چپتر 1392: پیامدها
0پس از هشدارِ هان زهشیان، استادانی که آمادهٔبیوقفه ورود به کوه بودند، بیدرنگ عقب جهیدند و ازقلم درهای بازشدهای که به خون آغشته بود، فاصله گرفتند.
رئیسِ فرقه چنگ که جاودانِ نقرهای بود، بیهیچ هشداریپرندهش در دم کشته شد. با دیدنِ چنین صحنهٔ تکاندهندهای،ماهِ دیگر کسی جرئت نکرد پا به درونِ کوه بگذارد.
«کوفتی... اگه من اول رفته بودم تو...»کوهِ استادانی که پشتِ سرِ رئیسِ فرقه چنگ میآمدند،قلم با تصورِ مرگِ انفجاریِ خودشان، خیسِ عرق شدند.
«این حتماً یه تلهست! هر کاری کردیمبیوقفه در باز نمیشد، ولی یهو بیمقدمه بازیهجوری شد. من به اینجور تصادفا باور ندارم.»
«ولی نمیتونیم صلاحیتی روکرده که هان زهشیان ازشبیوقفه حرف زد نادیده بگیریم.»
«آخه آدم چطوری صلاحیت میگیره؟»
استادان به مغزشان فشار آوردند تابیوقفه جوابی پیدا کنند. با این حال، هیچکدامیهجوری نتوانستند توضیحِ منطقیای برای وضعیتِ کنونیشان بیابند.
ناگهان یکی از آنها با چشمانی ریزشده به کولاس نگاه کرد:نذاشتیم «حالا که بهش فکر میکنم، وقتی کولاس با گنجینهٔ پرندهش به کوهکوبیدی خورد مُهرِ در باز شد. فکر میکنید تصادفی کلیدی رو فعال کرده؟»
«ما چند ماهِ گذشته بیوقفه به این کوهِبیوقفه کوفتی کوبیدیم و هیچجاشو جا نذاشتیم! داری میگینقطه یهجوری یه نقطه رو از قلم انداختیم؟ خیلی بعیده!»
یکی از آنها پرسید:بهش «اصلاً برای چی همونگنجینهٔ اول کوبیدی به کوه، کولاس؟»
کولاس شانه بالا انداخت: «راستش اصلاً نمیدونم. داشتم از ایننذاشتیم منطقه رد میشدم که یه نیروی نامرئی گنجینهٔ پرندهم رواصلاً متوقف کرد و تا به خودم بیام، پرت شدم سمتِ کوه.»
با شنیدنِ اینکرده حرف، دوباره پچپچِگذشته استادان بالا گرفت.
مدتی بعد، کسی در میانِ جمعیت ناگهان دادبیوقفه زد: «ا-ارباب گو! اون یارو که کنارِ کولاسه!نقطه خودشه! همونیه که اربابِ جوان گو لیم رو کشت!»
«چی؟! مطمئنی؟!» یکی از استادان سر برگرداندوقتی و با قصدِ کشتی عظیم که ازکلیدی چشمانش فوران میکرد، به تیان یانگ خیره شد.
اوه، گندش بزنن...
تیان یانگ وقتی فهمید بهعنوانِنمیشد قاتلِ گو لیم شناسایی شده، باباور اضطراب آبِ دهانش را قورت داد.
استادِ دیگری ناگهان به تیان یانگ اشاره کرد و داد زد: «ا-این عوضی! اگهپرسید میدونستم قاتلِ گو لیمه، همون موقع میکشتمش!» این شخص رئیسِ فرقهٔ هفت قلهٔ شمشیرِپرندهم ایزدی بود که میخواست فنِ «قلمروی شمشیرِ بیحد و مرز» را از تیان یانگ بگیرد.
مردِ میانسالی که شبیهِ او بود، باکوهِ اخمی غلیظ جلو آمد و گفت: «کولاس! چراقلم با کسی هستی که گو لیم رو کشته؟!»
شخصِ دیگری ناگهان فاش کرد: «وقتی اون مرد اربابِ جوانبیوقفه گو لیم رو کشت، اربابِ جوان کولاس هم اونجا بود!انداختیم در واقع، قبل از این اتفاق داشتن با هم میجنگیدن!»
پدرش با شنیدنِ این حرف ازولی کوره دررفت: «چی؟! کولاس، این راسته؟!ندارم تو توی مرگِ گو لیم دست داری؟!»
کولاس زیرِ رگبارِ سؤالات گیر افتاده بود و فشارهای گوناگونیقلم هم از هر طرف به او وارد میشد. حتی اگر میخواستراستش جواب بدهد، در چنین وضعیتی توانِ باز کردنِ دهانش را نداشت.
با این حال، تیان یانگ فرقبیوقفه داشت و توانست حتی در اینمیگی وضعیت هم آرامشِ چهرهاش را حفظ کند.
تیان یانگ با لحنی که کمی غرور در آن بود اعلام کرد: «درسته، من گو لیم رو کشتم.نقطه با اینکه کولاس قبل از اینکه من کارش رو تموم کنم داشت با گو لیم میجنگید، اما اصلاًنامرئی قصد نداشت بهش آسیبی برسونه. کشتنِ گو لیم که مسخرهم کرده بود، فقط و فقط تصمیمِ خودم بود.»
کولاس با چشمانی گردشده به او نگاهیهو کرد و از طریقِ حسِ ایزدی بهصلاحیتی حرف آمد: «برادر تیان! داری چیکار میکنی؟!»
تیان یانگ لبخندی آرام بر لب آورد: «منظورت چیه؟نقطه قبلاً گفتم که همهٔ مسئولیتها رو گردن میگیرم. حتی سعیبالا نکن ازم محافظت کنی، وگرنه دیگه هیچوقت بهت نمیگم برادر.»
ارباب گو با خشم غرید و ناگهان به سمتِهیچجاشو تیان یانگ یورش برد: «چطور جرئت میکنی با لبخندبعیده روی لبت از کشتنِ پسرِ من حرف بزنی؟! میکشمت!»
در شرایطِ عادی، تیان یانگ هیچ شانسی در برابرِ اربابِ یک خاندانِ جاودانهیچجاشو نداشت، اما از آنجا که پایهٔ تزکیهٔ ارباب گو تا اوجِ شاهِ روحکوبیدی محدود شده بود، تیان یانگ نهتنها توانست جاخالی بدهد، بلکه ضدحمله هم زد.
«قلمروی شمشیرِ بیحد و مرز!»
ده شمشیرِ باشکوه گردِ تیان یانگ پدیدار شد و بیدرنگ به اربابِخیلی خاندان گو یورش برد. پس از یک سال تمرینِ خستگیناپذیرِ این فن،منطقه توانسته بود شمارِ شمشیرهایی را که میساخت از چهار به ده افزایش دهد.
اربابِ خاندان گو پس از حس کردنِ هالهٔ سهمگینش جرئت نکرد فن را دستکم بگیرد،قلم اما همچنان نتوانست جلوی هر ده شمشیر را بگیرد. پس از دفعِ نُه شمشیر، یکیمیشدم از آنها توانست از سدِ دفاعیاش بگذرد و نیمی از بازوی چپش را قطع کند.
«لعنت! حشرهٔ عوضی!» هالهٔکلیدی اربابِ خاندان گو فورانماهِ کرد و چشمانش سرخ شد.
با این حال، حتی پس از این حملهٔ موفقیتآمیز، تیانتصادفا یانگ نتوانست یک ثانیه هم استراحت کند، زیرا رئیسِ فرقهٔآدم هفت قلهٔ شمشیرِ ایزدی از پشت به او شبیخون زده بود.
تیان یانگ تلاشی برای دفعِ آن نکرد و درنقطه عوض جاخالی داد. پس از اینکه با مویی فاصلهشانه از شبیخون گریخت، بهسوی ورودیِ میراثِ هان زهشیان شتافت.
تیان یانگ همانطور که از کنارِ کولاس پرواز میکرد، زمزمه کرد:داری «بابتِ همهچیز ممنونم، برادر کولاس. اگه تو نبودی، همون روز مردهکوبیدی بودم. اگه بتونم از اینجا زنده بیرون بیام، حتماً جبران میکنم.»
«اون حرومزادهمیکنید داره میرهکلیدی سمتِ ورودی!»
اربابِ خاندان گو داد زد: «میخوادولی خودکشی کنه! جلوش رو بگیرید! تا خودمنمیتونیم زندهزنده پوستش رو نکنم دلم خنک نمیشه!»
با این حال، هیچیک از خبرگان جرئت نکردند به ورودی نزدیکانداختیم شوند، چرا که هشدارِ هان زهشیان همچنان در سرشان میپیچید. حتی اربابِداشتم خاندان گو که مستأصل شده بود، از شدتِ ترس نمیتوانست تکان بخورد.
تیان یانگ بیدرنگچند واردِ ورودی شد وکوهِ درونِ کوه ناپدید شد.
«چی؟! چرا نمرد؟!»
«حرومزاده! حتماًکاری صلاحیتِ ورود رونمیشد به دست آورده!»
«برای همین بود کههیچجاشو در یهو باز شد؟! تمامِنقطه این مدت کارِ اون بود؟!»
لحظهای بعد، صدای تیان یانگ از درونِ کوه طنین انداخت: «اگه جرئت دارید بیایدنقطه دنبالم، بازندههای عوضی! گورِ پدرِ خاندانهای جاودان! گورِ پدرِ هفت قلهٔ شمشیرِ ایزدی! میراثِداشتم هان زهشیان رو به دست میآرم و همهٔ شما حرومزادهها رو میکشم! فقط صبر کنید!»
حرفهای تیان یانگ خبرگان را به خشم آورد، اماگذشته پیش از آنکه بتوانند جوابش را بدهند، درِ کوه دوبارهقلم مُهروموم شد و ارتباطش را با بقیهٔ جهان قطع کرد.
اربابِ خاندان گو در حالی که چنان محکم به درهایتصادفا مُهرشده مشت میکوبید که بندِ انگشتانش شکست، غرید: «به نامِآدم خاندانم قسم میخورم که نمیذارم از این مکان زنده بیرون بیای!»
مدتی بعد، وقتی فضا کمی آرام شد،میگی خبرگان با اخمهایی غلیظ به کولاس برگشتند، طوریاصلاً که انگار به یک سپرِ بلا نگاه میکردند.
«کولاس، اگه جونت روماهِ دوست داری، به همهٔکوبیدیم سؤالهای ما جواب میدی.»
«هر چی دربارهٔ اون حرومزاده وکرده اینکه چطور صلاحیتِ ورود به کوه روهیچجاشو به دست آورد میدونی، به ما میگی!»
«اگه مجبور بشم برای گرفتنِنمیشد جواب شکنجهت میدم! فکر نکنتصادفا الان مقامت میتونه نجاتت بده!»
با شنیدنِ این حرفها، کولاس برای کمک به پدرش نگاه کرد، اما افسوس که تنهااصلاً پاسخی که گرفت، تکاندادنِ ناامیدانهٔ سر بود. حتی اگر اربابِ جوانِ خاندانِ قدرتِ جاودان بود، پدرشبیام هیچ کاری نمیتوانست برای کمک به او بکند بیآنکه با واکنشِ تندِ خاندانهای دیگر روبهرو شود.
متأسفم پسرم، اما ما نمیتونیم همهٔ آدمهای اینجا رو با خودمونداری دشمن کنیم. شاید ازم متنفر بشی که ازت محافظت نکردم، اماکوبیدی این گندیه که خودت بالا آوردی، پس باید عواقبش رو هم بپذیری.
پدرِ کولاس تصمیم گرفت او را رها کند تا بقیهٔ اعضای خاندانکوبیدیم هدفِ دیگران قرار نگیرند. بهعنوانِ رئیسِ خاندان، وظیفه داشت بقای خاندان را تضمینهمون کند، حتی اگر مجبور میشد پسرِ خودش را برای این کار فدا کند.
بدین ترتیب، اربابِ خاندان گو و چند تن دیگر ازتصادفا خبرگان، کولاس را به مکانی خلوت کشاندند تا در آنجا برایچطوری مدتی بسیار طولانی با انواعواقسامِ روشهای ناگفتنی از او بازجویی کنند.
در این میان، تیان یانگ بیخبر از وضعیتِ بیرون، در حالی که تاریکیِ اطرافپرسید او را در آغوش گرفته بود، به اعماقِ کوه رفت. طولی نکشید که نوریپرندهم کمرنگ در دوردست پدیدار شد و با نزدیکشدنش به نور، صدایی کودکانه طنین انداخت.
تیاناِر گفت: «ارباب، شش ساعت گذشته. آزمونِ بعدیکوبیدیم بهزودی شروع میشه.» و با این حرف یوان راخیلی از خاطراتش بیرون کشید و به زمانِ حال برگرداند.
او با نگاهی ژرفکلیدی برخاست و گفت: «حالاماهِ میتونی آزمون رو شروع کنی.»