چپتر 687: بذرِ فرارتبهٔ آ
0کارخانهٔ نظامیِ پایگاهِ شمارهٔ ۱ ستارهٔ سیاه چنان بزرگ بود که انتهایش به چشم نمیآمد. خطوطِنشسته تولیدِ بیشماری شبانهروز کار میکرد. بازوهای مکانیکیِ بیشماری قطعاتِ مکانیکی را سرِ هم میکردند و بهنگاهش انواعِ تجهیزات شکل میدادند. چند مکانیک لابهلای خطوطِ تولید قدم میزدند و گهگاه آنها را عیبیابی میکردند.
اتاقِ کنترلِ اصلی در بالاترین نقطهٔ کارخانه قرار داشت وصدایی به کلِ محوطه مشرف بود. دستههای نقشهٔ ساخت روی میزِبار آلیاژیِ کنارِ پنجره پخش بود و دستی آنها را ورق میزد.
رینولد با چهرهای جدی کنارِچهرهای میز صاف نشسته بود ونقشههای نقشههای ساخت را بررسی میکرد.
ناگهان درِ اتاقِ کنترلِ اصلی باشدم شتاب باز شد و سیلویا باباشد چهرهای غرق در شادی به داخل دوید.
«هی، یه خبرِ خوب دارم!»
رینولد آرام نگاهش راالان از نقشههای ساخت گرفتمحشر و به سیلویا چشم دوخت.
با چهرهایورق جدی گفت:رینولد «خواهرِ ارشد، بفرمایید.»
سیلویا دیگر به اخلاقِ رینولد عادت کرده بود و یاد گرفتههیجانزده بود بخشهایی از آن را نادیده بگیرد. دستش را بالا آورداین و گلولهای از نیروی مکانیکیِ سوسوزن در کفِ دستش ظاهر شد.
سیلویا با ذوقوشوق گفت:آلیاژیِ «هِههِه، الان دیگه رتبهٔدستی بی شدم. محشر نیستم؟»
رینولد با صدایی که سعی میکرد هیجانزده باشدمحشر اما چهرهای کاملاً بیحالت گفت: «محشر است.» حتیبیحالت دستانش را بالا آورد و چند بار دست زد.
با دیدنِ این واکنش، سیلویا معذب شد. حسصاف کرد چیزی که اینقدر به آن افتخار میکند، احتمالاًغرق در چشمِ یک رتبهٔ بلا اصلاً به حساب نمیآید.
اما نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد و شادیاش را بروز ندهد. هان شیائو افسرانِ قدیمی را با خود به جنگ بردهدیدنِ بود، بنابراین در میانِ افرادِ باقیمانده، نزدیکترین شخص به او همین رینولد بود که بخشِ تدارکات را اداره میکرد. معمولاً هرهان سؤالی داشت از رینولد میپرسید. با اینکه رینولد در ظاهر شاگردِ کوچکتر محسوب میشد، اما در واقع دستیارِ آموزشیِ هان شیائو بود.
سیلویا نتوانست هیجانِ رسیدن به رتبهٔ بی را پنهان کند و خیلی زود آنمیز حسِ معذب بودن جایش را دوباره به خوشحالی داد. با چهرهای پر از امید گفت:خوب «استاد وقتی این رو بشنوه حتماً خیلی خوشحال میشه. همیشه امیدِ زیادی به من داشت...»
از همه مهمتر، هان شیائو به او قول داده بود کهسعی اگر بتواند به یک سوپرِ رتبهٔ بی تبدیل شود، در آینده میتوانداین روی مبارزه تمرکز کند و دیگر مجبور نیست هر روز مشق بنویسد.
آزاد شدم!
من، سیلویا،هِههِه در پوستِدیگه خودم نمیگنجم!
پس از اینکه حسابی با خودش کیف کرد، تازه متوجه شد رینولدچهرهای هیچچیز نمیگوید. نگاهش را بالا آورد و دید با اینکه رینولد رو بهشادی او نشسته، اما چشمانش دزدکی به نقشههای ساختِ روی میز خیره مانده است.
یعنی حرف زدن با من اینقدر حوصلهسربَره؟ سیلویامحشر بشکنی زد، قیافهای عصبانی به خود گرفت و گفت:است «اونور رو نگاه نکن. دارم با تو حرف میزنما!»
رینولد نگاهش را برگرداند و باجدی چهرهای جدی، انگار که هیچ اتفاقیناگهان نیفتاده باشد، گفت: «همم، حق با شماست.»
واو، عجب جوابِ سرسری و مزخرفی... سیلویا دندانهایش را به هم فشرد، نفسِ عمیقی کشید و خودش را آرام کرد. سپس ارتباطگیرش را بیرون آورد و گفت: «راستی، استادمیکند اخیراً دوباره شاهکار کرده. نگاه کن، مردم تو کلِ پهنهٔ ستارهای دارن تو همهٔ شبکهها در موردش حرف میزنن. همه میگن اون بیشترین شانس رو داره که فرارتبهٔ آاداره بعدیِ حلقهٔ ستارهایِ شکسته بشه. نوچ نوچ، هیچوقت فکر نمیکردم استاد تا این حد خفن باشه. اگه واقعاً یه فرارتبهٔ آ بشه، ما هم به عنوانِ شاگرداش شاید بتونیم...»
سیلویا مکثی کرد و ناگهان متوجه شد رینولد باز هممیزد هیچ واکنشی نشان نمیدهد. نگاهش را بالا آورد و دیددرِ رینولد دوباره غرقِ تماشای نقشههای ساختِ روی میز شده است.
«بازم داریذوقوشوق اونها روالان نگاه میکنی؟»
سیلویا که هم خجالت کشیدهچهرهای بود و هم حرصش درآمدهنقشههای بود، این بار محکمتر بشکن زد.
یعنی من، به ایندیگه خوشگلی، جذابیتم از اوننیستم نقشههای ساختِ حوصلهسربَر هم کمتره؟
رینولد سرفهای کرد و گفت: «نه، دارم گوش میدم.» ارتباطگیر رارینولد از دستِ سیلویا گرفت و به اخبارش نگاهی انداخت. چهرهاش دوبارهباز جدی شد و زیرِ لب زمزمه کرد: «ستارهٔ سیاه... بذرِ فرارتبهٔ آ...»
سیلویا با دیدنِ اینکه رینولد بالاخرهرتبهٔ چشم از نقشههای ساخت برداشته است، لبخندیباشد ازخودراضی روی چهرهٔ ظریف و زیبایش نشاند.
او به عنوانِ منشیِ هان شیائو خبر داشت که مدتِنقشههای قراردادِ رینولد رو به پایان است. حس میکرد به خاطرِدوید ارتشِ ستارهٔ سیاه هم که شده، باید کاری کند رینولد بماند.
بر اساسِ شناختی که از رینولد داشت، عطشِ این آدم برای یادگیری حتی از نیازهای فیزیولوژیکش هم بیشتر بود. سیلویا پیشِ خودشاین فکر کرد بهترین راه برای ماندگار کردنِ او این است که مدام قدرتِ روزافزونِ استادش را به رُخ بکشد و نشان دهدافسرانِ که او چقدر بینظیر است. اینطوری چهبسا رینولد تصمیم میگرفت بماند، به شاگردیِ ستارهٔ سیاه ادامه دهد و همچنان برای ارتش کار کند.
با اینکه سیلویا اصلاً دلش نمیخواست استادشپخش را با رینولد شریک شود، اما بهمیز خاطرِ ارتش... تصمیم گرفت این فداکاری را بکند.
رینولد زیرِ لب زمزمه میکرد: «فرارتبهٔ آ... فرارتبهٔ آ...» او که معمولاً همیشه جدیاما و رسمی بود، حالا طوری به نظر میرسید که انگار بارِ سنگینی روی دوشِاینقدر ذهنش سنگینی میکند. «ستارهٔ سیاه... ستارهٔ سیاه میتونه این رو برای همیشه حل کنه...»
«چی؟» سیلویاورق اصلاً نفهمیدرینولد منظورش چیست.
«هیچی.»
رینولد دوباره همانمیزِ چهرهٔ جدیاش راپنجره به خود گرفت.
همزمان در اردوگاهِ آموزشیِ پایگاهِ شمارهٔ ۱ ستارهٔ سیاه، براک ارتباطگیر را کهباشد در حالِ پخشِ اخبار بود، پایین گذاشت. میخواست جامِ شرابش را بردارد وکرد لاجرعه سر بکشد تا ترسش را فرو بنشاند، اما دید دستش دارد میلرزد.
او یکی از بازماندگانِ ستارهٔ تاریک بود. پس از ناپدید شدنِ رهبرِ ستارهٔ تاریک، مأموریتش را فراموش نکرده بودداخل و ایمان داشت که رهبر قطعاً برمیگردد. از این رو، به ارتشِ ستارهٔ سیاه نفوذ کرده بود تا شایدبخشهایی روزی به مهرهای کلیدی برای رهبر تبدیل شود. او در حالِ حاضر نقشِ گروهبانِ آموزشیِ پایگاه را بازی میکرد.
در این چند سال، براک همیشه با ترسولرز کار میکرد، جرئت نداشت دست از پا خطااست کند و هویتش را با چنان دقتی پنهان کرده بود که مبادا کسی به او شکبلا کند. تنها چیزی که به او انگیزهٔ ادامه دادن میداد، اعتمادش به رهبرِ ستارهٔ تاریک بود.
با این حال، وقتی اخبارِ تبدیل شدنِپخش هان شیائو به بذرِ فرارتبهٔ آ را دید،صاف حس کرد پایههای باورش به لرزه درآمده است.
بیاختیار به شک افتاد... آیادیگه رهبر واقعاً حریفِ ستارهٔ سیاه میشد؟سعی آیا اصلاً میتوانست انتقامش را بگیرد؟
آیا اینورق کار بیشتررینولد شبیهِ خودکشی نبود؟
اگر اینطور بود، ماندنِ او درشدم ارتشِ ستارهٔ سیاه به عنوانِ جاسوس،باشد فقط رهبر را در چاهِ آتش میانداخت.
براک بهشدت آشفته بود. قدرتِ کوبندهٔ ستارهٔ سیاهدستی او را غرق در ناامیدی میکرد. حتی فکرنشسته کردن به مقاومت هم برایش غیرممکن شده بود.
در دلش تصمیمِ قطعی گرفت. اگر روزی رهبر برمیگشت و میتوانستسعی با او تماس بگیرد، باید متقاعدش میکرد که با ستارهٔ سیاهدیدنِ درنیفتد. درگیری با او حتی از درگیری با گودورا هم سختتر بود!
در سیارهای ویران ازرینولد یک تمدن، در گوشهایصاف از یک پهنهٔ ستارهای...
سطحِ سیاره در شعلهها و دودِ بیپایانیمحشر میسوخت، زمین از هم شکافته، شهرها باکاملاً خاک یکسان و بیشمار نفر قتلعام شده بودند.
ناوگانی که کارِ تهاجمش را تمام کرده بود، لولههای توپخانهاش را جمعچهرهای کرد و آرام از جو بالا رفت تا تمدنِ سطحِ سیاره راغرق که حالا تقریباً به طورِ کامل نابود شده بود، پشتِ سر بگذارد.
این ناوگانِ مهاجمهِههِه از ۳٬۰۰۰ ناوِرتبهٔ جنگی تشکیل میشد.
با این حال، در فاصلهای نهچندان دور از سیاره، ناوگانِ عظیمی هزار برابر بزرگتر پهلوباز گرفته بود. ناوهای جنگیاش آنقدر بیکران به نظر میرسیدند که گویی تمامِ کهکشان را پرارشد کردهاند. آن ۳٬۰۰۰ ناوِ جنگی تنها بخشِ کوچکی از این ناوگانِ عظیم به شمار میرفتند.
ناوگانی با این ابعاد حتیرتبهٔ میتوانست مستقیماً با یک تمدنِسعی خوشهٔ ستارهای واردِ جنگ شود.
آن ۳٬۰۰۰ ناوِ جنگی با غنائمشان بهپخش ارتشِ اصلی بازگشتند و همچون قطرهای آبمیز که به اقیانوس میریزد، در آن گم شدند.
ناوِ جنگیِ دیسکشکلِ پیشتازِ این گروه، از بقیهمحشر جدا شد و رفتهرفته به اعماقِ ارتش نفوذبیحالت کرد تا به مرکزِ این ناوگانِ عظیم رسید.
در مرکزِ ناوگان، یک سفینهٔ مادرِ غولپیکر در ابعادِ یک سیارهبررسی قرار داشت. در مقایسه با آن، سفینهٔ دیسکشکل همچون ریگی کوچکخوب بود و این سفینهٔ مادرِ غولپیکر مانند کوهی عظیم جلوه میکرد.
روی زرهِ بیرونیِ سفینهٔ مادررتبهٔ نشانِ چشمگیری نقش بسته بود:سعی مردی خاکستریپوش با کلاهِ ردایش.
سفینهٔ دیسکی واردِ لنگرگاهِ سفینهٔ مادرپنجره شد، مسیرِ طولانی را پرواز کردچهرهای و در آشیانه از حرکت ایستاد.
ویژژژ!
دریچه باز شد و رهبرِ ستارهٔ تاریک قدم به بیرون گذاشت. باناگهان چشمانی بیاحساس برگشت و با تکان دادنِ دست به زیردستانش اشاره کردآرام تا دهها اسیرِ رنگپریده و ضعیف را بیاورند و به دنبالش راه بیفتند.
پس از مدتی پیادهروی، به دروازهٔ آلیاژیِ عظیمی رسیدند. غولِسعی یکچشمِ نگهبان که کنارِ دروازه ایستاده بود، با دیدنِ دههادست اسیری که پشتِ سرِ رهبرِ ستارهٔ تاریک بودند، پوزخندی زد.
«خیلی سریعی. برو تو، منتظرته.»
با باز شدنِ آرامِ دروازهٔ آلیاژی، رهبرِ ستارهٔ تاریک حواسشصدایی را جمع کرد و جلوتر از بقیه وارد شد. منظرهٔ پیشِدست چشمانش روشن شد. سروصدا و امواجِ گرما مستقیم به صورتش خورد.
آنجا کاخِ عظیمی بود که در آن مهمانی برپا بود. میزهای بیشماری پر از غذاهای لذیذ و مشروباتِ نژادهای مختلف چیدهخبرِ شده بود و همهجا آدم به چشم میخورد. موجوداتِ بیشماری از نژادهای گوناگون در حالِ بلعیدنِ گوشت و نوشیدنی بودند و باآورد صدای بلند میخندیدند و عربده میکشیدند. رقاصههایی هم در میانِ جمعیت میچرخیدند که هر از گاهی زیرِ دستومالِ خشنِ حاضران قرار میگرفتند.
رهبرِ ستارهٔ تاریک حتی در گوشهای کسی را دیدصدایی که رقاصهای را در آغوش گرفته و به دیوار میکوبید؛بار صدای خنده و عربدهاش در میانِ همهمهها گم شده بود.
آشوب سراسرِ سالن را فرا گرفته بود. رهبرِ ستارهٔ تاریکمیزد با اینکه چند سالی آنجا زندگی کرده بود، هنوز هم نتوانستشتاب جلوی اخمش را بگیرد؛ او به این صحنههای محرک عادت نداشت.
جانورمردِ مستی تلوتلوخوران نزدیک شد. رهبرِ ستارهٔ تاریک دست روی شانهاش گذاشت و او را پس زد. سپس با قدمهایبار بلند به سمتِ مرکزِ کاخ رفت. در مرکز، تختِ پادشاهیِ سرخی قرار داشت که به شکلِ موجودِ عجیبی تراشیده شدهشادیاش بود؛ چیزی شبیه به خدایی باستانی که نامش را نمیدانست و برخی از شاخههای کلیسای اسرار به درگاهش دعا میکردند.
روی تخت، موجودی لاغر و استخوانی به شکلِ انسان نشسته بود که رداییدرِ کهنه و کلاهدار به تن داشت. بهجز صورتش، تمامِ بدنش کاملاً پوشیده بود. سرشدوخت پایین بود و هیچ صدایی از او درنمیآمد. کلاهِ ردا چهرهاش را پوشانده بود.
رهبرِ ستارهٔ تاریک به مقابلِ تخت رسید. بیتوجه به صحنهٔ پرآشوب وباشد سروصداهای اطراف، به دهها اسیرِ پشتِ سرش که از دیدنِ آن منظرهمعذب خشکشان زده بود اشاره کرد و گفت: «جنابِ عالی، اِسپرها را آوردهام.»
ناگهان موجودِ روی تخت لرزید، گویی از خوابدستی بیدار شده باشد. آرام سرش را بالا آوردنشسته و چهرهاش را از زیرِ کلاه نمایان کرد.
زیرِ کلاه، مِهی سیاه ودیگه گردابمانند بود که نقطهٔ نوریِ سرخسعی و سوسوزنی در مرکزش قرار داشت.
این موجودِ بیچهره با روشیچهرهای نامعلوم به حرف آمد. صدایش خشنبررسی و دورگه بود: «کارت... خوب بود...»
در حینِ حرف زدن، ناگهان گردنش را چرخاند. مِهصدایی سیاه زیرِ کلاه یکباره ناپدید شد و به چهرهٔدستانش یک انسانِ دورگه بدونِ هیچ ویژگیِ خاصی تغییر کرد.
مردِ کلاهدار برخاست، از تخت پایینپنجره آمد و به سمتِ دهها اسیرچهرهای رفت. رهبرِ ستارهٔ تاریک کنار کشید.
او روبهروی اولین اسیر ایستاد،دیگه مستقیم به چشمانِ وحشتزدهاش خیره شد،سعی پوزخندی زد و گردنش را گرفت.
لحظهای بعد، تمامِ بدنِ اسیر چروکیده و خشک شد، امانقشههای نمرد. با چشمانی از حدقه درآمده روی زمین افتاد ودوید حتی جانِ آن را نداشت که کلمهای به زبان بیاورد.
«بد نیست.»
مردِ کلاهدار لبانش را لیسید، گویی از طعمش لذت میبرد. سپس همینچهرهای کار را تکرار کرد و تمامِ اسیران را به پوستههایی خشک تبدیل کردشادی و به تخت بازگشت. با چهرهای راضی به رهبرِ ستارهٔ تاریک نگاه کرد.
«کارت خوبذوقوشوق است. ازالان تو خوشم میآید.»
رهبرِ ستارهٔ تاریک با احترام سر خم کرد ونشسته گفت: «خدمت به شما باعثِ افتخارِ من است. طبقِ توافقیداخل که داشتیم، در ازای هر اِسپرِ رضایتبخشی که میآورم، شما...»
مردِ کلاهدار دستش را تکان داد و حرفِ رهبرِصدایی ستارهٔ تاریک را قطع کرد: «میدانم، ناوگانِ جدیدی بهدستانش تو میدهم. هوم، اطلاعاتی اینجا دارم. شاید برایت جالب باشد.»
مردِ کلاهدار دستش را تکان داد.پنجره دستگاهِ ارتباطی از کفِ دستش بیرون آمدجدی و در دستانِ رهبرِ ستارهٔ تاریک نشست.
رهبرِ ستارهٔ تاریک آن را باز کرد ومحشر نگاهی انداخت. چهرهاش در دم تغییر کرد. شایعاتِبیحالت پیرامونِ هان شیائو روی آن در حالِ پخش بود.
مردِ کلاهدار لبخندِ محوی زد و گفت: «انگار او هماننقشههای کسی است که باعث شد از حلقهٔ ستارهایِ شکسته فراردوید کنی. به نظر میرسد میتواند به یک فرارتبهٔ آ تبدیل شود.»
چهرهٔ رهبرِ ستارهٔ تاریک دررتبهٔ هم رفت. نفسِ عمیقی کشید وهیجانزده آرام گفت: «بابتِ این اطلاعات ممنونم.»
مردِ کلاهدار لبخند زد و با لحنی نسبتاً دوستانه گفت: «خواهشرینولد میکنم.» سپس دستش را تکان داد و گفت: «حالا میتوانی بروی.باز چنین محیطِ خوبی بهندرت پیدا میشود. خوابم را به هم نزن.»
رهبرِ ستارهٔ تاریک سر تکان داد و گفت: «چشم.» سپسصدایی زیردستانش را به بیرون هدایت کرد. هیچ اهمیتی به دههابار اسیرِ خشکشده نداد. بههرحال آشپزها بعداً میآمدند تا آنها را بپزند.
با خروج از کاخ، دروازهٔ آلیاژی آرام بسته شد. رهبرِ ستارهٔ تاریک بهدرِ عقب نگاه کرد. از میانِ شکافِ دروازه دید که مردِ کلاهدار در آن محیطِدوخت پرآشوب، پرسروصدا و دیوانهوار، سرش را پایین انداخت و به خوابِ شیرینی فرو رفت.
«عجب دیوانهای.»
رهبرِ ستارهٔ تاریک مشتهایش راکنارِ گره کرد و حسِ عمیقیمیزد از ترس در چشمانش درخشید.
حامیانِ پشتپردهاش ترتیبی داده بودند تا او حلقهٔ ستارهایِ شکسته را ترک کند و به زیردستانِبیحالت این مردِ کلاهدار بپیوندد. این مرد اربابِ این ناوگانِ عظیم و همچنین سوپرِ فرارتبهٔ آِ ترسناکیچشمِ بود که میخواست تواناییهای موجود در پیمانِ محدودیتِ تواناییهای اِسپرِ پُرخطر را با هم ترکیب کند.
طبقِ توافق، رهبرِ ستارهٔ تاریک امبر را به مردِ کلاهدار تحویلبررسی داده بود. هنوز هم نگاهِ ناباوری و شوکِ روی چهرهٔ امبرخوب را به یاد داشت، وقتی که فهمید به او خیانت شده است.
با این حال، مقاومتش بیفایده بود. مردِ کلاهدار از این قربانی بسیار راضی بود،کاملاً بنابراین با رهبرِ ستارهٔ تاریک توافقی کرد: او ناوگانِ رهبرِ ستارهٔ تاریک را تأمین میکرد،میکند اما در عوض رهبرِ ستارهٔ تاریک باید اِسپرهایی برایش میآورد که او را راضی کنند.
به همین دلیل، رهبرِ ستارهٔ تاریک موقتاً آنجا ماند. او یکی پس از دیگری به تمدنهاینشسته سیارهای حمله میکرد و آنها را به خاک و خون میکشید تا سوپرهایی با تواناییهای اِسپرِنگاهش جالب پیدا کند. پس از چند سال، ناوهای جنگی و نیروهای فراوانی به دست آورده بود.
در ابتدا، رهبرِ ستارهٔ تاریک میخواست به ساختنِ نیروهایشنیستم ادامه دهد. با این حال، توانِ رزمیِ هان شیائو کهدستانش مثلِ موشک بالا میرفت، او را تحتِ فشار قرار داد.
با این روند، ستارهٔ سیاه واقعاً ممکن بود به یک سوپرِ فرارتبهٔ آ تبدیلشتاب شود. آنوقت، بازگشتش دیگر فایدهای نداشت. اگر در منظومهٔ گارتون یک فرارتبهٔ آ حضورگفت داشت، هیچکس نمیتوانست دردسری درست کند. ستارهٔ تاریک دیگر هرگز فرصتی برای برخاستن پیدا نمیکرد.
«باید هرچه زودترالان برگردم، وگرنه کارشدم از کار میگذرد.»
رهبرِ ستارهٔ تاریک تصمیمش را گرفت.پنجره از قضا ستارهٔ سیاه درگیرِ جنگ بود،جدی بنابراین میتوانست از این فرصت استفاده کند.
گذشته از این، رهبرِ ستارهٔ تاریک دیگر جرئت نمیکرد آنجا بماند. تنها در عرضِاما چند سال، او عمیقاً تحتِ تأثیرِ آشوبِ آنجا قرار گرفته بود. نمیتوانست تصور کنداینقدر اگر به ماندن ادامه دهد چه اتفاقی میافتد؛ آیا او هم همانقدر دیوانه میشد؟
این ناوگانِ عظیم یک سازمانِ فرارتبهٔ آ بود که پیوسته جابهجابررسی میشد و در حرکت بود. مردِ کلاهدار رهبرِ این سازمان بود.خوب در میانِ تمامِ فرارتبههای آ در سراسرِ کیهان، او بدنامترین دیوانه بود!
این مکان پذیرای مجرمانِ تحتتعقیب ازشدم هر پهنهٔ ستارهای بود که راهِ فراریاما نداشتند. اینجا سرزمینِ مقدسِ تمامِ جنایتکاران بود.
اینجا... کشتیِ سقوطکردگان بود!
آروشیا نیز به دنبالِ هان شیائو بهشدم جنگ آمده بود. او در ناوگان مانده بودکاملاً و مثلِ هان شیائو از زیرِ کار درمیرفت.
در اتاقی با چراغهای خاموش، آروشیا زانوهایشمیز را بغل کرده بود، در گوشهای نشسته بودباز و بیحالت به تاریکیِ روبهرویش خیره شده بود.
در این هنگام، ناگهان ذراتِ نورانی در هوانیستم پدیدار شدند و به شکلِ درخشانِ یک مرداست درآمدند و اتاق را روشن کردند. ریسدا بود.
آروشیا باروی چهرهای بیحالتآلیاژیِ گفت: «تویی.»
بدنِ ریسداذوقوشوق لرزید. سپسالان به حرف آمد.
«عالی است. اگر ستارهٔ سیاه به یکمیز فرارتبهٔ آ تبدیل شود، میتواند با امپراتوریِ مکانیکباز مبارزه کند. شاید مردمِ ما نجات پیدا کنند.»
آروشیا بدونِهِههِه اشتیاقِ چندانیدیگه جواب داد: «اوه.»
ریسدا گفت: «اما ستارهٔ سیاه شاید تمایلی بهدستی مبارزه با امپراتوریِ مکانیک نداشته باشد. من و تونقشههای باید او را متقاعد کنیم. او بزرگترین امیدِ ماست.»
آروشیا مدتی سکوت کردالان و ناگهان پرسید: «ممکنمحشر است بمیرد، درست است؟»
ریسدا سر تکان داد و از بحثمیز طفره رفت: «همهچیز ممکن است؛ هیچچیز مطلقشتاب نیست. حرفم را به یاد داشته باش.»
سپس ریسدا ناپدیدالان شد و اتاق دوبارهمحشر در تاریکی فرو رفت.
آروشیا چانهاش رامیزِ میانِ زانوهایش فروپنجره برد و خیره ماند.
در همین حال،هِههِه لاگی هنوز در راهِشدم رسیدن به آنجا بود.