چپتر 942: میخواهید فرار کنید؟ فکر میکنید امکان دارد؟
0هاداوی گردنِ یکی از فراریانِ رتبهٔ بلا را مثلِ یک جوجه در دست فشرد. اینحتی فراری از قبل غرق در زخم بود و نمیتوانست از چنگِ هاداوی خلاص شود. او درزنده اوجِ استیصال موجی از حملات را روانه کرد، اما حملاتش نمیتوانست از دفاعِ هاداوی عبور کند.
هاداوی با چهرهای غرق در لذتبچهها چشمانش را بست و در حالی کهمحضِ از موجِ حملات لذت میبرد، گفت: «بیفایدهست...»
لحظهای بعد، چشمانش باکشنده برقی درنده درخشید وشفابخشیِ گردنِ دشمن را شکست.
تَرَق!
سرِ دشمن بلافاصله پایین افتاد و ستونِ فقراتش متلاشی شد.ستارهایِ چنین زخمی برای یک رتبهٔ بلا کشنده نبود و فراری بیدرنگمحضِ تواناییِ شفابخشیِ سلولهایش را فعال کرد تا جراحاتش را درمان کند.
با این حال، هاداوی قصد نداشت به دشمن فرصتِ بازیابی بدهدخراشی و با یک مشت او را به زمین کوبید. سپس نگهبانانِ ستارهٔزنده سیاه که کنارش بودند، هجوم آوردند و این دشمن را تکهتکه کردند.
هاداوی از مبارزه با دشمنانِ قدرتمند برای تحتِ فشار قرار دادنِ خودشدرمان لذت میبرد. با این حال، علاقهای به زورگوییِ یکتنه به این رتبههایستارهٔ بلای معمولی نداشت و میخواست هرچه زودتر کارِ نبرد را یکسره کند.
نگهبانانِ ستارهٔ سیاه همگی نخبگانی بودند که با دقت از داخلِ ارتش انتخاب شده بودند. هاداویمحضِ بذرِ فرارتبهٔ آ بود و در برابرِ یک سوپرِ رتبهٔ بلای معمولی برتریِ عظیمی داشت. اورفتنِ در حلقهٔ ستارهایِ شکسته به دفاعش معروف بود و این بچهها حتی نمیتوانستند روی پوستش خراشی بیندازند.
به محضِ مداخلهٔ ارتشِ ستارهٔ سیاه، سرنوشتِ این فراریان رقمستارهایِ خورد. از میانِ این فراریانِ رتبهٔ بلا فقط یک نفربیندازند زنده ماند که هاداوی عمداً او را زنده نگه داشته بود.
با از بین رفتنِ دشمنان، دو محافظِ لودول سرانجام نفسِ راحتیخراشی کشیدند. آنها به جراحاتِ خودشان اهمیتی ندادند و بیدرنگ سپرِ محافظِ دورِزنده نوهٔ لودول را غیرفعال کردند تا ببینند آسیبی دیده است یا نه.
پس از اطمینان از سلامتِنبود او، هر دو به سمتِفعال هاداوی رفتند و تشکر کردند.
«به نمایندگی از جنابِ عالی لودول،شکسته از کمکِ همگیِ شما سپاسگزارم. مشارکتِروی شما را موبهمو به ایشان گزارش میدهم.»
هاداوی گیج شدفرارتبهٔ و پرسید: «لودول؟برتریِ اون دیگه کیه؟»
برخلافِ فیدین، او از ساختارِ مقاماتِ امپراتوری کاملاً بیخبرروی بود. تنها دغدغهاش تبدیل شدن به یک سوپرِ فرارتبهٔرقم آ بود و به چیزِ دیگری چندان علاقه نداشت.
محافظ گفت: «ایشان یکی از مقاماتِ ارشدِ سیاسی در امپراتوریِ سرخ هستند...» سپس عنوان و مقامِفرصتِ لودول را شرح داد و با اشاره به مردِ جوانِ کنارشان افزود: «این نوهٔ جنابِ عالیمبارزه لودول است و وظیفهٔ ما محافظت از اوست. اگر شما نبودید، عواقبِ وخیمی در انتظارمان بود.»
هاداوی چشمانش را گشاد کرد و با خنده گفت: «اوه، پس بچهٔ یه مقامِ ارشد رو نجات دادیم؟ هه، واقعاً شانسرقم آوردید که ما اینجا تو تعطیلات بودیم. یا شایدم باید گفت دشمن بدشانس بود. به هر حال برای ما مسئلهٔ کوچیکیهخودشان و به عنوانِ متحدِ امپراتوری، نمیتونیم دست روی دست بذاریم و تماشا کنیم که بقیه تو امپراتوری آشوب به پا کنن.»
محافظی که دستش قطع شده بود، به فراریِ باقیمانده نگاهی سرد انداخت و گفت:بچهها «ما این لطف را فراموش نمیکنیم. فقط یک درخواست دارم. امیدوارم بعداً بتوانم درمیانِ بازجویی شرکت کنم. باید بفهمم چه کسی جنابِ عالی لودول را هدف گرفته است.»
هاداوی گفت: «بعداً میتونیم در اینبچهها مورد حرف بزنیم. رفقای من هنوزبیندازند اونجا درگیرن و اول باید برم کمکشون.»
اگرچه هاداوی شخصیتی رک و راست داشت، اما میدانست که نمیتواند بهراحتیدرمان با چنین چیزی موافقت کند. از این رو دستش را تکان دادستارهٔ و سایرِ نگهبانانِ ستارهٔ سیاه را به سمتِ میدانِ نبردِ اصلی هدایت کرد.
دو محافظ با دیدنِ این صحنه، چارهای نداشتند جز اینکه همراهنمیتوانستند با نوهٔ لودول پشتِ سرشان راه بیفتند تا مبادا دوباره درخورد کمین بیفتند. در عینِ حال، ماجرا را به لودول نیز گزارش دادند.
...
«وضعیتِ اقتصادیِ امپراتوری ایدهآلدفاعش نیست و در زمینهٔنمیتوانستند تجارت ضربهٔ بزرگی خوردهایم...»
در اتاقِ کنفرانسِ غولپیکر، تمامِ مقاماتِ ارشدِتواناییِ مسئولِ امورِ مالی گرد هم آمده بودندقصد و لودول نیز در میانشان حضور داشت.
بسیاری از مقاماتِ اقتصادی به جناحِ بیطرف تعلق داشتندبچهها و لودول یکی از رهبرانِ این جناح بود. بهارتشِ همین دلیل، در مسائلِ مالی از اقتدارِ بالایی برخوردار بود.
در اواسطِ جلسه، دستگاهِ ارتباطیِ لودول شروع به لرزشحلقهٔ کرد. او پس از نگاه کردن به محتوای پیام،پوستش دستگاه را کنار گذاشت و به جلسه ادامه داد.
پس ازستارهایِ پایانِ جلسه، لودولمعروف به دفترش بازگشت.
با بسته شدنِبرای در، کفِ دستش راتواناییِ محکم روی میز کوبید.
بنگ!
کلِ میزِ آلیاژی فرورفتگی پیدا کرد. اگرچه لودول فردیحلقهٔ باوقار بود، اما این بدان معنا نبود که هیچپوستش قدرتِ رزمیای ندارد. اکثریتِ مقامات در امپراتوری، دانشمندانی ضعیف نبودند.
«این موضوع را برایمدفاعش بررسی کنید! دقیقاً چه کسیروی روی نوهام دست گذاشته است؟»
چهرهٔ لودول رنگپریده بود و نیمی ازتواناییِ روز را به فریاد زدن و دستورقصد دادن گذراند تا اینکه خشمش کمی فروکش کرد.
با دیدنِ اخبار بهشدت شوکه شده بود، اما چون در جلسه حضورروی داشت، خشمش را فروخورد. او تازه در این لحظه خشمش را بروزفقط داد و مصمم بود با استفاده از اقتدارش، ماجرا را موشکافانه بررسی کند.
خوشبختانه نوهاش در نهایت نجات یافته بودعظیمی و لودول با ترسی که هنوز دربچهها دلش باقی مانده بود، نفسِ راحتی کشید.
جای شکرش باقیشکسته بود که به ارتشِحتی ستارهٔ سیاه برخوردند. وگرنه...
با فکر کردنبرای به این احتمال،بیدرنگ بیاختیار از ترس لرزید.
لودول پس از مدتی قدم زدن دردفاعش اتاق، رفتهرفته آرام شد و در حالیخراشی که با خودش زمزمه میکرد، روی صندلیاش نشست.
«ستارهٔ سیاه، اینفرارتبهٔ بار یک لطفبرتریِ به تو بدهکار شدم...»
او در اصل از ستارهٔ سیاه خوشش نمیآمد. با این حال،خراشی آنها متحد بودند و او با ستارهٔ سیاه مانندِ یک دشمننفر رفتار نمیکرد؛ تنها بر سرِ منافعِ امپراتوری با هم تضاد داشتند.
مسائلِ کاری سرِ جای خود باقیبیدرنگ میماند، اما دیدگاهِ شخصیاش نسبت به ستارهٔحال سیاه بسیار بهتر از قبل شده بود.
اگرچه احساساتِ شخصیاش راحلقهٔ واردِ کار نمیکرد، اما اینبچهها لطف را به خاطر میسپرد.
...
پس از آنکه هاداوی نیروهای کمکیِ بیشتری را به نبردپوستش آورد، آشوب بیدرنگ سرکوب شد. کسانی که قصدِ فرار داشتند،میانِ ناکام ماندند و بقیه نیز یا کشته شدند یا مجروح.
سپس سربازان میدانِ نبردکشنده را پاکسازی کردند و تجهیزاتِسلولهایش بازدارنده را به بازماندگان بستند.
این فراریان با سرهای پایینافتاده درشکسته گوشهای چمباتمه زدند و صحنه شبیهِ عملیاتِپوستش مبارزه با اراذل و اوباش شده بود.
جابرا بر سرِ زیردستانش غرید: «همهشون رو حبس کنید و درستوحسابی ازشوندفاعش بازجویی کنید.» سپس به سمتِ اعضای اتحادِ کیفرگران رفت و با لحنی آرامفراریان گفت: «کارِ شماها بد نبود. بعداً میگم بهتون پاداش بدن. از کمکتون ممنونم.»
اگرچه داشت تشکر میکرد، اما لحنش آرام و از سرِ رفعِ تکلیف بود. جایگاهِ اتحادِ کیفرگران واقعاً بسیار پایین بودمیانِ و نمیتوانستند کمکِ چندانی به او بکنند. در چشمِ او، آنها فقط از پسِ نوچههای بیاهمیت برمیآمدند. با این حال،اهمیتی طرفِ مقابل به هر حال به او کمک کرده بود و باید کمی به این ابرقهرمانان روی خوش نشان میداد.
ریموند و بقیه سر تکان دادند. آنها انتظار نداشتند افسرِ یک سوپرِ فرارتبهٔ آ از آنهافرصتِ بینهایت سپاسگزار باشد و همین برخورد هم بهخودیخود مناسب بود. بهعلاوه، هنوز پولی برای گرفتن داشتند کهدشمنانِ میتوانست برای تأمینِ بودجهٔ اتحادشان به کار رود. یک نیرومندِ رتبهٔ بلا مانندِ جابرا قطعاً خسیسبازی درنمیآورد.
با این حال، جابرا بلافاصله آنجا رادفاعش ترک نکرد، بلکه به آرورا چشم دوختخراشی و پرسید: «علاقهای داری به من ملحق بشی؟»
ریموند بدونِ توجه به جایگاهِ طرفِبرتریِ مقابل، اخم کرد و با صداییدفاعش بم گفت: «این چه معنیای میده؟»
جابرا با خونسردی گفت: «تواناییهای شفابخشیتبچهها بد نیست. به سازمانِ فرارتبهٔ آبیندازند ما ملحق شو. آیندهٔ درخشانتری خواهی داشت.»
در طولِ نبردِ پیشین، تواناییهای شفابخشیِ آروراتواناییِ توجهش را جلب کرده بود و ازقصد این رو، میخواست او را به خدمت بگیرد.
با شنیدنِ این حرف، تمامِ اعضای اتحادِ کیفرگران با چشمانیحتی مضطرب به آرورا نگاه کردند. نمیخواستند چنین همرزمِ خوبی رافراریان از چنگشان درآورند، اما نمیتوانستند از طرفِ او جواب بدهند.
آرورا سر تکان دادبرابرِ و گفت: «نه، ممنون.داشت بیشتر دوست دارم قهرمان باشم.»
جابرا اخم کرد و خواست متقاعدش کند. درست درروی همین لحظه، صدای قدمهایی از پشتِ سرش به گوش رسیدخورد و هاداوی به همراهِ نگهبانانِ ستارهٔ سیاه از راه رسید.
جابرا بیدرنگ اعضای اتحادِ کیفرگران را رها کرد وسلولهایش با لبخندی درخشان رو به گروهِ هاداوی گفت: «هاهاها، برادرانِمشت ارتشِ ستارهٔ سیاه. از کمکتون ممنونم! کمکِ بزرگی بهم کردید!»
رفتارِ جابرا در مواجهه با نگهبانانِ ستارهٔ سیاه چرخشِبچهها ۱۸۰ درجهای داشت. جلوی اتحادِ کیفرگران قیافه میگرفت، اما درسرنوشتِ برابرِ نگهبانانِ ستارهٔ سیاه رفتاری بینهایت گرم و صمیمی داشت.
هرچند خودش زیردستِ یک سوپرِ فرارتبهٔ آ بود، اما رئیسِ جابرا فقط یکی از ستونهای عادیِنمیتوانستند امپراتوری به شمار میرفت. با این حال، ستارهٔ سیاه با آن استعدادِ عظیمش، بهاحتمالِ زیاد درماند آینده جایگاهِ اربابِ تاریکی را از آنِ خود میکرد و به قویترین متحدِ امپراتوری تبدیل میشد.
هاداوی گفت: «ما همه متحدانِ امپراتوری هستیم، پس وظیفهمونه کهپوستش به هم کمک کنیم.» سپس ادامه داد: «جنابِ عالی ستارهٔمیانِ سیاه مایلاند این فراریها رو با هم بازجویی کنیم. براتون مقدوره؟»
جابرا خندید: «البته که مقدوره.»
هاداوی سر تکان داد و سپس به آرورا نگاه کرد.حتی بعد گفت: «تو خیلی توانمندی. مایلی به ارتشِ ستارهٔ سیاهفراریان ملحق بشی؟ دستکم عضوی از نگهبانانِ ستارهٔ سیاه خواهی شد.»
با بیانِ این حرف،برابرِ چهرهٔ همه عجیب شد،داشت بهویژه اعضای اتحادِ کیفرگران.
تازه میخواستی یکی از نیروهایمعروف ما رو بقاپی، و حالاپوستش یه ماهیِ بزرگتر داره اونو میقاپه.
با شنیدنِ این حرف، چهرهٔنبود جابرا یخ کرد و برایفعال پنهان کردنِ معذب بودنش سرفهای کرد.
«این... زیاد مناسب نیست،حلقهٔ مگه نه؟ من هیچ قصدیبچهها برای ترکِ سازمانِ فعلیم ندارم.»
«بسیار خب، اگهفرارتبهٔ نظرت عوض شدبرتریِ حتماً بهمون خبر بده.»
هاداوی خندید و بادفاعش نگاهی حاکی از لذتنمیتوانستند به آرورا خیره شد.
گوشهٔ لبِزخمی آرورا کمیکشنده کج شد.
واقعاً آدمِ کینهتوزی هستی.
درست در همین لحظه، یک سربازِ ماشینی به همراهِحلقهٔ توتمِ تکامل از راه رسید. جابرا بیدرنگ دوید تاپوستش نگاهی بیندازد و از خوشحالی در پوستِ خود نمیگنجید.
عالی شد، حتی آخرین مشکلشمعروف هم برطرف شده بود! دیگر نیازیخراشی نبود بابتِ این ماجرا سردرد بگیرد.
ستارهٔ سیاهزخمی واقعاً مردِکشنده خوبی بود!
با این وقفهٔ کوتاه، جابرا دیگر حسوحالِ بهمعروف خدمت گرفتنِ دیگران را از دست داد ومحضِ به زیردستانش دستور داد میدانِ نبرد را پاکسازی کنند.
سپس هاداوی نگاهی به اعضایسوپرِ اتحادِ کیفرگران انداخت و باستارهایِ لبخندی عجیب آنجا را ترک کرد.
تازه آن موقع بود که اعضای اتحادِ کیفرگراننمیتوانستند نفسِ راحتی کشیدند. وقتی در محاصرهٔ گروهی ازسرنوشتِ سوپرهای رتبهٔ بلا قرار گرفته بودند، واقعاً دلشوره داشتند.
پس از اینکه آرامشِ خودنبود را بازیافتند، با اشتیاقِ بیشتریفعال به آرورا و فیدین نگاه کردند.
این همرزمانِ جدیدشان در واقع دستِشکسته رد به سینهٔ یک سازمانِ فرارتبهٔ آپوستش زده بودند تا در سازمانِ آنها بمانند!
سپس به صحنهٔ مبارزهٔ فیدین و آرورا در کنارِ خودشانستارهایِ فکر کردند. در این لحظه، همه، از جمله اسلید، اینبیندازند دو را بهعنوانِ همرزمانِ جدیدِ خود از صمیمِ قلب پذیرفته بودند.
فیدین باستارهایِ دیدنِ ایندفاعش صحنه لبخند زد.
...
همزمان، دو نفر مخفیانه درستارهایِ حالِ حرکت بودند. آنها همانحتی شخصِ تغییرقیافهداده و همدستش بودند.
لحظهای که ارتشِ ستارهٔ سیاه مداخله کرد، فهمیدند نقشهشان نقشستارهایِ بر آب شده است. دروغ بود اگر میگفتند از اینبیندازند شکست، آن هم با وجودِ صرفِ آن همه منابع، خشمگین نیستند.
با این حال، عصبانیت فایدهای نداشت. مگر قرار بود باپوستش یک فرارتبهٔ آ بجنگند؟ چارهای نداشتند جز اینکه خشمشان رامیانِ فرو بخورند و مخفیانه نقطهٔ دیدبانیِ خود را ترک کنند.
یکی از آنها باکشنده تسلیم سر تکان داد:شفابخشیِ «هوف، نقشهمون شکست خورد.»
«این یه اتفاق بود. کی میتونست حدس بزنهمعروف ارتشِ ستارهٔ سیاه هویتشون رو مخفی میکنن ومحضِ تو این سیاره میمونن؟ کاپیتان ما رو مقصر نمیدونه.»
«اما منابعِ زیادی رو هدر دادیم وعظیمی جاسوسهامون تو این سیاره قطعاً پاکسازی میشن.بچهها طبقِ قوانین، مجازات میشیم و تنزلِ رتبه میگیریم.»
«اگه بتونیم از این فرصت استفاده کنیم تا از این نقشه کنار بکشیم و بهارتشِ یه پستِ امنتر منتقل بشیم، شاید توفیقِ اجباری باشه. همهٔ اون سازمانها از بازارِ سیاهدشمنان استخدام شده بودن و ما مستقیماً مداخله نکردیم. خیلی سخته که بتونن ردِ ما رو بزنن.»
«واقعاً اینطوریه؟»
«آره... هوم؟»
سپس هر دو با چهرههاییسوپرِ شوکه سر جایشان خشکشان زد.ستارهایِ آن صدا متعلق به هیچکدامشان نبود.
وقتی سرشان را بلند کردند، شبحی را دیدند کهروی بالای سرشان شناور بود. خدا میدانست این پیکر چهرقم مدت بدونِ اینکه متوجه شوند، در تعقیبشان بوده است.
با دیدنِ این پیکر، سر جایشان میخکوبتواناییِ شدند و از حرکت ایستادند. ذهنشان خالی شدنداشت و فقط یک فکرِ مشترک در سرشان میچرخید.
ستارهٔ سیاهعظیمی اصلاً چطور ماستارهایِ رو پیدا کرد؟
سازمانهای خاکستریِ مختلف نمیدانستند که آنها مغزِ متفکرِ ماجراحلقهٔ هستند، و حتی زمانی که به فراریهای رتبهٔ بلاپوستش کمک کردند تا روی اهدافشان قفل کنند، تغییرقیافه داده بودند!
هان شیائو بهآرامی پایین آمد و نتوانست جلوی خودش راپوستش بگیرد و پرسید: «پیدا کردنتون چه جای تعجبی داره؟ شمامیانِ دو تا واقعاً فکر کردید میتونید از دستِ من فرار کنید؟»
پس از بازجویی از سارقان، فهمیده بود کهشفابخشیِ آنها مأموریت را از بازارِ سیاه دریافت کردهاندفرصتِ و مأموریتِ کارفرمایشان سرقتِ توتمِ تکامل بوده است.
هان شیائو سپس این سرنخها را به گزارشِمعروف فیدین دربارهٔ حمله به نوهٔ لودول ربط دادمحضِ و کموبیش توانست کلِ نقشهشان را حدس بزند.
این سازمانها که برای ایجادِ دردسر آمده بودند، همگی از بازارِ سیاه استخدام شده بودندحتی و چیزی جز مهرههای پیاده نبودند. آنها از کلِ نقشه خبر نداشتند و فقط مسئولِ بخشِزنده خودشان از مأموریت بودند. هدفِ واقعیِ مغزِ متفکر باید خلاص شدن از شرِ نوهٔ لودول میبود.
هرچند هاب انیا سیارهٔ مستعمرهٔ امپراتوری نبود، اما امنیتش چندان همخراشی بد نبود. برای اینکه این گروه بتوانند چنین اقلامِ ممنوعهای رانفر به داخل قاچاق کنند، قطعاً از قدرتِ سازمانهای محلی بهره برده بودند.
سازمانهای بسیار کمی بودند که تواناییِ سازماندهیِ چنین توطئهایسلولهایش را در قلمروِ امپراتوری داشته باشند. دو طرفی که بیشترینمشت سوءظن به آنها میرفت، فدراسیونِ نور و کلیسای اسرار بودند.
در این مدت، مواردِ متعددی از سرقتِ توتمِ تکامل در مرزهای امپراتوری رخ داده بود. سارقان عمدتاً ازارتشِ بازارِ سیاه استخدام میشدند و کارفرمایان فدراسیون یا کلیسا نبودند. آنها قطعاً نامِ سازمانهای دیگر را قرض گرفتهسرانجام بودند و انگیزهٔ واقعیشان از ایجادِ هرجومرج، توتمِ تکامل نبود، بلکه ایجادِ مشکلاتِ امنیتی در درونِ امپراتوری بود.
آنها سعی داشتند برای امپراتوری آشوب به پا کنند و به امپراتوری بفهمانند که اگر اجازهٔ فروشِ آزادانهٔ توتمها رابیندازند ندهد، چنین حوادثی به امری عادی بدل خواهد شد. همچنین میخواستند از این فرصت استفاده کنند تا موضعِ خود را بهسرانجام دیگر تمدنها نشان دهند. در هر صورت، قطعاً نقشههای دیگری هم در سر داشتند و این تنها نوکِ کوه یخ بود.
از آنجا که حدس میزد مغزِ متفکری پشتِ این ماجراست، هیچ دلیلی نداشت کهمداخلهٔ هان شیائو آنها را رها کند. او فیلیپ را واداشته بود تا به هوشِبین مصنوعیِ هاب انیا نفوذ کند و درِ پشتیای برای استخراجِ تمامِ دادهها باز کند.
اگر او یک مکانیکِکشنده مجازی نبود، چهبسا اینشفابخشیِ دو مغزِ متفکر فرار میکردند.
چه حیف...
هان شیائو سر تکان داد.
شما دو تاشکسته واقعاً بدشانسید کهبچهها به پستِ من خوردید.