چپتر 1413: نبرد دو جبهه
0در صحرای سفیدی که طوفانِ تشعشعات ویرانش کرده بود، ناگهان نورِ درخشانی درخشید. سفینهٔ ستارهایِ اکتشافی در حالی که شعلهتعمیرش میکشید، از شکاف بیرون آمد و چنان سقوط کرد که گویی تمامِ توانش را از دست داده است. به زمینجهان کوبیده شد و ماسههای سفید را به آسمان فرستاد. بیآنکه از شتابش کم شود، شیارِ عمیقی روی زمین شخم زد.
سپرِ ذراتِ لاجوردی که در آستانهٔ فروپاشی بود، ضربه را تاب آورد و مثلِ لامپی اتصالیکرده سوسوفرار زد. سپس ناپدید شد و سفینه ناگهان نشست کرد. دماغهاش در ماسهها فرو رفت و دمش رو بهداد بالا ماند. پیشرانهای لهشده با جرقهای منفجر شدند و سرانجام از کار افتادند و دودِ سیاهی بیرون دادند.
دنگ! دنگ! دنگ! دریچهٔ سفینه گیر کرده بود و صدای ضربه از داخل به گوشوای میرسید. درِ آلیاژی به بیرون برآمدگی پیدا کرد و سپس با صدای بنگی به هوا پرتابسرِ شد. دریچهٔ لهشده روی ماسهها کوبیده شد و بیش از ده متر روی زمین کشیده شد.
هریسون و بقیه در حالی که دست روی زخمهایشان گرفته بودند، بیرونکنید آمدند. تلوتلو میخوردند، گویی مشروبِ تقلبی خورده باشند. دستگاهِ تثبیتِ گرانش وپایگاه ژیروسکوپِ سفینه از کار افتاده بود و به زمین سقوط کرده بود.
یکی از اعضای تیم به سفینهٔ فلجشدهشده نگاه کرد و با وحشت گفت: «وایدشمن نه، سفینه داغون شده. دیگه نمیتونیم فرار کنیم!»
«هول نکنید. دشمنژیروسکوپِ هنوز بهمون نرسیده. عجلهتیم کنید و تعمیرش کنید.»
هریسون سرِ گیجرفتهاش را گرفت، دندانژیروسکوپِ به هم سایید و به همتیمیهایشنگاه دستور داد سفینه را تعمیر کنند.
به پایگاه حمله شده بود و شمارِ زیادی از تیمهای اکتشافی به هر سو گریخته بودند. نژادهای متبرکِ درختِ جهان بیوقفهداد تعقیبشان میکردند و آنها نیز با دشمن درگیر شده بودند. برای تیم فقط یک سفینه باقی مانده بود و فرار ازباقی دستِ تعقیبکنندگان کارِ آسانی نبود. سفینه که حملاتِ شدیدی را تاب آورده بود، به مرزِ تحملش رسید و از کار افتاد.
یکی از اعضای تیم زمزمه کرد: «نمیدونم اوضاعِ پایگاه چطوره.فرار قطعاً نابود شده. درختِ جهان با آمادگی اومده بود. باتعمیرش اون نیروهای مسلحِ پایگاه، محاله بتونن جونِ سالم به در ببرن.»
«وقتی داشتیم فرار میکردیم، فرمانده هنوز تو اتاقِ کنترلِنگاه اصلی داشت دستور میداد. میترسم تا الان با خودتخریبی جونشهول رو فدا کرده باشه، تا پای جون با پایگاه مونده...»
اندوه بر جمع سایه انداخت. بسیاری از اعضای ارتشِ اکتشافی بیش از دهوحشت سال با هم کار کرده بودند و بهخوبی یکدیگر را میشناختند. در اینبهمون لحظه، آیندهٔ بسیاری از همرزمانشان تاریک به نظر میرسید و همه دلشوره داشتند.
«خبرِ حملهٔ درختِ جهان باید به کیهانِ اصلی مخابره شده باشه. قبل ازتعمیرش اینکه تخلیه کنیم، با استفاده از ایستگاهِ شبکهٔ کوانتومیِ پایگاه یه پیام برایشمارِ جنابِ ستارهٔ سیاه فرستادم. باید دریافتش کرده باشه، ولی هنوز برای نجاتمون نیومده. نمیدونم...»
لحنِ هریسون مردد بود. همان لحظه که به آنها حمله شد، درخواستِهول کمک فرستاده بود. هنگامِ فرار نیز مدام از «تخت» که ستارهٔ سیاه بهسایید او داده بود محافظت میکرد. منتظرِ رسیدنِ هان شیائو بود، اما خبری نشد.
یکی سریعگرانش پرسید: «میتونیم دوبارهیکی باهاش تماس بگیریم؟»
«فعلاً نه. هیچ ایستگاهی برایگرانش اتصال وجود نداره، برای همین فعلاًفلجشده نمیتونم با دنیای بیرون تماس بگیرم...»
پیش از آنکه حرفِ هریسون تمام شود، ناگهان نوسانِبهمون فضایی روی سفینه شکل گرفت و هان شیائو از درِهمتیمیهایش لهشدهٔ کابین بیرون آمد. با دیدنش، همه بیدرنگ جا خوردند.
«جنابِ ستارهٔ سیاه! بالاخره اومدید!»
«نجات پیدا کردیم!» هان شیائو دستش را بالا بردنگاه و اشاره کرد آرام باشند. سپس نگاهی به هریسونکنیم انداخت و وراندازش کرد. «انگار اوضاعت روبهراهه. زخمی نشدی.»
هریسون با چهرهای ناامید بهگرانش او سلام کرد. «خیلی دیرتیم رسیدید. پایگاه سقوط کرد. اونا...»
هان شیائو حرفش را قطع کرد، سر تکان داد و گفت: «بسیار خب، خودمسرِ در جریانم. پایگاه که رفت، فدای سرتون. سه تمدنِ جهانی همین الان آدم فرستادنتیمهای تا بقیهٔ سربازای ارتشِ اکتشافی رو برگردونن. من اینجام تا تو... و همتیمیهات رو ببرم.»
وقتی اعلانِ اضطراریِ سه تمدنِ جهانی به پایگاهِ اصلی در قلعهٔ سیبرت رسید، هان شیائو از قبل درخواستِ کمکِ هریسون را دریافت کرده بود. دلیلِ اینکه تازه الان خودش را رسانده بود، این بود کهتیمهای مدتی را صرفِ استقرارِ مبارزانِ ردهبالای انجمن کرد و سری هم به پادشاه بیقلمرو زد تا از مارِ محوری محافظت کند. مارِ محوری را در مکانی مخفی پنهان کرده بود و تنها پس از انجامِ ایناون کارهای مهم برای بردنِ هریسون آمد. هان شیائو ترسی نداشت که بلایی سرِ هریسون بیاید. او با استفاده از نشان ناظر وضعیتِ هریسون را زیر نظر داشت. چون دید جانش در امان است، بیدرنگ تلهپورت نکرد.
هریسون پرسید: «پسژیروسکوپِ پایگاهها چی؟ نمیخوایداعضای براشون نیروی کمکی بفرستید؟»
هان شیائو دستش را تکان داد. «نیازی نیست. مختصاتِ ابعادیِ پایگاهها لو رفته، برای همینوای بازسازیِ پایگاه اونجا عاقلانه نیست. حتی اگه بخوایم پایگاه رو بازسازی کنیم، باید جای دیگهایتعمیرش باشه. تلفاتِ این دفعه خیلی هم سنگین نیست. پایگاهها تو این سالها کارشون رو کردن.»
هدفِ پایگاه فقط تسهیلِ کارِ ارتشِ اکتشافی در کاوشِ ابعادِ لایههای عمیق بود و مختصاتِ ابعادِ مختلف در این سالها در پایگاهِ داده ثبت شده بود. مختصاتِ قلمروِ پادشاه بیقلمرو ومتبرکِ مناطقِ اطرافِ درختِ جهان از پیش به دستِ سه تمدنِ جهانی افتاده بود؛ یعنی این مکانها به «ابعادِ لایهٔ کمعمقِ جدید» تبدیل شده بودند. به لطفِ ساختارِ خاصِ دنیای بُعدِ ثانویه،آمادگی و از آنجا که مختصات را داشتند، نیروهای بعدی میتوانستند حتی بدونِ پایگاه بهسرعت به آنجا پرش کنند. دیگر نیازی نبود مثلِ اکتشافِ عادی سالها در راه باشند. این مهمترین دستاورد بود.
خودِ پایگاه ارزشِ جایگزینناپذیری نداشت. با در دست داشتنِ این مختصات، میشد هر زمان بازسازیاشهنوز کرد. بنابراین، این تلفات در چشمِ سه تمدنِ جهانی به حساب نمیآمد. آنها بیشتر نگرانِکنند میزانِ درزِ اطلاعات بودند. هریسون سر تکان داد و پرسید: «حالا باید چی کار کنیم؟»
«میبرمتون به کمپِ اصلیِ سه تمدنِ جهانی تو دنیای بُعدِ ثانویه. اونا همین الان نیروهاشون رو اونجا جمع کردن و دارن آماده میشن تا با حملاتِکنید احتمالیِ درختِ جهان مقابله کنن. این بار ممکنه مختصات لو رفته باشه و باز شدنِ جبههٔ نبردِ بُعدِ ثانویه توسطِ درختِ جهان حتمیه. سه تمدنِ جهانی ازدرگیر این به بعد باید تو دو جبهه بجنگن... بعد از اینکه رسوندمتون، یه جلسهٔ کوتاه با رهبرانِ سه تمدنِ جهانی دارم تا در این باره بحث کنیم.»
هان شیائوباشند با لحنی آرامگرانش و بیتفاوت گفت.
در این لحظه، احتمالِ زیادی وجود داشت که درختِ جهان هنوز در حالِ پاکسازیِ میدانِ نبرد در پایگاههای مختلف باشد، اما او هیچ قصدی برای تلافی نداشت. حتی اگر میرفت، چهبسا پادشاه درخت مخفی آفتابی نمیشد، و علاوه بر سفری بیهوده، دشمن را هم هوشیار میکرد.کارِ همان بهتر که صبر کند تا پادشاه درخت مخفی نبرد در دو جبهه را آغاز کند و بعد سیلیِ محکمی به او بزند. اگر درختِ جهان مختصاتِ ابعادِ لایهٔ کمعمق را به دست آورده بود، پرش به آنجا زمانِ زیادی نمیبرد و حتی ممکن بود دورِسایه تازهای از حملاتِ برقآسا را آغاز کنند. از این رو، هان شیائو حدس میزد که پادشاه درخت مخفی زیاد معطل نمیکند. هان شیائو توضیحِ مختصری داد و دیگر چیزی نگفت. حاملِ جدیدی بیرون آورد، مختصاتِ مقصد را تنظیم کرد و به همه گفت سوارِ سفینه شوند.
همه مطیعانه این تصمیم را پذیرفتند. در مقایسه با سایرِ سربازانِکنیم ارتشِ اکتشافی، این گروه آنقدر بختِ بلندی داشتند که شخصاً با هانگرفت شیائو روبهرو شوند و به لطفِ درخششِ شانسِ هریسون از مهلکه بگریزند.
ارتش اتحاد کهکشانی به ارتشهای کوچکترِ بسیاری تقسیم شده بود. ارتشِ دفاعِ مرزی از خطوطِ مقدمِ دنیای سوسوزن محافظت میکرد،نکنید در حالی که پادگانِ بُعدِ ثانویه وظیفهٔ نگهبانی از پایگاهِ اصلی در ابعادِ لایهٔ کمعمق را بر عهده داشت. اینجاشمارِ شالودهٔ سه تمدن جهانی در دنیای بُعدِ ثانویه بود. اگر نابود میشد، بیشترِ تسلطشان بر بُعدِ ثانویه را از دست میدادند.
چند ساعت پس از حمله بهژیروسکوپِ پاسگاهها، پادگانهای تمامِ مناطقِ جنگی در بُعدِوحشت لایهٔ کمعمق کاملاً برای نبرد آماده بودند.
در همین لحظه،فرار در یکی ازنکنید ابعادِ لایهٔ کمعمق.
درحالیکه انرژیِ آبیرنگ در حالِ پر شدن بود، صحنه به اقیانوس شباهت داشت. یکی از ناوگانهای امپراتوری کهعجله متعلق به پادگانِ بُعدِ ثانویه بود، در هوا شناور بود و در سکوت انتظار میکشید. تمامِ ناوهای جنگی مخصوصِنژادهای بُعدِ ثانویه طراحی شده بودند. در مقایسه با سفینههای نظامیِ سنگین و استانداردِ امپراتوری، بسیار باریکتر و متعادلتر بودند.
«همین الان خبر رسید که در خطِ مقدمِ دنیای سوسوزن جنگ درگرفته و ارتشِشده درختِ جهان حملهٔ دیگری را آغاز کرده است. در این مقطع، بهاحتمالِ زیاد با تاکتیکِگیجرفتهاش دولایهٔ دشمن روبهروییم، پس دشمن هر لحظه ممکن است ظاهر شود. همه حواستان جمع باشد!»
در سفینهٔ اصلی،دستگاهِ فرمانده در کانالِژیروسکوپِ نظامی سخن میگفت.
سربازانِ امپراتوری در ناوگانهای مختلفهول کاملاً متمرکز بودند و جرئتنرسیده نداشتند حواسشان را پرت کنند.
پس از مدتی انتظار، فرماندهٔ ناوگان ناگهان فرمانی از دیگر نیروها دریافت کرد. چشمانشدشمن ریز شد و با لحنی جدی گفت: «ارتشِ درختِ جهان حمله کرده. به سیوچهارداد منطقهٔ جنگی نفوذ کردهاند و دیگر نیروهای پادگان درگیرِ نبردند. دشمن بهزودی به اینجا میرسد...»
بهمحضِ اینکه این حرف را زد، دیوارِ فضافلجشده ناگهان با نقاطِ پرشی شبیهِ کندوی زنبور شکافته شد.فرار نژادهای متبرکِ درختِ جهان مانندِ سیلی سبز بیرون ریختند.
«حمله!»
فرماندهٔ ناوگان غرید.
بنگ! بنگ! بنگ!
لحظهای بعد، پرتوهای بیشمارِ انرژی در میدانِ نبردفلجشده روشن شد و شبکهٔ متراکمی شکل داد کهنمیتونیم گروهِ بزرگی از ناوهای جنگی را متلاشی کرد.
هر دو لشکر بیباک بودند. گویی به دو جانورِ غولآسا، یکیفلجشده سیاه و دیگری سبز، تبدیل شده بودند. وحشیانه به جانِ هم افتادندنکنید و بیتوجه به زخمهای خودشان، فقط به دریدنِ گوشتِ حریف فکر میکردند.
همین اتفاق در صدها بُعدِهول لایهٔ کمعمق در حالِ رخنرسیده دادن بود. جنگ درگرفته بود!
شیوهٔ جنگ در ابعادِ ثانویه با کیهانِ اصلی تفاوت داشت. هر منطقهٔ جنگی میدانِ نبردی مجزا بود. بهکمکِ ساختارِ ویژهٔ «جغرافیایی»، ناوگانهای بیشمار در حینِ سفر میانِ ابعادِداد ثانویهٔ مختلف میجنگیدند و عملیاتی نظیرِ مهار، عقبکشی، محاصره و ضدمحاصره را اجرا میکردند. اوضاع بهسرعت تغییر میکرد و شعلههای جنگ دنیاهای کوچکِ بیشماری را در بر میگرفت. ابعادِشدیدی ثانویه تکهتکه میشدند و بقایایشان را طوفانهای فضایی میبلعید. نیروهای ردهبالای هر دو طرف نیز به جانِ هم افتادند و میدانِ نبردشان از بُعدی به بُعدِ دیگر کشیده میشد.
در منطقهٔ جنگیِ سوراخسوراخی در یک بُعدِ لایهٔ کمعمق، دروازهٔ ترابری در ارتفاعِ بالایی ازدیگه آسمان معلق بود و چند فرارتبهٔ آِ مجروح از سه تمدن جهانی را بیرون انداخت.گرفت کمی آنطرفتر، دروازهٔ ترابریِ سبزی باز شد و فرستادگانِ درختِ مقدسِ بیشتری به تعقیبشان آمدند.
آن چند فرارتبهٔ آ فرصتی برای تجدیدِ قوایکی نداشتند و بهسرعت برگشتند تا بجنگند. باز همداغون در موضعِ ضعف قرار گرفتند و اوضاع وخیمتر شد.
«حتی فکرش را همکنیم نکنید که از دنیایهنوز بُعدِ ثانویه زنده بیرون بروید!»
فرستادگانِ درختِ مقدس سرشار از نیتِداغون قتل بودند و حملاتشان وحشیانه بود.هول حتی برقِ شادی در چشمانشان سوسو میزد.
در گذشته، وقتی با فرارتبههای آ از سه تمدن جهانی میجنگیدند، بهخاطرِ حضورِداغون اِسپرِ شفاگر، تمامِ نیروهای ردهبالای دشمن مثلِ جوخهٔ مرگ بودند و روزگارشان راکنید سیاه کرده بودند. آنها حتی نمیتوانستند لذتِ رستاخیزِ بینهایتِ درختِ جهان را بچشند.
اما حالا فرق میکرد. در میدانِ نبردِ بُعدِ ثانویه، بهدلیلِ ساختارِ ویژهٔ میدان، اِسپرِ شفاگر بهشدت محدود میشددیگه و نمیتوانست به تمامِ جبههها برسد... تازه، اِسپرِ شفاگر اصلاً وقت نداشت به اینجا بیاید. نیروهای کیهانِ اصلی حملهایدستور ترتیب داده بودند و بسیاری از نیروهای ردهبالای دشمن از جمله اِسپرِ شفاگر را به خطوطِ مقدم کشانده بودند.
حالا که میدیدند دشمن دوبارههول مهار شده است، فرستادگانِ درختِنرسیده مقدس سرانجام غرقِ در شادی بودند.
آستین در میانِ فرارتبههای آِ محاصرهشده بود.شده نیمی از گنجینههای جادوییاش نابود شده بوددشمن و بهسختی در برابرِ حملات مقاومت میکرد.
«اوضاع اصلاً خوبژیروسکوپِ نیست. بدونِ نیرویاعضای کمکی، قطعاً تلفات میدهیم.»
حتی با وجودِ رستاخیزِ حریم، بیشترِ افراد دلشان نمیخواست به چنین روزی بیفتند. فقط یک آرورا وجود داشت و همه میخواستند در خطِ مقدمدشمن بمانند و دوشادوشِ آن دخترِ شفاگر بجنگند. ازاینرو، نیروهای ردهبالای بسیار کمی حاضر بودند برای کمک به نیروهای ابعادِ لایهٔ کمعمق بشتابند. بهجز نیروهای مستقیم،درختِ هیچکسِ دیگری راضی به این کار نبود. همه با دستور به اینجا آمده بودند و اختلافِ عددیِ فاحشی با دشمن داشتند. اوضاع اصلاً جالب نبود.
در آن سو، بیگر با یک فرستادهٔ درختِهنوز مقدسِ ردهبالا میجنگید و درگیرِ نبردِ شدیدی بودند.گرفت او زمزمه کرد: «هول نکن، هنوز نیروی کمکی داریم.»
آستین اخمنگاه کرد و پرسید:وای «کدام نیروی کمکی؟»
در همین لحظه، دیوارِ فضا در دوردستِ میدانِ نبرد ناگهان شکافته شدوای و ناوگانی بینشان به میدان یورش برد و موشکهای تیز و متراکمینرسیده بهسمتِ نژادهای متبرکِ درختِ جهان شلیک کرد که روی سپرها منفجر شدند.
لحظهای بعد، منطقهای که موشکها در آن منفجر شده بودند، به فضایینگاه پرآشوب تبدیل شد. دستهای از اعضای نژادِ متبرکِ درختِ جهان به درونشدشمن مکیده و بیردونشان ناپدید شدند. مردمکهای آستین تنگ شد و گفت: «این...»
بیگر حرفش رافرار تکمیل کرد: «گلولهٔنکنید تبعیدِ ابعادیِ پیمانِ مقدس.»
آستین گفت:نگاه «پیمانِ مقدس؟گفت این دیگر...»
پیش از آنکه آستینافتاده بتواند بیشتر بپرسد، امواجِ انرژیِنگاه فرارتبهٔ آ به آسمان برخاست.
بوم!
چند فرارتبهٔ آِ ناآشنا از ایننکنید ناوگانِ مرموز بیرون پریدند و بهسرعتکنید به فرستادگانِ درختِ مقدس نزدیک شدند.
آستین حس کرد فشار کمتر شدهداغون است و بهسرعت عقب کشید. بههول نبرد نگاه کرد و جا خورد.
«اینها همانگرانش نیروهای کمکیاندافتاده که گفتی؟ کیستند؟»
بیگر ابرو بالادستگاهِ انداخت و گفت:ژیروسکوپِ «به نظرت آشنا نمیآیند؟»
آستین نگاهی انداخت و بیدرنگهول چند نفر را شناخت. همهنرسیده از نخستینیانِ نامدار در تاریخ بودند.
با یادآوریِ هویتِ بیگر، ناگهان چیزی فهمید.شده «آنها هم مثلِ تو رستاخیز یافتهاند؟ فکر میکردمهنوز ستارهٔ سیاه زندهشان نکرده. این اتفاق کی افتاد؟»
«جزئیاتش را بعداًژیروسکوپِ میفهمی. الان وقتِاعضای حرف زدن نیست.»
بیگر توضیحِ بیشتری نداد و ازژیروسکوپِ ضدحملهٔ دشمن جاخالی داد. پرتوِ یکنگاه طلسمِ ممنوعه سینهٔ دشمن را شکافت.
دلِ آستین ریخت. نگاهِکنیم عمیقی به آنها انداختهنوز و دیگر سؤالی نپرسید.
صحنههای مشابهی در بسیاری از مناطقِ جنگی در حالِ وقوع بود. دهها رستاخیزیافتهنکنید که سالها در پیمانِ مقدس پنهان شده بودند، سرانجام برای نخستین بار به نبرددستور پیوستند و با کمک به فرارتبههای آ، بهسرعت وضعیتِ نیروهای ردهبالا را تثبیت کردند.
نه تنها درختِ جهان از این موجِ نیروی کمکینگاه غافلگیر شد، بلکه حتی سه تمدن جهانی نیز گیجکنیم شده بودند. نمیتوانستند سرمنشأ این نیروهای کمکی را بفهمند.
در همین حال.
رهبرانِ سه تمدن جهانی که در حالِ نظارت بر نبرد در بُعدِ ثانویهتعمیرش بودند، همگی برگشتند و به هان شیائو که همراهشان در دفتر نبرد راشمارِ تماشا میکرد، خیره شدند. حالتِ چهرههایشان آمیزهای از بهت و احساساتِ پیچیده بود.
«ستارهٔ سیاه... نمیخواهی توضیحی بدهی؟»