون بر این، آنها هنوز در آسمانِ چهارم بودند، جایی که فنونِ رتبهٔ ایزدی بسیار ارزشمندند.
اگر یوان میخواست از اختیاراتش سوءاستفاده کند و این فنونِ رتبهٔ ایزدی را مثلِ نقلونبات بفروشد، بهراحتی ثروتِ کلانیامنیتتون به هم میزد. با این حال، چنین کاری غوغایی در آسمانِ چهارم به پا میکرد و آسیبهای ویرانگری به اقتصاداگه میزد. اگر این اتفاق میافتاد، مقاماتِ بالا آرام نمینشستند، چرا که این کار به اعتبار و کارمای جناحشان لطمه میزد.
پس از به دست آوردنِ فنون، ازتضمین مغازهٔ «هزار فن» بیرون آمدند و بهتوی نزدیکترین هتل رفتند تا دربارهٔ برنامههایشان صحبت کنند.
یوان به آنها گفت: «من الان میخوام برم درهٔ ناپدیدشونده. متأسفانه نمیتونمشیائو هیچکدومتون رو با خودم ببرم، چون نمیتونم امنیتتون رو اونجا تضمین کنم—بهجزداشت شیائو هوا و لان یینگیینگ که میتونن با خیالِ راحت توی دانتیانم بمونن.»
شی میلی در حالی که یکی از فنون را با چهرهای مشتاق در دستراحت داشت، گفت: «معمولاً غر میزدم و حتی اگه مخالفت میکردی هم دنبالت میاومدم، امامیکردی کلی فنِ جدید دارم که باید یاد بگیرم، برای همین مشکلی ندارم که اینجا بمونم.»
چو لیوشیانگ گفت: «من از همون اولگفت هم قصد داشتم بمونم و تزکیه کنم،نمیتونم چون هنوز اصلاً به اندازهٔ کافی قوی نیستیم.»
میشیو گفت: «من هم همینطور.»
لی جینشی پرسید: «جاییهیچکدومتون هست که بتونیم بدونِامنیتتون نگرانی دربارهٔ اطرافمون تمرین کنیم؟»
یوان سرش را بالا گرفت تاامنیتتون به سقف نگاه کند و صدامیتونن زد: «مطمئن نیستم، اما... دونگ یه، اینجایی؟»
«...»
پاسخی نیامد.
«فکر کنم یکمنمیتونم بیشتر طول میکشهببرم تا بیاد آسمانِ چهارم.»
برخلافِ یوان و بقیه، دونگ یه بهخاطرِاونجا هویتش این امتیاز را نداشت که با استفادهتوی از پلکانِ آسمان میانِ نُه آسمان سفر کند.
میشیو ناگهان گفت:دربارهٔ «فکر کنم پناهگاهِ تزکیهگرانگفت همچین چیزی داشته باشه.»
چو لیوشیانگ سر تکانچون داد: «همون پاتوقِ همیشگی،کنم—بهجز هان؟ بریم یه نگاهی بندازیم.»
کمی بعد هتلنمیتونم را ترک کردند وچون راهیِ پناهگاهِ تزکیهگران شدند.
متصدیِ پذیرش در پاسخ به پرسشِ آنها گفت:تضمین «البته، ما اتاقهای تمرینی داریم که مخصوصِ کسانیهدانتیانم که میخوان بدونِ نگرانی فنونشون رو تمرین کنن.»
او آنها را به زیرزمینصحبت راهنمایی کرد، جایی که راهروییبرم پر از اتاق قرار داشت.
متصدیِ پذیرش در حالی که گشتی کوتاه در یکی از این اتاقها بهراحت آنها میزد، گفت: «این اتاقها با آرایههای بزرگِ سطحِ ۵ تقویت شدهن کهمخالفت میتونن حتی در برابرِ حملاتِ یک فرمانروای روح هم بدونِ هیچ مشکلی مقاومت کنن.»
فضای داخل کاملاً جادار بود؛ با حدودِ ۳۰امنیتتون متر عرض، ۴۰ متر طول و حدودِ ۲۰ مترتوی ارتفاع. حتی یک حمام هم در آن وجود داشت.
چون مطمئن نبود بازگشتش چقدر طول میکشد، یوان آنقدر پول به بقیهمیتونن داد تا بتوانند نیم سال بدونِ وقفه از این اتاقها استفاده کنند.میزدم طبیعتاً فکر نمیکرد واقعاً اینقدر زمان ببرد. این کار بیشتر برای احتیاط بود.
پیش از رفتن، یوان شکافندهٔصحبت پرتگاه را از حلقهٔ فضاییاشبرم بیرون آورد و سمتِ میشیو گرفت.
«میخوام این برای تو باشه.»
میشیو با چهرهای ماتومبهوت به کمانِ زیبایچون مشکی در دستانش خیره ماند: «ایـ... این... منخیالِ حتی قدرتِ استفاده از این کمان رو ندارم...»
یوان لبخند زد: «میدونم، اما بالاخره میتونی ازشتضمین استفاده کنی.» و ادامه داد: «حتی شبیهِ پرتگاهِدانتیانم پرستارهٔ منه. فکر کنم از یه مواد ساخته شدن.»
یوان پرتگاهِ پرستارهاش را نشان داد. همانطور که انتظار میرفت، تیغهدرهٔ طوری به نظر میرسید که انگار از بلورِ پرتگاه ساخته شدهکنم—بهجز بود؛ دقیقاً همان مادهای که در شکافندهٔ پرتگاه به کار رفته بود.
میشیو با لبخندیببرم گرم روی لبهایش گفت:تضمین «ممنون... قدرش رو میدونم.»
پیش از اینکه یوان اتاقِخودم تمرینش را ترک کند، میشیو چندکنم—بهجز ثانیه لبهای او را پرحرارت بوسید.
یوان در آخر به دیدنِ لان یینگیینگ رفت. با اینکه میتوانست همراهش برود،خیالِ تصمیم گرفته بود بماند و او هم تمرین کند. با وجودِ اینکه از لیمخالفت جینشی و بقیهٔ بچههای زمین قویتر بود، اما هنوز از شیائو هوا عقبتر بود.
«بیا، میخوام این برای تو باشه.» یوانگفت گنجینهٔ دیگری را که از خزانهٔ سالارانِنمیتونم کیهانی به دست آورده بود، به او داد.
لان یینگیینگ باببرم چهرهای کنجکاو دستبندِ نقرهایتضمین را گرفت: «یه دستبند...؟»
لحظهای که دستش به دستبند خورد،ببرم پیوندی با آن حس کرد، تقریباً انگارهوا مقدر شده بود که برای هم باشند.
[دستبندِ مقدس]
[درجه: باستانی]
[کیفیت: اوج]
[توضیحات: دستبندی زیبا که در آتشِ مقدس آهنگری شده است. هنگامِ استفاده از فنونِ مرتبط با آتش، کارایی و قدرتِ استفادهکننده را ٪۵۰۰ افزایش میدهد. در صورتِ استفاده از آتشِ مقدس، اثربخشیِ آن دو برابر میشود.]
یوان با دیدنِ این دستبند، بیدرنگدانتیانم به یادِ لان یینگیینگ افتاد کهداشت میتوانست آتشِ مقدس را به کار بگیرد.
یوان اثربخشیِ آن را برایشبرم توضیح داد: «این دستبند کارایی وخودم قدرتِ آتشِ مقدست رو بیشتر میکنه.»
لان یینگیینگ در حالی که به دستبندِ درخشانِ نقرهای در دستانش خیره شده بود،ناپدیدشونده با اضطراب آبِ دهانش را قورت داد: «قدرتِ آتشِ مقدسم رو بالا میبره؟ جای تعجبراحت نیست که وقتی بهش دست زدم، آتشِ مقدسِ توی بدنم از هیجان به تلاطم افتاد...»
او با چهرهای آشفتههیچکدومتون گفت: «مـ... من نمیدونمامنیتتون چطور ازت تشکر کنم...»
«واقعاً نیازی نیست جبران کنی.»
«حتی اگهگفت این رو بگی،برم این گنجینه خیلی—»
یوان ناگهان کفِ دستش را روی سرِ اوکنند گذاشت و با شدت دست روی سرش کشید،نمیتونم طوری که موهایش به هر طرف پخش شد.
این حرکتِمتأسفانه غیرمنتظره لان یینگیینگخودم را بیحرف گذاشت.
یوان با دیدنِخیالِ قیافهاش خندید و گفت:بمونن «اصلاً بهش فکر نکن.»
لان یینگیینگ در حالی کهبرم صورتش از سرخی گر گرفتههیچکدومتون بود، آرام سر تکان داد.
پس از خروج از اتاقِ لانبرنامههایشان یینگیینگ، یوان در حالی که شیائو هوادرهٔ کنارش بود، پناهگاهِ تزکیهگران را ترک کرد.
از او پرسید: «آمادهای؟»
شیائو هوا باخیالِ چهرهای مطمئن سردانتیانم تکان داد: «اوهوم!»
«پس بریم سمتِ درهٔ ناپدیدشونده.»