چپتر 778: زورِ بازو
0«همم؟»
با فرود آمدنِ مشتِ دیگری بر سینهٔ هاننبرد شیائو، هِبر متوجهِ وضعیتی غیرعادی شد. بهسرعت برگشتمیداد و به سایکر که داشت نزدیک میشد خیره ماند.
هِبر با خصومت بهعلناً سایکر نگاه کرد و گفت:بودند «میخوای مکعبِ تکامل رو بقاپی؟»
سایکر اطلاعاتِ مکعبِ تکامل را علنی کرده وشدت هدفش را روشن ساخته بود. هِبر هم بهمثلِ مکعب چشم داشت، اما راهی برای پیدا کردنش نمیشناخت.
او دستِ رد به سینهٔ سایکر زده بود، چون نمیخواست کسی دوئلش با ستارهٔ سیاه رابرگردد به هم بزند و نقشهاش برای زهرچشمگرفتن را خراب کند. حالا که میدید کلیسای اسرار ناگهان برایبگیرد مهارِ ایمز واردِ عمل شده و سایکر آشکارا دارد از او سوءاستفاده میکند، خونش به جوش آمد.
با چشمانی پربرگردد از هشدار بهعلناً سایکر خیره ماند.
سایکر بیتفاوت به پیشروی ادامه داد.نبرد باید مکعبِ تکامل را پس میگرفت،لهکردنِ حتی به قیمتِ درافتادن با هِبر.
حسش میگفت مکعبِ تکامل دقیقاً پیشِ هان شیائو است. انرژیِ سایونیکش را ازحمله قبل به سمتِ او شلیک کرده بود. نقشه این بود که بهمحضِ گرفتنِدست مکعبِ تکامل عقبنشینی کند و انرژیاش را پای جنگیدن با او هدر ندهد.
وقتی دید سایکر هشدارش را نادیده گرفته است، خصومتِنگاهش نگاهش شدت گرفت. با این حال، محال بود ستارهٔمثلِ سیاه را رها کند و برای حمله به سایکر برگردد.
سایکر هم درست مثلِ او علناً خواهانِ نبرد با ستارهٔ سیاه شده بود و این یعنی هرجلوی دو در یک جبهه بودند. اگر فرصتِ لهکردنِ ستارهٔ سیاه را از دست میداد تا جلوی اینتماشا «متحدِ» فرضی را بگیرد، اوضاع از کنترل خارج میشد. سایکر با همین موضعگیری دستوپای او را بسته بود.
به خاطرِ همین ملاحظات، هِبر چارهای نداشتیعنی جز اینکه نزدیکشدنِ سایکر را تماشا کند.میداد کاری از دستش برنمیآمد و از خشم میسوخت.
با چهرهای درهمکشیده، تصمیم گرفتگرفته بعد از تمامکردنِ کارِ ستارهٔحال سیاه، حسابِ سایکر را برسد.
در همین لحظه، دردید کمالِ ناباوری دید کهخصومتِ مشتش ناگهان متوقف شد!
نگاهش را بهسرعت از سایکر گرفت و به هان شیائو دوخت. بااگر حیرت دید هان شیائو که قاعدتاً نباید میتوانست تکان بخورد، ناگهان کنترلِهمین بدنش را پس گرفته و مشتهای او را با دست مهار کرده است.
هِبر بیدرنگ واکنش نشان داد و عضلاتش متورم شد. موجِ قدرتمندی ازلهکردنِ انرژی به بازوانش سرازیر شد. درست وقتی میخواست با زورِ بازو ازدستوپای سدِ هان شیائو بگذرد و دوباره او را از کار بیندازد، خشکش زد.
قدرتِ سهمگینی از بازوانِنادیده هان شیائو منتقل میشد کهگرفت با قدرتِ خودش برابری میکرد!
چه خبره؟
هِبر با حیرت به چهرهٔ هان شیائو نگاه کرد.یعنی نیمی از کلاهخودِ زرهِ مکانیکیاش خُرد شده بود ومتحدِ نیمی از صورت و چشمانِ آرامش را به نمایش میگذاشت.
هان شیائو خونِ گوشهٔ لبش را پاک کرد وبودند پوزخند زد: «آسیبِ واقعاً وحشتناکی بود، تقریباً نصفِ جانم رااوضاع گرفت... اما حیف که خیلی بیشتر از بیست دقیقه جنگیدهایم!»
ارتشِ ماشینی بهاندازهٔ کافی جبّار را معطلنگاهش کرده بود و او خیلی وقت پیش کارتِدرست احضارِ شخصیتِ جبّار را به دست آورده بود!
[کارتِ احضارِ شخصیت: هِبرِ جبّار]
دفعاتِ استفاده: ۱/۳
تأثیر: ۴٬۰۰۰+ قدرت
مدتزمان: ۴۰ دقیقه!
با این افزایشِ قدرت،کند در برابرِ تواناییهای فلجکنندهٔاسرار هِبر مصون شده بود!
ثانیهای بعد، هان شیائو مشتهایش را گره کرد و دستانِ هِبرمهارِ را چسبید. قدرتِ خروشانی در بدنش پیچید. با چرخشِ کمر، هِبرآمد را از زمین کند و درست به سمتِ سایکر پرتاب کرد!
ناباوری درهشدارش چشمانِ هِبرگرفته موج میزد: «چی؟!»
تو زورِگرفت بازو بهمحال یه مکانیک باختم؟!
شوخیت گرفته؟!
چهرهٔ سایکرنقشهاش هم بهشدتخراب در هم رفت.
ستارهٔ سیاه آشکارا زیرِ دستوپای هِبر گیر افتادهگرفت بود؛ اصلاً انتظار نداشت به این سرعت وعلناً فقط با زورِ بازو خودش را خلاص کند!
ارتشِ ماشینی در دوردست، پاداشهای نیروی مکانیکیاش را پس گرفت و به سمتِیعنی هِبر و سایکر آتش گشود. سایکر چارهای نداشت جز اینکه توقف کند و ضمنِخارج گرفتنِ هِبر و کمک به حفظِ تعادلش، حملات را با سپرِ سایونیک پس بزند.
حملاتِ سهمگین روی سپرِ سایونیکحالا منفجر شد و نورِ خیرهکنندهاشمهارِ دیدِ آنها را کور کرد.
پیش از آنکه بتوانند حرکتِ بعدی را پیاده کنند، ناگهان فشارِمهارِ سنگینی را حس کردند. وقتی برگشتند، دیدند ماهوارهای غولآسا حملاتِ بیرونِآمد سپرِ سایونیک را شکافته و دارد مستقیماً روی سرشان آوار میشود.
هِبر که فرصتی برای فکر کردن نداشت، بیدرنگ انرژیِ تاریک رارها جذب کرد و بدنش به غولی عظیم بدل شد. مشتهایش رااگر به سمتِ ماهوارهٔ مسلح روانه کرد تا شاید جلوی برخوردش را بگیرد.
با این حال، اختلافِ اندازه بیشحمله از حد بود. هِبر و سایکرنبرد هر دو روی بدنهٔ ماهواره پهن شدند.
چشمانِ ایمز با نوری سبز سوسو میزد. میدانِ نیرویشناگهان ماهوارهٔ مسلح را مثل تیلهای به جلو راند ومیکند با رسمِ قوسی، آن را به ناوگانِ کلیسای اسرار کوبید.
حملاتِ ناوگانِ کلیسای اسرار مانع شده بود تا به موقع جلوی سایکر را بگیرد. این موضوعآشکارا ایمز را حسابی شاکی کرده بود. خوشبختانه ستارهٔ سیاه خودش از آن مهلکه جان به در بردهدرافتادن بود. او بیدرنگ به پشتیبانی از ستارهٔ سیاه رفت و ناوگانِ کلیسای اسرار را هم هدف گرفت.
ناوگانِ کلیسای اسرار در برابرِ آن ماهوارهٔ مسلحِ غولآساحال بیدرنگ آتش گشود. طوفانی از پرتوهای انرژیِ تاریک بهنبرد ماهواره برخورد کرد و آن را در هم شکست.
این بزرگترین انفجار از آغازِ نبرد بود. نورِ خیرهکنندهاش چشمانِعلناً تماشاگرانِ بیشماری را آزرد و وادارشان کرد پلکهایشان را ببندند.میداد فقط سوپرهای قویتر به زحمت میتوانستند چشمانشان را باز نگه دارند.
با فروکشکردنِ پسلرزهٔ انفجار،کند تازه آن وقت همهاسرار توانستند وضعیتِ میدان را ببینند.
هان شیائو و ایمز کنارِ هم در میانهٔ میدانِ نبرد ایستاده بودند.ایمز هِبر و سایکر نیز در برابرِ انفجار مقاومت کرده و جلوی ناوگانِ کلیسایبیتفاوت اسرار شناور ماندند. چهار فرارتبهٔ آ در دو جبهه رودرروی هم قرار گرفتند.
ورق خیلی سریع برگشته بود و مردمشدت نتوانستند در لحظه واکنش نشان دهند. وقتی فهمیدندمثلِ چه شده، نگاهشان روی هان شیائو قفل شد.
تا همین چند لحظه پیش اوضاع برای هان شیائو وخیم بود، امانبرد او با تکیه بر قدرتِ خالصش در برابرِ هِبر پاتک زد. او بااوضاع سرراستترین و مستقیمترین روشِ ممکن، حصرِ هِبر و سایکر را در هم شکست!
سیلویا نفسِ عمیقیخراب کشید: «هوو...» حسابیمیدید زهرهتَرَک شده بود.
مشتهای هیلا اززهرچشمگرفتن هم باز شد ومیدید بدنِ منقبضش آرام گرفت.
تماشاگران آرام شدندنادیده و بارِ دیگرنگاهش روی نبرد تمرکز کردند.
«سایکر و ایمز هرمحال دو واردِ عمل شدن. دیگهمثلِ دوئل نیست، رسماً جنگ شده.»
«کلیسای اسرار دخالت کرد. فقطحالا فرارتبههای آ نیستن، ممکنه ناوگانهای دوایمز طرف هم به جونِ هم بیفتن!»
«امپراتوریِ سرخ هم قطعاًخراب جواب میده. ممکنه یهکلیسای جنگِ دیگه راه بیفته.»
«حس میکنمهشدارش باید یکمگرفته بیشتر بریم عقب...»
دلهره به جانِ افرادِ بیشماری افتاده بود. دخالتِ کلیسایمثلِ اسرار، ماهیتِ این رویارویی را که در ابتدا فقطلهکردنِ دوئلِ فرارتبههای آ بود، بهکلی تغییر داد. اوضاع پیچیده شد.
فقط از نظرِ نیروی نظامی، جبههٔ هِبر با حضورِ امپراتوریِ سرخایمز و کلیسای اسرار کاملاً دستِ بالا را داشت. اگر ناوگانها واردِچشمانی نبرد میشدند، جبههٔ ستارهٔ سیاه قطعاً در موضعِ ضعف قرار میگرفت.
قیافهٔ سایکر حسابی در هم رفته بود. با این تلاشِ ناموفق، نقشهاش نقشِ بر آبشده شد. حالا که خودش را قاطیِ ماجرا کرده بود، دیگر نمیتوانست گوشهای بایستد و تماشا کند.حتی چارهای نداشت جز اینکه مکعبِ تکامل را با درگیریِ مستقیم بقاپد، کاری که بهمراتب دشوارتر بود.
برگشت و نگاهی به هِبرخصومتِ انداخت. هِبر نیز با نگاهیمحال برّان به او چشم دوخته بود.
سایکر میدانست با کاری که همین الان کرده، جبّارمثلِ را رنجانده است. در دل آهی کشید و بالهکردنِ استفاده از انرژیِ سایونیک، هِبر را مخاطب قرار داد.
«ایمز واردِ میدان شده؛ دیگر نمیتوانی با ستارهٔ سیاه دوئل کنی. آنها دو به یک با تو میجنگند، پس به کمک نیازچشمانی داری. ماجرای چند لحظه پیش را بعداً حلوفصل میکنیم. فعلاً بیا همکاری کنیم. من کلیسای اسرار را دارم، تو امپراتوریِ سرخ را. بابهمحضِ استفاده از ناوگانهایمان، کمکم کن مکعبِ تکامل را پس بگیرم. من و کلیسای اسرار هم پاداشی فراتر از انتظارت به تو خواهیم داد.»
هِبر اخم کرد. نقشهاش به هم ریخته بود و واقعاً دلش میخواست سایکر را خفهشده کند. پیشتر که سایکر پیشنهادِ همکاری داده بود، نقشهٔ مشابهی در سر داشت. هِبر آنمیگرفت زمان دستِ رد به سینهاش زده بود و الان هم هیچ تمایلی به پذیرفتنش نداشت.
او امپراتوریِ سرخ را دعوت نکرده بود. آنها توافقِ خاصی با کلنت داشتند که هِبر از جزئیاتش بیخبر بود.یعنی با این حال، حالا که امپراتوریِ سرخ پایش به میدان باز شده بود، قطعاً برای پشتیبانی از او آنجاخاطرِ بودند. او نمیخواست این دوئل به جنگی تمامعیار تبدیل شود؛ چنین چیزی با نیتِ اولیهاش زمین تا آسمان فرق داشت.
در همین لحظه، ناوگانِ امپراتوریِرها سرخ ناگهان به حرکت درآمدعلناً و توجهِ همه را جلب کرد.
ناوگانِ امپراتوریِ سرخ چرخید و توپهای بیشمارش را بهناگهان سمتِ ناوگانِ کلیسای اسرار نشانه رفت. پیش از آنکه کسیخونش بتواند واکنشی نشان دهد، ناوگانِ امپراتوریِ سرخ ناگهان آتش گشود!
پرتوهای بیشمارِ توپهای ذرات بر سرِ ناوگانِ کلیسایکلیسای اسرار آوار شد. کلیسای اسرار که غافلگیرانه از پهلودارد هدف قرار گرفته بود، هیچ فرصتی برای واکنش نیافت.
در آنهشدارش لحظه، همهگرفته ماتومبهوت ماندند!
چـ... چه خبر شده؟!
چشمانِ هانزهرچشمگرفتن شیائو ناگهانکند برقی زد.
زوئل دست به کار شد!