چپتر 1152: سرطانِ نگرانکنندهٔ کیهان
0با انتشارِ مقرراتِ ضدانحصارِ سه تمدنِ کیهانی، انگار فرمانِ بسیجِ جنگیبودند صادر شده بود. چهار خوشهٔ ستارهای که منطقهٔ رقابتِ آزاد راخود تشکیل میدادند، به خروش افتادند و تمامِ نیروهای ناظر انتخابشان را کردند.
تنها شمارِ اندکی از نیروها تمایلی به دخالت نداشتند؛ پس با بیمیلی از سرمایهگذاریِ چندسالهشان گذشتند و ازتیز رقابت کنار کشیدند. اما بیشترِ نیروها حاضر به عقبنشینی نبودند. آنها نیروهایشان را در جناحِ سه تمدنِ کیهانیحاضران مستقر کردند و در خوشههای ستارهایِ حلقهٔ داخلی و مرکزی، با مأمورانِ اتحادِ اَبَرخوشهایها واردِ نبردی رودررو شدند.
درست همانطور که تمدنها پیشبینی کرده بودند، با نزدیک شدن به پایانِ فازِ چهارمِ اکتشاف،سرپلهای روندِ توسعهٔ آزاد رفتهرفته جای خود را به غارتهای مسلحانهٔ پیاپی داد. با آغازِ درگیریهای گسترده،شدتِ شعلههای جنگ بهسرعت زبانه کشید. زیرِ نگاهِ تمامِ کیهان، منطقهٔ رقابتِ آزاد واردِ وضعیتِ جنگی شد.
نیروهای مسلحِ بیشترِ سازمانها دست به محاصره زدند و بیدرنگ روندِ گسترشِ اتحادِ اَبَرخوشهایها را مهار کردند.چهارمِ در آن چهار خوشهٔ ستارهای جبهههای نبردِ بیشماری گشوده شد. سیاراتِ پایگاهی در حاشیهٔ قلمروِ هر جناحزبانه مدام سقوط میکردند و پس گرفته میشدند؛ گویی روی نقشه دندانهایی تیز مدام به هم ساییده میشدند.
خوشهٔ ستارهایِ زمرد به ۱۴ منطقهٔ جنگی تقسیم شد که بیشترشان در حلقهٔ داخلی و مرکزی قرار داشتند. سرپلهای اتحادِ اَبَرخوشهایها در حاشیهٔ بیرونی زیرِ شدیدترین محاصرهها قرار داشت و پایگاههایشان یکی پس ازکشید دیگری سقوط میکرد. با این حال، بیشترِ حاضران فقط در پیِ غصبِ قلمروِ بیشتر بودند. از این رو، شدتِ جنگ همچنان کنترل میشد و همه بهطورِ ضمنی استفاده از سلاحهای نابودیِ سیارهای را ممنوع کردهبیشترشان بودند و تمرکزشان روی ناوگانها و نبردهای سطحی بود. هر چه باشد، اگر سیاره را منفجر میکردند، دیگر خاکی برای تصاحب باقی نمیماند. به همین دلیل، سلاحهای نبردِ زمینی و نقشِ سوپرها اهمیتی حیاتی یافت.
جنگِ گسترده به معنای مصرفِ سریعِ ناوهای جنگی، مهمات، سلاح ومیکردند تجهیزات نیز بود. تقاضا بازار را شکل میداد و فرصتهای بیشماری درقرار اختیارِ گروههای مالی میگذاشت تا در بحبوحهٔ جنگ جیبهایشان را پر کنند.
گروههای مالی در دنیای سوسوزن منابعِ جنگیِ گوناگونی میفروختند. گروهِ مالیِ جوانهٔ ارتشِ ستارهٔ سیاهسرپلهای نیز از این قاعده مستثنا نبود و سفارشهایش سر به فلک کشیده بود. خطِ تولیدِبیشتر بخشِ لجستیک با تمامِ ظرفیت کار میکرد و جعبهجعبه سلاح به منطقهٔ رقابتِ آزاد میفرستاد.
از سوی دیگر، با دستورِ هان شیائو، نیروهای مسلحِتمدنها ارتش در پایگاهِ اکتشافیِ خطِ مقدم گردهم آمدند واکتشاف به منظومهٔ فردیناند، محلِ استقرارِ تمدنِ مودو، یورش بردند.
در آن زمان، نیروهای رسمیِ اتحادِ اَبَرخوشهایها هنوز واردِ عمل نشده بودند وشدن از نیروهای نیابتیشان به عنوانِ خطوطِ دفاعیِ بیرونی استفاده میشد. نیروهای ارتشِ ستارهٔ سیاهآغازِ مستقیم به عمقِ خطِ دفاعی نفوذ کردند و با مأمورانِ اتحادِ اَبَرخوشهایها درگیر شدند.
در حلقهٔ داخلیِ خوشهٔ ستارهایِ زمرد، پایگاهی در حاشیهٔ قلمروِ اتحادِمیکردند اَبَرخوشهایها به دستِ یک سازمانِ مسلحِ بزرگ از زیرمجموعههای همین اتحادبیشترشان فتح شده بود و نیروی اصلیشان موقتاً در آنجا استقرار داشت.
و امروز، نیروهایمیشدند پیشتازِ ستارهٔ سیاه بهدندانهایی این سیاره یورش بردند.
سپری انرژی به رنگِ آبیِ آسمانی و به شکلِ نیمکره، به مرکزیتِ پایگاه روی سطحِ سیارهفازِ کشیده شده بود و دهها میلیون کیلومتر را میپوشاند. بر فرازِ سپر، جنگِ بینستارهایِ شدیدی در جریانبهسرعت بود. ناوگانِ مدافعان بهسختی در برابرِ یورشِ ناوگانِ ارتشِ ستارهٔ سیاه مقاومت میکرد و رفتهرفته تارومار میشد.
سفینههای کوچک همچون مرغِ مگسخوار در میانِ شلیکهای متقاطعِ توپهای نوری در میدانِ نبرد پرسه میزدند. آنها با مانورهایی دلهرهآور بهجای بالا، پایین، چپ و راست میرفتند تا از آتشِ توپخانه جاخالی دهند و هر از گاهی کپسولهای هجومیشان را شلیک میکردندمحاصره که به ناوهای جنگیِ دشمن میکوبید. این کپسولها در عمقِ زرهِ ناو نفوذ میکردند تا بازیکنان بتوانند واردِ سفینهٔ دشمن شوند.
شعلههای آبیِ پیشرانهای عقب در ناوهای جنگیِ سنگین و هجومی، ردی از نور در تاریکیِ میدانِ نبرددندانهایی به جا میگذاشت و همچون بارشی از شهابسنگ میدرخشید. این ناوها با پشتیبانیِ موتورهای قدرتمندِ مادهٔ تاریک، آرایشِحال دشمن را شکافتند و ناوگانِ مدافع را پارهپاره کردند. آنها ذرهذره دفاعِ هماهنگِ دشمن را در هم میشکستند.
از آنجا که فرماندهٔ ارتش یکی از برترین مکانیکهای کیهان بود، فناوریِ ساختِ سفینه در بخشِ لجستیک نیز طبیعتاً درپایگاههایشان سطحی عالی قرار داشت. عملکرد و قدرتِ آتشِ ناوهایشان نیز برتریِ قاطعی داشت. پرتوهای متراکمِ انرژی بهراحتی از خطوطِ دفاعیِ مدافعانِسیارهای پایگاه گذشت و همچون رگباری سیلآسا بر سپرِ محافظ فرود آمد و شبکهای از ترکهای درخشان و عنکبوتی روی آن انداخت.
در مقرِ فرماندهیِ پایگاهِ زمینی که مدامدرست میلرزید، فضا بهشدت متشنج بود و فرماندهٔ پایگاهپایانِ با اضطراب به دوامِ سپر چشم دوخته بود.
«نیروهای کمکی هنوز نرسیدهاند؟»
«فرمانده، بقیهٔ متحدان حاضر نیستند با ارتشِ ستارهٔ سیاه درگیر شوند وگرفته به کمکمان نمیآیند. فقط تمدنِ مودو که از همه نزدیکتر است نیروداشتند فرستاده و آنها هم الان در ایستگاهِ پایهٔ موتورِ فرانوری در مسیرند.»
فرماندهٔ پایگاه فریاد کشید: «لعنتی، این حرومزادهها... به تکتکِ ناخداهازمرد خبر بدهید که نباید بگذارند ارتشِ ستارهٔ سیاه واردِ پایگاهپایگاههایشان شود! اگر نامیراهایشان را دستهجمعی بفرستند داخل، کارمان تمام است!»
لقبِ بازیکنان، یعنی سرطانِ کیهان، در سراسرِ کهکشان پیچیده بود و همه متفقالقول آنها را پادشاهِفازِ جنگِ زمینی میدانستند. اگر نبرد فقط در سطحِ ناوگان باقی میماند، مدافعان میتوانستند مدتی دوام بیاورند.جنگ اما لحظهای که نامیراها از خطِ دفاعیِ زمینی میگذشتند، تنها یک سرنوشت در انتظارشان بود: شکستی یکطرفه.
در رویارویی با سرطانِ کیهان — کسانی که ترسی از مرگ نداشتند، زنده میشدند و جانشانچهارمِ برایشان بیارزش بود — سربازی نبود که حسرتِ قدرتشان را نخورد. در برابرِ چنین حریفی، هربهسرعت قدر هم که تلفات روی دستشان میگذاشتند بیفایده بود. ارتشِ زمینی دیگر روحیهای برای جنگ نداشت.
دیگر نیازی به یادآوریِ دهها میلیون نامیرای ارتشِ ستارهٔمدام سیاه نبود. حالا که آنها به سوی منطقهٔ جنگیِ تمدنِساییده مودو هجوم میبردند، عملاً به چرخگوشتی متحرک بدل شده بودند.
حتی نیروهای مأمورِ اتحادِ اَبَرخوشهایها نیز از ترس با عجله از مسیرِ حرکتِقرار ارتشِ ستارهٔ سیاه دور شدند و جرئت نکردند سدِ راهشان شوند. هدفشان روشن بود؛فقط آنها فقط برای مودو آنجا بودند و هیچکس نمیخواست نیروهایش را بیدلیل هدر دهد.
رهبرِ تیمِ عملیات با لحنی سراسیمه گفت: «فرمانده، دوامِ سپرِ محافظِ پایگاه به زیرِشدن ۲۰٪ رسیده است. سه تا از کورههای انرژیِ ما بیش از حد داغ شدهاند ودرگیریهای پیشبینی میشود در ۱۱ دقیقه و ۲۷ ثانیهٔ آینده از کار بیفتند. لطفاً دستور بدهید!»
فرماندهٔ پایگاه در حالی که به ناوگانِ در حالِ عقبنشینی نگاه میکرد، دندان به هم سایید و گفت: «ناوگانِ ذخیره را آمادهخود کنید تا هر لحظه برای به دست گرفتنِ برتریِ هوایی پرواز کنند. تمامِ برجکهای ضدهوایی را پیشگرم کنید و تمامِ سیلوهای موشکبیدرنگ را به کار بیندازید. بهمحضِ اینکه سپر شکست، بیدرنگ شلیک کنید. تمامِ لشکرهای ماشینی، لشکرهای زرهی و سوپرها، برای نبردِ زمینی آماده شوند...»
مجموعهای از دستورات صادر شد و سربازان و وسایلِ نقلیه بهسرعت درگرفته موقعیتِ خود قرار گرفتند و به میدانِ نبرد در فضای بیرونی چشم دوختند.سرپلهای هرازگاهی صدای قورت دادنِ عصبیِ آبِ دهانِ سربازان در کانالِ ارتباطی شنیده میشد.
در این فضای پرتنش، هر ثانیه مثلِ یک سال میگذشت.زمرد زیرِ نگاههای وحشتزدهٔ سربازانِ پایگاه، سپرِ آبیرنگی که بالای سرشانپایگاههایشان را پوشانده بود، منفجر شد و به ذراتِ نور فروپاشید.
لحظهای بعد،اَبَرخوشهایها صدای سوتهای پیدرپیرودررو به گوش رسید.
پیو! پیو! پیو!
کپسولهای فرود مجهز به سپر از میانِ شبکهٔجناح آتش عبور کردند و یکییکی در نقاطِ مختلفِ پایگاهدندانهایی فرود آمدند و دودِ سفیدی از خود بیرون دادند.
بهمحضِ اینکه دریچه باز شد، تیمهایی از بازیکنانِتیز رتبهٔ بی تا دندان مسلح روی زمین قدمبیرونی گذاشتند و گستاخانه بهسوی نیروهای زمینی یورش بردند.
نامیراهایی که بهسرعت نزدیک میشدند، در چشمِ سربازانِهمانطور پایگاه شبیهِ خودِ شیطان بودند. آنها شجاعتشان رافازِ جمع کردند و با غُرشی خشمگین به جلو شتافتند.
بوم!
دو سیلاببیشماری روی زمین بهپایگاهی هم برخورد کردند!
قلمروِ رتبهٔ بی از پیش ستونِ فقراتِ کیهان به شمار میرفت و بهمحضِ برخورد، بیش ازبیرونی ۱۰۰٬۰۰۰ بازیکن لشکرهای زرهی را به زمین کوبیدند و آنها را از روبهرو در هم شکستند.همچنان وسایلِ نقلیه روی هم تلنبار یا منفجر شدند و نورِ شعلهها روی زرههای مکانیکیِ بازیکنان سوسو میزد.
موجهای بازیکنان یکی پس از دیگری منطقه را بلعیدندتمدنها و میدانِ نبردِ متشکل از فولاد و گوشت رااکتشاف در خود غرق کردند و تلفاتِ عظیمی به بار آوردند.
اینطور نبود که هیچ بازیکنی محاصره و کشته نشود، اما نیروهایبودند پایگاه دیدند هر بازیکنی که با تمامِ توان برای کشتنش تلاشخود میکردند، لحظهای بعد در میدانِ نبرد زنده میشد. کارشان تلاشی بیهوده بود.
ناامیدی بر قلبِ تکتکِ سربازان چنگحاشیهٔ انداخت و بذرهای ترس شکوفا شدگرفته و عمیقترین کابوسشان را شکل داد.
خیلی زود، اولین سربازی که روحیهاش در هم شکسته بود، باتقسیم وحشت پا به فرار گذاشت. این اتفاق مانندِ علامتی بود کهدیگری باعث شد افرادِ بیشتری نیروهای خود را رها کنند و بگریزند.
«اینها همه شیطاناند!»
«این نبردواردِ مغلوبه است.رودررو فقط فرار کنید!»
«نمیخوام بمیرم!» فریادهای ناامیدانه درپایگاهی کانالِ ارتباطی طنینانداز شد وسقوط خطوطِ دفاعیِ پایگاه بهسرعت فروپاشید.
فرماندهیِ پایگاه در ابتدا میخواست برای تقویتِ روحیه واردِساییده نبرد شود، اما هدفِ پرتابهٔ انرژیِ متمرکزِ فوقِ دوربردِمحاصرهها یک توپچی قرار گرفت و در دم خاکستر شد.
در این لحظه، فضای کیهان در فاصلهٔ نهچندان دوری از سیارهکرده درخشید و ناوگانِ پشتیبانیِ تمدنِ مودو در نقطهٔ پرش ظاهر شد.جای با دیدنِ وضعیتِ نبرد، فهمیدند که کار از کار گذشته است.
«خیلی دیر رسیدیم. سرطانِ کیهان پیشدرست از این به آنها حمله کردهنزدیک است. هیچ راهِ نجاتی برایشان نیست.»
ناخدا دستوربیشماری داد ناوگانسیاراتِ بیدرنگ دور بزند.
بنگ! مشتیگرفته محکم روی میزِروی کنفرانس کوبیده شد.
رودی، فرماندهٔ ناوگانِ اعزامیِ تمدنِ مودو، که بهشدت خشمگین بود،پیشبینی گفت: «به من بگویید، چطور باید با ارتشِ ستارهٔ سیاهتوسعهٔ مقابله کنیم؟» غُرشِ او در سراسرِ اتاقِ کنفرانس طنینانداز شد.
پیش از جنگ، ارتشِ ستارهٔ سیاه به دلیلِ کمکِ اتحادِ اَبَرخوشهایهابودند نمیتوانست بهتنهایی به تمدنِ مودو حمله کند. اما حالا که اتحادخود درگیرِ جنگِ خودش بود، این بهترین زمان برای شروع محسوب میشد.
قرار بود این مرحلهٔ جنگِ نیابتی باشد، جایی که اَبَرخوشهایها فقط اوضاع را تماشا میکردند، امانقشه به خاطرِ ارتشِ ستارهٔ سیاه، تمدنِ مودو مجبور شد پیش از موعد واردِ عمل شود ودیگری صلاحیتِ خود را برای صبر و تماشا از دست بدهد. آنها در موقعیتِ نامطلوبی قرار گرفته بودند.
«بیشترِ متحدانِ ما تمایلی به نبردِ رودررو باتیز ارتشِ ستارهٔ سیاه ندارند. ما فقط میتوانیم شخصاً مقاومتشدیدترین کنیم و اجازه ندهیم او واردِ قلمروِ ما شود.»
«سایرِ اَبَرخوشهایها دست روی دست نمیگذارندشدند تا شکستهشدنِ خطِ دفاعیِ ما رابودند تماشا کنند. آنها پشتیبانی خواهند کرد.»
«با این حال، پشتیبانیشان محدود خواهد بود. هدفِ ارتشِ ستارهٔ سیاه روشن است؛ ما، و فقطچهارمِ ما. همه نگراناند که مداخلهٔ بیش از حد باعث شود ارتشِ ستارهٔ سیاه آنها را همبهسرعت پایین بکشد.» همه با صدای آهسته افکارشان را به بحث گذاشتند و فضای اتاق دلگیر بود.
اگر پای هر سازمانِ مسلحِ دیگری در میان بود، مشکل تامیکردند این حد جدی به نظر نمیرسید. هرچه باشد، تمدنِ مودو همچنانبیشترشان یک تمدنِ اَبَرخوشهای بود و نیروهای مسلحِ کافی در اختیار داشت.
اما با محدودیتِ فعلی در شدتِ جنگ، سوپرها اهمیتِ بسیار زیادی داشتند.بیشترشان نامیراهای ارتشِ ستارهٔ سیاه بیش از حد مکار بودند. حتی اگر میتوانستنداین نامیراها را برای مدتی متوقف کنند، نمیتوانستند در برابرِ تلفات تاب بیاورند.
لاگوس پیشنهاد داد: «فقط میتوانیم بگذاریم نامیراها با نامیراهای دیگر مقابله کنند. ما هم سازمانهایپایانِ نامیرای زیادی را به خدمت گرفتهایم. تا زمانی که پولِ کافی به آنها داده شود، میتوانشعلههای اعزامشان کرد تا در برابرِ ارتشِ ستارهٔ سیاه بایستند. فعلاً فقط همین کار از دستمان برمیآید.»
برای آنها ضرر بود که سوپرهای عادیِ خود را،پیشبینی که با زحمتِ فراوان پرورش داده بودند، برای جنگروندِ با بازیکنان بیرون بیاورند. فقط نامیراها میتوانستند با نامیراها بجنگند.
رودی با چهرهای درهمکشیده گفت: «متأسفانه، اگرقلمروِ میخواهیم از این وضعیت خلاص شویم، بایدگویی ارتشِ ستارهٔ سیاه را وادار به عقبنشینی کنیم.»
«باید چه کارمیشدند کنیم؟ با ستارهٔنقشه سیاه آشتی کنیم؟»
رودی قاطعانه سر تکان داد و گفت: «غیرممکن است.تمدنها ارتش فقط با خلاص شدن از شرِ خودِ ستارهٔاکتشاف سیاه از هم میپاشد... که متأسفانه برای ما مقدور نیست.»
«خب پس، اگر مسیر را عوض کنیم،همانطور بد نیست برای ستارهٔ سیاه دردسری درستپایانِ کنیم تا وقت نکند به ما بپردازد.»
«نقشهای داری؟»
لاگوس متفکرانه سر تکان داد و گفت:دندانهایی «در حالِ حاضر نه، اما شاید راهیداشتند برای مقابله با ستارهٔ سیاه داشته باشم...»