---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1379: خوردنِ میوهٔ ایزد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1379: خوردنِ میوهٔ ایزد

0

گو لیم دندان به هم سایید و پیشنهادِ تازه‌اش را به تیان یانگ‌چطور​ داد: «سه... نه! ۵۰۰ میلیون سنگِ روح! این آخرین پیشنهادمه! با اینکه الان‌انتظار​ نمی‌تونم پولی بهت بدم، ولی وقتی از اینجا رفتیم بیرون حتماً پرداخت می‌کنم!»

تیان یانگ بی‌درنگ جواب نداد و چشم‌هایش را‌اتفاقی​ بست تا فکر کند، یا دست‌کم وانمود کند‌چنان​ که دارد به پیشنهادِ گو لیم فکر می‌کند.

گو لیم با دیدنِ تردیدِ تیان یانگ، سعی کرد بیشتر‌ازم​ متقاعدش کند: «با این‌همه پول می‌تونی گنجینه‌های قدرتمندِ بی‌شماری بخری...‌تویی​ حتی می‌تونی راحت یکی دو تا گنجینهٔ درجهٔ اسطوره‌ای بگیری.»

«اما اگه قبول نکنی...‌درآمد​ فقط اینو بدون که با‌اهریمن​ خاندانِ جاودانِ گو دشمن می‌شی.»

لحظه‌ای بعد، تیان یانگ‌درآمد​ چشم‌هایش را باز کرد و‌اهریمن​ لبخندِ ملایمی بر لب نشاند.

با صدایی آرام گفت: «می‌فهمم.»

گو لیم بی‌درنگ متقابلاً‌مسخره​ لبخند زد: «حرفایی که در‌همف​ موردت زدم رو پس می‌گیرم...»

اما پیش از آنکه گو لیم حتی بتواند جمله‌اش را‌شده​ تمام کند، تیان یانگ دهان باز کرد و میوهٔ ایزد‌لحنی​ را داخلش چپاند و با یک گاز آن را بلعید.

گو لیم باورش نمی‌شد‌درآمد​ و چهره‌اش غرق در‌شبیهِ​ شوک و ناباوری شد.

وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده، تمامِ وجودش از خشم به‌تمامِ​ لرزه درآمد و صورتش چنان سرخ شد که شبیهِ اهریمن شده‌بود​ بود. داد زد: «ای حروم‌زاده! چطور جرئت می‌کنی منو مسخره کنی؟!»

تیان یانگ پوزخندی به گو لیم زد و با لحنی تحقیرآمیز گفت: «همف! ازم می‌خوای میوهٔ‌گرفتنش​ ایزد رو بدونِ پول بهت بدم و انتظار داری برای گرفتنش تا وقتی از اینجا می‌ریم‌گنجینه‌هایی​ بیرون صبر کنم؟ می‌خوای به تویی اعتماد کنم که حتی نمی‌تونی به قول‌های خودت عمل کنی؟ خنده‌داره!»

گو لیم در حالی که آبِ دهانش به هر طرف‌شده​ می‌پاشید، داد زد: «من که تمامِ گنجینه‌هایی که سرشون شرط‌لحنی​ بسته بودیم رو به کولاس دادم! دیگه از جونم چی می‌خوای؟!»

کولاس میانِ حرفش پرید: «اگه درست یادم باشه، قول دادی اگه از آزمون جونِ‌جرئت​ سالم به در برد، جلوش به خاک بیفتی و تا آخرِ عمرت پدربزرگ صداش کنی.‌گرفتنش​ با این حال، هنوز ندیدم روی زانوهات بیفتی، چه برسه به اینکه پدربزرگ صداش کنی.»

گو لیم در حالی که تمامِ دستش بی‌اختیار می‌لرزید، به‌تمامِ​ کولاس اشاره کرد: «کولاس، ای عوضیِ کوفتی! اگه فکر می‌کنی چون‌بود​ تو هم از یه خاندانِ جاودانی کتکت نمی‌زنم، اشتباهِ بزرگی کردی!»

در همین حین، تیان یانگ حس کرد تغییرِ عجیبی در بدنش‌می‌خوای​ رخ می‌دهد. پس از خوردنِ میوهٔ ایزد، انگار چیزی در درونش باز‌قول‌های​ شده بود؛ مثلِ باز شدنِ مجرایی که ده‌ها سال مسدود بوده است.

بدنش بی‌وزن شده بود، گویی جاذبه دیگر رویش اثری‌اهریمن​ نداشت و تمامِ حواسش چنان حساس و تیز شده‌کنی​ بود که می‌توانست حتی کوچک‌ترین جزئیات را هم متوجه شود.

افزون بر این، با وجودِ اینکه هیچ‌سرخ​ تغییری در پایهٔ تزکیه‌اش ایجاد نشده بود،‌جرئت​ حس می‌کرد قدرتش سر به فلک می‌کشد.

تیان یانگ با لبخندی عصبی به کفِ دستانش نگاه‌افتاده​ کرد و با خود اندیشید: این منم تو بالاترین‌شبیهِ​ حدِ توانم؟ بدنم برام غریبه‌ست، انگار مالِ من نیست.

گو لیم در حالی که با قصدِ کشتِ عظیمی در چشمانش‌می‌خوای​ به تیان یانگ خیره شده بود، ناگهان داد زد: «ای آشغالِ عوضی!‌قول‌های​ اگه جرئت داری از منطقهٔ امن بیا بیرون و با من بجنگ!»

تیان یانگ نگاهش را به گو لیم دوخت. با اینکه حتی پیش از خوردنِ‌جرئت​ میوهٔ ایزد هم هرگز از گو لیم ترسی نداشت، اما اکنون که عملاً یک‌برای​ بازتولد را تجربه کرده بود، می‌دانست که گو لیم دیگر هیچ تهدیدی برایش محسوب نمی‌شود.

بنابراین، تیان یانگ‌لرزه​ با اعتمادبه‌نفس به سمتِ‌سرخ​ گو لیم راه افتاد.

کولاس با دیدنِ چهرهٔ‌غرق​ مصممِ تیان یانگ، آماده‌اتفاقی​ شد تا دوشادوشِ او بجنگد.

به‌محضِ اینکه تیان یانگ پا‌کنی​ از منطقهٔ امن بیرون گذاشت،‌ازم​ گو لیم بی‌درنگ به سمتش پرید.

گو لیم شمشیرِ درجهٔ باستانی‌اش را به سمتِ تیان یانگ تاب‌بود​ داد و غرید: «بمیر، حروم‌زادهٔ ناچیز! حالا میوهٔ ایزد رو خورده‌همف​ باشی، که چی؟! هنوزم تو چشمِ من فرقی با زباله نداری!»

تیان یانگ تنها یک شمشیرِ درجهٔ زمینی همراه داشت،‌اهریمن​ برای همین جرئت نکرد ضربهٔ شمشیرِ گو لیم را‌کنی​ مستقیم دفع کند، چون می‌ترسید شمشیرِ درجهٔ زمینی‌اش بشکند.

کولاس ناگهان کنارِ گو لیم ظاهر شد و‌اتفاقی​ با یک لگد او را از تیان یانگ دور‌سرخ​ کرد: «چرا با یکی که تجهیزاتِ درست‌وحسابی داره نمی‌جنگی؟!»

وقتی چهار نفری که دنبالِ گو لیم بودند‌تحقیرآمیز​ فهمیدند دیگر نمی‌شود از درگیری جلوگیری کرد، گنجینه‌های‌گرفتنش​ درجهٔ ایزدی‌شان را بیرون کشیدند و به نبرد پیوستند.

دو نفرشان به سراغِ تیان‌صورتش​ یانگ رفتند و دو نفرِ دیگر‌بود​ برای کمک به گو لیم شتافتند.

در همین حال، تماشاچیان به‌سرعت از درگیری فاصله گرفتند. هیچ‌کدام‌شده​ نمی‌خواستند در دعوای خاندان‌های جاودان دخالت کنند، و با دیدنِ‌لحنی​ شدتِ نبرد، اصلاً در حدی نبودند که بخواهند واردِ میدان شوند.

آن دو تزکیه‌گر که‌غرق​ با تیان یانگ می‌جنگیدند، حینِ‌افتاده​ مبارزه به او ناسزا می‌گفتند:

«سگِ فانی، امروز با‌مسخره​ درافتادن با خاندانِ جاودانِ‌تحقیرآمیز​ گو اشتباهِ بزرگی کردی!»

«حتی اگه بتونی از‌درآمد​ اینجا زنده بیرون بری،‌شبیهِ​ خاندانِ جاودانِ گو هرگز نمی‌بخشتت!»

تیان یانگ با انزجار پوزخند زد:‌چنان​ «همف! خاندان‌های جاودان فقط بلدن به‌حروم‌زاده​ ضعیف‌تر از خودشون زور بگن؟ چقدر رقت‌انگیزه!»

آن دو تزکیه‌گر چون دونفری سرِ یک نفر ریخته بودند، انتظارِ پیروزیِ‌خشم​ آسانی را می‌کشیدند، اما وقتی فهمیدند نه تنها نمی‌توانند حتی یک ضربه به‌می‌کنی​ تیان یانگ بزنند، بلکه او دارد آن‌ها را عقب می‌راند، حسابی جا خوردند!

«ضربهٔ شمشیرِ آرامش!»

«قمهٔ درخشان!»

آن دو تزکیه‌گر فنونِ رزمی‌شان را به کار بستند،‌اهریمن​ اما تیان یانگ تنها با استفاده از فنِ حرکتیِ‌کنی​ پایه‌ای که صومعهٔ جاودانه آموزش می‌داد، به‌راحتی جاخالی داد.

تیان یانگ بیشتر مسخره‌شان کرد: «خاندان‌های‌ناباوری​ جاودان فقط همین از دستشون برمیاد؟!‌خشم​ اگه این‌طوره، فرقِ چندانی با بقیه ندارید!»

«اون دهنِ کثیفت‌منو​ رو می‌بُرم و‌پوزخندی​ می‌ندازم جلوی سگ‌ها!»

بااینکه تیان یانگ می‌توانست هر لحظه کارشان را‌شبیهِ​ تمام کند، تصمیم گرفت از آن‌ها برای تمرین‌منو​ استفاده کند تا به قدرتِ تازه‌اش عادت کند.

وقتی راضی شد، دیگر‌درآمد​ دست از بازی برداشت‌شبیهِ​ و قدرتش را بیرون ریخت.

این کار حریفانش را غافلگیر کرد و پیش از‌افتاده​ آنکه حتی بتوانند واکنشی نشان دهند، تیان یانگ تنها‌شبیهِ​ با یک فنِ شمشیر جانِ یکی از آن‌ها را گرفت.

«ضربهٔ شمشیرِ شکافندهٔ جاودان!»

شمشیرِ تیان یانگ با چنان‌صورتش​ درندگی و قدرتی حرکت کرد که‌بود​ بدنِ هدفش به دو نیم شد.

وقتی تزکیه‌گرِ دیگر دید دوستش این‌گونه سلاخی می‌شود، فوراً‌اهریمن​ تمامِ انگیزه‌اش را برای ادامهٔ نبرد از دست داد و‌پوزخندی​ درحالی‌که دستش را بالا می‌آورد، داد زد: «صـ-صبر کن! تسلیمم!»

با این حال، تیان یانگ طوری‌ناباوری​ رفتار کرد که انگار چیزی نشنیده است‌لرزه​ و بی‌رحمانه دوباره شمشیرش را تاب داد.

«حروم‌زا—»

«...»

تیان یانگ پس از کشتنِ حریفانش، برگشت تا نگاهی به‌شده​ وضعیتِ کولاس بیندازد. او هنوز داشت با گو لیم می‌جنگید، اما‌تحقیرآمیز​ از آن دو نفرِ دیگر خبری نبود و احتمالاً مرده بودند.

ناولها | novelha.net