چپتر 1352: لرزِ سرد
0تیان یانگخیلی زمزمه کرد:سرورِ «سه روز.»
لحظهای بعد گفت: «ممنونجفتمون که مراقبم بودید، واصلاً بابتِ زحمتی که دادم شرمندهام.»
هوانگ چن گفت: «خواهش میکنم،فوریتِ بعد از اونهمه کاری که برامونتحویل کردی، هیچ کاریت برامون زحمت نیست.»
سپس تیاناحتمالاً یانگ پرسید:مدتِ «اینجا رو گشتید؟»
«آره، خالیه ولی امنه.»
«خوبه. پس اجازه بدید قبلاکسیرهامون از اینکه نقشهٔ بعدی رومقصدمون بکشیم، انرژی روحیام رو بازیابی کنم.»
تیان یانگ کلِشیائو روز را صرفِشرایط بازیابیِ انرژی روحیاش کرد.
هوانگ چن پرسید: «حالا نقشه چیه؟بدونِ جفتمون اکسیرهامون تموم شده و اصلاًگنجینه نمیدونیم مقصدمون چقدر دیگه فاصله داره.»
تیان یانگ پیشنهاد داد: «میتونیم ریسک کنیم، یا اینکهمدتِ یه کم دیگه توی این جزیره بمونیم تا تزکیهمون روچندتایی بالا ببریم، اینجوری شانسِ رسیدنمون به قارهٔ متروک بیشتر میشه.»
هوانگ چن به پسرش نگاه کرد وشده آه کشید: «متأسفانه پسرمون تزکیهگر نیست وداره فقط برای نیم ماهِ دیگهش غذا داریم.»
«همین زمان هم کافیه تا تزکیهام رو حتی یه کم بالاتحویل ببرم. خیلی وقت نیست که به سرورِ روح رسیدم، برای همینبخوایم احتمالاً نمیتونم توی این مدتِ کوتاه بدونِ هیچ گنجینهای مرز رو بشکنم.»
هوانگ چن لحظهای فکر کردکوتاه و گفت: «اگه گنجینه میخوای، چندتاییاگه دارم که شاید به دردت بخوره.»
تیان یانگ پرسید: «مطمئنی؟»
هوانگ شیائو لی با درکِ فوریتِ شرایط اعتراف کرد: «راستش، هدفِ اصلیِ ما توی قارهٔپیشنهاد متروک تحویل دادنِ همین گنجینههاست، برای همین در واقع مالِ یکی دیگهن. با این حال،قارهٔ الان توی موقعیتی نیستیم که بخوایم به عواقبش فکر کنیم. وقتی زنده موندم باهاشون روبهرو میشم.»
تیان یانگ گفت:شیائو «مطمئنم صاحبانشون وضعیتِشرایط ما رو درک میکنن.»
در حالتِ عادی، کسی گنجینهها را به این راحتی واگذار نمیکرد، اما آنها واقعاً در موقعیتِشاید خطرناکی بودند. گذشته از این، هوانگ چن حتی نزدیک به تیان یانگ هم از این گنجینههامالِ سود نمیبرد، بنابراین تصمیم گرفت آنها را به کسی بدهد که خانوادهاش را نجات داده بود.
پس از دریافتِ گنجینهها،سرورِ تیان یانگ بیدرنگ به خلوتمدتِ رفت و نشست به تزکیه.
در طولِ دو هفتهٔ بعد، هوانگ شیائوشده لی و هوانگ چن نیز تلاش کردندداره تا جای ممکن تزکیهشان را بالا ببرند.
یک هفته پس از شروعِ تزکیه،شرایط مرزِ هوانگ شیائو لی شکست ودادنِ او به استادِ بزرگِ روح پا گذاشت.
شاید به خاطرِ وخامتِ اوضاعشان بود،بدونِ اما استعدادهای هوانگ شیائو لی درگنجینه این لحظه واقعاً شروع به درخشیدن کرد.
تیان یانگ در روزِ دوازدهم مرز رااحتمالاً شکست و به لایهٔ ۲ از سرورِ روحفکر رسید. هوانگ چن اما، تقریباً هیچ پیشرفتی نکرد.
پس از آمادهچیه شدن، در لبهٔتموم جزیره جمع شدند.
تیان یانگ با چهرهای جدی به آنهااعتراف نگاه کرد: «آمادهاید؟ راهِ برگشتی نیست، وواقع یا زنده میمونیم یا توی این راه میمیریم.»
هوانگ چن لبخندی مشتاقانه زد: «همینبدونِ که تا اینجا رسیدیم یه معجزهست.گنجینه امیدوارم آسمانها یه جزیرهٔ دیگه بهمون ببخشن.»
هوانگ شیائو لیوقت و مادرش بیصدارسیدم سر تکان دادند.
چند دقیقه بعد، پس از اینکه خود رااصلاً از نظرِ ذهنی آماده کردند، جزیره را ترکداد کردند و به سوی قارهٔ متروک به پرواز درآمدند.
پس از شکستنِ مرز، تیانفوریتِ یانگ میتوانست کمی کمتر ازاصلیِ بیستوچهار ساعت بدونِ توقف پرواز کند.
در ابتدا همهچیز خوب پیش میرفت وگنجینهای حتی اهریمنهای دریایی هم کمتر حمله میکردند؛ نشانهایدارم از اینکه داشتند به قارهٔ متروک نزدیک میشدند.
اما دوازده ساعت پس ازروح آغازِ سفر، ناگهان لرزهٔ سردیکوتاه از ستونِ فقراتِ تیان یانگ گذشت.
ا... این حس...
تیان یانگ پس از تجربهٔ موقعیتهای مرگوزندگیِ بیشمار، با خطراصلیِ بیگانه نبود. او حتی پس از چندین بار جانِ سالمموقعیتی بهدربردن از مرگ، چیزی شبیه به حسِ ششم پیدا کرده بود.
رفتهرفته یاد گرفته بود لرزشی خفیفبدونِ اما انکارناپذیر را در وجودش بشناسدگنجینه که از نزدیکشدنِ خطری حتمی خبر میداد.
تیان یانگ هشداروقت داد: «مراقب باشید،رسیدم یه چیزی داره میاد!»
هوانگ چن برای گرفتنِجفتمون جزئیاتِ بیشتر پرسید: «چیه؟!اصلاً من که چیزی حس نمیکنم!»
«نمیدونم، ولیمطمئنی مطمئنم یهدرکِ چیزی داره میاد!»
طولی نکشید که پس از چند دقیقه، تیانمرز یانگ و هوانگ چن نزدیکشدنِ موجودِ عظیمی را حسدردت کردند که هالهٔ پهناورش بر آنها سایه انداخته بود.
ا... این دیگه چهسرورِ حسیه؟! هالهش حتی ازنمیتونم لویاتانِ پرنده هم قویتره!
تیان یانگ با حسکردنِ هالهٔاکسیرهامون درکناپذیری که از این موجودمقصدمون ساطع میشد، خیسِ عرقِ سرد شد.
هوانگ شیائو لی درحالیکه تمامِ بدنششرایط از ترس میلرزید، ناگهان با صدایی وحشتزدهگنجینههاست زمزمه کرد: «ت... تیان یانگ... پشتِ سرت...»
تیان یانگ برگشت. نگاهش روی هیولای پشتِ سرش قفلبشکنم شد و با دیدنِ موجودِ عظیمی که شباهتِ عجیبیبخوره به یک ماهیمرکبِ غولپیکر داشت، چشمهایش از حیرت گرد شد.
ماهیمرکبِ غولپیکر سری مثلثیشکل داشت و با اینکه تنها چشمهایش بهسختی از آب بیرون زدهفکر بود، سرش آنقدر بزرگ بود که جلوی دیدِ آسمان را میگرفت. افزون بر این، شاخکهایراستش بلندِ متعددی از آب بیرون آمدند که هر کدامشان چندین برابر بزرگتر از لویاتانِ پرنده بود.
تیان یانگ به این امیداکسیرهامون که هوانگ چن بداند، فریادمقصدمون زد: «اون دیگه چهجور اهریمنِ دریاییایه؟!»
اما هوانگ چنشیائو هم بهاندازهٔ اوشرایط شوکه و بیخبر بود.
«ن... نمیدونم! تا حالامدتِ همچین هیولایی رو نهمرز دیدم و نه اسمشو شنیدم!»
تا تیان یانگ خواست بفهمد چه اتفاقی دارد میافتد،مدتِ اهریمنِ دریاییِ ماهیمرکبشکل ناگهان دست به کار شد ومیخوای یکی از شاخکهای عظیمش را به سمتِ آنها کوبید.
هوانگ چننقشه غرید: «داره حملهاکسیرهامون میکنه! برید کنار!»
تیان یانگ و هوانگ چن هر دو بیتوجه بههدفِ اینکه چقدر انرژی روحی هدر میرود، دانتیانِ خود را تاالان مرزِ توانشان به کار گرفتند تا از شاخک جاخالی بدهند.
سرعتشان سر به فلکمدتِ کشید و حتی از سرعتِبشکنم گنجینهٔ پرنده هم فراتر رفت.
تیان یانگ و هوانگ چن تنها در عرضِ چندمدتِ ثانیه، بهاندازهٔ مصرفِ یک ساعتشان انرژی روحی سوزاندند و باچندتایی این حال، باز هم بهسختی توانستند از حمله جاخالی بدهند.
متأسفانه وقتی اهریمنِ دریاییِ عظیماکسیرهامون شاخکِ دیگری به سمتشان فرستاد،مقصدمون اوضاع برایشان بدتر هم شد.
«دوباره داره میاد!»
آنها بیدرنگ و بدونِمدتِ مکث بهاندازهٔ یک ساعتِمرز دیگر انرژی روحی مصرف کردند.
یعنی تمومخیلی شد؟ قرارهسرورِ همینجا بمیرم؟
تیان یانگ هیچچیه نوری در انتهایتموم این تونلِ تاریک نمیدید.
آنها نه آنقدر سریع بودند که از اهریمنِ دریایی پیشی بگیرند، نه انرژیگنجینههاست روحیِ کافی داشتند تا پیوسته از حملاتش جاخالی بدهند. با این اوصاف، مرگشانموندم حتمی به نظر میرسید؛ مرگی که تنها چند لحظه با آن فاصله داشتند.