---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1293: لیانگ شیائوشنگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1293: لیانگ شیائوشنگ

0

یوان مدتی بعد به‌دیگه​ لی لوئویانگ گفت: «ممنون، بانو‌تکان​ لی. فعلاً سؤالِ دیگری ندارم.»

لی لوئویانگ با فهمیدنِ اینکه یوان قصدِ رفتن دارد، کمی غمگین شد و‌اما​ گفت: «به این زودی می‌ری؟ چرا کمی بیشتر نمی‌مونی تا گپ بزنیم؟ این‌زمزمه​ اولین باره که به‌جز خودم، کسی رو می‌بینم که ایزدبانوی چنگ بهش آموزش داده.»

«کارهای دیگه‌ای دارم که‌داد​ باید بهشون برسم، برای‌لحظه‌ای​ همین نمی‌تونم زیاد بمونم.»

لی لوئویانگ یک انگشتش را بالا آورد، جلوی‌صدای​ صورتِ یوان گرفت و گفت: «فقط یه آهنگِ‌صدایی​ دیگه! بعد از زدنِ یه آهنگِ دیگه می‌تونی بری!»

یوان با لبخند سر تکان داد و پذیرفت: «باشه، یه‌داد​ آهنگِ دیگه می‌زنم.» یوان پس از لحظه‌ای فکر کردن به‌روی​ اینکه چه آهنگی بنوازد، انگشتانش را روی چنگ به حرکت درآورد.

این...

وقتی یوان نواختنِ «رؤیای کهن» را آغاز کرد، چشمانِ لی لوئویانگ‌آهنگی​ از هیجان گرد شد. حالا که می‌دانست ایزدبانوی چنگ به او‌کرد​ آموزش داده، از اینکه می‌توانست این آهنگ را بنوازد تعجب نکرد.

البته یوان این آهنگ را از ایزدبانوی چنگ نیاموخته بود و آن را در خاطراتِ تیان کای نیز به یاد نمی‌آورد. تنها با یک بار شنیدن، آن را کاملاً در‌اینجا​ حافظه‌اش حک کرده بود. در موردِ اینکه چطور توانسته بود اشتباهاتِ لی لوئویانگ را هنگامِ اجرایش پیدا کند، این صرفاً به دلیلِ مهارت و غریزهٔ خودش بود. اجرای لی لوئویانگ‌حتماً​ به نظرش «اشتباه» نمی‌آمد، اما در ذهنش، با این تغییرات صدای بهتری پیدا می‌کرد. لی لوئویانگ هم با این تغییرات موافق بود، برای همین وقتی یوان اصلاحش کرد ناراحت نشد.

در پایانِ آهنگ، لی لوئویانگ با صدایی‌بری​ مبهوت زمزمه کرد: «حتی از چیزی که‌لحظه‌ای​ یادم بود هم بهتر به نظر می‌رسه...»

یوان در حالی که‌صرفاً​ چنگ را جمع می‌کرد،‌خودش​ با لبخند گفت: «ممنون.»

«پس من دیگه می‌رم.»

لی لوئویانگ پرسید:‌اشتباه​ «باز هم به‌ذهنش​ اینجا سر می‌زنی؟»

یوان به او دروغ نگفت:‌زدنِ​ «راستش؟ احتمالاً نه، چون با‌داد​ هدفِ خاصی به اینجا اومده بودم.»

«که این‌طور... حیف شد. با این حال، اگه روزی‌اجرای​ دلت خواست یا گذرت به این اطراف افتاد، لطفاً‌می‌کرد​ بهمون سر بزن. دلم می‌خواد دوباره به موسیقیت گوش بدم.»

«حتماً.»

«اوه! یه‌نظرش​ چیزِ دیگه!‌نمی‌آمد​ اسمت رو نپرسیدم.»

«یوان هستم. اشکالی نداره‌دیگه​ از پنجره‌ت برم؟ نمی‌خوام‌لبخند​ با جمعیتِ بیرون روبه‌رو بشم.»

لی لوئویانگ خندید: «البته.»

یوان پس از خروج از پنجره، زیاد از‌لحظه‌ای​ ساختمان دور نشد و به این فکر افتاد‌درآورد​ که با لیانگ شیائوشنگ و مُهرِ باستانی‌اش چه کند.

خوشبختانه، در تمامِ این مدت مکانِ لیانگ شیائوشنگ را از طریقِ‌موافق​ حسِ ایزدی زیرِ نظر داشت، بنابراین نیازی نبود منتظر بماند تا او‌نظر​ به عمارتِ نواهای آسمان برگردد. با این حال، مشکلِ بزرگ‌تری وجود داشت.

چطور باید بهش نزدیک‌دیگه​ بشم که همون نگاهِ اول‌تکان​ نخواد یه مشت حواله‌م کنه؟

پس از اتفاقاتی که با لی لوئویانگ رخ داده بود، اطمینان داشت که‌اما​ لیانگ شیائوشنگ از تغییرِ زمانِ ملاقات رنجیده و احساسِ تحقیر کرده است، بنابراین‌زمزمه​ نمی‌توانست طوری به لیانگ شیائوشنگ نزدیک شود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

یوان پس از‌تکان​ مدتی تفکر، سرانجام به‌می‌زنم​ نقشه‌ای نسبتاً پرخطر رسید.

شاید خطرناک باشه، ولی اگه‌اما​ همه‌چیز خوب پیش بره، دیگه نیازی‌موافق​ نیست برای مُهرِ باستانی باهاش بجنگم.

یوان از خیابان‌ها ناپدید‌دیگه​ شد تا برای دیدار‌لبخند​ با لیانگ شیائوشنگ آماده شود.

در همین حال، لیانگ شیائوشنگ در رستورانی در‌خودش​ همان نزدیکی، در حالی که منتظرِ قرارش با‌صدای​ لی لوئویانگ بود، خودش را در الکل غرق می‌کرد.

لیانگ شیائوشنگ فنجانش را روی میز کوبید که باعث شد کلِ رستوران به لرزه درآید و غرید:‌وقتی​ «اون عوضیِ کوفتی! از کدوم سوراخ‌موشی پیداش شده؟! چطور جرئت می‌کنه جلوی همه آبروی منو ببره و بانو‌خاطراتِ​ لی رو مجبور کنه بینِ ما یکی رو انتخاب کنه؟! دفعهٔ بعد که ببینمش، زنده‌زنده پوستش رو می‌کنم!»

با این حال، با وجودِ مزاحمتی که ایجاد‌صدای​ می‌کرد، هیچ‌کس به او نزدیک نشد، چرا که فردی‌مبهوت​ شناخته‌شده در شهر بود و همه هویتش را می‌دانستند.

پس از چند ساعت نوشیدنِ بی‌وقفه، لیانگ‌بری​ شیائوشنگ صورت‌حساب را پرداخت کرد و در حالی‌فکر​ که کمی مست بود، از رستوران خارج شد.

به‌محضِ اینکه قدم به بیرونِ رستوران‌مهارت​ گذاشت، هاله‌ای ناآشنا اما کوبنده را‌نمی‌آمد​ حس کرد که از بیرونِ شهر می‌آمد.

با حس کردنِ آن هاله،‌پذیرفت​ چشم‌هایش گرد شد و حالتِ‌کردن​ نیمه‌مستِ چهره‌اش کاملاً جدی شد.

چه حضورِ‌نظرش​ قدرتمندی! و این‌اما​ هاله... امکان نداره!

لیانگ شیائوشنگ برای برطرف‌دیگه​ کردنِ شکش، بی‌درنگ به‌لبخند​ سمتِ هاله پرواز کرد.

مدتی بعد، لیانگ شیائوشنگ با دیدنِ‌مهارت​ پیکری که در دوردست بر فرازِ‌نمی‌آمد​ درختان شناور بود، از حرکت ایستاد.

این پیکر ردایی سیاه و تمام‌قد به تن داشت و موهای طلایی و‌انگشتانش​ بلندش از پشت سرازیر بود و چهره‌اش پشتِ نقابی معمولی پنهان شده بود.‌حالا​ حتی برای بی‌دقت‌ترین ناظر هم روشن بود که فردِ روبه‌رویشان اصلاً عادی نیست.

با دیدنِ جزئیاتِ‌اشتباه​ لباسِ او، لرزه بر‌تغییرات​ تنِ لیانگ شیائوشنگ افتاد.

اون ظاهر! اون هاله! ردای اژدهای زرین؟!‌بری​ یه همچین چیزی این پایین چی‌کار می‌کنه؟!‌لحظه‌ای​ یه امپراتورِ اژدها توی آسمانِ سوم چی می‌خواد؟!

جای تعجب نداشت که لیانگ شیائوشنگ به چنین‌خودش​ نتیجه‌ای رسید. او از خاندانِ اژدهای برجسته‌ای می‌آمد‌صدای​ و این اطلاعات در آنجا جزوِ دانسته‌های پیش‌پاافتاده بود.

بهم گفته بودن که بعضی از آدمای آسمان‌های‌لحظه‌ای​ بالایی توی آسمان‌های زیرین پیداشون می‌شه، ولی اصلاً‌درآورد​ انتظار نداشتم با یه امپراتورِ اژدها روبه‌رو بشم!

مدتِ کوتاهی پس از رسیدنِ لیانگ‌ذهنش​ شیائوشنگ، یوان با فضایی جدی در اطرافش‌ناراحت​ به‌آرامی برگشت و به او خیره شد.

یوان که وانمود می‌کرد او‌زدنِ​ را نمی‌شناسد، با صدایی سرد‌داد​ پرسید: «تو دیگه کی هستی؟»

لیانگ شیائوشنگ ناخودآگاه سرش را به نشانهٔ تسلیم‌خودش​ پایین انداخت و با صدایی محترمانه جواب داد: «این‌بهتری​ حقیر از خاندانِ اژدهای لاجوردیه و اسمم لیانگ شیائوشنگه.»

یوان ناگهان «نگاهِ اژدها» را فعال کرد تا لیانگ شیائوشنگ را کمی‌بنوازد​ بیشتر بترساند و هرگونه شکی را دربارهٔ هویتش پاک کند و گفت: «یکی‌گرد​ از چهار خاندانِ باستانی، هان؟ و خاندانِ اژدهای لاجوردی از من چی می‌خواد؟»

نگاهِ اژدها؟!

لیانگ شیائوشنگ با حس‌دیگه​ کردنِ فشارِ وحشتناکِ آن، نزدیک‌تکان​ بود خودش را خیس کند.

لیانگ شیائوشنگ با صدایی وحشت‌زده داد زد: «خاندانِ اژدهای لاجوردی هیچ ربطی به این‌ذهنش​ موضوع نداره! من تصادفاً توی یه شهرِ همین نزدیکی‌ها بودم که هالهٔ عظیمِ شما‌چیزی​ رو حس کردم، برای همین تصمیم گرفتم بیام بررسی کنم! اگه مزاحمتون شدم معذرت می‌خوام!»

یوان با دیدنِ واکنشِ لیانگ شیائوشنگ، «نگاهِ‌می‌زنم​ اژدها» را غیرفعال کرد و هاله‌اش را پس‌حرکت​ کشید تا لیانگ شیائوشنگ بتواند راحت نفس بکشد.

ناولها | novelha.net