---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1354: عظیم‌الجثه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1354: عظیم‌الجثه

0

پس از آنکه تقریباً یک روزِ تمام را صرفِ بازیابیِ حدودِ‌بخوای​ ۹۰ درصد از تزکیه‌اش کرد، تیان یانگ دست از تزکیه کشید و‌جادوییِ​ جست‌وجو برای یافتنِ پدر و مادرِ هوانگ شیائو لی را آغاز کرد.

هوانگ شیائو لی همان‌طور که از‌دربارهٔ​ میانِ برهوتِ پهناور و خالی می‌گذشتند، پرسید:‌اینجا​ «از کجا باید گشتن رو شروع کنیم؟»

تیان یانگ گفت: «می‌دونم عجله داری، اما با پرسه‌بود​ زدنِ بی‌هدف پیداشون نمی‌کنیم. بیا اول سعی کنیم یه‌اون‌قدر​ شهرِ نزدیک پیدا کنیم و خودمون رو آماده کنیم.»

«باشه.»

تیان یانگ ناگهان‌باشه​ پرسید: «چقدر دربارهٔ‌دربارهٔ​ قارهٔ متروک می‌دونی؟»

«راستش رو بخوای، زیاد نه. می‌دونم که اینجا معدنِ‌می‌دونی​ گنجه و کلی داروی کمیاب و گنجینهٔ قدرتمند داره.‌کمیاب​ جانورانِ جادوییِ ترسناکی هم توی این سرزمین پرسه می‌زنن.»

تیان یانگ سپس گفت: «رازها و فرصت‌های بی‌شماری سرتاسرِ این سرزمین‌تحقیق​ پنهان شده. با این حال، قارهٔ متروک یه سرزمینِ بی‌قانونه که‌اطلاعاتِ​ تازه داره پا می‌گیره، برای همین فقط پنج شهر توش هست.»

«دژِ جنوبی رو داریم که ازش به عنوانِ‌بالا​ بازار هم استفاده می‌شه. دژِ شمالی، دژِ غربی، و‌قبلی​ در نهایت، دژِ مرکزی که بزرگ‌ترین شهر هم هست.»

هوانگ شیائو لی که از دانشِ‌دربارهٔ​ او تحتِ تأثیر قرار گرفته بود،‌زیاد​ گفت: «پس حسابی تحقیق کردی، نه؟»

تیان یانگ ابروهایش را بالا داد و نگاهش‌متروک​ را به او دوخت: «کی اون‌قدر احمقه که بدونِ‌داروی​ هیچ اطلاعاتِ قبلی به یه سرزمینِ غریبه سفر کنه؟»

هوانگ شیائو لی با دیدنِ نگاهِ او سر‌گرفته​ پایین انداخت و در حالی که صورتش از خجالت‌دوخت​ سرخ شده بود، ناخودآگاه عذرخواهی کرد: «مـ-من معذرت می‌خوام.»

تیان یانگ آهی‌بود​ کشید: «نمی‌گم تو احمقی،‌ابروهایش​ اما باید حواس‌جمع‌تر باشی.»

سر تکان داد: «متوجهم.»

«به هر حال، قارهٔ متروک بر اساسِ درجه‌سختی به پنج‌راستش​ سطح هم تقسیم می‌شه. از ضعیف‌ترین که شروع کنیم، دژِ جنوبی،‌داره​ دژِ غربی، دژِ شمالی، دژِ شرقی و دژِ مرکزی رو داریم.»

او ادامه داد: «جانورانِ جادوییِ اطرافِ‌تأثیر​ دژِ جنوبی ضعیف‌ترین‌ها هستن و سطحشون‌کردی​ بینِ سرورِ روح تا پادشاهِ روحه.»

«توی دژِ غربی، خطرناک‌تر‌حسابی​ می‌شن و سطحشون بینِ‌بالا​ امپراتورِ روح و فرمانروای روحه.»

«دژِ شمالی فرقِ چندانی با دژِ غربی‌قارهٔ​ نداره، جز اینکه جانورانِ جادویی در سطحِ‌معدنِ​ فرمانروای روح بیشتر از امپراتورِ روح پیداشون می‌شه.»

«جانورانِ جادویی که توی‌ناگهان​ دژِ شرقی ظاهر می‌شن‌متروک​ از جنگجوی ایزدی فراتر نمی‌رن.»

«در موردِ دژِ مرکزی هم، ممکنه‌تأثیر​ جانورانِ جادویی بینِ سطحِ سرورِ روح‌کردی​ تا استادِ بزرگِ ایزدی ظاهر بشن.»

هوانگ شیائو‌گرفته​ لی زمزمه کرد:‌تحقیق​ «چه طیفِ گسترده‌ای.»

«حتی اگه این اطلاعات یادت نمونه، یه چیز هست که باید حتماً به خاطر بسپاری.‌گنجه​ توی قارهٔ متروک، موجودی پرسه می‌زنه که حتی پادشاهانِ ایزدی هم جرئتِ درافتادن باهاش رو ندارن.‌فرصت‌های​ از نظرِ قدرت، ممکنه حتی با اون اهریمنِ دریای غول‌پیکری که به پستش خوردیم برابری کنه.»

هوانگ شیائو لی با اضطراب‌چقدر​ آبِ دهانش را قورت داد‌راستش​ و پرسید: «این هیولا چیه؟»

«مردمِ اینجا بهش می‌گن «عظیم‌الجثه»، چون درست مثلِ اون اهریمنِ دریا، هیکلِ‌کردی​ سر به فلک کشیده‌اش حتی کوه‌ها رو هم در هم می‌کوبه. تنها‌غریبه​ فرقش اینه که ظاهرش شبیهِ انسانه. وقتی ببینیش همون لحظه می‌فهمی کیه.»

هوانگ شیائو لی ناگهان‌حسابی​ ایستاد و با چشم‌هایی‌بالا​ گردشده به آسمان خیره ماند.

با لرز به پشت‌سرِ‌ناگهان​ او اشاره کرد و‌متروک​ پرسید: «یـ-یه چیزی مثلِ اون؟»

تیان یانگ برگشت و همان‌طور که انتظار‌قارهٔ​ می‌رفت، پیکرِ عظیم و انسان‌نمایی را دید‌معدنِ​ که با خونسردی نزدیکِ افق حرکت می‌کرد.

این موجود بدنی قیرگون داشت که انگار از دلِ سایه بیرون‌تحقیق​ آمده بود، با دو چشمِ گرد و سرخ. درست مثلِ انسان، دو‌قبلی​ دست و دو پا داشت. تنها ویژگیِ انسانی‌ای که نداشت، دهان بود.

با این حال، جالب‌ترین ویژگیِ این موجود، نداشتنِ حضور بود. با وجودِ ظاهرِ‌احمقه​ عظیم و ترسناکش، عظیم‌الجثه کوچک‌ترین حسِ حضوری نداشت، تقریباً انگار اصلاً وجود نداشت،‌صورتش​ یا داشتند از بُعدِ دیگری به آن نگاه می‌کردند که حضورش به آنجا نمی‌رسید.

تیان یانگ با صدایی گیج زمزمه کرد:‌قارهٔ​ «با اینکه دارم مستقیم بهش نگاه می‌کنم، ذهنم‌گنجه​ می‌گه وجود نداره... که فقط دارم توهم می‌زنم...»

برخلافِ هوانگ شیائو لی که چشم‌هایش‌دربارهٔ​ پر از ترس بود، چشم‌های او‌زیاد​ از شگفتی و کنجکاوی پر شده بود.

ناگهان، تقریباً انگار عظیم‌الجثه نگاهشان را‌تأثیر​ حس کرده باشد، از حرکت ایستاد‌کردی​ و برگشت تا به سمتشان نگاه کند.

«هیییی!»

هوانگ شیائو لی بلافاصله روی‌چقدر​ زمین افتاد، چرا که نگاهِ عظیم‌الجثه‌بخوای​ برایش بیش از حد ترسناک بود.

تیان یانگ حتی خم‌ناگهان​ به ابرو نیاورد و‌متروک​ مستقیم به چشم‌هایش خیره ماند.

انگار در آن لحظه تمامِ‌تحتِ​ دنیا ساکت شده بود و‌حسابی​ تنها او و عظیم‌الجثه وجود داشتند.

سرانجام، عظیم‌الجثه دوباره رویش را برگرداند‌کردی​ و به راهش ادامه داد، انگار‌اون‌قدر​ نه انگار که اتفاقی افتاده است.

تیان یانگ به هوانگ شیائو لی که هنوز‌متروک​ با چشم‌های پر از اشک روی زمین خشکش‌کلی​ زده بود نگاه کرد و پرسید: «حالت خوبه؟»

تیان یانگ خنده‌ای کرد‌ناگهان​ و دستش را دراز‌متروک​ کرد تا بلندش کند.

اما هوانگ‌مرکزی​ شیائو لی از‌تحتِ​ جایش تکان نخورد.

تیان یانگ توضیح داد: «چی شده؟ عظیم‌الجثه خیلی وقته‌داد​ رفته و به پرخاشگری هم معروف نیست، پس تا وقتی‌سفر​ اول ما کاری به کارش نداشته باشیم، بهمون حمله نمی‌کنه.»

هوانگ شیائو لی پس از‌چقدر​ لحظه‌ای سکوت زمزمه کرد: «من...‌راستش​ من تصادفاً خودمو خیس کردم...»

«ها؟» بلافاصله نگاهی‌باشه​ مات‌ومبهوت روی صورتِ‌دربارهٔ​ تیان یانگ نشست.

یکی از تحقیرآمیزترین مصائب برای یک تزکیه‌گر، از‌گرفته​ دست دادنِ کنترل بر بدنِ خود بود، به‌ویژه در‌دوخت​ بخش‌های حساس‌تر، مثلِ خیس کردن یا کثیف کردنِ خود.

هوانگ شیائو لی حتی هنگامِ رویارویی با‌ابروهایش​ اهریمنِ دریای عظیم توانسته بود مثانه‌اش را‌بدونِ​ کنترل کند، اما عظیم‌الجثه برایش غیرقابل‌تحمل بود.

تیان یانگ که نمی‌دانست در چنین‌دربارهٔ​ موقعیتِ خاصی چه واکنشی نشان دهد، ناخودآگاه‌اینجا​ به زبان آورد: «چطور می‌تونم کمک کنم؟»

هوانگ شیائو لی در حالی که‌دربارهٔ​ صورتش از خجالت سرخ شده بود پرسید:‌اینجا​ «لباسِ اضافه داری به من قرض بدی؟»

تیان یانگ گفت: «چند دست‌تحتِ​ از لباسِ فرمِ شاگردیم رو دارم،‌تحقیق​ ولی ممکنه برات یکم گشاد باشه.»

او با صدای بلند‌حسابی​ گفت: «از اینکه با‌بالا​ این وضع راه برم بهتره!»

تیان یانگ به‌سرعت یک دست‌چقدر​ از لباسِ فرمش را بیرون‌راستش​ آورد و به او داد.

تیان یانگ به درختانی که چندان‌دربارهٔ​ دور نبودند اشاره کرد و گفت:‌زیاد​ «من می‌رم اونجا که نتونم ببینمت...»

ناولها | novelha.net