چپتر 1411: دره ناپدید شونده
0پس از ترکِ پناهگاهِ تزکیهگران بهآدم همراهِ شیائو هوا، یوان رفت تازندگی دستگاهِ تلهپورتِ شهرشان را پیدا کند.
وقتی پیدایش کرد، به مسئولِغلیظتر دستگاه نزدیک شد و گفت:هیچ «میخوام به شهرِ مهِ سیاه برم.»
مسئول گفت: «شهرِ مهِ سیاه؟چیزهایی از اینجا خیلی دوره، برایغلیظتر همین ۲۰۰٬۰۰۰ سنگِ روح هزینه داره.»
یوان بیدرنگ پول رااثرِ پرداخت کرد و گفت:نداره «۲۰۰٬۰۰۰ تا، درسته؟ بفرما.»
مسئول کمی وقت گذاشت تا سنگهای روح را بشماردتوی و بعد سر تکان داد: «بسیار خب، پرداختیت تأیید شد.فکر چند دقیقه بهم وقت بده تا دستگاه رو تنظیم کنم.»
یوان در حالی که منتظرِ دستگاه بود، مسیریداشتم را که دونگ یه برای رسیدن به درهحال ناپدید شونده به او داده بود، مرور کرد.
چند دقیقه بعد، یوان به داخلِشنیده دستگاهِ تلهپورت قدم گذاشت و درانتظار یک چشمبههمزدن به آن سوی دنیا رفت.
بهمحضِ اینکه از پورتال بیرون آمد، با صحنهای وهمآور روبهرو شد. مِهی سیاهتوی که انگار تمامِ شهر را در خود بلعیده بود، جلوی دیدش را میگرفت.ایزدیاش فضا مورمورکننده بود و حس میکرد همین الان هم به قلمرو سایه رسیده است.
البته یوان پیش از آمدن به اینجاچطور دربارهٔ این مکان چیزهایی شنیده بود، برایسمتِ همین از دیدنِ این صحنه جا نخورد.
مه غلیظتر از چیزیه که انتظار داشتم. خوشبختانه هیچ اثرِ مضری روی بدنروی نداره. با این حال، آدم چطور میتونه توی همچین محیطی زندگی کنه؟ درشمال حالی که به سمتِ شمال به راه میافتاد، اینها را با خود فکر کرد.
با اینکه مهِ سیاه جلویچیزهایی دیدش را میگرفت، برای دیدنغلیظتر با حسِ ایزدیاش هیچ مشکلی نداشت.
وقتی از حسِ ایزدیاش برای بررسیِ محیطِ اطراف استفادهحال کرد، حضورِ صدها هزار نفر را درونِ شهر حس کرد.شمال با کمالِ تعجب، ساکنانِ آنجا بیشتر از حدِ انتظارش بودند.
بهخاطرِ این محیط، هزینهٔ زندگی در شهر بهشدت پایین بود و آنجا را به مکانی ایدهآلراه برای افرادِ بیپول تبدیل میکرد. از آنجا که مهِ سیاه فقط از نظرِ ظاهری ناخوشایند ونفر کمی دردسرساز بود، بسیاری از مردم با وجودِ فضای مورمورکنندهاش تصمیم میگرفتند در اینجا زندگی کنند.
اما در موردِ مهِ سیاه، سرچشمهاش دره ناپدید شوندهخوشبختانه بود. با توجه به نزدیکیِ شهرِ مهِ سیاه بهچطور دره ناپدید شونده، این دردسری اجتنابناپذیر به شمار میرفت.
پس از خروج از شهر، یوان تا ارتفاعاتِصحنه آسمان پرواز کرد؛ جایی که دستِ مه به آنمضری نمیرسید، و حرکتش را به سمتِ شمال ادامه داد.
هرچه به دره ناپدید شونده نزدیکتر میشد، مهِنداره سیاه غلیظتر میشد و بالاتر میرفت. رفتهرفته، بویزندگی خاکگرفتهٔ ضعیف و ناخوشایندی از آن به مشام رسید.
یوان در واکنش به این موضوع، بدنشچطور را با لایهٔ نازکی از انرژی روحی پوشاندشمال و خود را از آن بو جدا کرد.
چند روز بعد، وقتینخورد یوان متوجهِ هزاران تابلو درخوشبختانه دوردست شد، از حرکت ایستاد.
[دره ناپدیددربارهٔ شونده در پیشچیزهایی است! دور بمانید!]
[برگردید! برگردید!! برگردید!!!]
[تنها مرگ دربدن انتظارِ کسانی است کهچطور هشدارها را نادیده میگیرند!]
[خطر! خطر!! خطر!!!]
هزاران تابلوی اینچنینی پیش از دره ناپدیددیدنِ شونده قرار داشتند که کیلومترها امتداد یافته وهیچ سدِ عجیبی ساخته بودند که نمیشد نادیدهاش گرفت.
اگر یوان تصادفی به این مکان برمیخورد و این تابلوها را میدید،میتونه بیدرنگ برمیگشت. متأسفانه، او با هدفِ بسیار مشخصی به اینجا آمده بود وحسِ آن هدف تنها در صورتی دستیافتنی بود که واردِ دره ناپدید شونده میشد.
یوان پس از کشیدنِ نفسی عمیق وچطور آماده کردنِ ذهنش، از تابلوها گذشت وسمتِ واردِ درهٔ ناپدیدشونده در چند مایلیِ جلوتر شد.
به محض اینکه یوان از خطِ درختانِ داخلِداشتم قلمروِ درهٔ ناپدیدشونده گذشت، تغییرِ نامحسوسی در هواحال حس کرد؛ انگار از دیواری نامرئی رد شده بود.
برگشت و دید خطِ درختانی که تازه از میانشاننخورد گذشته بود بهکلی ناپدید شدهاند و جایشان را فضایروی خالیِ پهناوری گرفته است که تا مایلها امتداد داشت.
با صدایی آرام زمزمهاثرِ کرد: «پس این همون توهمیهحال که دونگ یه میگفت، هان...»
یوان درنگ نکرد و به راهش ادامه داد. از بختِ بدش هیچ نقشهای ازسمتِ درهٔ ناپدیدشونده در کار نبود، در نتیجه چارهای نداشت جز اینکه بیهدف پرسه بزند تاحضورِ نشانهٔ آشنایی پیدا کند؛ مثلِ همان شمشیرِ عظیمی که دونگ یه دربارهاش هشدار داده بود.
با این حال، به خاطرِ جانورانِ جادوییِ بیشماری کهخوشبختانه در درهٔ ناپدیدشونده پرسه میزدند و خیلیهایشان حتی حریفِچطور تزکیهگرانِ جاودان میشدند، نمیتوانست با سرعت یا بیپروا پیش برود.
شیائو هوا کمی پس از ورودشان به درهٔ ناپدیدشوندهنخورد از دانتیانِ او بیرون آمد و کنارش راه افتاد تابدن مطمئن شود یوان در این سرزمینِ خطرناک احساسِ تنهایی نمیکند.
چند ساعت از سفرشاناثرِ گذشته بود که بهنداره نخستین جانورِ جادویی برخوردند.
یوان بلند گفت: «مراقب باش،حال یه جانورِ جادویی حدودِ یکهمچین مایل اونطرفتر توی مه قایم شده.»
این جانورِ جادویی شبیهِ وزغی عظیم بود.انتظار پوستی بنفش داشت و سوزنهای سیاه و بزرگینداره روی پشتش به چشم میخورد، تقریباً مثلِ جوجهتیغی.
یوان با یکاین نگاه پایهٔ تزکیهاش رادیدنِ تشخیص داد: «بصیرتِ روح...»
شیائو هوا با به رخ کشیدنِ اطلاعاتش گفت: «اون یه وزغِ بنفشِ بزرگه، داداشهمچین یوان. سوزنهای روی پشتش به زهرِ کشندهای آغشتهست که میتونه یه جنگجوی ایزدی رونداشت تو چند ثانیه بکشه و میتونه اونا رو مثلِ نیزه از بدنش پرت کنه.»
یوان سر تکان داد. سالارِ ملکوت را احضار کردتوی و آن را به سمتِ وزغِ بنفشِ بزرگ پرتاینها کرد و با یک ضربه جانور را از پای درآورد.
دینگ!
<بازیکن یوان نخستین بازیکنی شد که باسِ نخبه را از پای درآورد: وزغِ بنفشِ بزرگ!>
هان؟ اونروی وزغ یهنداره باسِ نخبه بود؟
یوان انتظار نداشتصحنه برای چنین کشتنِچیزیه راحتی اعلان ببیند.
کمی بعد شیائو هوا به او گفت:دیدنِ «داداش یوان، باید سوزنهاش رو برداری. اوناخوشبختانه حتی توی آسمانهای بالایی هم خیلی باارزشن.»
یوان سر تکانهیچ داد و سوزنهاروی را جمع کرد.
[سوزنِ وزغِ بنفشِ بزرگ]
[ماده]
[توضیحات: بسیار بادوام و حاویِ زهرِ کشنده]
یوان با دیدنِ شباهتشان، فکرش را به زبان آورد: «همم؟آدم حالا که تو دستمه، یهجورایی شبیهِ سوزنِ عذابِ سیاهه کهراه چند وقت پیش پیداش کردم. شاید با همین ساخته شده باشه؟»
شیائو هوا گفت: «بیشترِ گنجینههایحال روحی با اجزای جانورانِ جادوییهمچین ساخته میشن، پس احتمالش زیاده.»
با ذخیره کردنِصحنه سوزنها، سفرشان راچیزیه از سر گرفتند.
نیم ساعت بعد.
<بازیکن یوان نخستین بازیکنی شد که باسِ نخبه را از پای درآورد: دریکِ قهوهایِ فاسد>
یوان در حالی که با حالتی عجیب به اعلانخوشبختانه خیره شده بود، مبهوت زمزمه کرد: «یه باسِ نخبهٔ دیگه؟میتونه نگو که همهٔ جانورانِ جادوییِ درهٔ ناپدیدشونده از همین قماشن...»