چپتر 868: رفعِ قفل
0ناوگانِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره در آن حوالیاین بیدرنگ دورِ سیاره جمع شدند و منتظرِ دستوروضعیتِ ماندند. همزمان، ناوگانِ دفاعیِ مرز هم تقویت شد.
پس از دونزدیک روز انتظار، سایکرانرژیِ سرانجام به مرز رسید.
«عالیجنابان، رهبر سایکرفشاری به مرز رسیدهبین و بهزودی اینجاست.»
جد نفسِ راحتی کشید.
ظاهرش بسیار شکستهتر از قبل بود. در دو روزِ گذشته، در اتاق کنارِ هان شیائو و هِبر مانده بود. پیشنهاد داده بود که آن دونبود به اتاقِ مهمان بروند، اما هِبر و هان شیائو حتی جوابش را هم نداده بودند. تازه اجازهٔ رفتن هم به او نداده بودند، پس جدفشاری چارهای نداشت جز اینکه در این دو روز همان جا پیشِ آنها بماند. حتی جرئت نکرده بود بخوابد و وضعیتِ روانیاش در آستانهٔ فروپاشی بود.
برای یک سوپرِ فرارتبهٔ آ، دو روز اصلاً رقمی نبود. راحت چشمانشان را میبستند و دودرونِ روز در یک چشمبههمزدن میگذشت. نگهبانانِ حاضر از نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره همگی رتبهٔ بلا بودندسایسایِ و چندان تحتِتأثیر قرار نمیگرفتند. فقط کسی مثلِ جد که فرستادهٔ دولت بود احساسِ خستگی میکرد.
اگر به اتاقِ مهمان میرفتند، فشاری که ایجاد کرده بودند ازدادند بین میرفت. به همین دلیل ترجیح دادند دو روز همان جانزدیک بنشینند تا فشار روی نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره را بیشتر کنند.
کمی بعد، سروصدایی از بیرون بلنددادند شد و هر دو نزدیک شدنِکمی یک منبعِ انرژیِ قدرتمند را حس کردند.
هِبر چشمانش رااجازهٔ باز کرد ونداشت سر تکان داد: «آمد.»
در باز شد و سایکرمنبعِ بهآرامی به درونِ اتاق قدم گذاشت.کرد نگاهِ همه روی او متمرکز شد.
نگهبانانِ حاضر همگی نفسِایجاد راحتی کشیدند و صاف ایستادند،دلیل گویی تکیهگاهشان را پیدا کردهاند.
هان شیائو با طعنه گفت:ترجیح «اوه، این سایسایِ کوچولو نیست؟بیشتر قهرمان بالاخره رخ نشان داد.»
سایکر به سمتِ آن دو رفت.نداشت جد که تا آن موقع نشستهبماند بود، فوراً جایش را به سایکر داد.
سایکر با صدایی بم گفت:منبعِ «مگر هر دو نمیخواستید مراباز ببینید؟ برگشتم. بروید سرِ اصلِ مطلب.»
ثانیهای بعد، بازوی هان شیائو ناگهانبین به بازویی مکانیکی تبدیل شد وبنشینند آن را به سمتِ سایکر کوبید.
میز و مبلِ جلویش بهترجیح کناری پرت شد و ضربهٔ کفِکنند دستش، سایکر را به دیوار کوبید.
بنگ!
کلِ اتاق به هم ریخت!
«چهکار کردی؟!»
رنگ از چهرهٔ نگهبانان پریدترجیح و خواستند برای کمک بهبیشتر رهبرشان دست به کار شوند.
درست در همان لحظه، هیلا و دیگر نگهبانانِ ستارهٔ سیاهپیشِ برای هشدار دادن، هالهٔ قدرتشان را به سمتِ نگهبانانِ اطرافبرای روانه کردند. افسرانِ پیشتازِ سرزمینِ خون هم همین کار را کردند.
درست وقتی که اوضاع داشتمنبعِ از کنترل خارج میشد، صدای سایکرکرد از زیرِ بازوی مکانیکی بلند شد.
«تکان نخورید.»
بازوی مکانیکی جمع شد و سایکر با انرژیِ سایونیکشروی خود را از دیوارِ آلیاژی بیرون کشید. سپس بدونِشدنِ هیچ قصدی برای تلافی، به هان شیائو خیره ماند.
هان شیائو چشمانش رارفتن باریک کرد: «نزدیک بوداین جونت رو بگیرم. مشکلی داری؟»
«...نه.»
سایکر نفسِ عمیقی کشید. میفهمید هان شیائومیرفت میخواهد زهرچشم بگیرد. به زیردستانش سپرد بیگدار بهبیشتر آب نزنند و دستور داد میزِ جدیدی بیاورند.
اعضای نژادِ مقدسِ مردمکِدلیل ستاره با چهرههایی درهمرفتهفشار مشتهایشان را گره کردند.
میفهمیدند چرا سایکر کوتاه آمده است، اما باز هم سرخوردهپیشِ شده بودند. از یک طرف از ضعفِ خودشان خشمگین بودندبرای و از طرفِ دیگر، به نمایندگی از نژادشان احساسِ حقارت میکردند.
با اینکه همه میدانستند امپراتوری برای بازخواست آمده، اما تهِ دلشان امیدوارتکان بودند سایکر بتواند اوضاع را مدیریت کند و ورق را برگرداند. باایستادند این حال، حقیقتِ تلخ این بود که رهبرشان آمده بود تا تحقیر شود.
فرستادهٔ امپراتوریِ سرخ که تا آن لحظه کلمهای حرف نزده بود، با آرامش گفت: «شما درکنند حمله به سیارهٔ فانوسِ دریایی دست داشتید و چهار تن از شش فرارتبهٔ آ که درداد آن شرکت کرده بودند، دستگیر شدهاند. امپراتوری از شما و نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره توضیح میخواهد.»
سایکر پرسید: «چه جور توضیحی؟»
فرستادهٔ امپراتوری روی دستبندش ضربه زدنداشت و نمایشگری هولوگرافیک ظاهر شد. رویبماند نمایشگر، متنِ یک قرارداد به چشم میخورد.
«باید علناً عذرخواهی کنید و برای اثباتِ حسننیتتان، این قراردادِ غرامت را امضاداد کنید. تمامِ جزئیات در قرارداد آمده است. اگر قبول ندارید، لطفاً همراهِ ما بیاییدپیدا تا در امپراتوری محاکمه شوید، یا منتظر بمانید کلیسای اسرار بهای آزادیتان را بپردازد.»
سایکر زیرِ لب زمزمه کرد: «غرامت و عذرخواهی؟» دردلیل دو روزِ گذشته بیکار ننشسته بود و مدام به نیتِسروصدایی امپراتوری فکر میکرد. این درخواست اصلاً دور از انتظارش نبود.
فرستادهٔ امپراتوری نیازی به پنهانکاری ندید و کلِ قرارداد رابیشتر بلند خواند. خواستههای ظالمانهٔ زیادی در آن به چشم میخوردانرژیِ و اعضای نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره با شنیدنشان لحظهبهلحظه خشمگینتر میشدند.
در آن لحظه فقط دو راه پیشِ پای سایکر بود. اول، عذرخواهیبماند و پرداختِ غرامت. دوم، اسارت. البته راهِ سومی هم وجود داشت؛ مقاومت.رقمی اما اگر راهِ سوم را انتخاب میکرد، امپراتوری دیگر مراعاتش را نمیکرد.
امپراتوری لزوماً لنگِ آن غرامتِمنبعِ ناچیز نبود، بلکه فقط میخواستباز دشمن سرِ تعظیم فرود بیاورد.
پس از شنیدنِ تمامِ شرایط، سایکر سرمیرفت تکان داد و گفت: «قرارداد را قبولروی میکنم. برای کارهایم علناً عذرخواهی خواهم کرد.»
غرامتِ نجومی چندان نگرانش نمیکرد. او برای کلیسای اسرار کار کرده بود و با اینکه شکست خورده بود، کلیسا اجازهانرژیِ نمیداد هزینهٔ غرامت روی دوشِ او بیفتد. اگر کلیسا همین یک کار را هم نمیکرد، دیگر در آینده کسی حاضرتکیهگاهشان نمیشد به آنها کمک کند. بنابراین، کلیسای اسرار غرامت را میپرداخت و نیازی نبود نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره پولی خرج کند.
عذرخواهیِ علنی هم دقیقاً همان چیزی بود که کلیسای اسرار میخواست. کلیسا هرگز ازنکرده امپراتوری عذرخواهی نمیکرد، اما چون میخواستند نیروهایشان را آزاد کنند، باید به نحوی کوتاهمیبستند میآمدند. بنابراین، تسلیم شدنِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره، در واقع نشاندهندهٔ موضعِ کلیسای اسرار بود.
گیرم کلیسای اسرار حامیِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره بود، امپراتوریِ سرخکرد هم یک تمدنِ کیهانی به حساب میآمد. در درگیریِ میانِ اینکشیدند دو غول، نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره قطعاً باید حساب پس میداد.
سایکر این رافشاری بهخوبی میفهمید، امابین بیشترِ اعضای نژادش نه.
از دیدِ بقیه، رهبرشان چنین شرایطِ تحقیرآمیزی رافشار بدونِ هیچ تردیدی پذیرفته بود. چهرهٔ تمامِ حاضرانبلند درهم رفت و نگاهشان پر از حرفهای ناگفته شد.
در نگاهِ آنها، انگار سایکر فقط به فکرِ نجاتِ خودش بودآنها و بدونِ هیچ تردیدی منافعِ نژاد را میفروخت. البته میدانستند که حقیقتاصلاً چیزِ دیگری است، اما باز هم نمیتوانستند جلوی این افکار را بگیرند.
با اینکه میدانستند سایکر تصمیمِ درستیانرژیِ گرفته، اما بسیاری از آنها غرقتکان در خشم و حقارت شده بودند.
درست در همان لحظه، هِبر به حرف آمد: «سایکر، دستِ مردمتدادند را بگیر و از حلقهٔ ستارهایِ شکسته برو. خودت میدانی که ماشدنِ و امپراتوری اجازه نمیدهیم اینجا رشد کنید. بهترین راه برایت رفتن است.»
کم شدنِ یک فرارتبهٔ آ در حلقهٔبنشینند ستارهایِ شکسته به نفعِ همه بود. هِبرسروصدایی و امپراتوری هم همین فکر را میکردند.
سایکر سر تکان داد و گفت: «هرقدراینکه هم که اوضاع سخت باشد، تا وقتینکرده بتوانیم از پسش بربیاییم، وطنمان را ترک نمیکنیم.»
هِبر با شنیدنِ اینشدنِ حرف فقط خرناسی کشیدکردند و دیگر چیزی نگفت.
در این لحظه، هان شیائو به حرف آمد: «موضوعِدلیل بعدی بینِ خودمان است. تو به امپراتوری جواب پسبعد دادی، اما باید به قربانی هم جواب پس بدهی.»
سایکر برگشتمیرفت و پرسید:دلیل «چه میخواهی؟»
هان شیائو لبخند زد.
«مکعبِ تکامل را میخواهم.»
همه مات و مبهوت ماندند.
سایکر با تردیدهمین پرسید: «مگر قبلاًدادند آن را نگرفتهای؟»
هان شیائو با خونسردی گفت: «نه، منظورم را بد متوجه شدی.آنها میخواهم ارتباطِ سایکیکت را با مکعبِ تکامل قطع کنی و بهفرارتبهٔ کلِ کیهان اعلام کنی که خودت آن را به من دادهای.»
حالتِ چهرهٔبلند سایکر ناگهانشدنِ عوض شد.
بالاخره فهمیدمیرفتند قصدِ ستارهٔایجاد سیاه چیست!
اعضای نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره تا الان فکر میکردند ستارهٔ سیاه گنجینهٔ ملیشان را دزدیده است. اگر او علناً اعلام میکرد کهکردند خودش این وسیله را به ستارهٔ سیاه داده است، دیگر هیچ حقی برای انتقاد از طرفِ مقابل نداشت. در آن صورت، اعضایگفت نژادش این تحقیر را به پای رهبرشان مینوشتند و تمامِ خشمشان را سرِ او خالی میکردند. جایگاهش بهعنوانِ رهبر نیز بهشدت سقوط میکرد.
سایکر دندان قروچه کرد: «عوضی...»
هان شیائو گفت: «بهخاطرِ مکعبِ تکامل، بارها و بارها سعی کردی حسابم را برسی. کمینِ این بار همگذاشت بهخاطرِ مکعبِ تکامل بود. اگر کاری نکنم که بیخیالِ مکعبِ تکامل شوی، باز هم چنین اتفاقاتی میافتد. هنوز سرِنشان قضیهٔ ارواحِ آویتان که میخواستند سیارهٔ آکوامارین را منفجر کنند، با تو تسویهحساب نکردهام. اول این ویدیو را ببین.»
سپس هان شیائو یک صفحهٔ هولوگرامی باز کرد ودلیل صحنهٔ انتقادِ آن نگهبان به نامِ لالم از اوبعد پخش شد. فیلیپ تمامِ صحنه را ضبط کرده بود.
پس از پایانِهمین ویدیو، چهرهٔ سایکردادند بهشدت در هم رفت.
هان شیائو ابرو بالا انداخت و گفت: «او یک فرارتبهٔ آ را تحریک کرد،نکرده اما من زیاد با او سخت نگرفتم. دیگر دلم نمیخواهد چنین مزخرفاتی بشنوم، برایمیبستند همین تصمیم گرفتم با یک راهحل، این قضیه را برای همیشه تمام کنم. نظرت چیست؟»
سایکر خشمشبلند را فروخورد. «اگرمنبعِ مخالفت کنم چه؟»
هان شیائو چشمانش را ریز کرد و هالهاش را بیرون داد: «میتوانیبنشینند مخالفت کنی. اما آیا هنوز هم حریفِ منی؟ تا به حال فکرمنبعِ کردهای بدونِ تو بهعنوانِ رهبر، چه بلایی سرِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره میآید؟»
در این لحظه، سایکر فهمید ستارهٔ سیاهی که روبهرویش ایستاده، دیگر همانکمی کسی نیست که با او مساوی کرده بود. سپس به صحنهٔ دستگیریِباز دیلان توسطِ هان شیائو فکر کرد و رگهای از ترس در وجودش دوید.
با این حال، هنوز هم دلش نمیآمد مکعبِ تکامل را رها کند. او با مکعبِبخوابد تکامل یک اتصالِ روح برقرار کرده بود و در نتیجه انرژیِ سایکیکش تقویت شده بود. بدونِنگهبانانِ این گنجینهٔ کیهانی، قدرتِ رزمیِ خودش افت میکرد و جایگاهش در کلیسای اسرار نیز پایین میآمد.
فرستادهٔ امپراتوری با آرامش گفت: «خواستهٔ ستارهٔقدرتمند سیاه، خواستهٔ امپراتوری است. اگر موافق نیستی،آمد میتوانیم آن را به قرارداد اضافه کنیم.»
هان شیائو هنوز در این باره با امپراتوری بحثدلیل نکرده بود، اما این موضوع اصلاً به ضررِ امپراتوریبعد نبود. بنابراین، حمایتِ فرستاده کاملاً طبیعی به نظر میرسید.
با شنیدنِ این حرف،دلیل مشتهای گرهکردهٔ سایکر شل شدروی و بهآرامی گفت: «...قبول میکنم.»
بنگ!
یکی از نگهبانانِ رتبهٔ بلای نژادِانرژیِ مقدسِ مردمکِ ستاره بالاخره نتوانست خشمش راداد مهار کند و مشتی به دیوار کوبید.
سایرِ نگهبانان چنان خشمگین بودندکرده که بدنشان میلرزید. هان شیائو ودادند بقیه کاملاً آنها را نادیده گرفتند.
هان شیائو سر تکان داد و مکعبِ تکاملفشار را بیرون آورد. مکعبِ نقرهای در هوا شناوربلند شد و توجهِ همه را به خود جلب کرد.
گلوی هِبر نیزاجازهٔ کمی تکان خورد،نداشت اما زیردستانش متوجه نشدند.
«پس لطفاً حسننیتت راشدنِ نشان بده و ارتباطِکردند سایکیکت را قطع کن.»
سایکر چشمانش را بست و انرژیِ سایکیکش را بیروندلیل داد تا با مکعبِ تکامل تماس پیدا کند. اوبعد با دندانقروچه، ارتباطش را با مکعبِ تکامل قطع کرد.
لحظهای بعد، بدنش لرزید و ذهنشدادند بهوضوح حس کرد که پلِ میانِکمی او و مکعبِ تکامل فروریخته است.
تواناییِ ردیابیِتازه مکعب نیز ازچارهای بین رفته بود.
سایکر با لحنی آرامشدنِ گفت: «انجام شد.» او سعیچشمانش کرد اندوهش را پنهان کند.
هان شیائو مکعبِ تکامل را پس گرفت. حواسِ یک فرارتبهٔترجیح آ بسیار تیز بود و او بهوضوح حس کرد هالهایبیرون که به مکعبِ تکامل چسبیده بود، در حالِ محو شدن است.
بالاخره از شرِ این تهدیدِ پنهان خلاص شدم... هان شیائو نفسِ راحتی کشید. با اینکهبیرون کهربای فضازمان هم اثرِ مشابهی داشت، اما او باز هم باید هر از گاهی ازدرونِ مکعبِ تکامل استفاده میکرد و این کار تمامِ دردسرها را برای همیشه از بین میبرد.
با این حال، باز هم مکعب را بهاین فیدین داد تا نگاهی به آن بیندازد. با اینکهروانیاش فیدین فقط یک رتبهٔ بلا بود، شانسش رقیب نداشت.
سایکر با لحنی افسرده گفت: «نگران نباش، امپراتوریِ شما هم سایکیکهای فرارتبهٔ آ دارد، بنابراین فهمیدنشدرونِ خیلی راحت است. لازم نیست نگران باشی که چیزی جا گذاشته باشم. من شرایطِ تو راسایسایِ برآورده کردم. کارِ دیگری داری؟ اگر نه، لطفاً قلمروِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره را ترک کنید.»
فرستادهٔ امپراتوری بلند شد و گفت:بین «بسیار خب، دیگر مزاحمتان نمیشویم. امپراتوری حواسشفشار به شما هست و منتظرِ اعلامیهتان میماند.»
سایکر دندانمیرفت قروچه کرددلیل اما چیزی نگفت.
هان شیائو نیز بلند شد:چارهای «مرا سرزنش نکن. باید تاوانِپیشِ شکست را بدهی. حداقل هنوز زندهای.»
سایکر گفت: «همیشه شکست نمیخورم.»
هِبر گفت: «همیشه هم زنده نمیمانی.»بین سپس با فرستادهٔ امپراتوری که پشتِبنشینند سرش بود، از اتاق بیرون رفت.
هان شیائو هنگامِ خروج از در، برگشت وفشار به سایکر نگاه کرد: «بهجای اینکه از دستِبلند ما عصبانی باشی، بهتر است به دردسرهایت برسی.»
سایکر این حرفها رارفتن نادیده گرفت و پرسید:این «حالِ دیلان چطور است؟»
هان شیائو پوزخند زد: «هنوز وقت داری نگرانِکردند بقیه باشی؟ انگار رابطهٔ خیلی خوبی با اودرونِ داری. نگران نباش، جایش امن است... خیلی هم امن.»
سپس هانمیرفتند شیائو دست تکانکرده داد و رفت.
مدتی بعد، به سایکر گزارشترجیح دادند که هان شیائو وبیشتر بقیه سیاره را ترک کردهاند.
پس از مدتی طولانی،رفتن سایکر سرش را بلنداین کرد و آه کشید.
«به دولت بگویید یکشدنِ کنفرانسِ مطبوعاتی برگزار کند.کردند خودم شخصاً حضور پیدا میکنم.»
جِد کمی مکث کرد و سپس یادآور شد: «ستارهٔ سیاه با استفادهبنشینند از مهارتهای فناوریِ مجازیاش به بسیاری از وبسایتهای رسانهایِ ما نفوذ کرده وانرژیِ شایعاتِ زیادی دربارهٔ شما پخش کرده است. اول به این موضوع رسیدگی کنیم؟»
سایکر جواب داد: «لازم نیست. ستارهٔ سیاه بعد از رفتنش دست از این کارسروصدایی برمیدارد. با اینکه آدمِ بیرحمی است، اما همیشه هم از این حقههای پیشپاافتاده سوءاستفاده نمیکند.بهآرامی بعد از اینکه اعلامیهام را بدهم، همهٔ شما میفهمید که این شایعات هیچ اهمیتی ندارند.»
سایکر با فکراجازهٔ کردن به تأثیرِ اعلامیهاش،اینکه بیاختیار احساسِ افسردگی کرد.
با این حال، چارهای نداشت. حتیانرژیِ اگر سراغِ حامیاش میرفت، آنها بهخاطرِتکان اعتبارِ سایکر با امپراتوری واردِ درگیری نمیشدند.
اعتبارِ شخصیِ اوفشاری در صدرِ فهرستِبین اولویتهای کلیسای اسرار نبود.