چپتر 1307: اکسیرِ بزرگِ تغییرِ ظاهر
0استادِ بزرگِ اکسیر ژائو پس ازتزکیهگر لحظهای سکوت پرسید: «دلیلت برای ردذاتیاش کردن چیه؟ میدونی من کی هستم؟»
یوان سر تکان داد: «نمیدونم، اما از روی واکنشِ همهاکسیرها به حضورتون، حاضرم شرط ببندم که آدمِ بانفوذی هستید. در موردِبیابون دلیلم برای اینکه نمیخوام شاگردتون بشم، راستش الان اصلاً وقت ندارم.»
و ادامه داد: «راستش رو بخواید،بهعنوانِ همینجوری هوس کردم بیام اینجا و فعلاًذاتیاش هیچ قصدی برای یادگیریِ جدیِ کیمیاگری ندارم.»
ما چینگیون با شنیدنِ اینتازه حرفها چیزی نمانده بود یکزیادی دهان خون بالا بیاورد: «همینجوری...؟»
آخه چطور همچینشگفتی آدمی میتونه اینقدرتزکیهگر استعداد داشته باشه؟
در دل آه کشید:
آسمان عادل نیست...
استادِ بزرگِ اکسیر ژائو اخم کرد و گفت: «چطور میتونی وقتینیاز استعدادِ فوقالعادهای برای کیمیاگری داری، همچین حرفی بزنی؟ احمق نباش وذاتیاش چیزی رو که بیشمار آدم حاضرن برای داشتنش خون بریزن، هدر نده!»
یوان بیتفاوت شانه بالا انداخت: «حتی اگه استعدادش رو داشته باشم، در حالِندارن حاضر هیچ دلیلِ قانعکنندهای وجود نداره که من رو مجبور کنه فوراً کیمیاگریبدونِ یاد بگیرم. تازه، به نظر میرسه به سرمایهگذاریِ زمانیِ زیادی هم نیاز داره.»
استادِ بزرگِ اکسیر ژائو با شگفتی گفت: «هیچ دلیلی؟! تو بهعنوانِ یک تزکیهگر چطور میتونیداشتنِ همچین حرفی بزنی؟ میفهمی چند تزکیهگر حسرتِ تسلط بر کیمیاگری رو میخورن اما استعدادِ ذاتیاشموردنیاز رو ندارن؟ اکسیرها بخشِ جداییناپذیرِ مسیرِ یک تزکیهگر هستن؛ داشتنِ همچین مهارتی بیشک به نفعته.»
«فرض کن توی بیابون بدونِ هیچ اکسیری گیر افتادی. تزکیهگری که کیمیاگری بلده میتونهندارن همونجا اکسیرِ موردنیاز رو بپالایه، در حالی که کسی که این توانایی رو ندارهاکسیری باید دستوپا بزنه و به درگاهِ آسمان ناله کنه که چرا همچین استعدادی بهش نداده!»
«میدونی چرا بیشترِ تزکیهگرها موقعِ کاوش همیشه یک کیمیاگر همراهِ خودشوننیاز میبرن؟ اینطوری مطمئن میشن که هرگز نگرانِ تمام شدنِ ذخیرهٔ اکسیرشونذاتیاش نمیشن و حضورِ یک کیمیاگر شانسِ زنده موندن رو خیلی بالا میبره!»
«با اینکه یادگیریِ کیمیاگری قطعاً به زمانِمیفهمی زیادی نیاز داره، اما مزایاش بیشک از معایبشبخشِ بیشتره و ارزشش رو داره که دنبالش بری!»
یوان پس از شنیدنِ سخنرانیِ استادِ بزرگِ اکسیر ژائو دربارهٔ اهمیتِبخشِ کیمیاگری، نتوانست سودمند بودنِ تواناییِ پالایشِ اکسیر در هر زمان رابدونِ انکار کند. با این حال، او همچنان وقتی برای یادگیریِ کیمیاگری نداشت.
یوان بهنیاز وانگ شیویینگشگفتی فکر کرد:
حالا که بیشترِ مردم یک کیمیاگر بامیرسه خودشون میبرن، من هم اگه واقعاً نیازدلیلی داشتم میتونم توی آینده همین کار رو بکنم.
یوان با برداشتنِ دیگش گفت: «میفهمم چی میگید، اما این واقعیتمیخورن رو تغییر نمیده که در حالِ حاضر هیچ وقتی برای کیمیاگرینفعته ندارم. هر وقت سرم خلوتتر شد، دوباره به یادگیریِ کیمیاگری فکر میکنم.»
یوان پیش از رفتن به سمتِ خروجی، بهذاتیاش استادِ بزرگِ اکسیر ژائو گفت: «میتونید اون اکسیرمهارتی رو نگه دارید. من دیگه میرم. بابتِ کلاس ممنونم.»
«...»
استادِ بزرگِ اکسیر ژائو باتازه تماشای خروجِ یوان از اتاق،زیادی تنها توانست بیصدا سر تکان دهد.
ما چینگیونداره ناگهان پرسید: «واقعاًبهعنوانِ میخوای بذاری بره؟»
استادِ بزرگِ اکسیر ژائو شانهای بالا انداخت و گفت: «میخوای چیکار کنم؟ التماسشمسیرِ کنم بمونه؟ اون تصمیمش رو گرفته و من بهش احترام میذارم. اگه واقعاًتزکیهگری همونقدر که فکر میکنم بااستعداده، بعید میدونم یکم دیرتر شروع کردن مانعش بشه.»
و ادامه داد: «و اگه بخوام باهات کاملاً صادق باشم،حسرتِ مطمئن نیستم که تواناییِ آموزش دادن به هیولایی مثل اونداشتنِ رو داشته باشم. امیدوارم در آینده با شخصِ شایستهتری روبهرو بشه.»
ما چینگیون با اضطراب آب دهانش را قورتسرمایهگذاریِ داد. اصلاً نمیفهمید استادِ بزرگِ اکسیر ژائو چهتزکیهگر فکر یا احساسی دارد که اینقدر فروتنانه رفتار میکند.
یوان پس از ترکِدلیلی تالارِ اکسیرِ باشکوه، پیشِچند میشیو و بقیه برگشت.
«ببخشید اینقدر طولمیفهمی کشید. یکم راهمتسلط رو کج کردم.»
چو لیوشیانگنیاز پرسید: «الان میریمدلیلی سراغِ پلکانِ آسمان؟»
سر تکان داد و گفت: «نه، یه کارِ دیگه موندهزیادی که باید بکنم. ده خاندانِ بزرگ—میخوام قبل از اینکه اوضاعتسلط خیلی بیخ پیدا کنه، به مسخرهبازیشون پایان بدم. خیلی طول نمیکشه.»
میشیو پرسید:داره «چطور میخوای اینبهعنوانِ کار رو بکنی؟»
یوان ماجرای شرکتمیفهمی در برنامهٔ عضوگیریتسلط را برایشان تعریف کرد.
چو لیوشیانگ با شنیدنِ این حرفبهعنوانِ خندید: «جدی؟ از همین الان میتونممیخورن قیافههاشون رو وقتی پیدات میشه تصور کنم.»
لی جینشی پرسید: «کمک میخوای؟»
«نه، فقط لازمه شیائو هوابهعنوانِ باهام بیاد تا ظاهرِ قضیه حفظمیخورن بشه. میخوام تنهایی به حسابشون برسم.»
یوان به شیائو هوا نگاه کرد و توضیح داد:ندارن «یه گروه دارن تبعیدیهایی مثل تو رو عضو میکنن وفرض بهخاطر اتفاقِ چند وقت پیش، قصد دارن بهمون کمین بزنن.»
شیائو هوا بیدرنگ آخرینشگفتی مبارزهاش را به یاد آوردچند و سر تکان داد: «باشه.»
یوان یکی از اکسیرهای تغییرِ ظاهرِ بزرگ را بیرونزمانیِ آورد و به او داد: «باید تغییرِ قیافه بدیم. میتونیحسرتِ اجزای صورتت رو عوض کنی و قدت رو بلندتر کنی؟»
شیائو هوا اکسیر را گرفت و بامیفهمی حالتی متفکرانه به آن خیره شد؛ داشتاکسیرها فکر میکرد خودش را به چه شکلی درآورد.
یوان که فکر کرد شیائو هوا میخواهد همانجا اکسیرندارن را ببلعد، با عجله گفت: «آه، الان نخورش. بذارنفعته وقتی به مقصدمون نزدیک شدیم این کار رو بکنیم.»
شیائو هوا سر تکان داد.
«پس منفوراً دیگه میرم.بگیرم بعداً میبینمتون.»
یوان و شیائو هوا کمیبهعنوانِ بعد راه افتادند و باتسلط سرعت بهسمتِ جنگلِ بامبوی افسونشده رفتند.
حدود دوتزکیهگر ساعت بعد،چند به مقصد رسیدند.
یوان کمی پس از رسیدن، اکسیرِ تغییرِ ظاهرِ بزرگ را خورد ومیخورن چهرهاش را به شکلِ یک غریبهٔ تصادفی درآورد—کسی که در خیابان ازفرض کنارش رد شده بود و بر حسبِ اتفاق چهرهاش در خاطرش مانده بود.
شیائو هوا نیزیاد به تقلید ازنظر او اکسیر را بلعید.
لحظهای بعد، جثهٔ کوچکش شروع به قد کشیدن کرد،حسرتِ تا جایی که حتی یک اینچ از یوان همهستن بلندتر شد و چهرهاش برای یوان تقریباً غیرقابلشناسایی شد.
با اینکه در نگاهِ اول کاملاً متفاوت بهذاتیاش نظر میرسه، اگه با دقت نگاه کنم، بعدمهارتی از تغییرِ شکلش تا حدودی شبیه شیائو هواست...
یوان از روی کنجکاوی پرسید:دلیلی «شیائو هوا، این قیافه... کسیهحسرتِ که میشناسیش؟ یا از خودت درآوردی؟»
شیائو هوا سر تکانبگیرم داد و با آرامشسرمایهگذاریِ جواب داد: «خواهرِ بزرگترمه.»
«ها؟» چشمهای یوانشگفتی از این حرفِتزکیهگر غیرمنتظره گرد شد.